خانه
همه دسته ها
ویدیوها
سیاسی
ورزشی
سینما و چهره ها
جامعه و حوادث
استانها
بین الملل
بیشتر
بلاگ آخرین خبر
تماس با ما
درباره ما
سوالات متداول
.
شرایط و قوانین
© 2023 AkharinKhabar, Inc.
جذاب ترین ها
برگزیده
کتاب
شاهنامه خوانی/ داستان بیست و هشتم:هفتخوان اسفندیار - بخش اول
آخرين خبر
بروزرسانی
1394/12/21 - 15:04
0
2
2
آخرين خبر/
همه ما عاشق شنيدن و خواندن داستان هاي شاهنامه اي هستيم که شخصيت هايش قهرمان ها و اسطوره هاي ما هستند اما چون به زبان شعر است شايد براي ما خواندن آن قدري سخت باشد و اين شد که براي شما فرهنگ دوستان عزيز داستان هاي شاهنامه را به زبان نثر و ساده تقديم مي کنيم. باشد که لذت ببريد.
قسمت قبل
کنون زين سپس هفتخوان آورم سخنهاي نغز و جوان آورم
در اين قسمت فردوسي دوباره به مدح محمود غزنوي ميپردازد و ميگويد :
همه پهلوانان و گردن کشان که دادم در اين قصه زيشان نشان همه مرده از روزگار دراز شد از گفت من نامشان زنده باز منم عيسي آن مردگان را کنون روانشان به مينو شده رهنمون - خوان اول : کشتن اسفنديار دو گرگ را : اسفنديار به همراه گرگسار بهسوي توران رفت تا به يک دوراهي رسيد پس در آنجا خيمه زد و به استراحت و خوردن و آشاميدن پرداخت سپس دستور داد گرگسار را بياورند و چهار جام مي پياپي به او دادند سپس به او گفت : اي بيچاره اگر هرچه بپرسم درست پاسخدهي ، تمام توران را به تو ميدهم اما اگر دروغ بگويي تو را با خنجر به دونيم ميکنم . گرگسار اطاعت کرد پس اسفنديار پرسيد که رويين دژ کجاست ؟ چندراه به آنجا ميرود و کدام بيگزند است و چند فرسنگ است ؟ چقدر سپاهي آنجاست ؟ گرگسار گفت : سهراه تا آنجا هست که يکي سهماهه به آنجا ميرسند و راهش پر از آب و خرگاه و شهر است . راه دوم دوماهه به آنجا ميرسند که غذا براي سپاه و گياه براي چهارپايان کم است . راه سوم در يک هفته به مقصد ميرسند و پر از شير و گرگ و نر اژدها و زن جادوگر و بيابان و سيمرغ و سرماي سخت است . وقتي به رويين دژ رسيدي دژي ميبيني که بلندي آن برتر از اسب سياه است و پر از سلاح و سپاهيان است و اطرافش آب و رود فراوان است و اگر کسي صدسال در دژ بماند احتياجي به بيرون پيدا نميکند . وقتي اسفنديار اين سخنان را شنيد ، گفت : ما بايد از راه کوتاه برويم . گرگسار گفت : کسي تاکنون از هفتخوان نگذشته است و همه مردهاند . اسفنديار گفت : حال ميبيني که من ميگذرم حالا بگو ابتدا با چه چيز مواجه ميشوم؟ گرگسار گفت : ابتدا دو گرگ نر و ماده بزرگ مانند دو فيل با شاخهايي چون گوزن و دندانهايي بزرگ چون عاج فيل هستند . اسفنديار دستور داد تا دستبسته او را به خرگاه ببرند . وقتي خورشيد سر زد اسفنديار به برادرش پشوتن گفت : مراقب لشکر باش چون من از گفتههاي گرگسار مشوش هستم . من جلو ميروم و شما از پشت سرم بياييد . پس خفتان پوشيد و سوار بر اسب شبرنگ شد و وقتي به نزد گرگها رسيد آنها به او حمله بردند و اسفنديار شروع به تيراندازي کرد و آنها مجروح شدند سپس با شمشير زهرآگين سرشان را بريد و از اسب پياده شد و نزد خدا به سپاسگزاري پرداخت . وقتي سپاه به او رسيدند شاد شدند و به خوردن و آشاميدن پرداختند ولي گرگسار ناراحت و عصباني