آخرين خبر/ ا
گر شما هم دوست داريد قبل از خواب کتاب بخوانيد ميتوانيد هر شب در اين ساعت با داستان هاي دنباله دار ما در کاشي کتاب همراه باشيد و قصه "بامداد خمار" را دنبال نماييد.
براي خواندن قسمت قبل اينجا کليک کنيد
پدرم گفت:
- پير بشوي پسرم. خيال من راحت است.
سکوت کرد و آن گاه وصيت کرد. آنچه از اموالش به من و منوچهر مربوط مي شد. يکي يکي توضيح داد. اگر چه قبلا رسما ثبت کرده بود، آن گاه گفت:
- محبوب جان، مي دانم که اغلب به سراغ عصمت خانم مي روي. ولي سفارش مي کنم باز هم به او سر بزني. از کمک به او و پسرش مضايقه نکن. کسي را ندارند.
- البته که مي روم آقا جان. اگر شما هم نمي گفتيد من آن ها را ول نمي کردم.
خنديد و دست بر سرم کشيد و گفت:
- هنوز هم آتشپاره هستي. حالا بلند شو برو. مي خواهم بخوابم.
اشک رهايم نمي کرد.
- بلند شو دختر. اين اداها يعني چه؟ من که هنوز جلوي رويت هستم!
از جا برخاستم. صحنه شب هاي شعر حافظ. شب تولد منوچهر. روز عقدم. خانه حسن خان. روزي که رحيم براي طلاق به خانه ما آمد و فريادهاي پدرم، همه به ترتيب از مقابل چشمم رژه مي رفتند. بالاتر از همه، فحش هاي رحيم به يادم آمد. ناسزاهايي که مرا بدان خطاب مي کرد. که به من مي گفت، پدر سگ، پدر سوخته. که به اين مرد شريف بي آزار ناسزا مي گفت. ناگهان آرزو کردم اين جا بود تا شاهرگش را مي زدم. خم شدم. هنوز دستم در دست پدرم بود. پرسيدم:
- آقا جان؟ ....
دوباره بغض راه گلويم را گرفت. نفس عميقي کشيدم و گفتم:
- آقا جان .... مرا .... بخشيده ايد؟
کاش لال شده بودم و نپرسيده بودم. اشک در چشمانش حلقه زد. دست مرا، دست من رو سياه را محکم فشرد. بالا برد و پشت دستم را بوسيد.
دوباره زندگي روي غلتک هميشگي افتاده بود. دوباره بهار و پاييز و زمستان و تابستان. من ديوانه بودم. بچه مي خواستم و ممکن نبود. چرا بايد هميشه در آرزوي چيزي باشم که محال است. به دنبال معالجه رفتم. از معالجات خانگي شروع کردم. هر که هر چه گفت انجام دادم. باجي هاي بي سواد، پيرزن ها، جادو و جنبل، هيچ کدام فايده نداشت. خودم هم از اول مي دانستم. خودم بهتر از همه مي دانستم که چه به روز خود آورده ام. مي ترسيد به سراغ پزشکان تحصيلکرده بروم. جواب آن ها را از قبل مي دانستم. با همه اين ها به منصور گفتم که مي خواهم به طور جدي به دنبال معالجه بروم. خنديد و گفت:
- چه کار خوبي مي کني محبوب جان.
ولي چندان مشتاق به نظر نمي رسيد. احساس مي کردم که برايش بي تفاوت است. اين حرف ها را فقط به خاطر دل من مي زد. او بچه داشت. کمبودي نداشت. اين را خوب مي دانستم و خون خونم را مي خورد. نيمتاج مي دانست که به دنبال معالجه هستم و نگراني از چشمانش مي باريد. از شوهر خجسته کمک خواستم. مرا به چند همکار متخصص خود معرفي کرد. مي رفتم و با نگراني در اتاق انتظار آن ها مي نشستم. بوي دارو در دماغم مي پيچيد و اميدوارم مي کرد. دلم مانند همان روزي که شادمان براي سقط جنين به جنوب شهر رفتم مي تپيد و مي خواست از حلقومم خارج شود. پزشکان مودب و مهربان بودند. در ابتدا همه لبخند مي زدند. خوش بين بودند. مي گفتند براي خانمي به جواني من جاي اميدواري هست. ولي بعد از مدتي، وقتي معاينه مي شدم، وقتي از داروهايشان استفاده مي کردم و نتيجه اي نمي گرفتم، لبخند از چهره هايشان رخت برمي بست. عبوس و جدي مي شدند. سري از روي تاسف تکان مي دادند و من من مي کردند. من به دهان آن ها خيره مي شدم. انگار مي خواستم پاسخ مثبت را از آن بيرون بکشم. انگار محکومي بودم که منتظر کلام آخر قاضي است. فرمان عفو يا دستور مرگ.
