1. جذاب ترین ها
  2. برگزیده
کتاب

قصه شب ایرانی/ شب های گراند هتل- قسمت بیست و هفتم

منبع
آخرين خبر
بروزرسانی
قصه شب ایرانی/ شب های گراند هتل- قسمت بیست و هفتم
آخرين خبر/ با يک قصه جذاب و خواندني از دوران قديم ايران باز هم در کنار شما هستيم، براي شما دوستداران داستان هاي ايراني يک داستان قديمي و زيبا و عاشقانه انتخاب کرده ايم تا در اين شب ها با کتاب دل تان گرم شود.با ما همراه و کتابخوان باشيد. لينک قسمت قبل ‏عمو با کنار زدن موهاي خاکستري رنگش از روي پيشاني سعي کرد به آنها نظمي بدهد. بازگفت: «به اين حرفهاي امروز من خوب فکرکن. باور کن بدت را نمي خواهم. تا جايي هم که از دستم برآمده براي شما کرده ام. فقط يک چيزي مي خواهم بگويم که بايد پيش خودمان بماند. آن جهيزيه مختصري را که براي شما به خانه ياري خان فرستاده شده يادت مي آيد؟« ‏همان طور که غرق در فکر به چهره اش خيره شده بودم گفتم: «بله.« «آن جهيزيه را من فرستادم. از پول خودم. هيچ هم قابل شما را نداشت. اين را گفتم براي اينکه بداني هميشه به فکرت بوده ام.« ‏آنچه مي شنيدم برايم خيلي عجيب بود. پس از سالها گويي آتشي که در زير خاکستر زمان بود شعله کشيد و قلبم را سوزاند. هرگز نمي توانستم پدرم را ببخشم... هرگز. پس فرداي آن روز وقتي به خانه رسيدم تلفن زنگ زد. يک آدم ناشناس بود. خبر داد جنازه اي را پيدا کرده اند که شماره تلفن من توي جيبش بوده. بعد آدرس داد که آنجا بروم و جنازه را شناسايي کنم. نفهميدم چطور تاکسي بگيرم و خودم را برسانم آنجا. همان طور که حدس مي زدم جنازه عمو بود. ‏چند ماهي گذشت. حالا ديگر به ندرت به ديدن خاله مي رفتم. يک سالي بود که کارولين ازدواج کرده و به فرنگ رفته بود. آنيک هم با دختري از اقوام دورش ازدواج کرده بود. گاهي اوقات که خاله سر کيف بود مثل آن وقتها برايم فال قهوه مي گرفت. عاشق لهجه او بودم. ‏«ببين پري خانم، اينجا يک نفر به دنبال تو است. عاشق تو است. اوهو... چقدر هم برازنده... ولت نمي کند.« ‏«بس است خاله جان.« ‏اما خاله ادامه مي داد. « ا‏ينجا را ببين دارد مي رود. اگر برود پشيمان مي شوي.« ‏و من مي خنديدم. «بگذار برود خاله جان... بهتر.« هفر وقت از منزل خاله برمي گشتم دلم مي گرفت. در آن چند سال آرام آرام به دنياي درونم پي برده بودم. ياد گرفته بودم تنها و بدون تکيه به کسي زندگي کنم. چيزهايي که در هيچ کدام از خانه هاي محل نبود من داشتم. راديوگرام مبله، اِشکاف، آباژور پايه دار، تختخواب برنزي و تلفن؛ اما هميشه درگوشه اي از قلبم احساس تنهايي مي کردم. ‏طرفهاي عصر از خانه بيرون مي آمدم و تا پاسي از شب درکافه گراند هتل بودم، آن هم فقط به عشق خواندن. انگار آنچه را زندگي از من گرفته بود يا فکر مي کردم به من نداده با خواندن جبران مي شد. حالا ديگر در اوج بودم. مثل ريگ پول درمي آوردم و نمي فهميدم چطور خرج مي شود. شبها که برمي خاستم تا آبي بنوشم خيلي احساس تنهايي مي کردم و ترس وجودم را مي گرفت؛ اما همين که عصر مي شد و پا از خانه بيرون مي گذاشتم همه چيز را فراموش مي کردم. انگار همين ديروز بود. همين که پا به کوچه مي گذاشتم اهل محل اگربا من روبه رو مي شدند براي آنکه چشمشان به من نيفتد رويشان را برمي گرداندند و قدمهايشان را تند مي کردند، به خصوص خانمها. انگار چشمشان برنمي داشت من سرِ باز، درحالي که موهايم را با سنجاق الماس به يک طرف زده بودم جلوي شوهرانشان ظاهر شوم. گاهي اوقات همان طور که ازکنارشان مي کذشتم صداي نجوايشان را مي شنيدم. ‏« اينها را بايد کشت، بايد آتششان زد.