نماد آخرین خبر
  1. جذاب ترین ها
  2. برگزیده
کتاب

قصه شب ایرانی/ شبهای گراند هتل- قسمت دوم

منبع
آخرين خبر
بروزرسانی
قصه شب ایرانی/ شبهای گراند هتل- قسمت دوم
آخرين خبر/ با يک قصه جذاب و خواندني از دوران قديم ايران باز هم در کنار شما هستيم، براي شما دوستداران داستان هاي ايراني يک داستان قديمي و زيبا و عاشقانه انتخاب کرده ايم تا در اين شب هاي سرد با کتاب دل تان گرم شود.با ما همراه و کتابخوان باشيد. لينک قسمت قبل با يک قصه جذاب و خواندني از دوران قديم ايران باز هم در کنار شما هستيم، براي شما دوستداران داستان هاي ايراني يک داستان قديمي و زيبا و عاشقانه انتخاب کرده ايم تا در اين شب هاي سرد با کتاب دل تان گرم شود.با ما همراه و کتابخوان باشيد. پس از اين خط و نشان در انباري را محکم به چهارچوب کوبيد وکلون آن را ازپشت اند خت و قفل زد. نمي دانم چند ساعت گذشت، اما وقتي ‏به هوش آمدم تازه دردهايم شروع شد. صورتم، دستم وهمه جاي بدنم در اثر شلاق و ضربه هاي لگدي که خورده بودم درد مي کرد و مي سوخت. کورسوي نوري که ازبالاي انباري به درون مي تابيد مرا به خود آورد. چراغ موشي دود زده اي بود که عمو کرامت برايم روشن کرده و در چهارچوب دهليز انباري گذاشته بود تا از تاريکي وحشت نکنم. مثل آنکه از خواب ترسناکي پريده باشم به دور و برم نگاه کردم. چهار طرف انباري تا تاق پر بود از خمره هاي گلي شراب که در طبقه بنديهاي آجري چيده شده شده بود. همان طور که به خمره ها نگاه مي کردم صداي پدرم در گوشم زنگ ‏مي زد. در آن لحظه ها تاريکي و تنهايي انباري مثل گور تنگي مرا در برگرفته بود و روي قلبم فشار مي آورد. اينجا قتلگاه خواهرم پري سيما بود. حالا اوکجا بود؟ مي ديدمش که کنارم نشسته و باز از وحشت پدرم به من پناه آورده است. دوباره از درد وکوفتگي از هوش رفتم. ‏وقتي دوباره چشمانم را گشودم در رختخواب خودم بودم. يک نفر مرا آورده بود به اتاق تاجماه خانم، اما خودش نبود. آفتابي که از پشت دريهاي توري به درون مي تابيد اتاق را گرم و روشن کرده بود، اما من سردم بود ومي لرزيدم.کمي بعد در اتاق روي پاشنه چرخيد و تاجماه خانم با سيني گرد مسي که در دستش بود از در وارد شد. ‏تا چشمم به او افتاد با ضعف پرسيدم: «چه کسي مرا به اينجا آورده؟« کرامت خان. به حال مرگ بودي که آوردت اينجا. خدايي بود که زنده ماندي« ‏بي آنکه بغض کرده باشم باز اشکم سرازير شد. باگريه گفتم: «اما خودم ترجيح مي دادم بميرم.« تاجماه خانم درحالي که با تأسف نگاهم مي کرد آهسته درکنارم نشست و سيني مسي را که در دستش بود زمين گذاشت وکمکم کرد تا بنشينم. ‏دو روزي بود که چيزي نخورده بودم ودلم ازگرسنگي مالش مي رفت تازه خوردن غذا را شروع کرده بودم که متوجه چهره تاجماه خانم شدم و لقمه در گلويم گير کرد. صورت او نيزگله به گله زخمي وکبود بود. وقتي ديد با تعجب نگاهش مي کنم روي از من برگرداند و به هواي کنار زدن پشت دريهاي توراز جا برخاست وکنار پنجره رفت. درحالي که با نگاهم او را دنبال مي کردم پرسيدم: « آقام باز هم روي شما دست بلند کرده؟« ‏کنار پنجره بلند اُرسي ايستاده بود و منظره باغ را تماشا مي کرد. با لبخندي غمگين برگشت و نگاهم کرد. آرام گفت: «عيبي ندارد، من به اين چيزها عادت دارم.