آخرين خبر/
داستان هاي ترسناک هميشه طرفداران مخصوص به خودش را دارد، ما هم به سليقه شما احترام مي گذاريم و هر شب با يک داستان که تن شما را بلرزاند در کنارتان هستيم. حواستان باشد در تاريکي و تنهايي بخوانيد تا بيشتر بترسيد. ترسناک بخوانيد و شب پر از ترسي داشته باشيد و کتابخوان باشيد.
قسمت قبل
مت که به درگاه خالي که استفن از آن ناپديد شده زل زده بود، گفت "اون ديوونه شده".
مرديث پاسخ داد "نه، نشده". صدايش غمگين و آرام بود، اما در لحنش خنده ي نا اميدانه اي نيز وجود داشت. وقتي مت به سمت او برگشت، گفت "مت نمي بيني اون داره چي کار ميکنه؟با فرياد زدن سر ما، مي خواد ازش متنفر شيم و سعي مي کنه ما رو از خودش برونه. تا جاي ممکن کثيف برخود کنه تا ما ازش عصباني شيم و بذاريم اون تنهايي اين کارو کنه". به در نگاهي کرد و ابروهايش را بالا برد. " هر چند 'هر کي دنبالم بياد مي کشمش.' ديگه زياده روي بود. "
باني برخلاف ميلش ناگهان خنديد "من فکر کنم اينو از ديمن به ارث برده. ' بريد پي کارتون، من به کمک هيچ کدوم شما احتياجي ندارم!' "
مت اضافه کرد "' يه مشت انسان احمق'"
"اما من هنوز نمي فهمم، باني، تو يه پيشگويي داشتي! و استفن معمولا اونها رو دست کم نمي گيره. اگر هيچ راهي براي جنگيدن و بردن وجود نداره، پس چرا رفت؟ "
مرديث به باني نگاه کرد و گفت "باني نگفت هيچ راهي براي جنگيدن و بردن نيست. اون گفت راهي براي جنگيدن و نجات پيدا کردن نيس. درسته باني؟" .
اثرات خنده از چهره ي باني محو شده بود. او که خودش هم متحير مانده بود، سعي کرد پيشگوييش را بازبيني کند اما هيچ چيزي بيشتر از همان کلماتي که به ذهنش آمده بود نمي دانست. کسي نمي تواند با او بجنگد و زنده بماند.
"يعني منظور تو اينه که استفن فکر مي کنه ..." به آرامي برق عصبانيت و حق به جانبي در چشمانش به خاموشي گراييد. "اون فکر ميکنه بره و جلوي کلاوسو بگيره حتي اگر کشته بشه؟ مثل گوسفند قرباني؟"
مرديث آرام گفت "بيشتر شبيه الينا، و شايد ... بعدش بتونه با اون باشه."
باني سرش را تکان داد:" هااا.. اه" درست بود که چيز بيشتري در رابطه با پيشگويي نمي دانست اما ان يک مطلب را مي دانست. "اون اين فکرو نمي کنه، مطمئنم. الينا خاص بود. اون کسيه که هست، چون خيلي جوون مرد؛ خيلي کارهاي ناتموم تو زندگيش باقي گذاشت، و ... خوب، اون يه مورد خاصه. اما استفن پونصد سال خون آشام بوده، و مطمئنا جوان نخواهد مرد. هيچ تضميني وجود نداره که پيش الينا بره. ممکنه جاي ديگه اي بره... يا اينکه فقط از بين بره. و اون اينو مي دونه. مطمئنم که مي دونه. من فکر مي کنم اون فقط مي خواد به قولش به الينا عمل کنه، که جلوي کلاوس رو بگيره و براش مهم نيست که به چه قيمتي."
مت به آرامي، انگار که نقل قول مي کرد، گفت "يا حداقل تلاششو بکنه حتي اگر بدونيد که بازنده ايد"
ناگهان به دخترها نگاهي کرد:" من مي رم دنبالش."
مرديث صبورانه گفت "البته"
مت درنگ کرد . "اوه ... ظاهرا منم نمي تونم شما رو قانع کنم که اينجا بمونين؟"
"بعد از تمام گفتگو هاي اميد بخشي که در مورد کار گروهي داشتيم؟! نه هيچ شانسي نداري. "
"از همين مي ترسيدم پس ..."
باني ادامه داد:" پس از اينجا ميريم."
