آخرين خبر/
داستان هاي ترسناک در همه فرهنگ ها مخاطب مخصوص به خودش را دارد، ما هم تصميم گرفتيم در بخش کتاب آخرين خبر يک داستان ترسناک را براي ساعات پاياني شب و براي مخاطبان علاقه مند داشته باشيم، همراه ما باشيد با داستان ترسناک اين شبها.
لينک قسمت قبل
: اعتراض کردم: نه ، من نمي تونم اين کار رو بکنم ! اين کار درست نيست ! اين ...
ارباب سرنوشت غرشي حاکي از خشم برآورد و گفت:
-در ان صورت خودت براي بقيه عمرت با بد شانسي دست و پنجه نرم خواهي کرد . تو و هر کسي در خانواده ات!
از ترس به خود لرزيدم . سرم گيج مي رفت . احساس کردم خون گرم دوباره شروع به ريختن از گوشم کرد .
آيا مي توانستم اين کار را بکنم ؟ آيا مي توانستم استرچ را در همان راهي بيندازم که خود در آن افتاده بودم ؟
احساس کردم هنا بازويم را فشرد و سپس صدايش را شنيدم که در گوشم گفت:
- لوک ، تو ناچاري اين کار رو بکني. اين تنها شانس ماست . به علاوه استرچ خواهان اونه ... مگه نه ؟ اون که دوست تو نيست . يه دشمنه .استرچ در تمام اين مدت تو رواذيت کرده و حالا هم ارزوي شانس تو رو مي کنه
درست است . استرچ دوست من نبود. ولي آيا من مي توانستم مسئووليت نابودي زندگي استرچ را به عهده بگيرم؟ آيا مي توانستم با اسير کردن او در دست مالک سرنوشت مسوول بدبختي او باشم ؟
هنا با چشمهاي ملتمسش خود از روي صندلي چرخدارش به من خيره شده بود . به ارامي زير لب گفت:
- اين کاررو بکن . لوک ، خودمونو نجات بده .
رو به مالک سر نوشت کردم و با صداي لرزان گفتم:
-خيلي خوب ... اين کارو مي کنم
چشم هاي زير نقاب درخشيدند واز سرخي به زردي افتاب درامدند .روپوش گشاد از هم باز شد و به نظر رسيد که به طرف بالا پرواز مي کند و همچون دوبال غول اساي خفاش بر روي ما گسترده شدند و سپس به ارامي پايين امدند . .
احساس کردم توسط يک تاريکي عميق احاطه شده ام .قادر به حرکت نبودم. تاريکي بر روي من گسترده شد ... سياه تر ... سياه تر .شديدا احساس سرما مي کردم . سردم بود و احساس گم شدگي مي کردم . درست مثلاين بود که مرا در زمين سرد و يخ زده اي مدفون کرده باشند .و سپس چند بار پلک زدم تا بالاخره نقطه هايي نوراني را ديدم که بالاي سرم چشمک مي زنند . نقطه هاي نوراني سفيد به تدريج پررنگ تر شدند .... آنقدر نوراني که مجبورشدم چشمانم را در بکشم .
مدتي طول کشيد تا متوجه شدم که به سالن ورزش برگشته ام . کف استاديوم روي زمين افتاده بودم . تعدادي از بچه ها و ديگران دورم حلقه زده بودند . چشمان نگران وصورت هاي مضطرب .
يک نفر رويم دولا شد . صورتش که نزديک تر امد او را شناختم . آقاي بنديکس مربي بسکتبال بود که به من خيره شده بود . صورتش از گردنش اويزان بود .سعي کردم حرف بزنم ولي کلمات به صورت زمزمه اي نا مفهوم از گلويم خارج مي شد .
-«... آقاي...؟ »
آقاي بنديکس به آرامي گفت:
-لوک ، از جات تکون نخور . تو بيهوش شده بودي ولي مطمئن باش که اتفاقي برات نمي افته
« بيهوش؟ »
او دوباره گفت: « همونطور بي حرکت بخواب . يک امبولانس در راهه »
بيهوشي و ضربه مغزي؟
دريافتم که انچه ديده بودم اتفاق نيفتاده است .