« ‏نگاهش مي کردم که بي اختيار اشک در چشمانم حلقه زد. تاجماه خانم که ديد دست از خوردن کشيده ام دوباره صدايش بلند شد.گفت: «نمي خواهد خودت را سرزنش کني.کتک خوردن من دخلي به تو ندارد، مقصر اين نازآفرين آتش پاره است.« ‏وقتي ديد با استفهام نگاهشش مي کنم خودش با ناراحتي توضيح داد که :«خانم خانمها ازديروز تا حالا غيبش زده.کجا رفته خدا عالم است. آقا گمان مي کند من درگوشش خوانده ام که فرارکند« ‏همان طور که مي شنيدم رفتم توي فکر. ‏پس از رفتن نازآفرين ديگر صدا از صدا در نمي آمد.کم کم حالم داشت جا مي آمد که باز سر وکله اين مردک، ياري خان پيدا شد. پدرم آن شب او را ‏براي شام نگه داشت. مي دانستم بازدارند براي من نقشه مي کشند. ساعتي از رفتن ياري خان نگذشته بود که پدرم به عمارت اندروني آمد.بازهم حالت طبيعي نداشت. همين که چشمش به من افتاد، درحالي که روي ‏پاي خودش بند نبود و تلوتلو مي خورد خطاب به من با لحني محکم واخم و تخم گفت: «فردا قراراست ياري خان و کس و کارش بييند اينجا. مثل آدم رفتار مي کني. واي به روزگارت اگر دوباره بازي دربياوري.« بي آنکه حرفي بزنم فقط با غصه نگاهش کردم. هرچه فکرکردم چه کنم عقلم به جايي نرسيد. در دل آرزو مي کردم اي کاش مي تو انستم به نحوي فرخ را ببينم و ازاوکمک بخواهم، اما بدبختانه نه از او نشاني داشتم و نه اينکه مي توانستم پا از خانه بيرون بگذارم. بعد از فرار نازآفرين به دستور پدرم نه من و نه تاجماه خانم حق نداشتيم از خانه بيرون برويم. پدرم قفل در خانه را عوض کر‏ده بود و روزها هم کلون در را با قفل و زنجير مي بست. ‏فرداي آن روز باز سروکله ياري خان و همراهانش پيدا شد. اين بار تاج طلا خانم برخلاف دفعه قبل که براي من زبان مي ريخت حسابي خودش را گرفته بود. نه او، بقيه هم صد درجه بدتر از او براي من قيافه گرفته بودند. خاله ياري خان که عينهو بخت النصر به من نگاه مي کرد. موقع حرف زدن به عمد به سرودست وگردنش قرمي داد تا النگو وگوشواره هاي بلندي را که به خودش آويزان کرده بود به رخ من بکشد. ‏آن روز به دستور تاج طلا خانم همگي دورو برم جمع شدند و امتحانم کردند. صحنه نمايش مسخره اي بود که بازي در آن برايم اجباري بود.تاج طلا خانم براي امتحان اول از موهايم شروع کرد. انگشتان حنا بسته وخشنش را درخرمن موهايم فرو برد وگيره اي را که به آن بسته بودم ازسرم باز کرد. بعد موهاي انبوه و بلندم را که يادآور ظلمت شبهاي يلدا بود باز کرد و دسته دسته امتحان کرد که مبادا عاريه باشد. بعد از موهايم نوبت انگشتان پاهايم بود. براي آنکه مبادا شش انگشتي باشم به امر تاج طلا خانم جورابهايم را کندم تا او انگشتان پاهايم را وارسي کند. همه نمايش، داستان محکوميت من بود. درمانده و مستاصل زير دست او نشسته بودم. صورتم بستر اشکهايي بود که نااميدانه و بي پروا از چشمان درشت و آسماني رنگم فرو مي غلتيد و از گونه هاي سرازير مي شد. درست مثل کنيزکي زيبا که پيش از خريداري اندام او را بررسي مي کنند، آنان هم با من چنين معامله کردند. پس از مطمئن شدن از همه چيز قرار عقدکنان را براي روز جمعه گذاشتند. خوب يادم است که آن شب از فکر و خيال اين