آخرين خبر/
اين شبها داستان خواندني و تاريخي «سوگلي حرمسرا» نوشته منوچهر دبيرمنش را ميخوانيم.
در اين داستان تاريخي، “جلال الدين ميرزا “پسر سفاک فتحعلي شاه که به تازگي حکومت شيراز را به چنگ آورده در انديشه ازدواج با دختري است که شايد او را صاحب فرزند کند، زيرا او پيش از اين دختران بسياري را که از او صاحب بچه نشده اند به قتل رسانده غافل از آن که خود نمي تواند صاحب فرزند شود . ماجراي اصلي داستان از آن جا آغاز مي شود که هيچ يک از اهالي شيراز حاضر به وصلت با شاهزاده نيستند و “حاج ابوالقاسم “از جمله کساني است که فراشان شاهزاده، دختر او را برگزيده اند .او نيز ناگزير... با ما همراه باشيد.
قسمت قبل
مگر خبر نداري چه شده ؟شاهزاده امد و الان دارد به اين طرف مي ايد.
-چرا خبر دارم و دم در بزرگ صداي او را شنيدم.مضطرب نباش.من الان کارها را درست ميکنم.
چند دقيقه بيشتر طول نکشيد که مقدمات کار فراهم شد.صداي فرياد نگين از ان فريادهايي که مخصوص زائويي است که خيلي
سخ وضع حمل مي کند بلند شد.شهين در پايين پاي زتئو نشسته بود و انتظارمي کشيد.دود اسپند و کندر فضاي اتاق را پر کرده
بود . يکي دو سماور در گوشه ايوان مي جوشيد.کلفت هاي حرم نگين هر يک مشغول کاري شده بودند و لباسهاي بچه را که از
چند وقت پيش حاضر کرده بودند از صندوق ها بيرون مي آوردند .عشرت هم پس از مرتب کردن کارها وصدور دستورات لازم
مشغول به هوش اوردن نوزاد بينوا که ززير لحاف در دستهاي شهين بود شد.
در تمام اين مدت به ستور عشرت صداي فرياد و گريه نگين بلند بود. از خانه اي که تا چند دقيقه قبل کوچکترين صدايي به گوش
نمي رسيد ولوله وغلغله اي بلند شد که گوش فلک را کر مي کرد.همين که فرخ ميرزا در ميان کنيزها و خواجه ها جلوي عمارت
نگين رسيد صداي اذان را شنيد و يکه اي خرد و پرسيد:
-مگر صبح شده که اذان مي دهند؟
از ميان خدمه اي که با تشريفات زياد از عمارت نگين به استقبال شاهزاده امده بودند صدايي بلند شد و گفت:
-خير به سلامتي تا يک ساعت ديگر خداوند به حضرت والا فرزندي عنايت خواهد کرد.
صدا در ميان هلهله و شادباش جمعيت محو شد.تبسمي بر لبان شاهزاده نقش بست و رويش را به طرف منوچهرميرزا که پشت سر
او راه مي امد کرد و گفت:
-ديگر بهتر از اين نمي شود که موقعي وارد شوم که فرزندم هم به دنيا بيايد.
و جلوي چشمهاي حيرتزده منوچهرميرزا که نمي فهميد چطور چنين چيزي ممکن است در حضور جمعيت سجده شکر به جاي
اورد و پرسيد:
-بنظر تو اين لطف خداوندي نيست که ورود من مصادف با تولد فرزندم باشد.
منوچهر ميرزا آب دهانش را فرو برد و د رحاليکه داشت از تعجب و حيرت عقلش را از دست ميداد زير لب گفت:بله قربان
همينطور است که ميفرماييد.
-خيلي خوب فرزند تو هم حتما خوابت مي آيد.برو در عمارت خود استراحت کن من ميخواهم بيدار بمانم و اولين کسي باشم که
فرزندم را ميبينم.
منوچهر ميرزا که دنبال بهانه اي براي جدا شدن از شاهزاده و تفکر در تنهايي ميگشت اين پيشنهاد را از جان و دل پذيرفت و
تعظيمي کرد و به طرف عمارتش رفت و با خود فکر کرد چه ميشنوم؟يک ساعت هم نگذشته که من نزد نگين بوده ام و حالا
ميگويند او دارد بچه اي مي زايد.در ظرف اين مدت از کجا و چطور ميتواند بچه اي بياورد؟به حق چيزهاي نشنيده معلوم ميشود
من با يک آدم معمولي و عادي طرف نيستم.