آن ها هر چقدر که توانستند سلاح با خودشان برداشتند. چاقوي جيبي مت را که استفن انداخته بود،
خنجري با دسته ي عاج از روي ميز استفن، همچنين چاقويي از آشپزخانه.
بيرون هيچ خبري از خانم فلاورز نبود. آسمان ارغواني و در غرب داراي رگه هاي وصف ناپذير زرد رنگي بود.
باني با خود فکر کرد گرگ و ميش روز انقلاب تابستوني ، و مو بر دستانش راست شد.
مت گفت"کلاوس گفته خونه ي رعيتي قديمي توي جنگل...بايد منظورش خونه ي فرنچرها ١ باشه. جاييکه کترين استفن رو توي چاه رها کرده بود."
مرديث پاسخ داد "بايد همونجا باشه. احتمالا از تونل کترين براي عبور از رودخانه استفاده مي کرده. مگر اينکه اصيل ها به قدري نيرومند باشن که بتونن از روي آب جاري بدون اينکه آسيب ببينن بگذرن."
باني به خاطر آورد، درسته، موجودات شيطاني نمي توانند از روي آب جاري عبور کنند، و هر چه قدر پليدتر باشند، اين کار دشوارتر خواهد بود. بلند گفت " اما ما چيزي راجع به اصيل ها نمي دونيم."
مت گفت"نه، و اين يعني اينکه بايد مراقب باشيم. من اين جنگلو خيلي خوب مي شناسم، و مسيري رو که احتمالا استفن از اونجا رفته رو هم مي شناسم. فکر کنم ما بايد از مسير ديگه اي بريم."
"بنابراين استفن مارو نميبينه و نمي کشه؟"
"بنابراين کلاوس مارو نمي بينه، يا اينکه همه ي مارو نميبينه، و اينجوري ممکنه شانسي داشته باشيم که به کرولاين برسيم. شايد به يه طريقي بتونيم کرولاين رو از معادله حذف کنيم؛ تا زماني که کلاوس بتونه تهديد کنه که به اون صدمه ميزنه، مي تونه استفن را مجبور به هر کاري که ميخواد بکنه. بهتره هميشه يه قدم جلوتر باشي تا بتوني دشمن رو غافلگير کني. کلاوس گفته اونو اونجا موقع تاريکي ببينيم؛ خوب ما مي تونيم قبل از تاريکي اونجا باشيم شايد غافلگيرش کرديم. "
باني عميقا تحت تاثير اين استراتژي قرار گرفت. بيخود نيس که اون بازيکن خط حمله است. من فقط مي تونم بپرم وسط و جيغ بزنم.
مت مسير پنهاني را بين درختان بلوط در پيش گرفت. بوته ها، خزه ها، گلها و علفها در اين وقت سال پر پشت بودند. باني بايد اعتماد مي کرد که مت مي داند به کجا مي رود، چون خودش نمي دانست. پرندگان در بالاي سر آنها آخرين آواز شبانگاهيشان راقبل از اينکه به آشيانه بروند، مي خواندند.
هوا تاريک تر شد. بيدها و شب پره ها به صورت باني مي خوردند. بعد از اينکه روي دسته اي قارچ سمي سکندري خورد، خيلي خوشحال شد که اين دفعه شلوار جين پوشيده بود.
درنهايت مت آنها را متوقف کرد. با صداي آرامي گفت "نزديک شديم يه سراشيبي هست که مي تونيم از اونجا پايينو ببينيم و شايد کلاوس مارو نبينه.ساکت و با احتياط باشيد."
باني پيش از اين هرگز اين قدر نگران نبود که پايش را کجا مي گذارد. خوشبختانه برگ ها تَر بودند و خش خش نمي کردند.
بعد از چند لحظه، مت روي سينه اش خوابيد و به آن ها اشاره کرد که ازش پيروي کنند. باني خشمگينانه به خودش گفت، که اهميتي نمي دهد هزارپا و کرم خاکي روي دستش بروند، و يا اينکه تار عنکبوت به صورتش بچسبد. الان موضوع مرگ و زندگي بود و او يک شخص با کفايت بود. نه يک مزاحم و نه يک بچه! بلکه فردي باکفايت.