بدبختي که به سرم مي آمد تا خود صبح نخوابيدم. آن شب بي آنکه چراغي روشن کنم ، کلافه و مضطرب در تاريکي نشستم و به بازي جديد که سرنوشت با من آغاز نموده بود انديشيدم. هرچه فکر کردم پدرم مرا به چه کمال اين مردم جاهل و لااُبالي مي خواهد بفروشيد سر در نمي آوردم. فرداي آن روز توي مطبخ بود. براي آنکه سر خودم را گرم کنم بيهوده وقت گذراني مي کردم که ناگهان صداي سرفه و بعد صداي گيرا و خوش آهنگ فرخ به گوشم خورد. صدا از دهليز بالاي سقف مي آمد. زير سقف دهليز قاب پنجره ماننده بود که در زمستانها آن را با چيزي مثل دم کني مي بستند تا سرما به داخل نيايد و تابستانها آن را باز مي کردند. هميشه نور شيري رنگ ملايمي از اين قاب درون مطبخ مي تابيد و روزها آنجا را روشن مي کرد. اول که صداي او را شنيدم مردد بودم. بعد وقتي بلندتر صدايم زد ديگر مطمئن شدم. از آنجا پرسيد:« پري خودت هستي؟« با خوشحالي سر بلند کردم و گفتم:«آره ، خودم هستم« با عجله گفت:« مي تواني يک دقيقه بيايي دم در.« با دلواپسي گفتم:« نه ، ممکن نيست . تو هم از اينجا برو« با نارحتي گفت:« بروم؟ پس مهر و محبتت کو؟ من اين همه راه آمده ام که تو را ببينم.« با ناراحتي پرسيدم: «آن هفته که آمدم چرا نيامدي؟« ‏«جلسه صاحب منصبان قشون طول کشيد. وقتي رسيدم تورفته بودي، از دستم ناراحت شدي؟« بغضي که در گلو داشتم ديگر اجازه نداد چيزي بگويم و هق هق زدم ‏زيرگريه. آن قدر بلند که فرخ هم شنيد و هم دلواپس شد. بيچاره هراسان شده بود که بداند چه خبر شده. وقتي آهسته و با گريه کل ماجرا را براش تعريف کردم به قدري جا خورد که مدتي رفت توي فکر و سکوت کرد. بعد با صداي بلندتري گفت:«مي خواهي بيايم خواستگاري؟ خودم با پدرت حرف مي زنم. اورا متقاعد مي کنم که تورا بدهند به من. راضي هستي؟« ‏همان طور که اشک مي ريختم گفتم:«نه،فايده ندارد. آن وقت پدرم هردوي ما را مي کشد.« ‏لحظه اي ساکت ماند. مثل آنکه داشت فکر مي کرد. دوباره گفت: «پس مي خواهي چه بکني؟« ‏درمانده گفتم:«خودم هم نمي دانم.« ‏صداي کش کش چرخهاي يک کالسکه که از آنجا گذشت باعث شد مدتي سکوت برقرارشود که باز فرخ آن را شکست. ‏« مگر من مرده باشم که بگذارم. حالا که اين طور است کار را يکسره مي کنم.مي برمت يک جايي که دست هيچ احدي به تونرسد.مي آيي يا نه؟« از شنيدن اين پيشنهاد گريه ام بند. آمد. وحشتزده گفتم: «يعني مي گويي از خانه ‏فرارکنم؟ نه مي ترسم.« ‏« مثل آنکه اين پاسخ سخت به اوگران آمده باشد با دلخوري و تندي گفت:«پس ابد مي خواص زن اين مردک که لياقت نوکري تو را هم ندارد بشوي.مي تواني مرا فراموشي کني پري؟ من که نمي گذارم. اين را بدان اگراين اتفاق بيفتد من هم خودم و هم هرکسي را که در اين ماجرا دخيل بوده مي کشم. نمي گذارم دست کثيف اين مردک به تو برسد. به مولا قسم... حالا مي بيني.« همان طور که مي شنيدم وحشتزده گفتم:« هيچ مي فهمي چه مي گويي؟!