و يکمرتبه يادش آمد که از شدت عجله برزگترين مدرکي را که ميتوانست از نگين داشته باشد از او نگرفته است.در حاليکه بخود
لعنت ميفرستاد با حالي زار و نزار بطرف عمارت خود براه افتاد.
شاهزاده وارد عمارت نگين شد و چون به تالار رسيد گفت:من بايد براي چند لحظه نگين را ببينم.
تمايل فرخ ميرزا فورا به اطلاع نگين و عشرت رسيد.اتاق از اطرافيان که دور زائو حلقه زده بودند خالي شد و شاهزاده با شور و
شعفي بي پايان به بالين نگين آمد.غير از عشرت و شهين کس ديگري از خدمه در اتاق نبود.صورت نگين در اثر اضطراب و د
رعين حال خوشحالي از موفقيت بدست آمده برافروخته شده
و گل انداخته بود.چند قطره اشکي هم که بر مژگان داشت به زيباييش مي افزود.شاهزاده که چندين ماه در فراق او به سر برده
بود و با همه بوالهوسي هايش دست از پا خطا نکرده بود وقتي نگين را به آن حال ديد طاقت نياورده و چند قطره اشک خوشحالي و
سرور از چشمانش فرو چکيد و روي ريشهاي بلند و مشکينش ريخت و جلو رفت و بوسه اي بر پيشاني او زد.
عشرت متوجه تغيير حال نگين شد و حس کرد الان است که همه نقشه هايش به باد رود براي همين از زير لحاف چنان نيشگوني از پاي نگين گرفت که فريادش بلند شد.در همين موقع نوزاد بيچاره هم که تا آن موقع بيهوش بود به هوش آمد و صداي گريه اش از زير لحاف بلند شد.ديگر جاي ماندن فرخ ميرزا نبود و او بايد بيرون ميرفت که نوزاد را شستشو ميدادند و نافش راميبريدند.شاهزاه با عجله بلند شد و نگاه عاشقانه اي به نگين انداخت و از در بيرون رفت.
کنيزها و کلفتها دوباره وارد اتاق شدند.نوزاد در دست شهين بود عشرت شتابان خود را به فرخ ميرزا رساند و تعظيم کرد وگفت:حضرت والا مژدگاني کنيزان را مرحمت ميفرماييد.خداوند به شاهزاده پسري عنايت فرموده است.
فرخ ميرزا تمام پولهايي را که در جيب داشت و کم هم نبود بيرون اورد و جلوي عشرت ريخت و گفت:اينها را بين خدمتکارها تقسيم کن.انعام تو را هم جداگانه خواهم داد بتو يک قطعه زمين خواهم بخشيد که تا آخر عمرت آسوده زندگي کني.حالا بمن بگو کي ميتوانم فرزند عزيزم خودم را ببينم.
فرخ ميرزا طوري تغيير حات داده بود که ملاحظه شوون خود را نميکرد و از آن تکبر ذاتي و هميشگي در وجودش اثري ديده نميشد و با ميرزا حيان حکيم باشي که موقع را مقتضي دانسته و وارد اتاق شده بود که سلامتي نگين را به عرض برساند دوستانه شوخي ميکرد و چون حس ميکرد ميرزا حيان هم منتظر دريافت انعام است گفت:حکيم باشي اين برو بچه ها مرا لخت کردند و براي تو چيزي نگذاشتند من از زحماخت و خدمات تو خيلي ممنونم.فردا انعام تو را ميدهم.
خبر وضع حمل نگين به سرعت برق و باد همه جا پيچيد و آنهايي که منتظر اينگونه اخبار بودند همان شبانه به دست و پا افتادند وهر کس درصدد تهيه چشم روشني و هديه و تعارف بر آمد.تقريبا همه از شنيدن اين خبر خوشحال بودند جز شمس آفاق که عزاداري براه انداخته بود و با وجود تلاش محترم و مليحه که کنار تخت او زانو زده بودند و او را دعوت به آرامش ميکردند لحظه
اي از گريه باز نمي ايستاد.