« ‏‏در يکي از آخرين سالهاي اوج کارم ديدن صحنه اي مرا تکان داد و به فکر فروبرد. ‏يک بعد از ظهر تابستاني بود. کنار پنجره اي که رو به کوچه باز مي شد نشستم. کوچه در آن وقت روز خلوت بود. در باغچه جلوي پنجره پيچ امين الدوله اي بود که استشمام عطر آن در تنهايي باعث آرامشم مي شد. همان طور که منتظر بودم لاک سرخ رنگي که به ناخنهايم زده بودم خشک شود، پسربچه اي از آنجا گذشت. خنديد و به من سلام کرد. چال گوشه لپش خيلي شباهت به رضاي خودم داشت، ولي خيلي کوچک تر از او بود. ‏«سلام، اسمت چيست؟« ‏ايستاد. در حالي که خودش را جمع و جور مي کرد گفت: «رضا.« ‏با محبت نگاهش کردم و به ياد رضاي خودم دلم مالش رفت.گفتم همان جا صبر کند. بعد به دو رفتم و از جعبه شکلات لامار فرنگي که درگنجه داشتم مشتي برداشتم و با عجله برگشتم. هنوز همان جا ايستاده بود .خيلي ملايم و با نازگفتم: «نترس، بيا جلو، نمي خواهم بخورمت.« ‏مثل آنکه از حرف من خنده اش گرفته باشد آهسته جلو آمد. همان طور که شکلاتها را چندتا چندتا ازمن مي گرفت توي کيفش مي ريخت.طفلک يکهو دستپاچه شد. مانده بودم چه خبر شده که ديدم مادرش آمد و با حرکتي تند و عصبي کيف را از دستش کشيد و همه شکلاتهايي را که به او داده بودم يکي پس از ديگري ازکيفش بيرون کشيد وبا بيزاري روي زمين پرت کرد. هنوز حرفهاي که به آن طفل معصوم مي زد درگوشم است. ‏«خاک توي آن سرت کند، بدبخت. هرکسي هرچه داد بگير.گداي نديد بديد. معلوم نيست اين شکلاتها ازکي به دستش رسيده و چه گند وکثافتي توي آن هست.« ‏همان طور که در سکوت نگاهش مي کردم يک جور حس مزاحم و ناشناخته مثل احساس حقارت وگناه همچون درد در سينه ام پيچيد و بي اختيار دلم گرفت. ناراحت مي شدم کسي به خاطر حرفه اي که داشتم اين طور راجع به من قضاوت کند. تا چند روز از فکر آنچه ديده بودم بيرون نيامدم، اما به کسي هم چيزي نگفتم. تا اينکه کم کم همه چيز از خاطرم رفت. شايد به اين دليل که آن روزها من به قدري محبوب بودم که اين گونه برخوردها برايم چندان اهميتي نداشت. ‏آن ايام اوج طلايي کارم بود و آخرين تصنيفها را مي خواندم. حالا ديگر ناچار نبودم ترانه هاي خوانندگان نامي ديگر را تقليد کنم.گذر ايام وناکاميها درزندگي ازمن زني ساخته بود که ديگر هيچ مردي در نظرم قابل اعتماد نبود. ديگر نمي خواستم قيد هيچ مردي را قبول کنم، چون مي ترسيدم باز همان بلايي را بر سرم بياورم که مردان ديگر سرم آورده بودند. براي همين هم تصميم گرفته بودم فقط براي خودم زندگي کنم. شايد به همين دليل بود که بدون آنکه به فکر اندوخته اي براي روزهاي مبادا و روزهاي تاريک بعد باشم تا مي توانستم بي حساب براي خودم خرج مي کردم. تا آنجا که همه خياطان زبده و آرايشگران عامل طهران مرا مي شناختند. آن روزها با توجه به تجددگرايي و فرنگي مآبي سعي در همرنگ سازي خود با ستاره هاي هاليود