آخرين خبر/
در اين شب هاي بهاري مي خواهيم باز هم با کتاب هاي خوب در کنار شما مخاطبان فرهيخته و کتابخوان آخرين خبر باشيم. اين شب ها با داستان جذاب و خواندني " دزيره" با شما هستيم. رمان دزيره يک رمان عاشقانه و تاريخي جذاب است، همانطور که حتما مي دانيد دزيره تاثير زيادي روي ناپلئون بناپارت معروف داشته است و در اين داستان با حقايق زيادي روبرو خواهيد شد. کتابخوان و شاداب باشيد.
قسمت قبل
در زير درخت کهنسال بلوط باغ آينده مان ايستاده بوديم . به زودي ازدواج خواهيم کرد و پس از آن سعي خواهم کرد همسر خانه دار خوبي باشم . خانه ام جالب توجه ، تميز و آشيانه استراحت همسرم باشد. مي خواستم به اين خانه کوچک محقر، به اين درخت بلوط کهن و به اين بوته ها ي گل سرخ فراموش شده متعلق باشم . ولي اکنون تصورات من با خاطرات وحشت انگيز سقف هاي بلند ، سرسرا ها و صداي زنگدار مهميز ها و تعظيم و تکريم مستخدمين در راهرو ها پايمال گرديد .ژان باتيست تکرارکرد :
- رد خواهي کرد ؟
آهسته گفتم :
-در اينجا خوشبخت تر خواهيم بود .
ژان باتيست مجددا با اصرار پرسيد :
- درخواست مرا نخواهي پذيرفت ؟
گونه ام را روي شانه اش گذاردم . اکنون ديگر به سردوشي هايي که صورتم را آزار مي دهد عادت کرده ام .
- هرگز درخواست شما را رد نخواهم کرد . ولي خوشحال هم نخواهم بود .
صبح روز عروسي ، من و ماري در مقابل گنجه ي آشپزخانه زانو زده و ظروف چيني سفيدي را که با گل هاي ريز تزيين شده و من و ژان باتيست انتخاب کرده بوديم مرتب مي کرديم . م
چند ساعت بعد مستخدم ژولي با فر مشغول آرايش موهاي پرپشت و مجعد من بود و سعي مي کرد موهاي مرا مثل ژوزفين آرايش نمايد . ژولي گفت :
- راستي خيلي مسخره است . نمي دانم چرا تو به اندازه يک سر سوزن ناراحت نيستي و تهييج نشده اي.
سرم را حرکت دادم . تهييج شدن ؟ از آن لحظه وحشت انگيزي که دست هاي ژان باتيست در سکوت و تاريکي شب دست هاي مرا گرفت و حرارت زندگي در من دميد دريافتم که به او متعلقم . چند ساعت ديگر صفحه کاغذي در دفتر ازدواج حومه پاريس امضا کرده و به اين ترتيب چيزي را که کاملا صحيح بوده است تاييد خواهم کرد . خير ، نگران نبودم و هيچ تحريک نشده بودم .
مراسم عروسي ما با پذيرايي ژولي که بسيار مزاحم بود ادامه داشت .
به سلامتي عروس و داماد نوشيدند . دايي سميس به مناسبت ازدواج ما نطقي کرد. لوسيين بناپارت نيز نطق پرحرارتي درباره ي دو فرزند انقلاب «ژان باتيست و من» بخورد ما داد . صحبت به طور کلي در اطراف نبرد مصر و ناپلئون دور مي زد . ژوزف مصمم بود که ژان باتيست بيچاره را که از بحث در اطراف نبرد مصر در رنج و عذاب بود متقاعد سازد که فتح مصر دليل نبوغ ناپلئون است و لوسيين نيز که پيش بيني مي کرد ناپلئون اعلاميه حقوق بشر را در سراسر جهان اعلام خواهد کرد از ژوزف حمايت مي کرد . ژان باتيست در جواب گفت :
- گمان مي کنم حفظ و نگهداري مصر براي مدت نامحدود براي فرانسه غير مقدور است . انگليسي ها نيز معتقدند که ما قادر به حفظ مصر نخواهيم بود و به همين دليل خودرا با جنگ هاي مستعمراتي ما آلوده نمي نمايند .