لباس پوشاندن بچه تمام شد و اتاق را براي ورود شاهزاده آماده کردند.حوادثي که پشت سر هم روي داده و نگين را مضطرب
کرده بود واقعا قيافه اش را به شکل زني تازه زا در آورده بود و با رنگي پريده لبهاي لرزان و چشمهاي از حال رفته حالتي را ايجاد
کرده بود که شاهزاده نزد خود اعتراف کرد سوگلي محبوبش جدا رنج برده و درد سختي را تحمل کرده است.کودک بيچاره که
هنوز چشمهايش بسته بود در کنار بستر نگين به خواب رفته بود.شاهزاده که ساليان دراز در آرزوي ديدن او بود بي اختيار
نزديک شد و زانو بر زمين زد و بوسه اي از پيشاني نگين برداشت و انگشتر الماس قيمتي اي را که براي همين
منظور در جيب جليقه نهاده بود از جيب در آورد و به انگشت نگين کرد و چون خواست براي بوسيدن کودک بطرف ديگر
رختخواب برود شهين که هنوز در پايين پاي زائو نشسته بود يکمرتبه چشمش به کهنه هايي افتاد که بچه را لاي آن پيچيده و
همراه آورده بودند و حالا نصفش از زير تشک نگين بيرون زده بود.به سرعت دست خود را دراز کرد و کهنه ها را برداشت و زير
پيراهن خود مخفي کرد و اينکار را چنان سريع انجام داد که نگين هم نفهميد.
شاهزاده خود را به کودک رساند و بوسه اي از پيشاني او بر گرفت و لبخندي از مسرت بر لبان بيرنگ نگين نقش بست و چون
حس ميکرد براي اتمام کار نيمه تمام وجود فرخ ميرزا در اتاق مزاحم است طوري به بيماري و کسالت تظاهر کرد که شاهزاده پس
از چند دقيقه توقف از جا بلند شد و پس از سفارشهاي لازم به خوابگاه خود رفت.
وقتي فرخ ميرزا رفت عشرت که از تقسيم انعام بين خدمه فراغت يافته و ضمنا بيشتر اشرفي هاي مرحمتي را براي خود نگه داشته
بود وارد اتاق شد و مذاکره با نگين را براي انجام کارهاي آينده شروع کرد.قبل از هر چيز موضوع شير دادن بچه اهميت
داشت.نگين گفت:بالاخره خود منکه نميتوانم بچه را شير بدهم و قاعدتا هم بچه را بايد به دايه سپرد ولي تا پيدا شدن يک دايه
مناسب چه بايد کرد؟
شهين پس از چند لحظه تفکر گفت:بنظر من هيچ دايه اي بهتر از مادر خود طفل نيست.چطور است او را که سرپرستي هم ندارد
به عنوان دايه به حرمسرا بياوريم؟
عشرت حرف او را قطع کرد و گفت:اين فکر بنظر منهم رسيد اما قبل از هر کاري بايد به آن بيچاره جوابي داد و عذري براي گم
شدن بچه اش آورد.
-هيچ فکر کرده ايد که اگر آن بدبخت به هوش بيايد و بچه اش را نبيند چه حالي پيدا ميکند؟
صحبت درباره اين موضوع خيلي طولاني شد و هر کدام اظهار عقيده اي کردند و راه چاره اي جستند بالاخره عشرت گفت:وقت ما
به اين حرفها ميگذرد.قسمت بزرگ کار را انجام داده ايم انشاالله بقيه اش هم درست ميشود.
آنوقت رو به شهين کرد و گفت:بلند شو تا صبح نشده پيش اقدس برويم و ترتيب کار او را بدهيم چون آن شربت خواب آور چند
ساعت ديگر خاصيتش را از دست ميدهد.
شهين که از خستگي و بيخوابي به جان آمده بود با نارضايتي کامل از جا بلند شد و راه افتاد.عشرت که
حال او را ديد به يادش آمد که از انعامهاي فرخ ميرزا چيزي به او نداده است اين بود که با اکراه هر چه تمامتر چند دانه اشرفي از
جيبش در آورد و به او داد و گفت:خواهر از بس سرم شلوغ است فراموش کردم سهم شما را از انعام حضرت والا بدهم.
نگين گفت:خاله شهين بيشتر از اينها حق دارد.انشاالله خودم از خجالتش د رمي آيم.
اشرفي هاي عشرت و وعده نگين قدري شهين را سرحال آورده و او با اميدواري به آينده دنبال عشرت براه افتاد و بيرون رفت.