« مثل آنکه بخواهد براي آخرين بار با من اتمام حجت کند قرص و محکم جواب داد:« همان که گفتم. تا امروز غروب خوب فکرهايت را بکن. اگر تصميم گرفتي با من بيايي، امشب بعد از غروب سرکوچه درختي منتظرت هستم. اگر نيايي ديگر نه من و نه تو« فرخ اين را گفت و رفت. پس از رفتن او تا ساعتي همان طور در کلاف سردرگمي خود بودم با آنکه از فرار مي ترسيدم ، اما در آن موقعيت تنها روزنه اميدي که پيش رو مي ديدم پيشنهاد فرخ بود. آن روز پس از کلي فکر کردن و کلنجار با خودم تصميمم را گرفتم و تا غروب دور از چشم تاجماه خانم چند تکه لباس و چادري را که تازگي برايم دوخته بود و انگشتري که هديه فرخ بود و گلي خانم ، يادگار پري سيما را پنهاني در بقچه پيچيدم و گوشه اي آماده گذاشتم. در تمام عمرم اين نخستين بار بود که براي سرنوشت خود به تنهايي تصميم مي گرفتم. سرخي غروب داشت روي شيروانيهاي عمارت بيروني فرو مي مرد که آماده حرکت شدم. پيش از آنکه پا به حياط اندروني بگذارم از کنار پرده اي که در هشتي را مي پوشاند آنجا را از نظر گذراندم. خوشبختنه کسي آن دور و بر نبود. مثل آهو بچه اي که از حمله گرگ درنده اي در هراس است، ترسان و لرزان طول حياط بيروني را يک نفس دويم تا اينکه رسيدم به دالاني که به در حياط بيروني منتهي مي شد و سقف ضربي آجري داشت. از آنچه ديدم يخ کردم. همان طور که فکر مي کردم در بيروني از داخل کلون شده بود وقفل بزرگي به آن بسته بودند.گيج و مستاصل به زنجير و قفل که به کلون بسته شده بود مي نگريستم که از صداي در قلبم از جا کنده شد. ‏اتاق عمو کرامت سمت چپ دالان بود و هر آن ممکن بود سر برسد. همان طور که حيران و مستأصل مانده بودم چه کنم ناگهان چشمم به در چوبي زهوار دررفته و قديمي آب انبار افتاد که نيمه باز بود و درست کنار دالان و رو به روي عمارت بيروني واقع شده بود. پيش از آنکه عمو کرامت سربرسد وحشتزده خودم را پشت در رساندم و از ترس سرم را به ديوار گذاشتم و چشمانم را بستم. مثل هرروز که هوا تاريک مي شد با چماق کلفتي که براي حراست از باغ در دست داشت براي بازکردن در از اتاقش بيرون آمد. همان طور که پشت در آب انبار گوش به زنگ ايستاده بودم از شنيدن صداي ياري خان برجا ميخکوب شدم. يا الله گفت و همراه عمو کرامت وارد شد. از لاي درز در نگاهش کردم و پدرم را ديدم که با آن هيکل تنومندش با جُبه لاجوردي رنگ بلند جلوي عمارت بيروني ظاهر شد و با سرفه و اهن و تلپ از پله هاي عمارت پايين آمد. ‏من کشيک مي کشيدم. ياري خان را ديدم که دست به سينه جلو رفت و عرض سلام بندگانه اي کرد. بعد کيسه سياه و بزرگي را که زير پوستين عثماني خود پنهان کرده بود به پدرم نشان داد وگفت:« ده تا مخصوص. شيش تام شاهاني ناب. همان که خودتان فرمودين.« ‏پدرم با خرسندي کيسه را از دست اوگر فت و رو کرد به عمو کرامت تا در خمخانه بگذارد. سپس ياري خان راکشيد کنار ديوار و مدتي به پچ پچ با او حرف زد.گاهي ميان حرف خنده هايي تحويل هم مي دادند که بندبندبدنم مي لرزيد. پس از آن ياري خان دست کرد و چند دسته اسکناس در آورد و توي مشت پدرم گذاشت و خانه را ترک کرد. با رفتن او پدرم خرسند به عمارت خود رفت و در را محکم بست. حالا حياط بيروني خالي بود. اگر ترو فرز نمي جنبيدم باز عمو کرامت کلون دررا قفل و زنجير مي کرد و ديگر خروج از آنجا غيرممکن بود. با اين حال پيش از آنکه راه بيفتم براي چند لحظه از فکر اينکه پدرم يا عمو کرامت سر برسند و مچ مرا بگيرند خون در بدنم سرد شد. براي همين هم برنگشتم به پشت سرم نگاه کنم. به دو خودم را رساندم به در. هنوز دستم به کلون در نرسيده بود که صداي غرش رعد آساي فرياد پدرم خون در بدنم منجمد کرد. «کجا؟