موجود نقابداربا ان چشمان شعله ور. مالک سرنوشت ، که از کمد شماره 13 قدم بيرون نهاده بود . پس گرفتن خوش شانسي . فرمان رد کردن جمجمه به استرچ .اين ها هيچ کدام اتفاق نيفتاده بودند !
اين ها همه يک رويا بودند . اين ها همه کابوسي بودند که در اثر ضربه به سرم بر من ظاهر شده بود .
از جا جستم . زمين زير پايم حرکت مي کرد . سکوهاي تماشاچيان به نظر مي رسد به يک سمت متمايل شده بودند ... و سپس به سمت ديگر .
هنا را ديدم که در صندلي چرخدار خود در کنار ديوار و در انتهاي سکوهاي رديف اول نشسته بود .
با خوشحالي به خود گفتم:
-او هنوز در استاديوم است! پس ما هرگز استاديوم راترک نکرده ايم و هيچ يک از آن وقايع اتفاق نيفتاده اند. هيچ يک...
خوشحال بودم و احساس آزادي مي کردم !قبل از اين که متوجه باشم ، داشتم به طرف در مي دويدم .
صداي آقاي بنديکس را شنيدم که فرياد زد: «لوک ! هي لوک ! وايسا »
وسپس خود را در بيرون از استاديوم يافتم که به طرف راهروهاي خالي و تاريک مي دويدم . با تمام سرعت مي دويدم .
احساس شادي مي کردم. و احساس اشتياق به دور شدن از آن جا مي کردم ! دور شدن از مدرسه ... فرار از کابوس .
آيا جلوي کمدم توقف کردم يا خير ؟
حتما بايد به کمد سر زده باشم چون وقتي وارد هواي آزاد شدم لباس و کاپشن پوشيده بودم . قدم به درون هواي يخ زده بيرون نهادم . ماه را ديدم که به صورت يک ديسک نقره اي در آسمان ارغواني تيره به من لبخند مي زد . لحظه اي ايستادم و هواي سردو پاک شامگاهي را فرو دادم .
سپس عرض محوطه پارکينگ آموزگاران را دوان دوان طي کردم و به محل پارک دوچرخه ها رسيدم . آن روز با دوچرخه به مدرسه امده بودم و حالا هم قصد داشتم باسرعت هر چه تمام تر به خانه برگردم .
آنقدر احساس خوشحالي مي کردم که قادر بودم تمام راه تا خانه را برقصم .روي دوچرخه پريدم و فرمان آن را چسبيدم .
ولي يک اشکال وجود داشت صداي خشک کشيده شدن فلز بر روي زمين را شنيدم .از دوچرخه پايين امدم لاستيکم پنچر بود . نه ... هر دو لاستيک دوچرخه ام پنچر بود .
زير لب گفتم :. اوه ... لعنت به اين شانس ..
اين اتفاق چگونه افتاد ؟
ولي اهميتي نداشت . تصميم گرفتم که دوچرخه را همان جا بگذارم و فردا آن را به خانه ببرم . در عرض پارکينگ دوچرخه شروع به دويدن کردم و به طرف خيابان رفتم .احساس کردم بند کفشم باز شده است . روي يک زانو نشستم تا بند آن را ببندم ولي بند کفش در ميان انگشتانم کنده شد .
به خود گفتم : اهميتي ندارد و مسأله اي نيست . من چند تا بند کفش اضافي در خانه دارم و سپس پياده به راه افتادم و قدم بر پياده روي خيابان نهادم و پس از لحظاتي ازعرض خيابان گذشتم. صداي فريادها و تشويق را از استاديوم در پشت سرم مي شنيدم
. حدس زدم که بازي بايد دوباره شروع شده باشد .
زير لب گفتم : موفق باشي استرچ !!
