1. جذاب ترین ها
کتاب

خاطرات یک خون آشام- جلد پنجم – شب هنگام: قسمت اول

منبع
آخرين خبر
بروزرسانی
خاطرات یک خون آشام- جلد پنجم – شب هنگام: قسمت اول
آخرين خبر/ داستان هاي ترسناک هميشه طرفداران مخصوص به خودش را دارد، ما هم به سليقه شما احترام مي گذاريم و هر شب با يک داستان که تن شما را بلرزاند در کنارتان هستيم. حواستان باشد در تاريکي و تنهايي بخوانيد تا بيشتر بترسيد. ترسناک بخوانيد و شب پر از ترسي داشته باشيد و کتابخوان باشيد. استفن؟ الينا نااميد شده بود. نمي توانست کلمه ي ذهني را آنطور که دلش ميخواست بيرون دهد. استفن که به آرنجش تکيه داده و با آن چشماني که هميشه آنچه را که الينا ميخواست بگويد،از يادش مي بردند،به او نگاه مي کرد،مشوقانه گفت : " استفن. " چشمانش در آفتاب همچون برگهاي بهاري مي درخشيدند. تکرار کرد : " استفن. مي توني بگيش ؟ " الينا موقرانه به او نگاه کرد. استفن با آن سيما ي پريده رنگ و قلمي و آن موهاي تيره ي بهم ريخته که بر روي پيشاني ريخته بودند،چنان خوش قيافه بود که قلب او را پاره پاره ميکرد. الينا دلش ميخواست که تمام احساساتي را که در پشت زبان ناآزموده و ذهن لجوجش انباشته شده بودند،به قالب کلمات درآورد. چيزهاي زيادي بود که ميخواست ازاو بپرسد... به او بگويد. اما مفاهيم باز هم نمي آمدند. نوک زبانش گير کرده بودند.حتي نميتوانست با تلپاتي آنها را برايش بفرستد... همه شان به صورت تصاوير ريز و منقطعي بودند. هر چه باشد تازه هفتمين روز زندگي جديدش بود. استفن برايش تعريف کرده بود که در اوايل زماني که بيدار شده بود،تازه پس از مرگش به عنوان خون آشام، از دنياي ديگر بازگشته بود،توانايي راه رفتن،صحبت کردن و انجام دادن انواع کارهايي را که اکنون به نظر ميرسيد از ياد برده باشد،داشت. استفن نميدانست چرا الينا فراموش کرده بود... هيچکسي را نميشناخت که از مرگ بازگشته باشد غير از خون آشام ها. چيزي که الينا قبلا بود ولي الان مشخصا ديگر نه. استفن همچنين با هيجان به او گفته بود که هر روز به سرعت آتشي فروزان ياد مي گيرد. تصاوير جديد ، کلمات ذهني جديد. گرچه بعضي وقتها ارتباط برقرار کردن آسان تر از اوقات ديگر بود اما استفن اطمينان داشت که او به زودي،دوباره خودش مي شود. آنگاه همانند نوجواني که واقعا بود،رفتار خواهد کرد. ديگر جوان بالغي با ذهن يک کودک نخواهد بود. آنگونه که ارواح مشخصا ميخواستند باشد: با چشمان جديد رشد کردن. چشمان يک کودک. الينا فکر کرد که ارواح کمي بي انصافي کرده بودند. اگر در اين حين استفن کسي را پيدا ميکرد که ميتوانست راه برود و حرف بزند چه ؟ و يا حتي بنويسد ؟ الينا در اينباره نگران بود. به همين دليل بود که چند شب پيش استفن بيدارو متوجه شده بود که الينا نيست. او را در دستشويي پيدا کرد که با نگراني غرق روزنامه اي شده بودوسعي ميکرد از اشکال ريزو موج داري که ميدانست کلماتي بودند که زماني آنها را ميشناخت،سر در آورد. " اما آخه چرا ؟ دوباره ياد ميگيري بخوني. چرا عجله کنيم ؟ " البته اين قبل از آن بود که استفن خرده هاي مداد را که در اثر محکم گرفتن شکسته و همچنين دستمال کاغذي هايي را که با دقت انباشته شده بودند،ببيند. الينا از آنها براي تلاش در رونويسي از کلمات استفاده ميکرد. شايد اگر ميتوانست مانند باقي مردم بنويسد،استفن دست از خوابيدن در صندليش برميداشت. دنبال کسي که بزرگتر يا باهوش تر باشد، نمي رفت. مي فهميد که الينا يک انسان بالغ است. الينا ديد که استفن به آرامي در ذهنش اينها راکنار هم گذاشت و ديد که اشک به چشمانش آمد. استفن به گونه اي بزرگ شده بود که مي پنداشت هيچوقت،هر اتفاقي هم که بيفتد،اجازه ندارد گريه کند. اما رويش را از الينا گرفته بود و براي مدتي که زياد به نظر ميرسيد نفس هاي آرام وعميقي کشيد. و در چشمان الينا نگاه کرده وگفت : " الينا، بگو بهم که ميخواي چه کارکنم. حتي اگه غيرممکن باشه،انجامش ميدم. قسم مي خورم. بهم بگو . " تمام کلماتي که ميخواست به او بگويد هنوز درون وجودش گير کرده بودند. اشک از چشمان خودش جاري شد. اشکهايي که استفن چنان آرام با انگشتانش پاکشان ميکرد گويي ممکن بود با دست زدن خشن و وحشيانه يک نقاشي گرانقيمت را خراب کند. در زندگي سابقش،زبان اشاره اي داشتند که الينا هنوز به ياد مي آورد. الينا از درون احساس ناراحتي مي کرد. انگار که خيلي گلويش پر شده باشد.... استفن ناليد. " گوش کن، ... " با چشماني ملتمس به استفن خيره شد. اگر ميتوانست صحبت کند،مي گفت : " خواهش ميکنم. يکم منو تحويل بگير... کاملا که خنگ نشدم! لطفا به چيزي که نمي تونم بهت بگم،گوش کن . " استفن با حالي شبيه تسليم و گيجي توجيه کرده بود : " داري اذيت ميشي. واقعا اذيت شدي. من... اگه من... اگه فقط يه کوچولو خون بگيرم ..." سپس ناگهان انگشتان استفن که خنک ومطمئن بودند،سر او را حرکت دادند و بالا آوردنشودرزاويه ي درست قرارش دادند. و آنگاه الينا گاز گرفتگي را حس کرده بود که بيش از هر چيز ديگري متقاعدش کرد که زنده بود. ديگر يک روح نبود. و آن وقت بود که کاملا اطمينان داشت که استفن عاشق اوست. نه هيچ کس ديگر. و توانست برخي از چيزهايي را که ميخواست،به او بگويد. اما مجبور بود که آنها را با فريادهاي کوچکي بگويد.. با ستاره ها،ستاره هاي دنباله دار و پرتوهاي نوري که همچون آبشاري احاطه اش کرده بودند. و استفن آن شخصي بود که نمي توانست حتي يک کلمه براي او بفرستد. استفن کسي بود که خاموش مانده بود. الينا حس ميکرد که تنها اينگونه عادلانه بود.  ديمن سالواتوره در ميانهي آسمان لميده بود، ظاهرا شاخهاي وزنش را تحمل ميکرد. شاخهاي از ... اصلا چه کسي اسامي درختها را ميدانست؟ چه کسي کوچکترين اهميتي به آن ميداد؟ بلند بود و به او اجازه ميداد که اتاق کرولاين فوربز واقع در طبقه ي سوم را ديد بزند و همچنين تکيه گاه راحتي ايجاد ميکرد. او پشتش را به انشعاب راحتي از درخت تکيه داده و دستانش را پشت سرش گره زده بود. يکي از پاهايش که درون چکمهاي تميز قرار داشت در فضاي خاليِ سي فوتي آويزان بود. به آسايش و راحتي يک گربه بود، همان طور که نگاه مي کرد چشمانش نيمه بسته بودند. منتظر رسيدن لحظه ي ٤:٤٤ بامداد بود، زماني که کرولاين تشريفات عجيب غريبش را اجرا ميکرد. تا الان دوبارآن را ديده و شيفته اش شده بود. سپس پشه اي گازش گرفت. که مسخره بود زيرا پشه ها خونآشام ها