« ‏وحشتزده برگشتم و او را ديدم که چماق به دست مثل برج زهر مار پشت سرم ايستاده است. درحالي که چماقي را که در دست راستش داشت با تاني کف دستش مي کوبيأ قدم به قدم به من نزديک مي شد. صداي تپش قلبم را ازگوشم مي شنيدم که با هرقدم او بلندتر مي شد. مثل کبوتري که در دام افتاده باشد ديگر هيچ راه فراري نداشتم. مثل آنکه مغزم ازکار افتاده بود. مانده بودم چه کنم. پدرم جلو آمد و چماقي را که در دست داشت زير گلويم گذاشت. با خوف و اشمئزازي که از ديدنش به من دست داده بود سعي کردم نگاهم را از او بدزدم. تمام بدنم مي لرزيد. صدايش را شنيدم که غريد: «گمان کرده اي خَعلي زرنگي و مي تواني از دست من فرارکني. کاري مي کنم که ديگر هوس فرار به کله ات نزند.« ‏پدرم اين را گفت با چماقي که در دستش بود چنان با قدرت به قلم پايم کوبيد که خون با سوزش از آن فواره زد و صداي ضجه ام از ته دل بلند شد پس از آن ضربات مشت و لگدي بود که به سرم باريدن گرفت. ميان مرز هوش وبي هوشي زير ضربه هاي دردناکي که بدنم را درهم مي کوبيد ضجه مي زدم. در يک آن صداي تاجماه خانم به گوشم خورد که فرياد کنان سعي داشت مانع پدرم شود. پدرم هم چنان که بي رحمانه مرا زير مشت و لگد گرفته بود براي لحظه اي با چشمان خون گرفته برگشت و به او نگاه کرد، اما اهميتي نداد. در آن لحظه هاي شوم که احساس مي کردم پايان عمرم فرا رسيده زير ضربه هاي مشت و لگدي که مي خوردم بي اراده پايم لغزيد و با سر به زمين افتادم. گرمي خوني را که از گوشه پيشانيم بيرون مي جهيد بر روي پيشاني و لابه لاي موهاي احساس کردم . براي لحظه اي از دور سايه عمو کرامت را ديدم که شتابان به سمت ما مي آمد. اين آخرين صحنه اي بود که ديدم. طوفاني از باد و ‏ناگهان دستنوشته هاي پريوش را ورق زد و باعث شد تا براي چند دقيقه سر از روي خطوط نقش بسته بر روي کاغذ بردارد و نگاهي به اطراف بيندازد. از خواننده جواني که تا چند دقيقه پيش بر روي جايگاه مشغول اجراي برنامه بود، ديگرخبري نبود ؛ اما گروه نوازندگان هم چنان نشسته بودند و خود را براي اجراي برنامه اي تازه آماده مي کردند. دو نفر از پيشخدمتهاي کافه روي جايگاه مشغول تغيير دکور بودند. چند نفري هم به سرپرستي آنيک ميزهاي اضافي را که هميشه براي مواقع شلوغي در انبار کافه نگه مي داشتند به باغ آوردند تا براي مشتريهايي که آن راه مي رسيدند آماده کنند. باغ کافه از دود و همهمه و گاهي قهقهه آکنده بود. هرکس از در مي آمد جوياي کسي بود. ‏پريوش درحالي که با نگاهش از روي صورتها مي گذشت، گه گاه به سيگار هماي اتويي که لاي انگشتش دود مي کرد پک مي زد. گه گاه از ‏دردي که قلبش را مي فشرد آخمهايش درهم مي رفت. قلبش از روزپيش گه گاه آن چنان تير مي کشيد که نفسش در سينه حبس مي شد. همين که درد کم کم فرو نشست ، دوباره شروع کرد به خواندن. ‏با زحمت لاي چشمان خون گرفته ام را باز کردم و ديدم در يکي از اتاقهاي عمارت بيروني هستم. اتاقي بود که در و ديوارش بوي ترياک مي داد. پدرم دراتاق روبه رويي مثل هميشه پاي