آن ها که حالت مرا درمي يافتند، پشت به من مي کردند که چشمشان در چشمم نيفتد و به آرامي مي گفتند که نبايد نااميد بشوم. که خدا بزرگ است. که اگر بخواهد همه چيز ممکن خواهد شد. باز پزشکي ديگر و دوره طولاني معالجه و دوباره همان جواب.
چنان از پاي در آمدم که دست از همه چيز شستم. بيمار شده بودم. حساس و دل نازک شده بودم. تند خو شده بودم. ولي فقط نسبت به منصور.
در برابر سايرين جلوي خودم را مي گرفتم. حرمت نيمتاج را حفظ مي کردم. خودداري مي کردم و فقط شب ها کنار منصور اشک مي ريختم. روزگار را به کامش تلخ مي کردم و خود مي ترسيدم که بيش از پيش به آغوش نيمتاج پناه ببرد. عاقبت به نزهت روي آوردم:
- نزهت، دارم از غصه مي ميرم.
غمگين نگاهم کرد:
- نکن محبوب، با خودت اين کار را نکن.
صدايم بلند شد:
- چه کنم؟ دست خودم نيست. به نيمتاج حسادت مي کنم. دلم مي خواهد منصور زجر بکشد و خوش نباشد. مي خواهم منصور فقط مال من باشد. فقط با من زندگي کند .....
نزهت کلامم را قطع کرد و با لحني سرزنش بار و در عين حال پند آميز گفت:
- محبوبه، بدت نيايدها، ولي تو پرخاشجو شده اي. آشوب طلب شده اي. دنبال دردسر مي گردي. مثل اين که آرامش به تو نيامده. مثل مادرشوهرت شده اي. مثل مادر رحيم .... آقا جان و خانم جان ما را اين طور بار نياورده اند. اين رفتار از تو بعيد است. زورگو شده اي. دنبال بهانه مي گردي که گناه خودت ره به گردن اين و آن بيندازي. دلت مي خواهد آدم هاي مظلوم را اذيت کني. به نيمتاج بيچاره هم که حتما هر لحظه ديدار تو، ديدار سر و رو و بر و موي تو برايش عذاب است حسادت مي کني؟ اين مصيبت تقصير خودت است. بايد آن را به گردن بگيري. خود کرده را تدبير نيست.
راست مي گفت. درست همان چيزي را مي گفت که قبلا خودم صد بار به خود گفته بودم. ناله کنان پرسيدم:
- پس چه کنم نزهت؟ بگو چه کنم؟
- برو سفر. يکي دو ماه از تهران برو. از خانه و زندگيت دور شو. برو مشهد. برو امام رضا ( ع ) دخيل ببند. شايد حاجتت روا شود. برو استخوان سبک کن. تا هم تو قدر منصور را بيشتر بداني، هم او قدر تو را.
پوزخند تلخي زدم:
- فکر نمي کنم بود و نبود من براي او تفاوتي داشته باشد!
نزهت به من چشم غره رفت.
منصور حيرت زده پرسيد:
- دو ماه؟ .....
- آره منصور. دو ماه. بايد بروم. بايد آرام شوم.
با لبخندي مهربان به من نگريست:
- تو؟ آرام مي شوي؟ من که باور نمي کنم. من آدمي آتشين مزاج تر از تو نديده ام. آرامشي در کارت نيست.
و خنديد و ادامه داد:
- و همين است که وجود مرا مي سوزاند.
با دايه جانم راه افتاديم. تنها کسي بود که درد مرا مي فهميد و در آن شريک بود. تنها کسي بود که پسر مرا ديده بود. در منزل تر و تميز يکي از منسوبين دور مادرم اقامت کرديم. هر روز کار من رفتن به حرم بود. ساعت ها مي نشستم و به ضريح خيره مي شدم. انگار ارتباطي قلبي بين من و اين ضريح برقرار شده بود. انگار با نگاهم تمام درد درونم را بيرون مي ريختم و آرام مي شدم. يک ماه اول هر روز و هر شب از خدا و از امام رضا شفا مي خواستم.
- فقط يک پسر. فقط يکي.