داشتم. عاشق مارلين ديتريش و ريتا هيورث بودم، به خصوص مارلين ديتريش ستاره فيلمهاي دانوب آبي و چشمان آبي. از هر مدل لباسي که او پوشيده بود يکي دوخته بودم. آن وقت با همان لباس و همان آرايش روي جايگاه ظاهر مي شدم. مادام ليليان عکاس با همان لباسها و آرايشها در ژستهاي مختلف از من عکسهاي زيادي برداشته بود که ما بين طرفدارانم دست به دست مي شد. چند بار هم از من براي اجراي برنامه در انجمن نِسوان و مهمانيهاي دربار در هتل دربند دعوت شد. ‏چند سال ديگر نيز مثل برق و باد گذشت. رضا يک سال ديگر دوره متوسطه را تمام مي کرد و براي خودش مردي شده بود. چند سالي بود که زيبايي و ملاحت بچه گانه اش جايش را به چيزهايي داده بود که بيشترمال مردها بود. پشت لبش سبز شد و کرکهاي بوري دو سوي صورت سفيدش درآمد نشان مي داد که وارد مرحله ديگري شده است. قدش نيز همين طور. قدش از من هم بالا زده بود، خيلي بلندتر از من. تا همين چند سال پيش وقتي مي ديدمش جلو مي رفتم و به عنوان همان خانوم مهربونه وهواي سلام و احوالپرسي با علي خان از نزديک نگاهش مي کردم.گاهي هم دست روي شانه اش مي گذاشتم و حتي دزدانه مي بوسيدمش؛ اما حالا، به خصوص پس از فوت علي خان ديگر رابطه نزديک ما قطع شده بود. از وقتي که شوفر پدرش او را با اتومبيل مي برد و مي آورد ديگر چاره اي نداشتم جز آنکه دورادور با حسرت تماشايش کنم. او مثل يک شاهزاده در اتومبيل سالمِسون که تازه پدرش براي او خريده بود از راه مي رسيد و آن قدر منتظر مي ماند تا شوفر در را برايش بازکند. ‏زمان تند و پرشتاب راه خودش را مي رفت و با آرزوها و حسرتهاي من کاري نداشت. اواخر تابستان بود، با اين حال شبها برنامه کافه در باغ گراند هتل اجرا مي شد. آن تابستان به قدري سرم شلوغ بود که قريب يک ماهي مي شد که از رضا غافل بودم. پس از تعطيلي مدرسه ها و در نبود علي خان غصه دار بودم که ديگر رضا را کجا ببينم. پس از فوت علي خان ديگر هيچ واسطه و رابطي وجود نداشت. خوب يادم است آن ايام آقاي مدير دستور احداث همين جايگاهي که هنوز هم جلوي ساختمان آجري گراند هتل است را داده بود. به جز اين پاره اي تعميرات هم بود که بايد داخل کافه انجام مي شد. براي همين هم تا جايگاه آماده شود، يک جايگاه موقت روبه روي در پشتي برپا کرده بودند که شبها برنامه ام را آنجا اجرا مي کردم. اين در کافه به کوچه پشتي راه داشت و در اصلي محسوب نمي شد و فقط در آن روزها باز گذاشته بودنش. ‏شبها کافه خيلي شلوغ مي شد و پيش از غروب همه ميزها پر مي شد. آن شب هم همين طور. خوب يادمه باغ از ازدحام و شلوغي جاي سوزن انداختن نبود. پيشي از آنکه وارد باغ شوم گروه نوازندگان آماده بودند. از فراز جايگاه چشمم به جوان بلندقامت و چهارشانه اي افتاد که در چهارچوب در فرعي روبه رو ايستاده بود و از آن فاصله به من نگاه مي کرد. در حال اجرا به او نگريستم و بند دلم پاره شد. رضا بود، از بس آن روزها در فکرش بودم لحظه اي گمان کردم دچار تخيلات شده ام و آنچه مي بينم تصور و شبح او است، اما وقتي دست به ميان موهاي مجعدش فرو برد مطمئن شدم خودش است. تنها و حقيقي. هم چنان که به او مي نگريستم ناپديد شد. بي اختيار صدايم در اوج آوازي که مي خواندم