منقل چماتمه زده بود و حقه وافور در دستش بود. جز او هيچ کس را نمي ديدم. نه هيچ کس بود ونه هيچ صدايي. تنها صدايي که سکوت حاکم بر عمارت را مي شکست صداي نفرت انگيز موچ موچ پک زدن او به حقه وافور بود. درحالي که از درد اشکم جاري شده بود دلم مي خواست از جا بلند شوم و حقه وافور را از دستش بگيرم و با تمام قدرت توي سرش خرد کنم، اما بدنم رمقي نداشت. فقط بدنم يک پارچه درد بود. سرم، صورتم، دستها و به خصوص مچ پايم يک پارچه درد بود. کمي بعد سعي کردم ته مانده رمقي که در بدن داشتم را جمع کنم و از جا بلند شوم و مچ پاي چپم را که حس مي کردم شکسته است وارسي کنم. ناگهان متوجه شدم هر دو پايم در زنجير است. پدرم براي آنکه ديگر هرگز فکر فرار به سرم نزند هر دو پايم را با زنجير بسته بود. حالا بايد چه کار مي کردم. تمام دردها و بدبختيهاي دنيا مثل کوهي بر روي سينه ام سنگيني مي کرد. وقتي يادم آمد فرخ در آن ساعت سر کوچه درختي به انتظارم است و من در اين دام گرفتارم آ تش از قلبم زبانه کشيد. ‏آن شب تا پاسي از شب به بدبختي خود اشک ريختم و با خدايي که گمان مي کردم مرا رها کرده حرف زدم. در آن لحظه ها تنها اشک و درد وصداي خرناس پدرم مونس تنهايي ام بود. ‏آن شب به قدري اشک ريختم تا ازکوفتگي و ضعف باز ازهوش رفتم. وقتي دوباره چشمانم را گشودم عمو کرامت را ديدم که بالاي سرم نشسته است. درحالي که با چشمان پراندوه و خيره به من مي نگريست با صداي بسيار آهسته اي که پدرم نشنود گفت: « بلند شو عمو، بلندشو يک چيزي بخور.« ‏ازمهرباني که درصورت پف کرده وچشمهاي خسته او نهفته بود ديگر نتوانستم خودم را نگه دارم. لحاف را کشيدم روي سرم و زدم زير گريه. صداي عمو را از بالاي سرم شنيدم که گفت: «آخر عمو چرا خودت را به دردسر و بلا انداختي. تو که بهتر مي داني... نمي تواني از پس آقات برآيي « ‏صداي کوبه در و هم زمان با آن صداي گرفته و تازه از خواب بيدارشده ‏پدرم که از اتاقي ديگر عمو کرامت را صدا مي زد باعث شد ساکت شود. مدتي در سکوت گذشت. عمو کرامت درحالي که گردن کشيده بود و از پنجره بلند هلالي أرسي دار توي کوچه را نگاه مي کرد زير لب زمزمه کرد و گفت: « بازکه اين نَسناس نالوطي سروکله اش پيدا شد.« وبعد از اين حرف براي بازکردن در از جا بلنه شد. ‏به قدري از خود بي خود بودم که درست متوجه منظور عمو از نسناس نالوطي نشدم. اما چند دقيقه بعد با شنيدن صداي نخراشيده ياري خان فهميدم منظور عمو کيست. در آن حال نزار ديدن چهره کريه او مشمئزکننده ترين چيزي بود که مي توانستم ببينم. همان طور که به دنبال عمو به آن سو مي آمد پيش از آنکه وارد اتاق ‏پدرم شود، مثل کابوس دهشتناکي که ناگهان مبدل به واقعيت شده باشد براي لحظه اي در‏چهارچوب در اتاقي که من آنجا خوابيده بودم ايستاد و به داخل اتاق سرک کشيد وبه دورو بر نگاه کرد. همين که چشمش به من افتاد درحالي که نيشش تا بنا گوش باز شده بود به دقت به صورت من نگريست. ‏پوزخند زد وگفت: «خدا بد نده پري خانم.« ‏درحالي که با نفرت نگاهش مي کردم رويم را برگرد اندم و لحاف را روي سرم کشيدم. باز هم سردم شد و چشمهايم پر از اشک. ‏چند روزي گذشت. چند روزي که سرتا سرفقط شکنجه جسم و روان من بود. با وجود زنجيرهايي که به پاهايم بشته بودند جز براي استفاده از دستشويي بغل عمارت اجازه خروج از عمارت بيروني را نداشتم. در آن چند روز فقط عموکرامت بود که سراغم مي آمد.