يک خيابان بيشتر نرفته بودم که باران شروع شد . ابتدا آرام مي باريد ولي باد به تدريج افزايش يافت و سپس باران با شدت تمام باريدن آغاز کرد .زيپ کاپشنم را تا زير گلو بالا کشيدم و کمي دولا شدم تا سريع تر بتوانم عليه باد حرکت کنم ولي باران به صورت امواجي از آب يخ زده ، يکي پس از ديگري به سر وسينه ام مي خورد و مرا از رفتن باز مي داشت .
صدايي شبيه شکستن چيزي را از پشت سر شنيدم . و سپس تيغه درخشان و چندشاخه صاعقه را ديدم که خانۀ آن طرف خيابان را روشن کرد و به دنبال آن غرش کرکننده رعد را شنيدم که زمين را لرزاند .
با تمام نيرويم خود را به جلو هل دادم . درختان در مقابل نيروي باد و باران تقريبا تا مرز شکستن خم مي شوند . من نيز قادر به حرکت نبودم . به يک درخت تنومند پناه بردم و زير شاخه هاي آن پناه گرفتم .
اما يک ضربه صاعقه شاخه اي از آن را شکست و شاخه شکسته جلوي پايم به زمين افتاد .
نزديک بود زير شاخه له شوم !
از روي شاخه پريدم . و در همان حال ، تيزي هاي شکستگي آن دستم را خراش داد .يک برق ديگر چند متر جلوترم فرود آمد و چمن خيس را سوزاند .
چشمانم را تنگ کرده بودم وسعي داشتم از ميان پرده باران جلوي پايم را ببينم . ازچمن دود به هوا بلند شد . در آن قسمتي که صاعقه فرود امده بود ، چمن سوخته وزمين سياه شده بود .
باد مرا به عقب هل داد . باران همچون آبشار بر من فرو مي ريخت .نفسم تنگ شده بود . سعي کردم نفس بکشم .
و سپس ... در وراي باران ... درست در پشت امواج سنگين آب تيره ... دو نور درخشان راديدم . دو چشم سرخ . مثل دو چراغ نيم سوختۀ اتومبيل ... دو چشم شيطاني که همراه با من حرکت مي کردند و مراقب بودند .
مالک سرنوشت ...
به ناگاه همه چيز برايم روشن شد . آن چه ديده بودم يک کابوس نبوده . دانستم که پنچري چرخ ، توفان، صاعقه ، شدت باران ... همه و همه نمايشي از قدرت بود .به هر جان کندني بود به خانه مان رسيدم و از معبر ميان باغچه به طرف در خانه
حرکت کردم . روي سنگ فرش ليز آن سر خوردم و با صورت بر روي سنگ هاي خيس فرود آمدم .
« ن ن ن ن ... نه »
به زحمت از جا بلند شدم و تلو تلو خوران تا جلوي در آمدم .يک صداي رعدآسا و کر کننده شکستن چيزي وادارم کرد رويم را برگردانم و يکي ازدرخت هاي بلوط جلو خانه را ديدم که از وسط به دو نيم شده بود . به نظر مي رسيددر يک حرکت آرام سقوط مي کند . يک نيمه لرزيد ولي همچنان سراپا ماند . ولي نيمه دوم درخت پير تنومند آرام آرام بر روي سقف خانه فرود آمد .
پنجره ها شکستند . شيرواني ها سقف به پايين سرخوردند و همراه با سرو صدا روي زمين افتادند .سرم را با يک دست پوشاندم و انگشتم را روي زنگ گذاشتم و ديوانه وار فشار دادم .سپس با هر دو مشت به در کوفتم و فرياد زدم: «بازکنيد ! بابا ، مامان ، باز کنيد آنها کجا رفته بودند ؟
چراغ هاي خانه روشن بودند . پس چرا در را باز نمي کردند ؟
يک غرش رعد مرا از جا پراند . آب باران تمام خيابان را گرفته بود و همچنين از روي سقف سايبان جلوي در همچون آبشار به پايين مي ريخت . امواج باران پنجره اتاق پذيرايي را مي لرزاند و با شدت به آجرهاي جلوي ديوار خانه مي خورد .