فرو افتاد. جمعيتي که مشتاقانه مرا مي نگريستند به گمان آنکه مکثي پديد آمده به آرامي شروع به کف زدن کردند، اما ديگر نتوانستم ادامه دهم. تماشاچيان متوجه شدند اتفاقي افتاده است. سراسيمه خودم م را به درکافه رساندم، اما کسي آنجا نبود. نگاهي به چپ و راست انداختم. در انتهاي کوچه چشمم به همان اتومبيل سالمِسون افتاد که رضا سوار آن شد و رفت. با عجله طول کوچه تا سر خيابان را دويدم، اما ديگر نبود همان طور که مات و مبهوت سر خيابان ايستاده بودم و دور وبرم را نگاه مي کردم لرزشي درقفسه سينه ام پيچيد و از آنجا در تمام رگهايم جاري شد. از صدايي به خود آمدم. ‏«سرکار خانم، از چيزي وحشت کرديد؟« برگشتم و نگاه کردم. همان افسر جواني بود که اکثر شبها پاي ثابت برنامه ام بود و چشم از من برنمي داشت. وقتي ديد مات و مبهوت نگاهش مي کنم و حرفي نمي زنم دوباره گفت: « نگران چه هستيد؟ هرمشکلي هست بگوييد. ما دادرس مردم هستيم... سرکار عليه که جاي خود داريد.« ‏پيش از آنکه حرفي بزنم چشمانم سياهي رفت و ديگر هيچ نفهميدم. بار ديگر که چشمانم را گشودم توي ساختمان کافه روي مبلي افتاده بودم. لاي پلکايم را که بازکردم نور چشمانم را زد. بعد تصوير محو و سفيد ميمنت را ديدم که با ليوان شربت کنار آقاي مدير ايستاده بود. همان طور که خيره به او مي نگريستم باز همان صحنه در مغزم بيدار شد. با صدايي که به زحمت از حنجره ام خارج مي شد خيلي آهسته گفتم: « آنجا بود... خودم ديدمش.« ‏ميمنت سر از حرف من درنياورد. براي لحظه اي با استفهام به چشمان آقاي مدير نگريست وکفت: «تو پاک ما را گيج کرده اي... بگو ببينم چي شده؟کي آنجا بود؟« ‏پيشاني ام عرق کرده بود و مي لرزيدم. هيجانزده گفتم: «رضا، خودم ديدمش.« ‏ميمنت با دلسوزي نگاهم کرد وگفت: «توهم بوده. من پشت سرت آمدم، اما هيچ کس توي کوچه نبود.« ‏خيلي جدي گفتم: «نه، نه... توهم نبود. مطمئنم رضا بود. خودم ديدمش.« پيش از آنکه ميمنت حرفي بزند آقاي مدير براي آنکه مرا آرام کند با لحن صميمانه اي گفت: « اين مدت خيلي سرت شلوغ بوده، لابد، خسته شده اي، يکي دو روزي از سليمان خان مي خواهم...« ‏صداي تلنگري که به در خورد حرف اورا نيمه تمام گذاشت. آقاي مدير در را گشود. چند نفر از ميهمانها به خاطر به هم خوردن برنامه آن شب گله داشتند. صداي آقاي مدير را شنيدم که برايشان شرح داد حالم خوش نيست و چون خودشان ديدند باورکردند. ‏ميمنت ليوان شربتي را که در دستش بود پيش آورد وگفت: «بخور حالت جا مي آيد.« ‏ « اعصابت خيلي به هم ريخته. به خاطر نديدن رضا است، نه؟« ‏درگلويم بغض داشتم. سر تکان دادم وگفتم: « دارم ديوانه مي شوم. چند روزي است که همه اش در فکر او هستم.« ‏ميمنت با دلسوزي نگاهم کرد وگفت:« ‏فردا عصرکه سرمان خلوت تر ‏است با هم به ديدنش مي رويم... خوب است؟« ‏ پشت پرده اي از ‏اشک نگاهش کردم و لبخند زدم روز شنبه بود. همان روزي که قرار بود با ميمنت براي ديدن رضا برويم .