غذايم را مي آورد وگاهي با من حرف مي زد. تاجماه خانم از ترس پدرم جرات نزديک شدن به من را نداشت. فقط يک بارکه پدرم خوابيده بود ازپشت شيشه در اتاق سايه اش را ديدم که هراسان نگاهم مي کرد. ‏در آن چند روز پدرم يا عرق مي خورد يا وافورمي کشيد و يا مي خوابيد و خروپف و خرناس ول مي کرد. ‏يک روز طرفهاي ظهربود. پدرم آمد دم چهارچوب درايستاد و به داخل سرک کشيد. آن روز حالم خيلي بد بود. از بدنم آتش زبانه مي کشيد و از شدت تب هذيان مي گفتم. پدرم براي لحظه اي به صورت برافروخته و خيس از عرق من نگاه کرد و رفت. چند دقيقه بعد عمو را فرستاد آنجا. آمد و زنجير را از پايم بازکرد. جاي جراحتها يي که زير زنجير بود بوي تعفن گرفته بود و از آن خون و آب زرد مي رفت. عمو تا چشمش به اين صحنه افتاد چهره اش در هم رفت، ولي چيزي نگفت و از جا برخاست. وقتي برگشت مرحوم دکتر شعار که دواخانه اش سر گذر وزيربود همراهش بود. آقا دکتر وقتي جاي جراحتهاي مرا ديد عصباني شد و خطاب به عمو اعتراض کرد. بعد مقداري دوا به عمو داد و طرز استفاده از آن را نيز به او گفت. خودش زخمهاي پاي مرا شست و بعد از نظافت دوا گذاشت و پانسمان کرد. آن وقت با ناراحتي سرش را پايين انداخت و رفت. آن روز با آنکه پدرم بيدار بود اما خودش را به خواب زد و جلو نيامد. شايد به اين خاطر که خودش بهتر از هرکس ديگري مي دانست چه بلايي سرم آورده است. چند روز ديگر گذشت که با مراقبتهاي عمو کم کم حالم بهتر شد. پاي چپم هنوز ورم کرده و دردناک بود. يک هفته بعد رفته رفته حالم بهتر شد و جاي جراحتهايم پوس آورد. همه اش خدا را شکر مي کردم که ديگر از ياري خان خبري نيست. فکر مي کردم همه چيز تمام شده و پدرم ديگر دست از سرم بداشته که باز سر و کله اش مثل کتبوس پيدا شد. اين بار تاج طلاخانم هم همراهش بود. به قول خودش آمده بود تا سنگهايش را با پدرم وا بکند. صدايش را از آن اتاق مي شنيدم که به او مي گفت اگر به من جهيزيه ندهد از طلا و رخت و لباس و بريز و بپاش خبري نيست. نمي دانم چه حسابي بود پدرم که خدا را بنده نبود و در حضور او مثل موش شده بود و سکوت کرده بود. همان طور که صداي تاج طلاخانم را مي شنيدم دلم مي خواست با صداي بلند هاي هاي گريه کنم ، اما پدرم چنان زهرچشمي از من گرفته بود که همان طور که گوش مي دادم به آرامي اشک مي ريختم. حال که پس از سالها به آن اين فکر مي کنم مي بينم اگر هرکس ديگري به جاي من بود ، همان روزها از اين بدبختي که داشت سرش مي آمد مي مرد و از شر اين زندگي سراسر رنج و سختي خلاص مي شد ، اما من پوست کلفت ماندم تا شاهد بدبختيهاي بدتر از اين باشم . ديگر هيچ اميدي به خلاصي از اين مخمصه نداشتم. هنوزهم صحنه هايي که از آن روزها که در عمارت بيروني زنداني بودم در خاطرم هست. در آن اتاق که بوي ترياک از در و ديوارش استشمام مي شد تنها سرگرمي من نگاه کردن به کبوترهاي چاهي بود که جلوي درگاهي پنجره مي نشستند و عمو هرروز صبح خرده هاي نان را برايشان آنجا مي ريخت. ‏وقتي محو دانه