مت نجوا کنان با صدايي که به زور شنيده مي شد، گفت:" اينجا". باني بر روي سينه اش لغزيد و پيش مت رفت تا نگاهي کند. آنها به محل سکونت فرنچر يا چيزي که از آن به جا مانده بود، نگاه کردند. آنجا سالها پيش خراب و تسليم جنگل شده بود. الان فقط ونداسيونش بجا مانده بود، سنگهاي ساختمان با گل و خار پوشيده شده و دودکش بلندش مانند بناي يادبودي غريب و متروک به جا مانده بود.
مرديث در گوش ديگر باني گفت "کرولاين، اون جاست."
کرولاين پيکر سياهي بود که کنار دودکش نشسته بود. لباس سبز کمرنگش در تاريکي مشخص بود، اما موهاي طلاييش سياه ديده مي شد. چيزي سفيد روي صورتش بود، بعد از چند لحظه باني فهميد که دهان بند بود. يک نوار يا بانداژ... باني از روي حالت عجيبش _ بازوهايش پشتش بود، و پاهايش را جلويش کشيده بود_ حدس زد که او بسته شده است.
کرولاين بيچاره! و تمام کارهاي خُرد، کثيف و خودخواهانه اي را که تا بحال کرولانين انجام داده بود، که اگر به آن ها عميق مي شدي مقدار قابل توجهي هم بودند، بخشيد. باني نمي توانست تصور کند که چيزي بدتر از اين وجود داشته باشد که توسط يک خون آَشام رواني که دو تا از همکلاسي هايت را کشته، ربوده و تا جنگل کشانده شوي، دست و پايت را ببندند و منتظر رهايت کنند و زندگيت نيز بسته به خون آشام ديگري باشد که دليل خوبي براي تنفر ازت داشته باشد.
جداي همه ي اين جريانات، کرولاين از اول استفن را مي خواست، از الينا متنفر بود و سعي مي کرد تحقيرش کند بدليل اينکه او استفن را بدست آورده بود.
استفن سالواتوره آخرين کسي بود که مي بايست در مورد کرولاين فوربز مهربان باشد.
مت گفت "نگاه کن! اونه؟ اون کلاوسه؟"
باني هم در سمت ديگر دودکش حرکتي را ديده بود. همينکه به چشمش فشار آورد، او ظاهر شد، باراني قهوه اي روشنش مانند شبحي اطراف پاهايش آويزان بود. به کرولاين نگاه کرد، کرولاين خودش را جمع کرد و سعي کرد خودش را کنار بکشد. خنده ي کلاوس در سکوت حاکم به قدري بلند و واضح بود که باني به خود پيچيد.
پشت علف ها پنهان شد و زمزمه کرد:" خودشه، اما استفن کجاست؟ الان ديگه هوا تاريک شده"
مت گفت:" شايد اون عقلش برگشته سرجاشو تصميم گرفته نياد."
مرديث گفت "نه همچين شانسي نداريم!" او از بين علف ها به سمت جنوب نگاه مي کرد. باني هم به همان مسير نگاه کرد.
استفن در کنار چمنزار ايستاده بود، انگار به يکباره از هوا ظاهر شده باشد. باني با خود فکر کرد، حتي کلاوس هم اومدنش رو نديده. خيلي آرام ايستاده بود، حتي تلاشي براي مخفي کردن خودش يا چوب سفيد درخت زبان گنجشکي ٢ که در دست داشت، نکرد. چيزي در فرم ايستادن و نگاه کردنش به صحنه ي مقابل وجود داشت که به خاطر باني آورد که او در قرن پانزدهم از اشراف و نجيب زادگان بوده است. استفن چيزي نگفت، منتظر ماند تا کلاوس متوجه حضورش شود، هيچ عجله اي نداشت.
وقتي کلاوس به سمت جنوب برگشت بي حرکت ماند، و باني حس کرد که او از اينکه متوجه حضور استفن نشده است، سورپرايز شده باشد.
اما بعد خنديد و بازوهايش را از هم باز کرد.
"سالواتوره! چه تصادفي؛ همين الان داشتم به تو فکر مي کردم!"
استفن به آرامي سرتا پاي کلاوس را نگاه کرد از دنباله ي باراني مندرسش گرفته تا موهايش که در باد تکان مي خورد.
چيزي که استفن گفت، اين بود:
"تو منو مي خواستي. من اينجام. بذار دختره بره."
کلاوس دست به سينه ايستاد و به نظر تعجب کرده بود، گفت:" من اينو گفتم؟" سپس سرش را با پوزخند تکان داد و گفت. "گمان نمي کنم. بذار اول صحبت کنيم."