به ناچار بايد چادر سر مي کردم. ميمنت با اصرار من روسري گلدار بزرگي بر سرش انداخت که خيلي به صورت گرد و تپلش مي آمد. طرفهاي بعدازظهر بود که دوتايي راه افتاديم. باران ريز و تندي مي آمد وکف خيابان آب راه افتاده بود. براي آنکه لبه چادرم از شتک ناودانها خيس نشود دستکهاي چادرم را زير بغل زده بودم. همان طور که زير باران مي رفتيم راجع به اينکه چطور رضا را از باغ بيرون بکشيم با هم مشورت کرديم. ‏سر کوچه که رسيديم ايستادم و نگاهي به آنجا انداختم که عطر خاطره هاي مرا داشت. در عالم فکر و خيال ايستاده بودم و نگاه مي کردم که از صداي ميمنت به خود آمدم. توي کوچه سرک کشيده بود و نگاه مي کرد. گفت: « ‏تو خانه را نشان بده، خودم مي روم.« ‏از دور به دروازه بزرگ و چوبي باغ اشاره کردم وگفتم: «همان جاست، ولي آخر به چه بهانه اي مي خواهي در بزني.« ‏ميمنت با لوندي چشمک زد و خنديد. «نگران نباش، مي دانم چه بگويم.« ‏تا در باز شود خودم را در پناه تنه چناري که سر پيچ کوچه بود پنهان کردم. درکه باز شد رويم را کيپ ترگرفتم. از دور ميمنت را ديدم که زير هلالي بلند در ايستاده بود و با پيرزني حرف مي زد. با آنکه از آن فاصله درست صورت پيرزن را نمي ديدم، اما مطمئن بودم هرکه هست دايه آقا ‏نيست. مدتي به دلهره و انتظارگذشت، بعد صداي کفشهاي پاشنه بلند ميمنت را شنيدم.کمي بعد ميمنت کنارم ايستاده بود و من او را استنتاق مي کردم. ‏«خوب جي شد؟« « خودت که ديدي. پيرزني در را بازکرد.گمانم کلفتشان بود. به او گفتم مادر هم کلاسي آقا رضاي شما هستم. پسرم از ديروز تا به حال که از خانه بيرون رفته ديگر برنگشته، اگر مي شود بي زحمت به اقا رضا بگوييد يک تک پا بيايد دم در ببينم از علي ما خبر دارد يا نه؟« ‏در دل هوش و ذکاوت ميمنت را ستودم و هيجان زده پرسيدم: «خب، چه گفت؟« ‏ميمنت با ترديد مکث کرد و آهسته گفت: «راستش از حرف من تعجب کرد.گفت اينها که پسر ندارند، بچه دار نمي شوند.« ‏همان طور که مي شنيدم عرق سردي بر پيشانيم نشست. «خوب پرس و جو مي گردش ببيني اسم صاحبخانه چيست؟« ‏«پرسيدنش پرسيدم. انگار گفت فاميل صاحبخانه هنرمند يا هنردوست... يک همچو چيزي است.« ‏«صاحبخانه را ديدي؟« ‏« نه...کلفتشان گفت خانم خانه نيست، اما طرفهاي غروب همين مي آيد. حالا مي خواهي تا غروب همين دورو برها چرخي بزنيم و دوباره بر گرديم.« غرق در فکر و خيال به نشانه موافقت سر تکان دادم. همان طور که قدم زنان در کوچه و خيابان خيس از باران پرسه مي زديم ميمنت مرا واداشت چيزش بخوريم. چند سيخ جگرگرفتيم و همان گوشه خيابان، پشت به عابران خورديم. دمادم غروب برگشتيم. ديگراطمينان داشتيم خانواده سالار از آنجا رفته اند. اين بار ميمنت جلو نيامد، اما به من ياد داد چه بکنم.گفت به اين هوا که از اقوام خانواده حضرت والا هستي که از راه دور آمده اي برو و غيرمستقيم تحقيق کن ببين کجا رفته اند. ‏صداي دلنشين اذان در فضا طنين انداز شد.کوبه در را در مشت گرفتم و کوبيدم. چند دقيقه بعد خانم جواني که خود را آراست بود و کت و دامن به تن داشت در را گشود. از سر وضعش پيدا بود بايد خانم صاحبخانه باشد. همان طور که رويم را کيپ گرفته بودم با کنجکاوي براندازش کردم وگفتم: «سلام.« ‏با لبخند شيريني گفت: « سلام از بنده است ، فرمايشي بود؟« ‏با دستپاچگي قدمي به عقب برداشتم. نگاهي به چپ و راست کوچه انداختم و با لبخندي شرم آگين گفتم: «مثل اينک نشوني را اشتباه آمده ام.« ‏همان طور که نگاهم مي کرد پرسيد:«خانه که را مي خواستيد؟