1. جذاب ترین ها
کتاب

خاطرات یک خون آشام- جلد چهارم-اتحاد تاریک : قسمت نهم

منبع
آخرين خبر
بروزرسانی
خاطرات یک خون آشام- جلد چهارم-اتحاد تاریک : قسمت نهم
آخرين خبر/ داستان هاي ترسناک هميشه طرفداران مخصوص به خودش را دارد، ما هم به سليقه شما احترام مي گذاريم و هر شب با يک داستان که تن شما را بلرزاند در کنارتان هستيم. حواستان باشد در تاريکي و تنهايي بخوانيد تا بيشتر بترسيد. ترسناک بخوانيد و شب پر از ترسي داشته باشيد و کتابخوان باشيد. قسمت قبل استفن و مت به يکديگر نگاه مي کردند. باني فکر کرد که شروع شد! تقريبا مضحک بود؛ حالت يکساني بر چهره ي هر دوي آن ها ديده مي شد. درد، خستگي و تلاش براي نشان ندادن اين احساسات. مهم نبود که چه پيش آيد، الينا هميشه بين اين دو نفر قرار خواهد داشت. بالاخره، مت دستش را جلو برد و استفن با او دست داد. هر دو قدمي عقب رفتند و از اينکه توانسته بودند از پس کار بر آيند، خرسند به نظر مي رسيدند. مرديث گفت:" ديمن کجاست؟" " همين دو و بر ول مي گرده و فضولي مي کنه. فکر کردم که احتمالا ما چند دقيقه اي رو بدون اون نياز داريم." باني قبل از آنکه بتواند جلوي خودش را بگيرد، گفت:" ما چندين دهه بدون اون نياز داريم!" مرديث هم گفت:" استفن، به اون نميشه اعتماد کرد." استفن به آرامي گفت:" فکر مي کنم که شما اشتباه مي کنين. اون مي تونه کمک بزرگي باشه اگه عزمش رو جزم کنه." مرديث که ابروانش را بالا برده بود، گفت:" در اين بين هم، هر شب چند تا از افراد محلي رو بکشه؟ نبايد مي آورديش استفن." " اما اون اين کارو نکرده." صدا از پشت سر باني آمد. از پشت سرش و به طرز وحشت آوري از فاصله اي نزديک. باني از جا پريد و به طور غريزي به سمت مت خيز برداشت و او نيز محکم شانه ي باني را گرفت. ديمن لبخند کوچکي زد، تنها يک طرف لبش بالا رفت. عينک آفتابيش را در آورده بود؛ اما چشمانش سبز نبودند. آن ها همچون فضاي بين ستاره ها، سياه بودند. باني با وحشت فکر کرد که او از استفن هم خوش قيافه تر است. انگشتان مت را پيدا کرد و به آن ها چنگ انداخت. ديمن با بي خيالي به مت گفت:" پس الان به تو تعلق داره، نه؟" مت گفت:" نه." اما حلقه ي دستانش بر دور باني شل نشد. مرديث از طرف ديگر، بي درنگ پرسيد:" استفن تو رو نياورده؟" از بين همه ي آن ها، او به نظر کم تر تحت تاثير ديمن قرار مي گرفت، کمتر از او مي ترسيد و کم تر او را مي پذيرفت. ديمن در حاليکه هنوز به باني نگاه مي کرد، گفت:" نه." باني فکر کرد که اون مثله بقيه ي مردم، نمي چرخه. به هر چي که دلش مي خواد نگاه مي کنه بدون توجه به کسي که داره باهاش حرف ميزنه! ديمن ادامه داد:" تو آوردي." باني کمي خود را عقب کشيد و در حاليکه مطمئن نبود منظور ديمن چه کسي است، گفت:" من؟" " تو. تو اون طلسم رو انجام دادي، مگه نه؟" " اون..." اوه، لعنتي. تصويري در ذهن باني پديدار شد. تصويري از يک موي سياه بر يک دستمال سپيد. نگاهش به طرف موهاي ديمن کشيده شد، ظريف تر و صاف تر از موهاي استفن بود اما به همان اندازه تيره. مشخصا مت در جمع آوري اشتباه کرده بود. استفن با لحني بي صبر گفت:" باني تو فرستادي دنبال ما. ما هم اومديم. چه خبره؟" آن ها بر روي علف هاي خشکيده و در حال زوال نشستند. همه به جز ديمن که به ايستادن ادامه داد. استفن که دستانش بر روي زانوانش قرار داشتند، به جلو خم شده بود و به باني نگاه مي کرد. " تو گفتي که.... گفتي که الينا باهات صحبت کرده." پيش از آن که اسم او را بر زبان بياورد، مکث قابل درکي بوجود آمد. چهره