بود . - خوان دوم : کشتن اسفنديار شيران را : دوباره گرگسار را آوردند و سه جام مي به او نوشاندند و خوان بعد را پرسيدند . او گفت : در منزل بعدي با شير برخورد ميکني که نهنگ هم از پس او برنميآيد و عقاب هم در آن راه از ترس او نميپرد . اسفنديار خنديد و گفت : فردا خواهيم ديد . هوا که تاريک شد حرکت کردند و وقتي خورشيد سر زد اسفنديار سپاه را به پشوتن سپرد و به نزد شيران رفت . يک شير نر و يک شير ماده بود پس با شمشير به شير نر زد و او را به دونيم کرد ، شير ماده ترسيد اما جلو آمد پس تيغي بر سرش زد و سرش را قطع نمود سپس نزديک آب رفت و سروتن را شست و از خداوند سپاسگزاري کرد . وقتي لشکريان رسيدند و برويال شيران را ديدند بر او آفرين گفتند و بساط غذا را چيدند . - خوان سوم : کشتن اسفنديار اژدها را : سپس اسفنديار دستور داد تا گرگسار را نزد او آوردند و سه جام مي به او دادند و خوان بعد را پرسيدند و او گفت : اژدهايي دژم نزدت ميآيد که از دهانش آتش بيرون ميآيد و مانند کوه خارا است اگر برگردي بهتر است . اسفنديار گفت : خواهي ديد که اژدها از تيغ من رهايي نمييابد . پس دستور داد تا يک گردون چوبي ساختند و تيغهايي در آن قرار دارند و صندوقي نيز خواستند تا اسفنديار در آن قرار گيرد و دو اسب هم در جلو قرار داشت . وقتي هوا تاريک شد به راه افتادند و وقتي خورشيد سر زد دوباره از سپاه جدا شد و سپاه را به پشوتن سپرد. اژدها وقتي صداي گردون و اسبها را شنيد جلو آمد و دهانش را باز کرد و گردون و اسبها را فروبرد و تيغها به کامش فرورفتند پس اسفنديار از صندوق درآمد و با شمشير به مغزش کوبيد بهطوريکه اژدها دود زهرآگيني از سرش بلند شد و اسفنديار از آن دود بيهوش شد . وقتي پشوتن و لشکريان رسيدند از ديدن اين صحنه ترسيدند و ناله سردادند و فکر کردند که اسفنديار مرده است . پشوتن گلاب بر سرش ريخت و اسفنديار چشم باز کرد و به لشکريان گفت : زخمي نيستم ، از دود زهرآگين او بيهوش شدم . پس سروتن شست و به سپاس خدا پرداخت . - خوان چهارم : کشتن اسفنديار زن جادو را : اسفنديار ، گرگسار را فراخواند و سه جام مي به او داد و منزل بعدي را پرسيد . گرگسار گفت : در منزل بعد با زن جادوگر روبرو ميشوي . او اگر بخواهد بيابان را چون دريا ميکند و شاهان او را غول مينامند . بهتر است برگردي و به جواني خودت رحم کني اما اسفنديار نپذيرفت و وقتي شب شد سپاه حرکت کرد و صبحگاه اسفنديار سپاه را به پشوتن سپرد و خود حرکت کرد و با خود جام مي و تنبور برد . بيشهاي چون بهشت ديد که درختان بسيار داشت و در جويهايش گلاب روان بود پس لب چشمه نشست و به تنبور زدن مشغول شد و خواند : از شر ببر و اژدها خلاصي ندارم و پريچهرهاي نمييابم . زن جادوگر صدايش را شنيد و با همه زشترويي خود را بهصورت زيبايي درآورد و به نزد اسفنديار رفت. اسفنديار به بازويش زنجيري داشت که زردشت از بهشت آورده بود ، آن را به گردن انداخت و به زن جادوگر گفت : تو بر من چيره نميشوي پس صورت اصليت را نشان بده . ناگاه پيرزني سياه چهره ديد پس خنجر را بر سرش فرود آورد و او را هلاک کرد . وقتي او مرد آسمان تيره شد و ابروباد سياهي به وجود آمد که خورشيد هم ديده نميشد . پس