استفن سرش را به علامت تاييد تکان داد انگار که کلاوس چيز تلخي را تصديق کرده بود که استفن انتظارش را داشت. تير چوبي را از روي شانه اش برداشت و مقابلش گرفت، خيلي راحت و ماهرانه چوب سنگين را در دستانش گرفته بود. گفت:" گوش مي کنم."
مت از پشت علف ها نجواکنان گفت "اونقدرها هم که نشون مي ده احمق نيست" نشاني از احترام در صدايش وجود داشت. و اضافه کرد" اونقدرها هم که فکر ميکردم مشتاق کشته شدن نيست، محتاطه."
کلاوس به کرولاين اشاره کرد، با سر انگشتانش موهاي طلايي او را نوازش مي کرد."چرا نمياي اينجا تا مجبور نباشيم داد بزنيم؟" باني متوجه شد که با اين حال، او تهديد نکرد که به زندانيش آسيبي مي رساند.
استفن پاسخ داد "صداتو مي شنوم."
مت زمزمه کرد"خوبه، خودشه، استفن!"
باني وضعيت کرولاين را بررسي مي کرد. دختر اسير داشت تقلا مي کرد، سرش را عقب و جلو مي برد انگار که عصباني يا در حال درد کشيدن باشد. اما باني حس عجيبي از حرکات کرولاين دريافت، بخصوص حرکت تند و وحشيانه سرش، گويي دخترک مي خواست به آسمان برسد. آسمان...
نگاه باني به آن سمت بالا رفت، جايي که تاريکي مطلق از بين رفته و نور اندک ماه به درختان مي تابيد.
براي همين بود که حالا مي توانست رنگ طلايي موهاي کرولاين را ببيند: مهتاب! سپس با تعجب نگاهش به درخت بالاي سر استفن افتاد که بدون وزش باد، شاخه هايش تکان مي خوردند. هشدارگونه گفت:"مت".
استفن روي کلاوس متمرکز شده بود، همه ي حواسش، عضلاتش، قدرتش همه به سمت اصيلي که در مقابلش بود، جمع شده بودند. اما بر روي آن درخت بالاي سرش....
هرگونه استراتژي، اينکه از مت بپرسد چه کار بايد بکند، از ذهنش گريخته بودند. از سر جايش در مخفي گاهشان بلند شد و فرياد زد.
"استفن ! بالاي سرت! اين يه تله است!"
استفن به ظرافت يک گربه کناري پريد، درست در همان لحظه چيزي دقيقا افتاد همانجايي که قبلا استفن ايستاده بود. ماه صحنه را روشن کرده بود، به اندازه اي که باني مي توانست دندان هاي سفيد تايلر و همين طور برقي را در چشمان کلاوس وقتي که به طرف خود او نگاه کرد، ببيند. او براي يک لحظه حيرت زده به صحنه پيش آمده نگاه کرد، و سپس صداي رعد و برق مهيبي آمد. از آسمان صاف!
بعد از آن باني متوجه حس عجيب و ترسناک شيطاني آن شد. در آن لحظه به سختي متوجه شد که آسمان صاف بود و ستاره ها چشمک مي زنند. آن برق آبي که آسمان را شکافت به کف دست کلاوس که بالا گرفته بود، برخورد. نشانه ي ترسناک ديگري که ديد و هر چيز ديگري را از ذهنش زدود، اين بود که کلاوس دست هايش را دور آن نور جمع کرد و آن را مثل يک گلوله نوراني به سمت او پرتاب کرد.
استفن فرياد مي زد، به او مي گفت که کنار برود! کنار برود! باني با وجودي که خيره مانده، ميخکوب و فلج شده بود، صداي او را مي شنيد، سپس چيزي بهش چنگ زد و او را به کناري انداخت. گلوله نوراني از بالاي سرش با صداي غرش مهيب و بويي مثل اوزون گذشت. به صورت به ميان علف ها افتاد و چرخيد تا دست مرديث را بگيرد و از او به خاطر نجاتش تشکر کند، اما فهميد که آن شخص مت بوده است.
مت فرياد زد "همين جا بمون! تکون نخور!" و خودش رفت.
آن کلمات وحشتناک. باعث شدند باني بلند شود و قبل از اينکه بداند چه کار مي کند به دنبال مت بدود.
و سپس همه جا آشوب شد.