کافه ققنوس/ تا دفترم از اشک ميميرد
کبراي من تصميم ميگيرد
تصميم ميگيرد که برخيزد
پائين و بالا را به هم ريزد
دارا بيافتد پاي سارا ها
سارا به هم ريزد الفبارا
سين را ، الف را ، را و سارا را !
درهم بپيچانند دارا را !
دارا نداري را نميفهمد
ساعت شماري را نميفهمد
دارا نميفهمد که نان از عشق
سارا نميفهمد ، امان از عشق
ساراي سالِ اولي ، مَرد است
دستانِ زبر و تاولي ، مَرد است
اين پاچه سارا مالِ يک زن نيست
سارا که مالِ مرد بودن نيست
شال سپيدِ روي دوشت کو ؟
گيلاسهاي پشتِ گوشت کو ؟
با چشم و ابرويت چها کردي ؟
با خرمن مويت چها کردي ؟
دارا چه شد سارايمان گم شد ؟
سارا و سيبش حرف مردم شد ؟
عليرضا آذر
آرمان حسني
عکاس: امير علي قِ
با کانال تلگرامي «آخرين خبر» همراه شويد