« ‏از همان جا که ايستاده بودم از داخل چهارچوب نگاهي دزدانه به باغ انداختم وکفتم: «منزل جناب شازده والامقام.« ‏با همان لبخند شيرين، سر تکان داد وگفت: «نشوني را درست آمده ايد، ‏اما از اينجا رفته اند.« ‏سعي کردم تظاهر کنم تعجب کرده ام. «کِي؟!« چند روزي مي شود. شما از اقوامشان هستيد؟« سر تکان دادم. وقتي ديد با استفهام نگاهش مي کنم گفت: « ‏جناب والامقام خانه را با همه اسباب واثاثيه آن به ما فروختند_ و رفتند خارج. آخر مي دانيد، طفلک خانمشان بعد از فوت دختر خانمشان ديگر نمي توانست اينجا بند شود.« ‏آن قدر بي مقدمه گفت که درست نفهميدم چه مي گويد. با تعجب پرسيدم: «مگر دخترخانمشان فوت کرده؟!« ‏درحالي که برو بر مرا نگاه مي کرد با کنايه گفت: «چطور خبر نداريد. مدتها بود که دخترخانمشان مريض بود.« ‏همان طور که مي شنيدم از دلم گذشت که اين طور. پس عزت الملوک هم بهاي ظلمي را که بر من روا داشت گرفت. همان طورکه نگاهش مي کردم با ناراحتي گفتم: «من چند ماهي طهران نبودم. همين ديروزبرگشته ام. ببينم نشاني از انها داريد؟« ‏قرص و محکم گفت: «خيرسرکار خانم.گفتم که رفته اند خارج.« درحالي که مثل مجسمه به دهان او چشم دوخته بودم. زانوهايم ضعف رفت. براي آنکه نيفتم دستم را به چهارچوب درگرفتم. چادر از سرم رفت. باز پرسيدم:« ‏کسي از خدمتکاران اينجا نيست؟« ‏چيني به پيشاني اش داد وگفت: « تا جاپي که مي دانم دو خدمتکار بيشتر نداشتند. يک کلفت پيري بود که خريدهاي خانه شان را مي کرد. به جز او يک خانه شاگرد هم داشتند که بلند وگردن کلفت بود. اسمش سر زبانم است...ها اسمش چي بود؟« ‏دستپاچه گفتم: «آقاموچول.« ‏« بله مَظنه اسمش همين بود. آقاموچول را جواب کردند، ولي پيرزنه را که دولا دولا راه مي رفت و نيم ساعت طول مي کشيد تا از در باغ به سر خيابان برسد با خودشان بردند. خيلي پير بود.« و بعد از اين حرف از جلو درکنار ر فت وگفت: «حالا بفرماييد تو. يک ليوان شربت بخوريد، نمک ندارد.« ‏از دور به گلهاي اطلسي و ناز و لاله عباسي باغچه روبه روي در نگاه ‏کردم. با صداي لرزاني گفتم: «دست شما درد نکند. راهم دوراست. تا شب نشده بايد برگردم.« غمگين راه افتادم. حالا ديگر اطمينان داشتم که ديدن رضا واقعيت بوده. پس او مرا مي شناخته، لابد توسط علي خان. شايد همان روزهاي آخر علي خان به رضا گفته بوده من کي هستم. شايد هم خيلي پيش تر از آن مي دانست. پس چرا در طول اين سالها که ناشناس به ديدنش مي رفتم با من در اين باره حرفي نزد. از آن روز تا حالا اين چرا را بارها و بارها از خود پرسيده ام و هنوز هم پاسخي براي آن ندارم. حالي داشتم که کلمات در توصيف آن عاجز است. انگار که قادر به حرکت نباشم هرچند قدمي که مي رفتم مي ايستادم، سرم را به ديوار مي گذاشتم و زار مي زدم. هرچه سعي کردم ميمنت را صدا بزنم بيايد کمک کند نتوانستم. حتي اسم او را هم فراموشکرده بودم. ميمنت که از دور کوچه را نگاه مي کرد با ديدن من آشفته و سراسيمه جلو دويد. تا چشمم به او افتاد خودم را انداختم توي بغلش و زدم زير گريه. هرچه مي پرسيد چه اتفاقي افتاده فقط اشک مي ريختم و مي گفتم: «رضا رفت... رضا رفت.« نويسنده: مهناز سيد جواد جواهري