هر روز تکرار يک خواهش. مثل اين که ذکر گرفته ام. هر روز صبح مي گفتم:
- دايه جان، ديشب خواب کبوتر ديدم.
- خير است مادر. بچه دار مي شوي.
- دايه جان، خواب استخر آب زلالي را ديده ام.
- انشالله خير است. درمان مي شوي مادر. آب روشنايي است.
- دايه جان، خواب يک آقاي نوراني را ديده ام. يک آيينه به من داد.
- به به، شفايت را از امام رضا گرفته اي.
بعد، کم کم چشمم بر واقعيات گشوده شد. حقيقت را مي پذيرفتم، به تدريج و با تاني. انگار کسي با منطقي فيلسوفانه مرا آرام کرده باشد. انگار کسي با پند و اندرزي حکيمانه دلداريم داده باشد، تسکينم داده باشد.
مي ترسيدم اين آرامش موقتي باشد. اين آبي که ناگهان بر آتش درونم پاشيده شده بود با برگشتن به تهران و با دور شدن از امام رضا ( ع ) ، به يک باره چون حبابي که بر آب است بترکد. شعله درونم باز سر برکشد و مرا بسوزاند. روزگارم را سياه کند. از خودم اطمينان نداشتم. از احساسات تند خودم وحشت داشتم. در ماه دوم هر روز و هر شب ذکر مي گفتم:
- اي اما رضا ( ع ) ، دلم را آرام کن. اين که ديگر مي شود! اين که ديگر مشکل نيست! قلب ديوانه مرا سرد کن. يا از مرگ سردم کن يا از آتش دلم را سرد کن.
ديگر اشک نمي ريختم. التماس نمي کردم. به تسليم و رضايي عارفانه رسيده بودم. بيچارگي خود را با استيصال پذيرفته بودم و هنگامي که باز مي گشتم مشتاق ديدار منصور بودم.
به تهران و به شميران رسيدم. همه به استقبالم آمدند. بچه ها که شادمانه انتظار سوغات داشتند و ذوق مي کردند. ناهيد که روز به روز خوشگل تر مي شد و نيمتاج که شرمسار مي خنديد و مي گفت جاي من خيلي خالي بوده. منصور در خانه نبود. وقتي رسيد که همه ما در ساختمان نيمتاج دور ميز غذا جمع شده بوديم. مثل هميشه سرد و جدي وارد شد. انگار فراموش کرده بود که من در سفر بوده ام. اول به نيمتاج سلام کرد. جواب سلام بچه ها را داد و آن گاه رو به من که مثل خود او جدي و متين نشسته بودم کرد و گفت:
- رسيدن شما به خير. خوش گذشت؟
نمي دانم چرا به ياد شب چهارشنبه سوري افتادم به ياد:
اگر با ديگرانش بود ميلي
سبوي من چرا بشکست ليلي؟
با همان حالت رسمي پاسخ دادم:
- به خوشي شما بد نبود.
در نور زير چراغ سقفي ديدم که رگه هاي سپيد کم و بيش در سرش ظاهر شده. کم کم موهاي جلوي پيشاني اش کم پشت مي شد. چهارشانه تر شده بود. اندکي چاق تر. بچه ها همگي سالم و با نشاط بودند. پسر اشرف مثل هميشه ناآرام بود. شيطنت مي کرد. از زير ميز پاي برادرش را لگد مي کرد. روبان سر ناهيد را مي کشيد و صداي آن ها را درمي آورد. همه، حتي نيمتاج، شاداب و خوش آب و رنگ و چاق و فربه تر از پيش به نظر مي رسيدند. انگار غيبت من براي همه مغتنم بوده است. لبخند ملايمي بر گوشه لبم نشست. منصور نگاهي به سويم افکند که برق تعجب را در آن ديدم. فقط يک لحظه. بعد دوباره همان نگاه سرد و جدي که بيانگر فاصله و برتري رئيس خانواده بر اهل بيتش بود جاي آن را گرفت. خوب مي دانستم در زير اين چهره خشک و سرد آتش التهاب زبانه مي کشد. آتشي که به مجرد ورود به اتاق من سر بر مي دارد و اين مرد سرد و بي تفاوت را نرم و هيجان زده و شيدا مي کند.
وقتي شب به خير گفتم و به ساختمان خودم رفتم، منصور آن قدر در مطالعه روزنامه غرق بود که حتي جواب مرا هم نداد. در اتاقم آرام توي مبل لم داده بودم. پيراهن کرشه راه راه آبي و صورتي که دامني بلند داشت به تن داشتم. گيسوانم را بر شانه ريخته بودم. گردن بند اشرفي را که منصور به من داده بود به گردن داشتم. من اين گردن بند را خيلي دوست داشتم. نه به خاطر آن که قيمتي بود. بلکه به اين دليل که هديه منصور بود.