ژوزف با اصرار گفت :
- ناپلئون هم اکنون اسکندريه و قاهره را در دست دارد و در نبرد اهرام قاتح شده است .
- اين موضوع مايه ي اضطراب انگلستان نيست ، بعلاوه مصر در تحت تسلط دولت عثماني است و انگليسي ها اشغال نظامي دره ي نيل بوسيله واحد هاي فرانسه را فقط يک خطر موقتي مي دانند .
ژوزف در جواب گفت :
- ضايعات دشمن در نبرد اهرام بيست هزار نفر و ضابعات فرانسه کمتر از پنجاه نفر بود . اين عمليات درخشاني است .
ژان باتيست شانه هايش را بالا انداخت و گفت :
- درخشان ؟ ارتش فاتح فرانسه تحت فرماندهي ژنرال بناپارت لايق که با بهترين توپخانه ي سنيگن مجهز است ، بيست هزار نفر آفريقايي نيمه عريان را که حتي کفش به پا ندارند کشته است . من اين عمل او را فتح درخشان توپ سنگين عليه تير و کمان و نيزه مي دانم .
لوسيين دهانش را باز کرد که مخالفت نمايد ولي تغيير عقيده داد . چشمان آبي بچه گانه اش را غبار غم فراگرفت ، بالاخره گفت :
-آنها در راه اعلاميه ي حقوق بشر جان داده اند .
ژوزف گفت :
- نتيجه عمليات ناپلئون به نفع ما خواهد بود . ناپلئون سرتاسر افريقا را فتح خواهد کرد و انگليسي ها را از مديترانه بيرون خواهد راند .
- انگليسي ها اصولا عقيده ندارند که خود را در جنگ هاي زميني با ما درگير کنند . چرا درگير شوند ؟ در هر صورت داراي ناوگان قوي هستند و حتي شما انکار نمي کنيد که ناوگان انگلستان خيلي بهتر و قوي تر از ناوگان ما است و پس از آن که ناوگان فرانسه را که ارتش ها ي ناپلئون را به مصر حمل کرده معدوم کردند ....
ژان باتيست به اطراف ميز نگاه کرد و به صحبت خود ادامه داد :
- راستي شما دست حريف را نمي خوانيد ؟ ارتش فرانسه در هر ساعت و هر دقيقه در بزرگترين خطر قطع ارتباط با سرزمين مادري است . وقتي اين حادثه رخ دهد ، برادر شما و هنگ ها ي فاتح او مانند موش در تله افتاده اند . اين نبرد مصر قماري خطرناک و استخواني است که شکم را مي دراند .
بلافاصله متوجه شدم که ژوزف و ژونو براي ناپلئون خواهند نوشت که همسر من او را قمارباز ناميده است . و چيزي که هنوزمن نمي دانم و هيچ کس در پاريس نمي توانست باور کند اين بود که دقيقا شانزده روز قبل ناوگان انگلستان تحت فرماندهي افسري به نام آدميرال نلسون به ناوگان فرانسه در خليج ابوخير حمله کرده و عملا آن را نابود کرده بود و ژنرال بناپارت در حالي که با تشويش و اضطراب در مقابل چادري قدم مي زد ، دريافته بود که او و افرادش ممکن است در زير آفتاب سوزان صحرا و شن هاي متحرک بميرند . او در کمال ياس سعي مي کرد با فرانسه مربوط شود . قطعا در شب عروسي ما هيچ کس نمي توانست باور کند که برنادوت بطور قطع و يقين آنچه را که قبلا رخ داده است پيش بيني مي کرد .
براي دومين مرتبه خميازه کشيدم و اين حرکت عمل پسنديده اي براي عروس نيست . بعلاوه من که قبلا عروسي نکرده ام تا بدانم يک عروس چگونه بايد رفتار نمايد . به هر حال خميازه کشيدم و ژان باتيست برخاست و گفت :
- دزيره دير وقت است و بايد به منزل برويم .