را صيد نميکردند. خون آنها همچون خون انسانها مغذي نبود. اما قطعا حسي داشت انگار که پشهاي کوچک پشت گردنش را گاز گرفته باشد. چرخيد تا پشتش را ببيند. شب تابستاني خوشبو را در پيرامون خود حس ميکرد... اما هيچ چيزي نديد. برگهاي سوزني شکل درختان کاج مانند. هيچ چيزي در اطراف پرواز نميکرد. هچ چيزي بر روي آنها نمي خزيد. خيلي خب. حتما برگ سوزني درخت کاج مانند بوده است. اما واقعا درد گرفت. و درد با گذر زمان به جاي آنکه بهتر شود، بدتر ميشد. يک زنبور متمايل به خودکشي؟ ديمن با دقت به پشت گردنش دست کشيد. نه بسترِ زهرآگيني و نه جاي نيش حشره اي. تنها يک برآمدگيِ کوچک و پيچ پيچي که درد ميکرد. لحظهاي بعد توجهاش دوباره به سمت پنجره جلب شد. ديمن دقيقا اطمينان نداشت که چه اتفاقي در شرف وقوع بود اما ميتوانست وزوز ناگهانيِ قدرت را پيرامونِ کرولاينِ آرميده همچون سيمي فشار قوي احساس کند. چند روز قبل، ديمن را به اينجا کشيده بود اما وقتي رسيد نميتوانست منبع آن را پيدا کند. عقربه ي ساعت ٤:٤٠ را نشان داد و صداي زنگ آن آمد. کرولاين بيدار شد و از آن طرف اتاق به ساعت ضربه زد. ديمن با قدردانيِ شرورانه اي انديشيد، دختره ي خوش شانس. ديمن لبخندي که مخاطب خاصي نداشت، زد و براي کسري از ثانيه آن را نگه داشت و سپس خاموشش کرد، چشمان سياهش سرد و بي احساس ميشدند. نگاهش را به پنجره ي باز برگرداند. آره... هميشه حس ميکرد که برادر کوچکتر و احمقش به اندازه ي کافي قدر کرولاين فوربز را نميداند. شکي نبود که آن دختر ارزش نگريستن را داشت بعنوان مثال، اگر اشتباه نميکرد در داخل اتاق، کرولاين مشغول کار بر روي عروسکهاي وودو (عروسک هاي مخصوص جادوگري. معمولا اين عروسک ها به شکل شخصي هستند که فرد از آن ها متنفر است يا ميخواهد کنترلشان را در دست بگيرد، اعتقاد دارند که هر بلايي سر اين عروسک ها بيايد براي شخصي که شبيه اش هست نيز اتفاق مي افتد.) ي کوچکي که بر روي ميزش قرار داشتند، بود. فوق العاده است! ديمن دوست داشت که آثار هنريِ خلاقانه را در حين ساختشان ببيند. قدرت بيگانه همچنان وزوز ميکرد و ديمن هنوز نميتوانست متوجه آن شود. آيا ... داخل اين دختر بود؟ مسلما خير. کرولاين با شتاب دستش را براي برداشتن چيزي که به يک مُشت تارعنکبوت سبز و ابريشمين ميمانست، جلو برد. تيشرتش را بيرون کشيد و تقريبا با سرعتي که چشم يک خون آشام نميتوانست آن را دنبال کند، لباسي به خود پوشاند که او را شبيه به شاهزاده ي جنگل ميکرد. مشتاقانه به تصوير خودش در آينه ي تمام قد زل زد. ديمن از خود پرسيد: حالا منتظر چي ميتوني باشي دختر ؟ خب شايد بهتر بود که ديمن هم جانب احتياط را رعايت کند. بال بال زدني تيره، يک پر آبنوس مانند که بر زمين افتاد و سپس آنجا چيزي نبود به غير از کلاغِ به طور استثنايي بزرگي که بر درخت نشسته بود. ديمن با دقت، با چشمان تيزبينِ يک پرنده مشاهده کرد که کرولاين ناگهان به جلو حرکت کرد گويي برق او را گرفته باشد. لبانش از هم باز شده و نگاهش به نظر مي رسيد که بر تصوير خودش باشد. سپس با لبخندي به او سلام کرد. ديمن حالا ميتوانست بر منبع قدرت دست بگذارد. داخل آينه بود. نه اينکه