آرام از در وارد شد و در اتاق را پشت سرش بست. خيره به من نگاه مي کرد. انگار يک مجسمه چيني را تماشا و تحسين مي کند. محو جمال من شده بود. دستم را دراز کردم. مطيع و مشتاق نزديکم آمد و بازوانش را از هم گشود. فقط گفت:
- ديگر تا وقتي که من زنده هستم نبايد بي من به سفر بروي.
خنديدم. چراغ روشن بود. بر مخده اي که به جاي کرسي گذاشته بودم نشسته بود و تار مي زد . گفتم:
- منصور، ناهيد دختر خوشگلي مي شود.
جرعه اي از نوشابه اش را نوشيد و بي خيال پاسخ داد:
- آره، شکل مادرش مي شود. اگر آبله نگرفته بود زن خوشگلي بود. ناهيد به مادرش رفته.
گفتم:
- اوهوم.
و از حسد داغ شدم. سرش گرم شده بود. پر حرف شده بود. گفت:
- بيچاره زشت نبوده. آبله او را از بين برده. تا سر شانه غرق آبله است.
پس بقيه اندامش سالم بود. پس هيکلش شکيل و زيبا بود. حتما بود. با قد بلند و باريکي که داشت، با آن پوست سفيد، وقتي که راه مي رفت مي خراميد. رفتارش، قدم برداشتنش، شازده وار بود و هر کس او را از پشت مي ديد کنجکاو مي شد که چهره اين هيکل زيبا را ببيند. که اين طور! حرفي از تن و بدنش نمي زد. پس زيباست. پس قشنگ است. گفتم:
- ولي مثل اين که چاق شده.
بي اعتنا، بي تفاوت و شايد با بي علاقگي گفت:
- آخر دوباره حامله است.
ضربه بر سرم فرود آمد. رشک و غضب در درونم سر برداشت. آن همه دعا و عبادت، آن آرامش صوفيانه، دود شد و به هوا رفت. باز خصلت زنانه در درونم جوشيد. ميل به تملک مشتاق اول بودن. بي ميل به آن که مرد زندگي خود را با ديگري تقسيم کنم. در انتظار آن که قلبي که در سينه همسرم بود فقط به خاطر من بتپد. انتظار ساده اي که از روز اول براي من ممنوع شده بود. ميوه را خورده و از بهشت رانده شده بودم. چه انتظاري داشتم؟ چرا خودم را گول مي زدم؟ چرا نمي خواستم باور کنم که منصور او را نيز در کنار دارد؟ مثل زني که براي نخستين بار مچ همسر خود را در حين ارتکاب خيانت مي گيرد ولي سعي کردم خود را آرام نگه دارم. ديگر نمي خواستم سر خود کلاه بگذارم.
- چند ماهش است؟
- سه ماهش تمام شده.
درست. پس همان هنگام که من پاشنه مطب پزشکان را از پاي درمي آوردم. منصور در کنار او به ريش من مي خنديده. همان شب ها و روزها که من در مشهد به درگاه خداوند تضرع مي کردم، نيمتاج ويار داشته و براي منصور ناز مي کرده. مرا بازي مي داده اند. مغزم جوشيد. گفتم:
- مبارک است.
از فرط ناراحتي و حسد صدايم دو رگه شده بود. منصور نفهميد يا به روي خودش نياورد. از جا برخاستم تا از اتاق بيرون بروم. منصور گفت:
- محبوب، بيا بنشين پهلوي من.
- سرم درد مي کند منصور. مي روم بخوابم.
عاشقانه نگاهم کرد و با سرزنش گفت:
- آن هم امشب که من اين جا هستم؟
احساس مي کرد که غضبناک هستم و خوب مي دانست چرا. خودم بيش از او از اين حسد در شگفت بودم. آيا اين فقط خوي زنانه من بود، يا کم کم پا بند منصور مي شد؟ آيا اندک اندک به او علاقه مند شده بودم؟ بله، دوباره عاشق مي شدم. اين بار ملايم و نرم نرمک. شراب داشت جا مي افتاد. براي همين دوباره حسود شده بودم.