کلمه ي «بايد به منزل برويم » چقدر صميمانه بود . در آن طرف ميز ، آن کارولين و هورتنس آهسته با بازوهايشان به پهلوي يکديگر مي زدند و مي خنديدند ! دايي سميس با اعتماد چشمکي به من زد و وقتي که از او خداحافظي مي کردم آهسته روي گونه ام زد و گفت :
- دخترم نترس برنادوت سر تو را نخواهد کند .
در درشکه روباز در ميان شب گرم و ساکت تابستان به طرف سو حرکت کردم ، ستارگان و ماه زرد رنگ آن قدر به هم نزديک شده بودند که گويي يکديگر را لمس مي کنند . زندگي ما در کوچه لون کاملا طبيعي به نظر مي رسيد . وقتي به خانه رسيدم ديدم اتاق غذاخوري کاملا روشن است و شمع هاي بلند در شمعدان هاي سنگين نقره اي مي سوخت .
ژوزفين از طرف خودش و ناپلئون اين شمعدان ها را به عنوان هديه عروسي براي ما فرستاده بود . سفره ابريشمي سفيد درخشاني روي ميز گسترده ، گيلاس شامپاني ، يک ظرف پر از انگور ، هلو و کيک روي ميز ديده مي شد . در گوشه اتاق ظرف مخصوص خنک کردن شراب که يک بطري شامپاني در آن بود جلب نظر مي کرد . هيچ کس را نديديم و خانه در سکوت فرو رفته بود . با خوشحالي گفتم :
- اين کار ماري است .
ژان باتيست گفت :
- خير کار فرناند است .
قطعه اي کيک را در دهان گذاردم و با اصرار گفتم :
- من دست پخت ماري را مي شناسم ، اين کار ، کار ماري است .
ژان باتيست با نگراني بطري شامپاني را برداشت و گفت :
- اگر امشب زياده از حد شامپاني بنوشيم فردا هر دو دچار سردرد خواهيم شد .
سرم را حرکت دادم و پنجره را که به روي باغ باز مي شد گشودم . عطر گل هاي سرخ در فضا موج مي زد و روحم را نوازش مي داد .
لبه هاي تيز برگ هاي درخت بلوط در زير نور ماه مانند نوار هاي نقره مي درخشيد .
در پشت سرمن ژان باتيست شمع ها را خاموش کرد .
اتاق خوابمان در تاريکي عميقي فرو رفت . آهسته به طرف پنجره رفتم و پرده ها را کشيدم . نور مهتاب از خلال پنجره به درون اتاق تابيد . صداي حرکت ژان باتيست را که به اتاق مجاور رفت شنيدم . آنجا با سر و صدا مشغول به کاري بود . محققا مي خواست به من وقت کافي بدهد تا *** شوم و به تخت خواب بروم . دور انديشي او را نزد خود تمجيد کردم و سپس با عجله *** شدم و به طرف تخت خواب دو نفري بزرگمان رفتم و پيراهن خوابم را که روي روپوش ابريشمي سفيد تخت خواب قرار داشت برداشته و پوشيدم و زير پتو رفتم و با وحشت فرياد کشيدم . ژان باتيست کنار تخت خوابم ايستاده بود . گفت :
- دزيره ، محض رضاي خدا چه شده ....؟
- نمي دانم چيزي نيشم زد .
آهسته حرکت کردم :
- اوخ .... اوخ .... باز هم نيش زد .
ژان باتيست شمعي روشن کرد . در تخت خواب نشستم و پتو را کنار زدم . گل سرخ ، گل هاي سرخ و باز هم گل هاي سرخ با تيغ هاي تيز ، درحالي که با وحشت و دهاني باز به تختخواب گل سرخ نگاه مي کردم ژان باتيست با تعجب گفت :
- کدام احمقي ....؟
شروع به جمع کردن گل هاي سرخ کرد . ژان باتيست پتو را روي کف اتاق پهن کرد و هر دو مشغول جمع کردن گلهاي سرخ شديم ، گفتم :
- بدون شک فرناند اين کار را کرده و خواسته است باعث تعجب ما بشود .
- خيلي نسبت به او بد گمان هستيد ، البته اين کار ، کار ماري است . از شما سوال مي کنم گل سرخ ... گل سرخ در تخت خواب يک سرباز ....؟
گل سرخ هايي که از تخت خواب سرباز جمع کرده بودم روي ميز توده شده و عطر آن فضاي اتاق را پر کرده بود .