نگين وقتي تنها شد بياد اتفاقات آن شب افتاد و داشت با خود فکر ميکرد که فعلا چند خطر را از سر گذرانده که يکمرتبه ياد
کاغذي که براي منوچهر ميرزا نوشته و امضا کرده بود افتاد.با آرامش دستش را زير تشک برد که کاغذ را بيرون بياورد و پاره
کند ولي کوچکترين اثري از آن نديد.از جا بلند شد و تشک را بلند کرد و همه جا را گشت اما کاغذ نبود ناچار شد تشک را جمع
کند متکاها را
بردارد ، بچه را جا به جا کند و دنبال گمشده خود بگردد، اما هرچه بيشتر جستجو کرد ، کمتر يافت. از صداي گريه بچه يکي از
کنيزها که به دستور عشرت مسوول مراقبت نوزاد بود به اين تصور که شايد نگين کاري داشته باشد و کمکي بخواد خود را به اتاق
او راسند و با نهايت تعجب ديد که بيگم رختخوابها را به هم ريخته ، فرش را بلند کرده و مشغول جستجو است.
کنيز بيچاره تصورش را هم نمي کرد زائوي که دوس اعت پيش زائيده ، حالا از رختخواب بلند شده و به حرکت درآمده باشد.
آهسته جلو آمد و با لحني التماس آميز گفت:
ـ بيگم عقب چه مي گردند؟ اين کارهاي خداي ناخواسته حالتان را بدتر مي کند. چه فرمايشي داريد بفرمائيد من انجام بدهم
.
نگين فهميد که چه اشتباهي کرده و در اثر گم شدن کاغذ حرکاتي از او سر زده که اگر به جاي اين کنيز ساده لوح کس ديگري و
يا خود فرّخ ميرزا سر مي رسيد همه زحمات و نقشه هاي او به هدر مي رفت و معلوم نبود چه سرنوشتي پيدا مي کرد. به اين جهت
فوراً شروع به ناله کرد و گفت:
ـ نمي دانم چرا اين قدر جايم ناراحت است. هر قدر هم صدا کردم کسي نيامد. چون خيلي ناراحت و معذب بودم ، خواستم جايم را
تغيير دهم.
ـ خانم جان ، اين کار ، کار شما نيست. بفرمائيد جايتان را کجا بيندازم؟
ـ يک کمي اين طرف تر که پاهايم درست رو به قبله باشد.
کنيزک بسرعت او را همان طور که دستور داده بود مرتب کرد و او را خواباند و بچه را هم که گريه مي کرد با قدري قندآب
ساکت کرد و به اتاق خود رفت. نگين واقعاً مضطرب بود. هيچ وقت به ياد نداشت که اين قدر ترسيده باشد. کاغذ چه شده و کجا
رفته بود؟
خيلي خوب يادش بود که کاغذ را زير تشک گذاشته بود. آدم غريبه اي وارد اتاق نشده و نزديک او نيامده بود. پس کاغذ چه
شده بود؟ يکمرتبه مثل ديوانه ها با خود شروع به صحبت کرد:
«نه ، اين طور نشده. خدا نکند اين طور شده باشد. اگر او ديده بود طاقت نمي آورد و حتماً همان دقيقه که در اتاق بود موضوع را
مطرح مي کرد. شايد هم برداشته است که در جاي ديگر بخواند. از کجا که فردا يادش نيايد و آن وقت پس از خواندن کاغذ...»
نگين تصورش اين بود موقعي که فرخ ميرزا براي بوسيدن پيشاني طفل نزديک رختخواب او شده ، تصادفاً کاغذ را ديده و برداشته
است. اين خيال ترسناک که به نظر او حقيقت مسلمي جلوه مي کرد، طوري او را به هراس انداخت که عنان اختيار را از کف او
ربود.
بدبختانه عشرت هم در آنجا نبود که از او چاره جويي کند. آن قدر فکر کرد که تب شديدي عارضش شد و در همان حال به
خواب رفت. نزديکيهاي صبح که هنوز هوا روشن نشده بود حس کرد کسي بالاي سر او ايستاده است و چون چشم خود را باز
کرد، فرخ ميرزا را با لباس خواب بالاي سر خود ديد. در يک آن حقيقت تلخي جلوي چشمش مجسم شد و با خود فکر کرد: کار
من تمام است. شاهزاده آمده که انتقام بگيرد. انتقام فريب خوردنش را، انتقام گول خوردنش را، انتقام لطمه اي را که به شخصيت
و حيثيتش وارد شده فرخ ميرزا متوجه کسالت و برافروختگي نگين شده بود. کنارش به زمين نشست، اما نگين از ترس
چشمهاي خود را بست و منتظر فرود ضربه هولناک شد.