بي خود نبود که شب ها به اميد او مي نشستم و روزها به شوق او از خواب برمي خواستم. عادت نبود، محبت بود. محبتي که حتي نمي خواستم به خود نيز اقرار کنم. مي ترسيدم. مي ترسيدم که عاشق بشوم و نمي دانستم که شده ام. هنوز جسمم جوان بود و با روح خسته ام جدال مي کردم. از جسم خود نيز وحشت داشتم زيرا که مي ديدم بر من پيروز شده. قلبم دوباره گرم شده بود و مرا که آرزو داشتم ترک دنيا کنم و گوشه خلوت بگيرم، با خود به ميان لذت ها و شيريني هاي حيات مي کشيد، ولي اين بار آرام و آهسته، پخته و سنجيده. آيا گوشه اي از دعاهايم مستجاب شده بود؟
به سوي در برگشتم. منصور التماس کرد:
- از من رو بر نگردان محبوبه.
گفتم:
- يک شب که هزار شب نمي شود رحيم جان.
و بلافاصله زبانم را گاز گرفتم. مثل برق زده ها خشک شد. به من خيره شد. من نيز به او.
بعد تار را بر زمين کوبيد. در دل گفتم شکست. جلو آمد و شانه هايم را گرفت و گفت:
- به من نگاه کن. خوب به من نگاه کن. من منصور هستم، رحيم نيستم. آن نيستم که مي خواهي. اين هستم که گرفتارش شده اي. همان که از او فراري هستي.
شانه مرا رها کرد و به قدم زدن پرداخت. يک دست را به لبه در تکيه داد و با دست ديگر پيشاني خود را فشرد. طرز حرف مرا تقليد کرد:
- منصور جان چراغ را خاموش کن. تار نزن. پرده را بکش. اين کار را نکن. نخند. بمير. نيمتاج مي شنود .... اين ها بهانه است محبوبه. همه اين ها بهانه است. مرا نمي خواهي، مي دانم. ولي چه کنم که نصف آن قدري که من تو را مي خواهم تو هم به من ميل پيدا کني؟ اين را ديگر نمي دانم. دلم مي خواهد هر چه دارم بدهم تا تو عاشقم بشوي. از همان اول که مرا رد کردي حسرت رحيم جان تو را خوردم تا امروز. من، به قول خودت با اين دنگ و فنگ، حسرت داشتم که جاي او باشم. بگو محبوبه، بگو چه کنم که مرا بخواهي؟ حسادت دارد مثل خوره مرا مي خورد.
خشمگين بود. صدايش مي لرزيد. ولي نعره نمي زد. فحش نمي داد. کتک نمي زد. دعوا و مرافعه اش هم متين بود. ولي من هم چندان آرام نبودم. خشمناک بودم. از کوره در رفته بودم و هنوز در اثر زندگي در خانه رحيم وحشي بودم. زمان لازم بود تا آرام شوم. گفتم:
- اشتباه کردم منصور. اين اسم از دهانم پريد. هفت سال با او زندگي کردم. نه به خوشي. ولي هر روز صدايش مي کردم، به حکم اجبار. عادت کرده بودم. حالا هم نه از سر علاقه، بلکه از روي عادت از دهانم پريد. تو حسود هستي؟ پس من چه بگويم؟ من آدم نيستم؟ من دل ندارم؟ مگر من از آهن هستم؟ تو ملاحظه مرا مي کني؟ زنت حامله است. من در بدر مطب پزشکان بودم و تو آن طرف سرگرم او بودي. من مي بينم و دم برنمي آورم. نه اين که گله مند باشم. نه اينکه او زن بدي باشد. فقط از بدبختي من است. دست خودم نيست. زجر مي کشم. تا کي بسوزم و بسازم؟ نمي توانم تو را در کنار او، در اتاق او ببينم. ببين من چه هستم منصور؟ يک خاشاک در باد. من چه دارم؟ بچه هاي تو را دوست دارم. منوچهر را دوست دارم. ولي از خودم هيچ ندارم. هيچ کس وابسته به من نيست. بود و نبود من تفاوتي ندارد. هر روز از خود مي پرسم، محبوبه اين جا چه مي کني؟ ميان اين خانواده، مثل استخوان لاي زخم چه مي کني؟ به خود مي گويم مايه سرگرمي هستي. الحق که خوب اسمي رويت گذاشته اند.
