خبرگزاري کتاب ايران/ «سانيل ياپا»، داستاننويس آمريکايي در رمان جديدش با الهام از اتفاقي تاريخ براي بيان توهم و آرزوي جهاني شدن بشر و افراط در رسيدن به اين خواسته در ايالاتمتحده سخن ميگويد.
وقتي «سانيل ياپا» لپتاپش را گم کرد فقط يک کامپيوتر از دست نداد بلکه 600 صفحه از رمان جديدش را که روي کامپيوتر ذخيره کرده بود براي هميشه از دست داد. وي بار ديگر عزمش را جزم کرد تا داستان را دوباره بنويسد اما اين بار نسخه کوتاهتري به نگارش درآورد. اين نسخه دوم همان رمان جديد «ياپا» است که درباره موضوعات تکرار شده در تاريخ آمريکا سخن ميگويد.
کتاب «قلب شما ماهيچهاي به اندازه مشت شما است» از يک اتفاق واقعي الهام گرفت. در سال 1999 هزاران تظاهرکننده يکي از جلسات سازمان تجارت جهاني در سياتل را مختل کردند از اينرو پليس به استفاده از گاز اشکآور، اسپري فلفل و گلولههاي پلاستيکي مجبور شد.
«سانيل ياپا» ميگويد: «اما لحظههايي از اين اتفاقات وجود دارد که ما آن را فراموش کرديم يا در چرخه خبري گم شد؛ لحظاتي که به نظر من در تاريخ آمريکا بسيار مهم بودند.»
رمان «ياپا» در ميانه کمپين رياستجمهوري که روي مناسبات تجاري، همکاريهاي بزرگ، و ديگر عناصر جهاني شدن تمرکز ميکند به بازار آمد؛ يعني موضوعاتي که با مسائلي که مردم در سال 1999 به آن اعتراض داشتند مشابهت دارد. «ياپا» تصميم گرفت اين داستان اعتراضي و پليسي را تبديل به يک داستان کند.
وي ميگويد: «دلم ميخواست صداي اعتراض اين دسته از مردم را بار ديگر به گوش جهان برسانم؛ اعتراضکنندگاني عصباني که در آن روز با پليس درگير شدند. تصوير يک زن در روز اعتراض در ذهن من باقي مانده است. موهاي قرمز بلندي داشت و زانو زده بود. مشخص بود که با باتوم او را زدهاند. روي پيشانياش زخم شده است. با خودم فکر کردم اين زن چرا اينجاست؟ در چه دنيايي زندگي ميکنيم که چنين زني براي حقوق فردي ديگر که در «سريلانکا» يا «بنگلادش» کفش ميسازد اعتراض ميکند؟
در اين کتاب شخصيتي به نام «ويکتور» وجود دارد که اميد دارد به اعتراضکنندگان مواد بفروشد. ويکتور 19 سال دارد و فرزند يک افسر پليس است، به دور دنيا سفر کرده و حالا بار ديگر به سياتل برگشته است و هيچ علاقهاي به سياست ندارد. با پدرش بيگانه است، مادرش را از دست داده و دنبال تشکيل خانوادهاي جديد براي خود است.
بسيار دلش ميخواهد به جايي تعلق داشته باشد. به همين دليل به اعتراضکنندگان ميپيوندد و خودش را در موقعيت خطرناکي قرار ميدهد. در ميان مردمي که بين زنجير پليس و در وسط يک تقاطع گير کردهاند و منتظر پليس هستند تا مردم را متفرق کنند. «ويکتور» تا حدي سوداي تعلق به يک گروه را دارد که حاضر است خودش را در چنين موقعيتي قرار دهد و پيدا کردن چنين شخصيتي رؤياي هر نويسندهاي است.
نوشتن درباره يک اتفاق تاريخي معاصر هم جالب و هم آزاردهنده است. جالب است چون منابع مختلفي براي دريافت اخبار موجود است مثلاً دانشگاه واشنگتن آرشيو بزرگي از اين اتفاقات در زيرزمين خود دارد؛ همه چيز از جمله دفتر خاطراتي که مردم به اين دانشگاه فرستادند يا نوارهاي ويدئويي که ضبط شدهاند.
وقتي به شهرداري سياتل رفتم ويدئوي ضبط شده پليس از وقايع آن پنج روز را پيدا کردم؛ نواري که در آن گفتوگوي افسران پليس با يکديگر و مافوق خود را نشان ميدهد. در قسمتي از اين ويدئو ترس و تشويش پليس نشان داده شده بود. با خودم فکر کردم اين موضوع خيلي خوب است. ميتوانم شخصيتي از پليس داشته باشم که يک انسان واقعي باشد.
من درباره اعتراض «فرگوسن»، «بالتيمور» يا ديگر اعتراضات که در آمريکا شاهد آن بودهايم سخن نميگويم. فکر ميکنم وقتي مردم احساس کنند در تصميمگيريهاي مهم ناديده انگاشته ميشوند به خيابان ميآيند و اعتراض ميکنند. به نظر من اين موضوع بسيار غمانگيز است. ناتواني انسانها در نشان دادن خواستههاي خود دردناک است.
من وقتي به مساله جهاني شده يا کاپيتاليسم جهاني فکر ميکنم دچار احساس تأسف ميشوم. احساس ميکنم مسائل مختلفي در دنيا وجود دارند که مردم عادي را غمگين ميکند و از خودشان ميپرسند چهکار کنيم يا چه کاري جز رفتن به خيابان از دست ما بر ميآيد؟
پدر من اهل «سريلانکا» است و اين مساله براي من بسيار اهميت داشت. از همه مهمتر اينکه پدرم مشاور بانک جهاني بود. بنابراين در دوره نوجواني پدرم همه تابستانها در «فيليپين» بهسر ميبرد. به خاطر دارم وقتي از «بوليوي» به خانه برميگشت-البته اين موضوع به قبل از وجود اينترنت بازميگردد- باراني مخصوص مردم آمريکاي جنوبي پوشيده بود و نوار کاستي با صداي فلوت داشت و من با خودم فکر ميکردم اين چه نوع موسيقي است! فکر ميکنم 6 سالم بود و اين موضوع اين حس را به من القا کرد که دنيا براي همه يکي است اما در عين حال کشورها از هم جدا هستند و فرهنگ مشترکي ندارند.
اين کتاب را به اين دليل نوشتم که بگويم در ايالاتمتحده دفاع از حقوق مردم اين کشور و کشورهاي ديگر گاهي حالت افراط به خود ميگيرد. ما در عصري زندگي ميکنيم که براي به راه انداختن يک انقلاب نيازي به در دست گرفتن تپانچه و جنگيدن نيست. گاهي همدردي کافي است و گاهي همين همدردي انقلابي بزرگ به راه مياندازد.»
با کانال تلگرامي آخرين خبر همراه شويد telegram.me/akharinkhabar