1. جذاب ترین ها
  2. برگزیده
کتاب

گلستان سعدی/ باب دوم: حکایت 31- تباه شدن عابد بر اثر زرق و برق دنیا

منبع
آخرين خبر
بروزرسانی
گلستان سعدی/  باب دوم:  حکایت 31- تباه شدن عابد بر اثر زرق و برق دنیا
آخرين خبر/ سعدي شيرازي، پادشاه سخن، در زندگي خويش سختي هاي زيادي کشيد، رنج سفر هاي طولاني اي به جان خريد تا تجربيات گرانقدري را کسب کرد و اين تجربيات را به نظم و نثر درآورد تا دريچه هاي حکمتي باشند براي آيندگانش ما آخرين خبري ها نيز کتاب گلستان را که مي توان گفت از تاثير گذارترين کتاب در نثر ادبيات فارسي ست را براي شما کتابخوانان عزيزمان به اشتراک مي گذاريم. قسمت قبل عابدى در جنگلى، دور از مردم زندگى مى کرد و به عبادت اشتغال داشت و از برگ درختان مى خورد و گرسنگى خود را برطرف مى ساخت. پادشاه آن عصر به ديدار او رفت و به او گفت: اگر صلاح بدانى به شهر بيا که در آنجا براى تو خانه اى مى سازم که هم در آن عبادت کنى و هم مردم به برکت انفاس تو بهره مند گردند و رفتار نيک تو را سرمشق خود سازند. عابد پيشنهاد شاه را نپذيرفت ... يکى از وزيران به عابد گفت: به پاس احترام شاه، شايسته است که چند روزى وارد شهر گردى و پس از آن در مورد ماندگارى در شهر تصميم بگيرى. اختيار با تو است، اگر خواستى در شهر مى مانى و اگر نخواستى به جنگل باز مى گردى. عابد سخن وزير را پذيرفت و وارد شهر شد. به دستور شاه او را در باغ دلگشا و مخصوص شاه جاى دادند. گل سرخش عارض خوبان(1) سنبلش همچو زلف محبوبان همچنان از نهيب برد عجوز شير ناخورده طفل دايه هنوز(2) شاه در همان وقت کينزکى زيبا چهره به عابد بخشيد و نزدش فرستاد. از اين پاره اى، عابد فريبى ملايک صورتى، طاووس زيبى که بعد از ديدنش صورت نبندد وجود پارسايان را شکيبى (3) به علاوه، پسرى زيبا چهره را (براى نوازش و خدمت ) نزد عابد فرستاد که : ديده از ديدنش نگشتى سير همچنان کز فرات مستسقى(4) عابد از غذاهاى لذيذ خورد و از لباسهاى نرم پوشيد و از ميوه هاى گوناگون بهره مند گرديد و از جمال کنيز و غلام لذت برد که خردمندان گفته اند: زلف خوبان، زنجير پاى عقل است و دام مرغ زيرک. در سر کار تو کردم دل و دين با همه دانش مرغ زيرک به حقيقت منم امروز و تو دامى (آرى به اين ترتيب عابد بيچاره در مرداب هوسهاى نفسانى غرق شد و به دام زرق و برق دنيا افتاد و همه دين و دانش و دلش را در اين راه بر باد داد.) و حالت ملکوتى او که همواره آسودگى دل و پرداختن به حق است رو به زوال رفت . هر که هست از فقير و پير و مريد وز زبان آوران پاک نفس چون به دنياى دون فرود آيد به عسل در، بماند پاى مگس (5) اين بار شاه مشتاق ديدار عابد شد. براى ديدار عابد نزد او رفت، ديد رنگ و چهره عابد عوض شده، چاق و چله گشته و بر بالش زيباى حرير تکيه داده و پسرى زيباچهره در بالين سرش با بادبزن طاووسى، او را باد مى زند. شاه شادى کرد و با عابد به گفتگو پرداخت و از هر درى سخن گفتند، تا اينکه شاه در پايان سخنش گفت: آن گونه که من دو گروه را دوست دارم هيچکس ديگر را دوست ندارم ؛ يکى دانشمندان و ديگرى پارسايان وزير هوشمند و حکيم و جهان ديده شاه در آنجا حضور داشت، به شاه گفت : اعليحضرتا! شرط دوستى با آن دو گروه آن است که به هر دو گروه نيکى کنى، به گروه عالمان پول بدهى تا به تحصيلات و تدريس ادامه دهند و به پارسايان چيزى ندهى که در حال پارسايى باقى مانند. خاتون خوب صورت پاکيزه روى را نقش و نگار و خاتم پيروزه گو مباش درويش نيک سيرت پاکيزه خوى را نان رباط و لقمه دريوزه گو مباش (6) تا مرا هست و ديگرم بايد گر نخوانند زاهدم شايد(7) (1)_ عارض: گونه (2)_ يعنى: با آنکه زمين هنوز سرماى پايان زمستان (سه روز آخر بهمن و چهار روز اول اسفند) سبزه و گياهش، آب ننوشيده بود و سر از خاک بر نکرده بود، آن باغ خرم بود. (3)_ يعنى: آن کنيز آن چنان زيبا و دلربا بود و نقش و نگارى چون طاووس داشت که پارسايان عابد با ديدار او بى قرار و بى تاب خواهند شد. (4)_ يعنى: چشم از ديدنش همانند تشنه از آب گوارا، سير نمى شد. (5)_ يعنى: فريفته دنيا، آن چنان به دنيا دل مى بندد که پاى مگس در عسل گير مى کند و نمى تواند خود را برهاند. (6)_ يعنى: بانوى زيباچهره پاکروى را، اگر جامه رنگارنگ و سراى زرنگار و انگشترى فيروزه نباشد چه مى شود، زيبايى وى را بس است (7)_ يعنى: تا من مال و منالى دارم باز هم تقاضاى افزونى دارم ، سزاوار است که مرا پارسا نشمرند. کتاب آقاي« محمد محمدي اشتهاردي» با کانال تلگرامي «آخرين خبر» همراه شويد
آخرین خبر | گلستان سعدی/ باب دوم: حکایت 31- تباه شدن عابد بر اثر زرق و برق دنیا