اش در اثر تلاش براي کنترل خود، کشيده و سفت به نظر مي رسيد. باني به هر زوري که بود، لبخندي به او زد و گفت:" آره، استفن من يه خواب ديدم. يه خواب عجيب غريب..." باني براي او درباره ي رويايش و آنچه که پس از آن پيش آمده بود، تعريف کرد. استفن مشتاقانه گوش مي داد و هر بار که او به الينا اشاره مي کرد، چشمان سبزش شعله ور مي شدند. زماني که برايش در رابطه به پايان مهماني کرولاين گفت و اين که چگونه جنازه ي سو را در حياط پشتي پيدا کرده بودند، خون از چهره ي استفن کشيده شد اما چيزي نگفت. باني سخنش را اينگونه به پايان رساند:" پليس اومد و گفتن که اون مرده اما خودمون از قبل اينو مي دونستيم. اونا ويکي رو بردن. طفلي ويکي فقط غوغا راه انداخته بود. اجازه نمي دادن که باهاش حرف بزنيم و مامانش هم هر وقت زنگ مي زنيم، گوشي رو قطع مي کنه. بعضي از مردم حتي ميگن که ويکي اين کارو کرده که ديوونگيه محضه! اما باور نمي کنن که الينا با ما حرف زده باشه. به همين خاطر هيچ کدوم از چيزايي که اون بهمون گفته باشه رو هم باور نمي کنن." مرديث مداخله کرد:" و چيزي که الينا گفت اين بود که" اون مرده." چندين بار! اون يک مرد هست. با قدرت زياد ماورايي." باني گفت:" و همون مرديه که توي راهرو دست منو گرفت." به استفن راجع به بدگمانيش نسبت به تايلر گفت اما همان طور که مرديث اشاره کرد، تايلر به بقيه ي توصيف و تفسيرها نمي خورد. او نه داراي عقل کافي بود و نه داراي آن قدرت زياد ماورايي که الينا درباره اش هشدار داده بود. استفن پرسيد:" کرولاين چطور؟ اون مي تونسته چيزي ديده باشه؟" مرديث گفت:" اون بيرون، در حياط جلويي بود. وقتي همه مون داشتيم فرار مي کرديم، در رو پيدا کرد. صداي جيغ ها رو شنيد اما خيلي وحشت کرده بوده که بخواد برگرده داخل خونه. راستشو بخواين، من سرزنشش نمي کنم. " " پس هيچ کس نديده که دقيقا چه اتفاقي افتاده به جز ويکي." " نه. ويکي هم که چيزي نميگه." باني داستانش را از همان جايي که رهايش کرده بود، ادامه داد:" وقتي فهميديم که هيچ کس باورمون نمي کنه، پيام الينا رو درباره ي طلسم احضار يادمون اومد. حدس زديم که بايد تو بوده باشي که مي خواسته احضار کنه. چون فکر مي کرده که تو مي توني کمک کني، حالا... مي توني؟" استفن گفت:" مي تونم سعيم رو بکنم." بلند شد و کمي از آن ها فاصله گرفت. پشتش به آن ها بود. بي حرکت، به همان صورت براي مدتي در سکوت ايستاد. در نهايت چرخيد و در چشمان باني نگاه کرد. به آهستگي اما با اشتياق گفت:" باني، توي روياهات، واقعا رو در رو با الينا صحبت کردي. فکر مي کني اگه وارد خلسه بشي هم بتوني دوباره همين کار رو بکني؟" باني کمي از آنچه در چشمان او ميديد، ترسيد. همچون زمرد سبزي در صورت پريده رنگش مي درخشيدند. همانند اين بود که توانسته باشد به يکباره، زير اين نقاب کنترل شده اي را که بر چهره زده بود، ببيند. در زير آن، چنان درد، اشتياق و آتشي وجود داشت که باني به سختي مي توانست طاقت بياورد و نگاهش کند. " مي تونم، شايد... استفن..." " پس انجامش ميديم. همين الان، همين جا. و مي بينيم که آيا مي توني منو هم با خودت ببري يا نه." آن چشم ها هيپنوتيزم کننده بودند. البته نه با هيچ قدرت پنهاني بلکه با اراده ي محض خود استفن. باني دلش مي خواست که اين کار را براي او انجام دهد. استفن او را مجبور مي کرد که هر کاري را برايش انجام دهد. اما خاطره ي آن رويا ي آخر خيلي بيش از توانش بود. نمي توانست دوباره با آن وحشت رو به رو شود؛ نمي توانست. " استفن خيلي خطرناکه. ممکنه