و آنقدر بر در خانه مشت کوفتم تا دستم به درد آمد در ميان غرش ديگري از رعد فرياد زدم: در را باز کنيد
سپس صداي عقب کشيده شدن پنجره اي را شنيدم . به طرف خانه همسايه چرخيدم واز ميان امواج باران خانم ژيليس را ديدم که سرش را از پنجره اتاق خوابش بيرون آورده بود . چيزي گفت ، ولي در ميان سرو صداي باران نتوانستم بشنوم .
. بالاخره موفق به شنيدن فريادش شدم: خونه نيستن ! لوک ، اونا رفتن بيمارستان .
قلبم از جا کنده شد . آيا درست شنيده بودم ؟
پرسيدم: چي ؟ چي گفتي ؟
چيزي نبود . فقط پدرت از پله ها افتاد . حالش خوبه . ولي اونو به بيمارستان ،بخش اورژانس بردن
-آه ، نه
با مشت محکم به در خانه کوبيدم :نه ! نه ! نه ...
مالک سرنوشت داشت قدرت خود را به من نشان مي داد . داشت به من نشان مي دادکه قدرت در دست کيست . داشت گوشه اي از بقيه زندگيم را به من مي نماياند .
دست هايم را دور دهانم حلقه کردم و از اعماق حنجره فرياد زدم: خيلي خوب !
آب بر روي سرم مي ريخت و از درون لباس ها به زمين فرو مي چکيد و باد وادارم کرده بود که به ديوار خانه تکيه بدهم فرياد زدم :خيلي خوب ، تو برنده شدي...
هر کاري بخواهي مي کنم ! هر کاري...
و سپس چنين کردم . صبح روز بعد جمجمه را به استرچ دادم .
قبل از شروع کلاس ها استرچ را ديدم که جلو کمدش ايستاده بود . دادن اسکلت زردرنگ به او آسان ترين کار در دنيا بود .
استرچ توي کمدش دولا شده بود و داشت دنبال چيزي مي گشت .کوله پشتي اش باز روي زمين بود . جمجمه را ازجيب شلوارم در آوردم و آن را درکوله پشتي او انداختم .
او هيچ چيزي نديد و حتي نمي دانست که جمجمه در اختيار اوست .
با صدايي که سعي داشتم آرام جلوه کند ، گفتم: « سلام استرچ ... چه خبر ؟»
داشتم صدايم نشان ندهد که در همين لحظه من چه بلايي بر سر او آورده ام – کاريکه زندگي او را براي هميشه نابود خواهد کرد .
دستم را چنان فشرد که درد گرفت و گفت: سلام پهلوون ! سرت چطوره ؟ بدترکيبي اون تغييري نکرده...
و سپس خنديد
نگاه خيره ام را به او دوختم . پرسيدم: «سرم ؟»
گفت: تصادف خيلي بدي بود . اگه سرت نشکسته باشه بايد به سختي سنگ باشه ... حالت که بد نيست؟
جواب دادم : « . نه ، خيلي هم خوبم »
استرچ خنديد و گفت : « به هر حال ممنون که به من فرصت دادي بازي کنم »
و سپس شروع به بستن بند هاي کوله پشتي اش کرد .به کوله پشتي چشم دوخته و جمجمه را در درون آن پيش خودم مجسم کردم ،جمجمه اي که به استرچ رد کرده بودم ، چشمان سرخ و ريزي که احتمالا دوباره شروع به درخشيدن کرده بود . استرچ تا مدتي از شانس و فرصت هاي خوبي برخوردار خواهد بود . ولي بعد ...
استرچ در حالي که در کمدش را مي بست گفت : شايد من و تو بتونيم بعدًا کمي تمرين کنيم . من مي تونم چند نکته مفيد به تو ياد بدم که تو به نظر برسه بدوني داري چه کار مي کني...
