آخرين خبر/
همه ما عاشق شنيدن و خواندن داستان هاي شاهنامه اي هستيم که شخصيت هايش قهرمان ها و اسطوره هاي ما هستند اما چون به زبان شعر است شايد براي ما خواندن آن قدري سخت باشد و اين شد که براي شما فرهنگ دوستان عزيز داستان هاي شاهنامه را به زبان نثر و ساده تقديم مي کنيم. باشد که لذت ببريد.
لينک قسمت قبل
پادشاهي فريدون به پانصد سال ميرسد . در اين زمان بديها از بين رفت و همه به آيين ايزدي رو آوردند .
وقتي فرانک از پيروزي فريدون و از بين رفتن ضحاک باخبر شد سرو تن شست و به نزد داور جهان شکرگزاري کرد و يک هفته تمام به مردم مستمند مال ميبخشيد تا جايي که ديگر تهيدستي نيافت سپس بزرگان را در جشني جمع کرد و در گنجها گشود و همه را براي فريدون فرستاد.
وقتي فريدون پنجاهساله شد سه فرزند داشت که دوتاي آنها از شهرناز و يکي از ارنواز بود.فريدون يکي از بزرگان را که جندل نام داشت پيش خواند و گفت سه دختر که شايسته فرزندان من باشند پيدا کن . سه خواهر زيبارو از نژاد شاهان که هر سه يکشکل و يک قيافه و قابلشناسايي از هم نباشند. جندل به تحقيق پرداخت و بسيار گشت تا به پادشاه يمن رسيد. او سه دختر داشت با همان نشانيها که فريدون خواسته بود. پس به نزد او رفت و پس از ثنا و ستايش از دخترانش خواستگاري کرد. پادشاه يمن ناراحت شد و با خود گفت : من نبايد فوري جواب دهم . اين دختران از رازهاي من آگاهند و از نيک و بد من باخبرند پس به مشورت با نزديکانش پرداخت و گفت:اگر قبول کنم آنوقت دلم رضا نيست و نگرانم اگر نپذيرم ممکن است فريدون بر من خشم گيرد پس چه بايد کرد؟ مشاوران گفتند نبايد تو از هر بادي از جا بجنبي و ما غلام حلقهبهگوش فريدون نيستيم و از او نميترسيم . اگر ميخواهي قبول کن وگرنه ردش کن و چيزهايي بخواه که نتواند برآورد.
.
شاه يمن به جندل گفت : اگر فريدون چنين ميخواهد من حرفي ندارم ولي بايد سه پسر او را ببينم و سپس دخترانم را به ايشان سپارم. جندل تخت ببوسيد و بهسوي فريدون بازگشت و ماجرا را گفت. فريدون پسران را فراخواند و موضوع را در ميان گذاشت و گفت : بايد به نزد او رويد و خود را خوب نشان دهيد پس پندهايم را بشنويد چون شاه يمن ژرفانديش است و گنج و سپاهيان بسيار دارد شما نبايد خود را زبون نشان دهيد. او در روز اول بزمي ميسازد و شمارا مهمان ميکند و دختران را که مثل يکديگرند را ميآورد . دختر کوچک جلوي همه است و بزرگتر آخر ايستاده و مياني هم وسط است . دختر کوچکتر را پيش پسر بزرگتر مينشاند و دختر بزرگتر را پيش پسر کوچکتر و وسطي هم پيش پسر مياني است بعد شاه يمن ميپرسد که کداميک از اينها بزرگتر و کداميک کوچکترند ؟ شما بگوييد :آن برترين کوچکتر است و شايسته نيست پيش پسر بزرگتر نشيند و وسطي هم در ميان است .
پسران سخنان فريدون را شنيدند و به نزد شاه يمن رفتند . پادشاه يمن به گرمي از آنان استقبال کرد و درست همانطور که فريدون گفته بود دختران را نزد آنها آورد و از آنها پرسيد کدام بزرگتر و کدام کوچکترند ؟ پاسخ دادند. شاه يمن متعجب شد ولي چارهاي نداشت و پذيرفت. جشني گرفتند و شراب نوشيدند و زير درخت گل جايشان را پهن کرد .اما بعد به فکر حيله افتاد . جادويي کرد که سرما و باد گزندهاي به وجود آمد تا بدينسان آنها را بکشد. پسران فريدون از سرما از خواب پريدند ولي به خاطر فر ايزدي و عقل و مردانگي که داشتند جادو و سرما در آنها اثر نکرد .وقتي خورشيد سر زد شاه نزدشان آمد و آنها را زنده يافت و فهميد که جادو و افسون به کار نميآيد پس در گنجها گشود و بزرگان را دعوت کرد و دخترانش را به پسران فريدون سپرد و با خود گفت: از فريدون به من بدي نرسيد . بدي از خودم بود که هر سه فرزندم دختر شدند و پسر ندارم . کسي که دختر ندارد خوششانس است . پس نزد موبدان رفت و گفت ماه بايد با شاه جفت شود. بار دخترانش را بست و آنها را با مال و خواسته زياد فرستاد . وقتي فريدون از بازگشت آنها باخبر شد تصميم گرفت پسرانش را بيازمايد پس خود را بسان اژدهايي درآورد و جلوي آنها را گرفت. پسر بزرگ خود را هماورد اژدها نديد و گريخت. پسر دوم کماني پراند و فرار کرد اما پسر کوچکتر خروشيد و تير از نيام کشيد و نامش را گفت و سپس گفت از برابر ما دور شو تو چون پلنگي هستي که نزد شيران آمده باشد اگر نام فريدون را شنيده باشي با ما چنين نميکني چون ما فرزندان اوييم .فريدون ناپديد شد و سپس پدروار به پيشواز پسران آمد. پسران کرنش نمودند و بوسه بر خاک دادند و پدر آنها را به کاخ برد و جايگاه ويژه داد و گفت : آن اژدهاي خشمگين من بودم که خواستم شمارا بيازمايم و بعد پسران را چنين نام نهاد :تو که بزرگتر هستي نامت سلم باد که تو از کام نهنگ نجات يافتي و در زمان فرار درنگ نکردي و کسي که انديشه نکند ديوانه است نه دلير .
پسر دوم که ابتدا دليري کرد تور ناميد و پسري که هم سريع و هم بافکر است و ميانهرو و دلير و هشيار است را ايرج نام نهاد . و بعد نام زن سلم را آرزو و زن تور را آزاده و زن ايرج را سهي خواند . بعدازآن طالع پسران را ديد .طالع سلم مشتري باکمان بود و طالع تور خورشيد سعد بود و طالع ايرج ماه بود . از طالع چنين فهميد که جنگي در پيش است و طالع ايرج را آشفته يافت و بسيار نگران شد.
ادامه دارد...