ناگاه متوجه شدم که ژان باتيست خيره به من نگاه مي کند و من فقط يک پيراهن خواب نازک به تن دارم . گفتم :
- سردم شده يک پتو به من بده .
با اين حرف يک پتو روي من انداخت که در زير آن از گرما خفه مي شدم . سرم را از زير پتو بيرون آوردم ، چشمانم را بستم و او را که مشغول خاموش کردن شمع ها بود نديدم .
صبح روز بعد دريافتم که بالاخره ماري و فرناند درباره چيزه توافق نظر حاصل کرده بودند و اين فکر و تصميم مشترک آنها بود که تخت خواب عروسي ما را با گل هاي سرخ تزيين نمايند و البته در توافق کامل هر دو نفر آنها تيغ هاي گل سرخ را از خاطر برده بودند .
ژان باتيست دو ماه مرخصي گرفته بود تا هفته هاي اول ازدواجمان را بدون مزاحمت با هم باشيم ولي به محض انتشار خبر معدوم شدن ناوگان فرانسه در ابوخير او مجبور شد هر روز صبح به قصر لوکزامبورگ براي شرکت در مشاوره رهبران جمهوري با وزير جنگ برود .
همسرم اصطبلي در نزديکي منزل کوچکمان اجاره کرده و هميشه دو اسب زين کرده حاضر دارد . اکنون هر وقت به ماه عسلمان فکر مي کنم خودم را مي بينم که در غروب آفتاب کنار در منزل ايستاده و منتظر ژان باتيست هستم . وقتي صداي چهار نعل سم اسب را مي شنيدم ضربان قلبم شديدتر مي شد . زيرا مي دانستم که هر لحظه شوهر خنده روي من ظاهر مي شود مرا در آغوش مي گيرد و مي بوسد . من براي تمام مدت عمر به اين چنين مردي شوهر کرده بودم ، خواب نمي ديدم ده دقيقه ديگر هر دو زير درخت بلوط خواهيم نشست ، قهوه خواهيم نوشيد و او اخبار روز را براي من خواهد گفت ، اخباري که تا يکي دو روز ديگر در روزنامه ها منتشر نخواهد شد . به علاوه چيزهاي شيرين و دلپذير ديگري خواهد گفت که محض رضاي خدا نبايد در اينجا چيزي از آن ياد کنم .
شکست ابوخير دشمنان جمهوري فرانسه را بيدارکرد . روسيه شروع به جمع آوري تسليحات کرد . همان اطريشي ها که چندي قبل از دولت فرانسه به علت توهين به پرچم فرانسه معذرت خواستند مجددا به طرف مرزهاي فرانسه حرکت کردند و از طرف سوييس و شمال ايتاليا به مرزهاي ما نزديک مي شدند . ايالات ايتاليايي تحت فرمان و اداره فرانسه که ناپلئون با غرور و تکبر آنها را به وجود آورده بود اطريشي ها را با آغوش باز پذيرفتند و ژنرال هاي ما با ترس و وحشت عقب نشيني کردند .
يک روز بعد ازظهر ژان باتيست خيلي دير به منزل آمد و درحالي که از اسب به پايين مي پريد گفت :
- فرماندهي عالي جبهه ايتاليا به من واگذار شده و دستور دارم واحد هايي را که عقب نشيني مي کنند متوقف سازم و لااقل لمباردي را حفظ نمايم .
وقتي قهوه خود را تمام کرديم هوا تاريک شده بود . ژان باتيست شمع و يک ورقه کاغذ بزرگ به باغ آورده و شروع به نوشتن کرد . ترس شديدي مانند دست سرد و يخ کرده ي مرده قلبم را فشار مي داد . از او پرسيدم :
- آيا فرماندهي عالي ايتاليا را قبول خواهيد کرد ؟
سرش را بلند کرد و به من نگريست .
- چه گفتيد ؟ فرماندهي عالي ايتاليا را قبول کنم ؟ البته در صورتي که درخواست هايم را قبول کنند . فعلا مشغول شنيدن دستورات آنها هستم .