گفتم : « . آره ... شايد »
حالت چهره استرچ جدي شد . گفت : راستشو بخواي ... تو بد نيستي . جدي مي گم ... خيلي پيشرفت کردي . در واقع ، خيلي هم خوب هستي ! ... جدي مي گم
برايم باورکردني نبود . استرچ داشت از من تعريف مي کرد .
شانه ام را بالا انداختم و من من کنان گفتم : « . همه چيز شانسي بوده »
استرچ تکرار کرد : بله شانسي ! محاله ! پسرجون ، شانس به اين چيزا کاري نداره . همش تلاش و مهارت خود آدمه . شوخي نمي کنم . شانس نقشي در زندگي آدم نداره و در مورد تو هم نداشته . خودت پيشرفت کردي!!
وا رفتم . به سختي آب دهانم را قورت دادم و به يک باره خودم را آدم پستي احساس کردم .
استرچ اين همه با من مهربان بود و من چه کار زشتي در مورد او انجام داده بودم !
من باعث شده بودم که او با يک عمر بد شانسي و يک عمر بردگي مالک سرنوشت روبه رو باشد .
صداي استرچ مرا به خود آورد: « . اوه ... داشت دفترچه علوم يادم مي رفت »
کوله پشتي اش را روي زمين گذاشت و به طرف کمد برگشت تا آن را باز کند . در حالي که احساس سرگيجه و تهوع داشتم به کوله پشتي روي زمين خيره شده بودم .چه بايد مي کردم ؟ مرتب از خودم مي پرسيدم که چه بايد بکنم ؟
بد شانسي هايم تمام روز ادامه يافت .
به سوالات امتحان جبر اشتباه پاسخ دادم و نمره صفر گرفتم . خانم ويکلي هشدار دادکه اگر مي خواهم واحدم را نيفتم بيشتر کار کنم .
هنگام ناهار پاکت شيرم را که باز کردم فاسد شده بود و وقتي متوجه آن شدم که يک قلپ از آن را خورده بودم . و سپس تقريبًا دل و روده هايم را جلوي همه بالا آوردم .پس از ناهار داشتم جلوي آيينه دستشويي سرم را شانه مي کردم که ناگهان يک دسته
مو لاي دنده هاي شانه ديدم . از ترس خشکم زد و سپس يک دسته ديگر از موهايم لاي دندانه هاي شانه کنده شد .
متوجه شدم که به زودي تمام موهايم را از دست خواهم داد !
شتاب زده از دست شويي بيرون مي آمدم که آستين پيراهنم به يک ميخ گرفت و پاره شد . آنقدر ناراحت بودم که خانم ويکلي را نديدم و از پشت محکم به او خوردم .فنجان قهوهاي که در دست داشت به هوا پرواز کرد و قهوه داغ سوزان به سرو پاي او
پاشيد .بعد از مدرسه هنا را پيدا کردم . او با صندلي چرخدارش به آرامي در راهرو به طرف در خروجي مي رفت . پايش هنوز باند پيچي بود و صورتش همچنان پوشيده از جوش ها و لکه هاي سرخ . و متوجه شدم که يکي از چشم هايش نيز ورم کرده و تقريبًا بسته بود .
صدايش زدم : هنا ... بايد باهات صحبت کنم .