خودمو در معرض هر چيزي بذارم. و مي ترسم. اگه اون چيز کنترل ذهنمو بدست بگيره، نمي دونم چه اتفاقي ميفته. نمي تونم استفن. خواهش مي کنم. حتي با لوح احضار هم، ممکنه فقط اونو بکشونه اينجا." براي لحظه اي باني به نظرش رسيد که استفن مي خواهد سعي خودش را بکند تا او را مجبور کند. لبانش را بر هم مي فشرد طوري که به صورت خطي لجوجانه در آمده بود. چشمانش حتي از قبل هم بيشتر مي درخشيدند. اما آن گاه، به آرامي آتش درون آن ها جان باخت. باني حس کرد که قلبش پاره پاره مي شود. زمزمه کرد:" استفن، متاسفم." او گفت:" پس بايد خودمون انجامش بديم." نقاب بر سر جاي خود بازگشته اما لبخندش خشک بود انگار که اذيتش مي کرد. سپس با سرعت بيشتري صحبت کرد:" اول بايد بفهميم اين قاتل کيه و اينجا چي مي خواد. تنها چيزي که الان مي دونيم اينه که يه چيز شيطاني ديگه اومده به فلز چرچ. دوباره." باني گفت:" اما چرا؟ چرا هر چيز شيطاني به طور تصادفي راهش مي کشه به اينجا؟ به اندازه ي کافي زجر نکشيديم؟" مرديث مسخره کنان گفت:" يه مقداري تصادف عجيبي به نظر ميرسه. چرا بايد ما بطور استثنايي مورد لطف و رحمت قرار بگيريم؟" استفن گفت:" تصادفي نيس." او بلند شد و دستانش را بالا برد انگار نمي دانست چطور شروع کند. گفت:" يه سري مکان هايي روي زمين هستن که ... متفاوتن. که مملو از انرژي هستن. چه مثبت و چه منفي. خير يا شر. بعضي از اونها هميشه اين طوري بودن، مثل مثلث برمودا ٥ يا دشت ساليسبري ٦ همون جايي که استون هنج ٧ رو توش ساختن. بقيه به اين صورت درميان. مخصوصا جايي که خون زيادي ريخته شده باشه." به باني نگاه کرد. باني زمزمه کرد:" ارواح نا آرام." " آره. اينجا جنگي اتفاق افتاده، مگه نه؟" مت گفت:" جنگ داخلي. براي همين کليساي داخل قبرستون ويران ميشه. قتل عام و خونريزي براي دو طرف جنگ وجود داشته. هيچ طرفي پيروز نشد اما تقريبا تمام کساني که در جنگ شرکت داشتن، کشته ميشن. جنگل پر از قبرهاي اون هاست." " و زمين غرق در خون شده بوده. همچين مکاني، نيروهاي ماوراي طبيعي رو به سمت خودش مي کشونه. نيروهاي شرور رو به طرف خودش مي کشونه. به همين دليل، اصلا از اول کترين به فلز چرچ جذب ميشه. من هم اون اوايل، وقتي اومدم اينجا، حسش کردم." مرديث اين بار با لحني کاملا جدي گفت:" و حالا هم چيز ديگه اي اومده. اما چطوري قراره باهاش بجنگيم؟" " اول بايد بدونيم با چي مي خوايم بجنگيم. فکر کنم..." اما قبل از آنکه بتواند حرفش را تمام کند، صداي غژ غژ و جابجا شدن آرام علف هاي خشک بلند شد. در انباري باز شد. همه با حالتي تدافعي عصبي شدند. آماده بودند که از جا بپرند، فرار کنند يا بجنگند. گرچه پيکري که در بزرگ و غول آسا را با يک آرنج به عقب مي زد، شبيه هر چيزي بود غير از يک تهديد. خانم فلاورز که صاحب پانسيون بود به آن ها لبخند زد. چشمان ريز سياهش از شدت چين و چروک، پيچ خورده به نظر مي رسيدند. يک سيني در دستش بود. در کمال راحتي و خونسردي گفت:" فکر کردم که شما بچه ها شايد دوست داشته باشين يه چيزي بنوشين همين طور که حرف مي زنين." همگي نگاه هاي مبهوت و دستپاچه اي با يکديگر رد و بدل کردند. او از کجا مي دانست که آن ها اينجا بودند؟ و چطور مي توانست اين قدر نسبت به اين موضوع بي تفاوت باشد؟ خانم فلاورز ادامه داد:" بفرمايين. اين آب انگوره. از انگورهاي مخصوص خودم درست شده." در کنار مرديث يک ليوان کاغذي قرار داد. سپس يکي کنار مت و يکي ديگر در کنار باني. " اينم شيريني ترد زنجبيلي. تازه است!" بشقاب شيريني را گرداند. باني متوجه شد که به استفن و ديمن تعارف نکرد. " شما دو تا، اگه مي خواين مي تونين برين توي زيرزمين و کمي از نوشيدني هاي منو امتحان کنين." خانم فلاورز اين جمله را با حرکتي که باني مي توانست قسم بخورد يک چشمک بود، خطاب به استفن و ديمن گفت. استفن نفس عميق و محتاطانه اي کشيد. " اوه، خانم فلاورز ببينيد..." " اتاق قديميت همون جوريه که ولش کردي. از وقتي که رفتي هيچ کس اون جا نبوده. مي توني هر وقت خواستي، ازش استفاده کني؛ اصلا منو ناراحت نمي کنه." به نظر مي آمد که استفن نمي توانست حرفي براي گفتن پيدا کند. " خب... خيلي ممنون. خيلي خيلي ممنون. اما..." " اگه نگراني که به کسي چيزي بگم، خيالت راحت باشه! علاقه اي ندارم وراجي کنم. هيچ وقت نداشتم و هيچ وقت نخواهم داشت." ناگهان به سمت باني برگشت. باني با عجله جرعه اي قورت داد و صادقانه گفت:" خوبه." " وقتي تمومش کردين، ليوان ها رو بريزين توي سطل آشغال. دوست دارم چيزها تر و تميز باشن." خانم فلاورز نگاهي به اطراف انباري انداخت. در حاليکه سرش را تکان مي داد، آهي کشيد. " چه حيف شد. عجب دختر زيبايي بود." با چشماني که همچون دانه هاي عقيق بودند، نگاهي نافذ به استفن انداخت. گفت:" پسرم، اين دفعه بايد به خاطر خودت هم که شده، کارت رو انجام بدي." و در حاليکه هنوز سرش را تکان مي داد، رفت. باني که مات و متحير در پي او خيره مانده بود، گفت:" خيليم خوب!" بقيه تنها به يکديگر نگاه مي کردند و هيچ ايده اي نداشتند. بالاخره مرديث گفت:" عجب دختر زيبايي؟ ولي کدوم دختر؟ سو يا الينا؟" الينا زمستان گذشته يک هفته اي را در اين انباري گذرانده بود اما خانم فلاورز قرار نبود از اين مساله چيزي بداند! مرديث از ديمن پرسيد:" تو چيزي درباره ي ما بهش گفتي؟" ديمن که به نظر تعجب زده مي رسيد، گفت:" نه حتي يک کلمه. اون يک پيرزنه. خرفت و احمقه!" مت گفت:" از اون چيزي که هر کدوم از ما فکرشو مي کرد، تيزتره! حالا که به اون روزهايي که سرگرم پاييدن اون بوديم که توي زيرزمين پرسه ميزد، فکر مي کنم... فکر مي کنين که اون مي دونسته که ما داريم نگاه مي کنيم؟" استفن به آرامي گفت:" من نمي دونم چه فکري بکنم! فقط خوشحالم که به نظر مياد طرف ما هست. و اينکه بهمون يه جاي امن داده که بمونيم." مت گفت:" . اينو فراموش نکن!" نيشخندي به استفن زد. " يکم مي خواي؟" ليوان لبريز را جلو برد. استفن که خودش هم به خنده افتاده بود، گفت:" آره، تو مي توني ..." براي لحظه اي، باني آن دو را به همان صورت قديم ديد. قبل از اينکه الينا بميرد. دوستانه، گرم و راحت با يکديگر. همان طوري که او و مرديث بودند. دردي ناگهاني را حس کرد. با خودش فکر کرد، اما الينا نمرده! از هميشه بيشتر اينجا حضور داره. همه ي اون چيزي که ميگيم يا انجام ميديم رو داره هدايت مي کنه. استفن دوباره جدي و موقر شده بود. " وقتي خانم فلاورز اومد داخل، مي خواستم بگم که بهتره شروع کنيم. و فکر کنم که بايد با ويکي شروع کنيم." مرديث بلافاصله جواب داد:" ما رو نمي بينه. والدينش همه رو دور نگه مي دارن ازش." استفن گفت:" پس بايد والدينش رو بپيچونيم. ديمن باهامون مياي؟" " ملاقات با يک دختر زيباي ديگه؟ امکان نداره از دستش بدم!" باني با حالتي گوش به زنگ به طرف استفن برگشت اما او در حاليکه باني را به خارج از انباري هدايت مي کرد، با لحن اطمينان دهنده اي گفت:" چيزي نميشه. حواسم بهش هست." باني اميدوار بود که همين گونه باشد نويسنده: ال جي اسميت ادامه دارد... با کانال تلگرامي «آخرين خبر» همراه شويد