قلم او مانند سگ شکاري روي کاغذ مي دويد . پس از آنکه به داخل عمارت دفتيم او به اتاق دفترش رفت . غذايش را روي ميزش گذاشتم ، ولي توجهي نکرد . نوشت و باز هم مرتبا نوشت . چند روز بعد تصادفا متوجه شدم که ژان باتيست طرح عمليات خود را در جبهه ايتاليا به باراس تسليم داشته است. سوال اول اين بوده است که چند واحد براي تثبيت جبهه و داشتن پادگان مرزي که بتوان از آنجا حمله متقابل را اجرا کرد لازم است ؟
ولي باراس نتوانست درخواست هاي ژان باتيست را اجرا نمايد . درست است که سربازان زيادي احضار شده بودند ولي لباس و اسلحه و ساز و برگ کافي براي تجهيز آنها وجود نداشت . ژان باتيست اعلام کرد که در وضع حاضر از قبول مسئوليت جبهه ايتاليا خود داري مي نمايد . درنتيجه «شرر» وزير جنگ کابينه به فرماندهي جبهه ايتاليا منصوب گرديد .
دو هفته بعد ژان باتيست برخلاف معمول ظهر به منزل آمد . من و ماري مشغول تهيه مرباي آلو بوديم . از وسط باغ براي ديدن او به طرفش دويدم. با حرارت مرا در آغوش گرفت . به او گفتم :
- مرا ببوس ... بوي آشپزخانه مي دهم . مشغول تهيه مربا هستم و آن قدر مربا تهيه کرده ام که تمام مدت زمستان براي صبحانه ات مربا داشته باشيم .
به طرف منزل حرکت کرد و آهسته گفت :
- ولي من اينجا نخواهم بود تا مربايي را که برايم تهيه کرده اي بخورم ... فرناند ، لباس صحرايي مرا حاضر کن . خورجين و اسب طبق معمول حاضر باشد . فردا ساعت هفت حرکت مي کنم . شما ساعت نه با بنه حرکت مي کنيد .
ديگر صداي او را نشنيدم ، ژان باتيست در پلکان ناپديد گرديد و من مانند اشخاص صاعقه زده جلو در ورودي ايستاده بودم . تمام بعد از ظهر را در باغ گذرانيدم . آفتاب ديگر حرارت نداشت و ما را گرم نمي کرد چمن باغ با برگ ها ي پژمرده پاييزي پوشيده شده بود . آري آن شب ، شب اول پاييز بود . مشت هاي گره کرده ام را روي دامنم گذارده و به گفته هاي ژان باتيست گوش مي کردم . تصادفا رشته سخن او را نتوانستم دريابم . در اول طوري با من صحبت مي کرد که گويي با انسان بالغي بحث مي کند رفته رفته لحن او ملايم تر گرديد و با لطف و گرمي گفت :
- تو هميشه مي دانستي که من مجددا به جنگ خواهم رفت نمي دانستي ؟ تو با يک افسر ازدواج کرده اي ، تو دختر جوان بسيار حساسي هستي و بايد خودداري کني ، بايد صبر و حوصله داشته باشي ، بايد دلير و با شهامت باشي .
- نمي خواهم دلير و با شهامت باشم .
- دقت کن ، ژوردان به فرماندهي عالي سه ارتش منصوب گرديده ، ارتش دانوب ، ارتش سوييس ، ارتش اوبسرواسيون Observation ، ژنرال ماسنا فرمانده ارتش سوييس با واحدش دشمن را در جبهه سوييس متوقف خواهد کرد . من با ارتش اوبسرواسيون که درتحت فرمان دارم به طرف راين حرکت کرده و در دو نقطه اين رودخانه به منظور اشغال راين و سرزمين ها ي متعلق به آلمان به حمله خواهم پرداخت . براي اجراي اين طرح درخواست سي هزار نفر کرده ام ، اين درخواست قبول شده ولي مي دانم دولت قادر به اجراي قول خود نخواهد بود . دزيره من بايد با ارتش مفلوکي از رودخانه راين عبور کنم و بايد با اين ارتش دشمن را به عقب بزنم .... گوش مي کني دختر کوچولو ؟
آنقدر او را دوست دارم که اشک در چشمانم جمع شد و گفتم :
- ژان باتيست کاري نمي تواني بکني .
