آخرين خبر/
خانم يثربي که امروز هم مهمان مشهد هستند طي مصاحبه اختصاصي با آخرين خبر به سوالات هوادارانش در خصوص داستان پستچي و اينکه چرا داستان زندگي خود را با اين صراحت و جزييات نوشته است پاسخ مي دهد.
لينک سوالات مخاطبان
چرا داستان پستچي را نوشتيد؟
من ترسي از واقعيت ندارم چون چيزي براي از دست دادن ندارم. عشق من به علي انگيزه زندگي ام بود و نوشتم تا دخترها بدانند که عاشق بودن گناه نيست؛ به شرط اينکه نگاه پاک باشد.
علي براي من اسطوره و الگو بود. علي برايم روشي براي زيستن بود.
حاج علي الان چه کاره است و چه کار مي کند؟
حاج علي کسي است که هميشه در حال جنگ است و دکتراي IT دارد.
رابطه شما با علي به کجا رسيد؟
تا سال آينده که ايشان بازنشسته مي شود صبر مي کنيم و تلاش مي کنيم تا آماده تر وارد زندگي مشترک شويم. من خيلي بيشتر از قبل شرايط ايشان را درک مي کنم و علي هم خيلي بيشتر از قبل شرايط من را پذيرفته است مثلا اينکه من هميشه در حال نوشتن هستم و يا مهم تر از آن دختر 19ساله ام نيايش است و اينکه آغاز يک زندگي سه نفره رسمي دشواري هاي زيادي دارد.
علي در منطقه نظامي زندگي مي کند و پذيرش زندگي در منطقه نظامي براي دخترم خيلي سخت است . و من بايد ميان دو عشق يکي را انتخاب کنم.البته نيايش مي گويد که زندگي ام را هدر ندهم و با علي ازدواج کنم چون او بالاخره روزي زندگي مستقلي خواهد داشت و نمي خواهد که بيشتر از اين از علي دور بمانم.
يک زن در جامعه امروز ما تا چه حد مي تواند از احساسات عاشقانه خود پرده بردارد؟
تا حد خيلي زيادي مي تواند. به شرط اينکه بپذيرد به دخترش در دانشگاه ناسزا بگويند. شيشه هاي خانه اش را بشکنند؛ از دانشگاه اخراج شود و حتي سالن تئاترش را هم از او بگيرند.
بايد بهاي گرانش را بپردازد. يک زن در جامعه ما مي تواند از عشقش بگويد اما در لفافه.
دختري که از احساساتش حرف مي زند يا بخاطر اين است که زياد مطالعه داشته و احساساتي است و يا اينکه پدر خوبي داشته و پدرش اجازه داده که دخترش از احساسش با او حرف بزند. و پدرم اين اجازه را به من مي داد. من از همه علاقه هايم با پدرم حرف ميزدم. حتي از علاقه هاي استاد و شاگردي ام. مثل علاقه اسطوره واري که به قيصر امين پور به عنوان يک استاد داشتم.
يک زن در جامعه تا جايي مي تواند از احساساتش بگويد که مرد جامعه از او حمايت کند و او را مسخره نکند. مثلا سيمين دانشور جلال را داشت که توانست سووشون را بنويسد. من هم در زندگي حمايت پدرم و قيصر امين پور را به عنوان يک استاد داشتم و آنها بودند که جرات و جسارت خود بودن را به من دادند.
چرا به ايران برگشتيد؟
من برگشتم چون ريشه هاي من در آنجا نبود.اگرچه که خيلي زيبا بود و خيلي به من احترام مي گذاشتند واگر آنجا بودم الان استاد دانشگاه بودم اما روح من متعلق به آنجا نبود. آنجا حافظ من را نداشت. سعدي من در آن حس نمي شد.طاهر صفار زاده و قيصر را نداشت. بويي که من با آن بزرگ شده بودم را نداشت. اگرچه اينجا خيلي من را اذيت کردند. اما خوشحالم که برگشتم. بعضي ها به من مي گفتند که به خاطر نيايش بمانم اما اينکه دخترم آينده روشني آنجا داشته باشد آن زمان قابل تشخيص نبود. دخترم اگر مثل مريم ميرزاخاني استعداد داشته باشد من هرگز مانع رفتنش نمي شوم.
آيا قبول داريد که نوشته هايتان مثل جبران خليل جبران عصيان گراست؟
چند کتاب از او ترجمه کردم و خيلي ها معتقدند که تحت تاثيرش هستم. من هم مثل جبران خليل جبران عصيان گرم و دوست دارم ساختار شکني کنم وهم مثل او خلوت و انزوا را خيلي دوست دارم اگرچه که از رابطه عاشقانه اي مثل پستچي براي زندگي و نوشتن الهام مي گيرم. و معتقدم عشق الهام بخش و انگيزه دهنده است.
اما اگر با علي زير يک سقف زندگي مي کردم و مثلا علي به من مي گفت چقدر قرمه سبزي ات بدمزه است شايد همان شب هم خودم را مي کشتم هم او را.
چگونه مي توان يک نويسنده خلاق شد؟
توضيحش مفصل است اما در يک جمله مي توانم بگويم : خوب ديدن و خوب شنيدن باعث خوب نوشتن مي شود.
از ازدواجتان برايمان بگوييد و اينکه واکنش همسر سابقتان به اين قضيه چه بود؟
ازدواج من از زمان خاستگاري تا عقد فقط يک هفته طول کشيد . و ازدواجم يک ازدواج فرمايشي از سوي پدرم بود.
همسر سابقم معتقد است که من اصلا برايش وجود ندارم و داستان پستچي را هم اصلا نخوانده. من هم هيچ حسي به او ندارم.
اگر در زمان به عقب برمي گشتيد باز هم پستچي را مي نوشتيد ؟
من براي نوشتن اين داستان بهاي سنگيني پرداختم، همه خانواده و فاميلم را از دست دادم. و الان در طرد کامل به سر ميبرم. اما مي توانم با اين قضيه کنار بيايم. چون عشقم برايم مهم تر است. اما از اينکه مادرم به خاطر نوشتن اين داستان اينقدر اذيت شد خيلي ناراحت هستم. ديگران با حرف ها و ناسزاهايشان او را خيلي آزار دادند و اگر دوباره ميخواستم تصميم به نوشتن بگيرم بخاطر مادرم هرگز نمي نوشتم. مادرم و دخترم برايم بسيار مهم هستند و حاضر بودم پستچي را ننويسم ولي مادرم يک کلمه با من حرف بزند. اگر مي دانستم مادرم به خاطر اين داستان من را ترد مي کند هرگز نمي نوشتم.
داستان بعدي که مي خواهيد بنويسيد چيزي شبيه به پستچي خواهد بود يا شيدا و صوفي؟
ابدا مثل شيدا و صوفي نمي نويسم چون طرح پيچيده اي داشت و من را خيلي اذيت کرد. اگر دوباره بنويسم حتما يک داستان واقعي ديگر از زندگي ام خواهد بود
پيامتان براي هوادارانتان چيست؟
شجاع باشيد. ناسزا و ترس و طرد شدن هميشه هست. اگر به کاري که مي کنيد اعتقاد داريد ادامه اش بدهيد و هرگز نترسيد.
اعتقاد راحت به دست نمي آيد. نمي توان گفت من اعتقاد دارم چون اعتقاد دارم. بايد براي اعتقاداتت تلاش کرده باشي.
مصاحبه از : مريم دهقان
تنظيم در بخش کتاب آخرين خبر
با کانال تلگرامي «آخرين خبر» همراه شويد