ابعادش همانند خودِ آينه باشد اما مسلما داخل آن قرار داشت. کرولاين رفتار غريبي مي کرد زماني که صحبت کرد، ديمن ميتوانست تقريبا به وضوح صدايش را بشنود. " ازت ممنونم. اما امروز دير کردي. " هنوز هيچ کس به غير از خودش در اتاق خواب نبود و ديمن نتوانست هيچ پاسخي بشنود. اما لبان کرولايني که در آينه بود با لبان دختر واقعي همانگ نبود. ديمن که هميشه راضي به تقدير از حقه هاي جديد بر روي انسان ها بود، انديشيد: براوو! هر کي هستي، کارت درسته! در حالي که کلمات دختر درون آينه را لبخواني ميکرد توانست چيزي درباره ي متاسف بودن  دريافت کند. ديمن سرش را کج کرد. بازتابِ کرولاين ميگفت: " ...تو مجبور نيستي... بعد از امروز. " کرولاينِ واقعي با خشونت پاسخ داد: " اما اگه نتونم گولشون بزنم، چي ؟ " و تصوير : " ... داشتن کمک. نگران نباش، راحت استراحت کن ... " " باشه. و هيچ کس که بطور مهلکي آسيب نمي بينه، درسته؟ منظورم اينه که درباره ي مرگ که صحبت نميکنيم... براي آدما. " تصوير : " چرا ما بايد همچين... ؟ " ديمن لبخندي باطني زد. چندين بار پيش از اين، چنين مبادلاتي را شنيده بود؟ به عنوان يک عنکبوت، آگاهي داشت: اول حشره را به اتاق نشيمن مي کشاني؛ سپس به او اطمينان ميدهي؛ و قبل از آنکه متوجه شود مي تواني هرچيزي از او بدست آوري. تا زماني که ديگر بهش احتياجي نداشته باشي. و سپس چشمان سياهش درخشيدند، زمان يک حشره ي جديد فرا رسيده بود. اکنون دستان کرولاين به هم ميپيچيدند" فقط تا زماني که تو واقعا... خودت مي دوني. همون که قول دادي . واقعا راست مي گفتي دربارهي دوست داشتن من؟ " "... باور کن. من مراقب تو خواهم بود. همين طور دشمناي تو. همين الانش هم شروع ..." ناگهان کرولاين کش و قوسي آمد و او گفت : " اين همون چيزيه که دلم مي خواد ببينم. حالم از شنيدن « الينا اينجور » ، « استفن اون جور » بهم مي خوره... و حالا دوباره همه اش شروع ميشه. " کرولاين به تندي ساکت شد انگار که کسي تلفن را بر رويش قطع کرده و او تازه متوجهش شده باشد. براي لحظهاي چشمانش باريک و لبانش نازک شدند. سپس آهسته آرامش يافت. چشمانش بر آينه باقي ماندند. به آن خيره شد و آرام آرام به نظر رسيد که چهره اش نرم شد، که در حالتي از درک و اشتياق ذوب شد. اما ديمن براي لحظه اي هم چشم از آينه برنداشته بود. آينه اي معمولي، آينه اي معمولي، آينه اي معمولي...   دقيقا در لحظه ي آخر، وقتي که کرولاين چرخيد، درخششي قرمز رنگ معلوم شد. شعله؟ ديمن در حاليکه بال بال مي زد و از کلاغ براقي به مرد جوان بسيار خوش قيافهاي تغيير شکل ميداد که بر شاخه ي بلند درختي لميده بود، با تنبلي انديشيد: يعني چه اتفاقي مي تونه افتاده باشه؟ مسلما موجود درون آينه از حواليِ فلز چرچ نبود. اما به نظر ميرسيد که قصد دارد براي برادرش دردسر درست کند. براي ثانيه اي لبخند زيبا و شکننده اي لبان ديمن را در برگرفت. هيچ چيزي وجود نداشت که ديمن بيشتر از اين خواستارش باشد که شاهد در دردسر افتادنِ استفنِ درستکار، مقدس نما و « من از تو بهترم، چون خون آدم نميخورم » باشد.
نويسنده: ال جي اسميت ادامه دارد... با کانال تلگرامي «آخرين خبر» همراه شويد