برچيدن کبوترها مي شدم به آنها حسودي ام مي شد و با حسرت به آنها نگاه مي کردم. آرزويم اين بود به جاي آنها بودم. با خود مي کفتم خوش به حال اينها که مي توانند هرجا مي خواهند بروند. آن روزها هرروزش براي من عصر جمعه بود. ‏عاقبت آن روز تلخ و دردناک که مي بايست بهترين و زيبا ترين روز زندگي ام باشد ازراه رسيد. آن روز پدرم با آنکه ناسلامتي عروسي دخترش بود مثل هميشه مست بود. از همان وقت که چشمهايش را از خواب باز کرده بود يک دم عربده مي کشيد و به تاجماه خانم که براي بردن من به عمارت بيروني آمده بود و به او التماس مي کرد به ملاحظه حال من يک هفته عروسي را به تاخير بيندارد ناسزا مي گفت و فحش مي داد. عاقبت تاجماه خانم پس ازکلي کل کل با پدرم و پس ازکتک سيري که از او خورد، به سراغ من آمد. سر و صورتش برافروخته وگوشه لبش خونين بود. به من گفت که قرار است مادر ياري خان و همراهانش براي بند انداختن و بردن من به حمام به آنجا بيايند. بعد کمکم کرد تا از جا بلند شوم. با آنکه ديگر حرفي نمي زدم، اما اشکم هم بند نمي آمد. همين که پا از اتاق بيرون گذاشتم و چشمم به پدرم افتاد که ايستاده بود و ما را تماشا مي کرد حال خودم را نفهميدم. با آنکه اطمينان داشتم صحبت با پدرم بي فايده است، اما با همه قدرتي که در انگشتان ضعيف خود سراغ داشتم دامن لباده او را چسبيدم وکريه کنان التماس کردم که از تصميمش منصرف شود، اما انگار ناله و استغاثه هاي من به پشيزي نمي ارزيد. پدرم چنان با بي رحمي دامن لباده اش را ازچنگم بيرون کشيد و مرا از خود دورکرد که نقش بر زمين شدم. من دست بردار نبودم، اما هرچه التماس کردم در دل پدرم اثري نداشت. در پاسخ استغاثه هاي من هرچه بد و بيراه بلد بود از دهانش درآمد و نثارم کرد. حتي يکي دو بار هم به طرف من حمله ورشد تا مرا زير مشت و لگد بگيرد که بازعمو جلوي دستش را گرفت و مانع او شد. ‏امروز که سي و چند سال از آن زمان مي گذرد هنوز هم تلخي لحظه لحظه آن روز را به ياد مي آورم، انگارهمين ديروز بود، همين ساعت پيش. ‏وقتي کنارحوض نشستم تا صورتم را بشورم تصوير لرزان خودم را درآب حوض مي ديدم که با من مي گريست. هر قطره اشکي که از چشم من فرو مي چکيد و در آب مي افتاد يک دايره کوچک مي ساخت. يک دايره کوچک که دايره هاي بزرگ تر قبل از خود را دنبال مي کرد و تصوير مرا مي شکست. همان موقع صداي کوبه در بلند شد. از طرز مشت به در کوبيدن طلبکارانه کسي که پشت در بود حدس زدم بايد تاج طلا خانم باشد. از قضا حدسم نيز درست بود. پيش از آنکه با او روبه رو شوم نفهميدم چطور خودم را به عمارت بيروني برسانم. آن روز تاج طلا خانم، همراه تنها دخترش زيبنده که آبله رو بود، همينطور خواهرش و يکي دو نفر ديگر به آنجا آمده بود. خانمي به نام ربابه خانم را که بر صورتش جاي سالک داشت به همراه خودش آورده بود تا صورت مرا بند بيندارد. ‏آن روز ربابه خانم قبل از آنکه کار بند انداختن را شروع کند اول سر انگشت دستانم را حنا گذاشت و خواند:« اين حناي مراده يارمبارکش باد از براي شاداماد اي يار مبارکش باد.« نويسنده : مهناز سيد جواد جواهري ادامه دارد.. با کانال تلگرامي آخرين خبر همراه شويد telegram.me/akharinkhabar