او با صدايي زمزمه مانند پرسيد : « ردش کردي ؟»
« چي ؟»
با صدايي آهسته گفت:
- من صدايم را از دست داده ام . تو جمجمه رو به استرچ رد کردي ؟ ما چاره اي نداريم ، بايد شانسمونو عوض کنيم . من به سختي قادر به ديدن هستم . پوست تمام بدنم ديوانه وار مي خاره . و همين طور که مي بيني به سختي... حرف مي زنم ... من ، من نمي تونم ديگه به اين وضع ادامه بدم
گفتم : « . من بايد مالک سرنوشت رو پيدا کنم »
هنا آستين پاره پيراهنم را چسبيد و ملتمسانه گفت:
-تو بايد هر چي رو که گفته انجام بدي . بايد دستوراتشو اطاعت کني! اين تنها شانس ماس
پرسيدم : « چطوري مي تونم اونو پيدا کنم ؟»
هنا نواميدانه گفت:
- تو اونو پيدا نمي کني ، اون تو رو پيدا مي کنه . اون در محل هاي بد شانسي ظاهر مي شه ، جاهايي مثل آيينه هاي شکسته و يا جايي که عدد 13نوشته شده باشه
گفتم : « با من بيا »
و او را به طرف کمدم هدايت کردم . سر راه ، براي چند تا بچه ها که داشتند براي تمرين شنا به استخر مي رفتند دست تکان دادم . خيلي دلم مي خواست با آنها مي بودم اما کارم فعلا مهم تر بود .
به هنا گفتم : ما بايد با مالک سرنوشت صحبت کنيم . شايد اون دوباره از توي کمد من ظاهر بشه
هنا در همان حال که به سختي خود را به دنبال من مي کشاند از درد ناليد و نالان گفت:
- « پام خيلي درد مي کنه! »
گفتم : « . ولي اون قول داده که بد شانسي هاي ما تموم مي شه »
رمز قفل کمد را وارد و درش را باز کردم . موجي از هواي ترشيده سالن را پرکرد .براي اين که حالم به هم نخورد نفسم را در سينه حبس کردم .
هنا وحشت زده به کف کمد اشاره کرد و گفت : « ... ببين »
تعدادي گنجشک مرده کف کمد بود . همه انها مرده و در حال فاسد شدن بودند .
زير لب گفتم : اون براي ما هديه گذاشته ... ولي خودش کجاست ؟ فکر مي کني:پيداش بشه؟
مجبور نشديم مدت زيادي انتظار بکشيم . لحظاتي بعد ، درخشش چشمان سرخ را درانتهاي کمد ديدم . و سپس موجود تيره پوش از روي توده گنجشک هاي مرده گذشت وجلوي ما قرار گرفت . چشمان شعله ورش چشم همچنان در زير نقاب سياهش پنهان شده بود . با همان صداي خش دارپرسيد:
- « آيا آنچه را که گفته بودم انجام دادي؟ آيا يک بردۀ جديد براي من فراهم کردي ؟
در حالي که سعي داشتم نگاهم را از نگاهش بدزدم ، جواب د ادم :
بله مگر قرارمون همين نبود ؟ و حالا نوبت توست که به رنج هاي ما پايان بدي ! همانطور که قول دادي بد شانسي مارو تموم مي کني...
نقاب در هوا بالا و پايين شد و او به آرامي گفت : « نه !»
هنا و من از حيرت و ترس خشکمان زده بود .پوشش سياه همچون دو بال خفاش در هوا جنبيد و او با صداي و حشت انگيزش گفت :
آيا شما فکر مي کنيد که در موقعيتي هستيد که با مالک سرنوشت معامله کنيد؟ من با کسي معامله نمي کنم ! من به کسي قولي نمي دهم ! شما ناچاريد به هر چيزيکه سرنوشت برايتان رقم بزند قانع باشيد!
هنا با لحني گريان گفت : « ... ولي تو قول دادي که !»
موجود شيطاني حرف او را قطع کرد:
شما ابتدا از شانس خوب برخوردار شديد و حالا نوبت پرداخت بهاي آن است . شما نمي توانيد اين روند را از بين ببريد . بايد بدانيد که شما قادر به معامله کردن با سرنوشت نيستيد ! و به همين دليل هر دوي شما دربقيه عمرتان بهاي شانسي را که داشتيد خواهيد پرداخت!!
ادامه دارد...
نويسنده: آر. ال. استاين
با کانال تلگرامي آخرين خبر همراه شويد telegram.me/akharinkhabar