از مدتي پشوتن و سپاهيان رسيدند و از پيروزي او شاد شدند و اسفنديار به سپاسگزاري از يزدان پرداخت . خوان پنجم : کشتن اسفنديار سيمرغ را : اسفنديار ، گرگسار را آورد و سه جام مي به او داد و خوان بعدي را پرسيد و او گفت : در اين منزل کوهي ميبيني که مرغي بر آن فرمانرواست و او مانند گرگ و جادوگر نيست و بسيار قوي است و دو بچه هم دارد . اسفنديار خنديد و گفت : او را شکست ميدهم . شبانگاه سپاهيان راه افتادند و وقتي سپيده زد اسفنديار سپاه را به پشوتن سپرد و خود حرکت کرد و اسب و صندوق و گردون را با خود برد . وقتي به کوه رسيد سيمرغ از دور گردون و صندوق را ديد ، خواست تا گردون را با چنگ بگيرد که تيغها پروبالش را زد و او نيرويش را از دست داد و سست شد . وقتي بچههايش اين صحنه را ديدند ازآنجا پريدند و رفتند . اسفنديار از صندوق درآمد و با شمشير او را کشت سپس از خداوند سپاسگزاري کرد . وقتي پشوتن و سپاهيان رسيدند و آن صحنه را ديدند شاد شدند و جشن گرفتند . خوان ششم : گذشتن اسفنديار از برف : گرگسار را پيش آوردند و سه جام مي به او دادند و خوان بعد را جويا شدند . او گفت : فردا کار بزرگي پيش روست که در آن گرز و کمان به کارت نميآيد و آن اينکه برف زيادي ميآيد و تو و لشکرت را مدفون ميکند . بهتر است که بازگردي . ايرانيان ترسيدند و از اسفنديار خواستند تا برگردد اما او گفت : من ترسي ندارم شما از سخنان اين ترک تيرهروز ترسيدهايد ؟ پس چرا به دنبال من ميآييد ؟ اگر ميخواهيد برگرديد . خداوند يار من است . ايرانيان پوزش خواستند و وقتي هوا تاريک شد به راه افتادند . هوا که روشن شد بهجاي خوش آب و هوايي رسيدند و خيمه زدند . ناگهان تندبادي وزيد و هوا تاريک شد و برف شديدي باريد . سه روز و سه شب گذشت و هوا بهشدت سرد بود . اسفنديار به پشوتن گفت : در اين راه زور بيفايده است پس به درگاه خدا زاري کنيد تا اين بلا از سرمان رفع شود . پس چنين کردن و ناگاه باد خوشي وزيد و هوا خوب شد . شبهنگام به راه افتادند ناگهان صداي رعد از آسمان برخاست . اسفنديار گفت : تو گفتي اينجا آب نيست پس اين صداي چيست ؟ او گفت : چهارپايان جز آبشور نمييابند و يک چشمه آب زهرآگين هم هست .
از کتاب «شاهنامه تصحيح شده» اثر دکتر محمد دبير سياقي و برگردان به نثر اثر فريناز جلالي
با کانال تلگرامي «آخرين خبر» همراه شويد
اخبار مرتبط
.
13 ساعت پیش
شاعر «ای ایران» نماد عمومیسازی علم و فرهنگ در ایران بود
0
0
0
0
0
0
پس از این بخوانید
کتاب صوتی؛ عروسی مسخره(فصل آخر)
10 ساعت پیش
شاعر «ای ایران» نماد عمومیسازی علم و فرهنگ در ایران بود
13 ساعت پیش
اگر شما یا فرزندتون این ویژگی رو دارید، شما یک نابغه هستید!
1 روز پیش
کتاب صوتی؛ عروسی مسخره(فصل چهارم)
1 روز پیش
شکست برای ادبیات ایران معنا ندارد
1 روز پیش
کتاب صوتی؛ عروسی مسخره(فصل سوم)
2 روز پیش
افسردگی در آقایان و راه رهایی از افسردگی
3 روز پیش
کتاب صوتی؛ عروسی مسخره(فصل دوم)
3 روز پیش
نوتلا خونگی با طعمی جادویی
3 روز پیش
یک نامه دردناک نامه آقایی به قاتلان همسرش!
3 روز پیش
دانلود اپلیکیشن آخرین خبر
آخرین خبر | شاهنامه خوانی/ داستان بیست و هشتم:هفتخوان اسفندیار - بخش اول