همان محبوبه شب هستي. ولي باز صداي پاي تو را مي شنوم و دلم مي لرزد. باز منتظرت هستم. و از ديدن تاري که شب ها مي نوازي، از ديدن کتاب هايت، کلاهت، عصايت، پيراهنت که روي تخت افتاده به يادت مي افتم و دلم آرام مي گيرد. سعي مي کنم خود را با آن نيمه وجودت که به من تعلق دارد راضي و خرسند نگاه دارم. روزگاري رحيم را ديوانه وار دوست داشتم، ولي حالا از او، از خودم و از اين دنيا بيزارم. به خاطر اين کج سليقگي که به خرج دادم هرگز خود را نمي بخشم. ولي نمي دانم، شايد اسم رحيم براي من مظهر عشق باشد. معناي محبت بدهد. شايد وقتي به تو مي گويم رحيم جان يعني تو را دوست دارم، يعني جز تو هيچ کس و هيچ چيز ندارم. من مثل نيمتاج نيستم. اين من هستم که فقط تو را دارم. به تو وابسته ام و از صميم قلب تو را مي خواهم. دروغ نمي گويم، ديگر آن احساس داغ گذشته در من زنده نمي شود. کاش مي شد. ولي نمي شود.
با اين همه، اگر به ذوق تو از خواب بيدار شدن و اگر شب ها تو را به خواب ديدن عشق نيست، پس چيست؟ پس عشق يعني چه؟ پرا بي انصافي مي کني؟ اگر از حسد سوختن و به روي خود نياوردن، اگر زجر کشيدن براي آن که تو راحت باشي، تو خوش باشي، عشق نيست پس چيست؟ اگر هنگامي که با غضب يبر سرم فرياد مي کشي و در همان لحظه من آرزو مي کنم که در کنارت باشم عشق نيست پس چيست؟ به من فرصت بده. درد مرا بفهم. کاش مي توانستم آن طور که يک سال رحيم را دوست داشتم تو را دوست داشته باشم. آن طور کور و کر، آن طور چشم و گوش بسته، آن طور ... آن طور وحشي و افسار گسيخته. ولي آن که عشق نبود، هوس بود. منصور، هوس، که مثل برق زد و سوخت.ُُُُُُُُُُُُُُُُُُ
منصور مات و متحير به من نگاه مي کرد و من گيج و بهت زده به او. آن گاه تازه دريافتم که چه گفته ام. چه کرده ام. تازه فلسفه شش هفت سال زجر کشيدن برايم روشن شد و آرام، مثل کسي که در خواب حرف مي زند، گفتم:
- آره منصور، تازه مي فهمم. راستي که هوس بود.
منصور رفت و آهسته روي مبل نشست. آرام شده بود. سر را به کف دست و آرنج ها را به زانو تکيه داده بود. پيراهن و شلوار و جليقه به تن داشت. شريف بود. با شخصيت بود. دوستش داشتم. خيلي زياد. آرام و افسرده گفت:
- ولي من تو را آن طور دوست دارم. همان طور ديوانه وار. خدا لعنتت کند محبوبه. ببين با خودت و با من چه کرده اي؟ خيال مي کني من بي تو خوشم؟ با تو خوشم؟ از اين وضع، از اين زندگي راضي هستم؟ .....
با دست راست اشاره اي به ساختمان کرد و ادامه داد:
- روزي صد بار مي گويم اي کاش محبوبه حامله مي شد. اي کاش اين بچه ها مال او بودند. شب ها چشمانم را مي بندم تو را در وجود نيمتاج جست و جو مي کنم. خيال مي کني آسان است؟ من، آدمي که ادعاي روشنفکري دارد دو تا زن داشته باشم؟ با يکي از مهمان پذيرايي کنم و با ديگري به کوچه و خيابان بروم؟ به مهماني بروم. به کافه بروم. از زن هاي جورواجور بچه هاي جورواجور داشته باشم؟ همه اين ها را تو به سر من آوردي. تو مرا هم بيچاره کردي محبوبه. ولي نمي دانم با اين همه بلايي که به سرم آورده اي، با اين اخلاق تند و تيزت چرا باز اين قدر تو را مي خواهم. انگار مهره مار داري. مي بينم که خوب با نيمتاج مي سازي. خانمي مي کني. دلم مي خواست نيمتاج ناسازگار از آب درمي آمد. طلاقش مي دادم و خلاص مي شدم. ولي چه کنم که مظلوم است. بي آزار است. از روي عشق و علاقه با او زندگي نمي کنم، دلم به حالش مي سوزد. او هم از من انتظار محبت ندارد. من خودم هم عذاب مي کشم. تحمل زني که با ترحم با نزدش مي روم نه با تمايل، کم زجرآور نيست. پس تو ديگر عذابم نده. بيچاره ترم نکن.
ادامه دارد...