شانه هايش را بالا انداخت :
- ظاهرا دولت هم با تو هم عقيده است و فقط افراد جديدي که تعليمات کافي ندارند براي اين حمله در اختيار من گذارده .
زير لب زمزمه کردم :
- ناپلئون يک مرتبه به من گفت که ما ژنرال ها جمهوري را حفظ کرديم و ما ژنرال ها آ ن را دست نخورده نگاه خواهيم داشت .
- البته هيج ترديد ي در اين امر نيست و به همين دليل جمهوري به ژنرال هاي خود حقوق مي دهد .
- مردي که امروز صبح از او آلو خريدم نسبت به ارتش و دولت بد بين بود و ميگفت :«تا وقتي که ژنرال بناپارت در ايتاليا بود فتوحات درخشان يکي پس از ديگري نصيب ما مي شد و اطريش تقاضاي صلح داشت . ولي به محض آنکه ايتاليا را ترک کرد و براي فتح مصر رفت کارها رو به خرابي گذارد .» راستي اثري که فتوحات ناپلئون روي مردم عادي گذارده مسخره نيست ؟
- بله . ولي هرگز آن آلو فروش نفهميده است و نمي تواند بفهمد که شکست ناپلئون در خليج ابوخير مقدمه اي براي شروع مجدد حمله دشمنان به ما بوده و آن مرد آلو فروش نمي تواند دريابد که ناپلئون فتوحاتي کرده ولي هرگز در استحکام و حفظ و نگهداري سرزمين هاي فتح شده عملي انجام نداده و در نتيجه اکنون مجبوريم با نيروي بسيار ضعيف و مسخره اي مرزها را حفظ نماييم . درحالي که رفيق بناپارت با ارتش مجهز خود در سواحل رود نيل حمام آفتاب گرفته . اين «مرد قوي »ما است .
گفتم :
- تاج سلطنتي فرانسه در گند آبرو افتاده ، بايد يک نفر خم شود و آن را بردارد .
ژان باتيست با فرياد غضبناکي گفت :
-کي اين حرف را زده است .
- ناپلئون .
- به شما ؟
- خير . به خودش . ناپلئون در آينه به خود نگاه مي کرد و اين حرف را مي زد و من او را مي نگريستم .
سکوت در بين ما حکمفرما شد . آن قدر تاريک بود که نمي توانستم صورت او را به خوبي تشخيص دهم . ناگاه فرياد خشم و غضب ماري بلند شد .:
- نبايد روي ميز آشپزخانه من طپانچه بگذاريد . برو بيرون و زود اسلحه را بردار . فرناند با استرحام گفت :
- بگذاريد لااقل طپانچه را در اينجا تميز کنم ... در خارج پر خواهم کرد .
باز ماري فرياد کرد :
-گفتم اين اسلحه آتشين را از آشپزخانه من بيرون ببر .
از ژان باتيست سوال کردم .
-طپانچه ات را در جنگ به کار مي بري ؟
- بسيارکم . زيرا حالا ژنرال هستم .
سپس برخاستيم و به داخل منزل رفتيم .
شب طولاني و درازي بود . ساعات متمادي تنها در تخت خواب بزرگ و پهن دراز کشيدم و ضربات زنگ کليسا ي کوچک «سو» را شمردم . مي دانستم که ژان باتيست در دفتر خود روي نقشه خم شده و مشغول رسم خطوط نازک ، دواير کوچک و علاماتي است که من اصلا نمي فهمم چيست . بالاخره به خواب رفتم ولي با ترس و وحشت از خواب پريدم ، مطمئن بودم که حادثه اي رخ داده ، ژان باتيست در کنارم خفته بود ، ولي من او را از خواب بيدارکرده بودم ،آهسته گفت :
- چه شده ؟ چرا ناراحت هستيد ؟
- خواب وحشتناکي ديدم . ديدم که تو به جنگ رفته اي .
- فردا حقيقتا به جنگ مي روم .