شهين از جلو و عشرت به دنبال او از حکومتي خارج شدند. ورود فرخ ميرزا و انتشار خبر وضع حمل نگين چنان غوغايي در
ديوانخانه به راه انداخته بود و آن قدر افراد مختلف براي گرفتن خبر آمده بودند که
کسي به آندو کاري نداشت و توانستند بدون هيچ مانعي از در بيرون بروند. در طول راه صحبت آنها در اطراف طرز برخورد با
اقدس پس از به هوش آمدن او و اين که چه جوابي به او بدهند، گذشت. سرانجام تصميم گرفتند به او بگويند که بچه سقط شده
است و اگر قبول نکرد و خواست مرده بچه را ببيند، طور ديگري گولش بزنند و بعد از يکي دو روز به او مژده بدهند که محل
خوبي برايش پيدا کرده اند و آن وقت او را به حرمسرا ببرند و بچه خودش را در دامانش بگذارند.شهين معتقد بود اين عمل نه
تنها عيبي ندارد بلکه کلي هم صواب مي کنند، چون مادر مي تواند بچه اش را در شرايط بهتري که تصورش را هم نمي کرد، بزرگ
کند.
اين فکر را هر دو پسنديدند. موقعي که وارد حياط شدند، جلوي در راهرو و موقع بالا رفتن از پله ها ، شهين کهنه هاي کثيفي را که
از زير تشک نگين برداشته بود از زير پيراهنش در آورد و به داخل زيرزمين پرتاب کرد. عشرت پرسيد:
- اين ديگر چه بود؟
- چيزي نبود. موقعي که فرخ ميرزا به ديدن نگين آمد،اين کهنه ها زير تشک افتاده بودند. ترسيدم چشم شاهزاده به آنها بيفتد،
برداشتم و زير لباسم مخفي کردم. حالا هم توي زيرزمين انداختم.
عشرت خنده بلندي کرد و گفت:
- معلوم مي شود تو هم خيلي زرنگ و کهنه کار بودي و من خبر نداشتم. دعا کن کارها رو به راه شوند. فعلاً که شاهزاده وعده
خوبي به من داده، اگر خدا خواست و به وعده اش عمل کرد، هر دو راحت مي شويم و آخر عمري معطل يک لقمه نان نمي مانيم.
وقتي وارد اتاق زائو شدند، اقدس بيچاره هنوز به هوش نيامده بود. دو خواهر در دو طرف او نشستند و در
نور کمرنگ شمع به چهره پژمرده و زرد او نگاه کردند. پس از چند لحظه شهين به عشرت گفت:
- بالاخره بايد او را به هوش آورد و کار را يکسره کرد.
عشرت گفت:
- تا خودش به هوش نيايد هيچ کار ديگري نمي توانيم بکنيم.
انگار اقدس حرفهاي آنها را مي شنيد، ولي نمي توانست چشمهايش را باز کند و دستهايش را حرکت دهد. صدايي شبيه به ناله از
گلويش بيرون آمد و تکاني خورد.
عشرت با اشاره به شهين فهماند که حرف نابجايي نزند و از جا بلند شد و چند حبه قند را در يک استکان آب حل کرد و به دهان
اقدس ريخت و پيشاني او را ماليد. حال اقدس کم کم بهتر شد و بالاخره چشمهايش را باز کرد و با وحشت نگاهي به اطراف
انداخت. با هزار زحمت دستش را از زير لحاف پاره بيرون آورد و دامن عشرت و شهين را گرفت. انگار از نگاههاي مرد د او
مشخص بود که اصلاً آنها را نمي شناسد و مغزش درست کار نمي کند. کم کن توانست حواسش را جمع کن و شروه به دعا کردن
در حقّ آندو کرد و پشت سر هم تشکر مي کرد و از خدا براي آنها عوض خير مي خواست. عشرت با لحني محبت آميز گفت:
- فعلاً حالت خوب نيست. صحبت نکن و حرف نزن.
زائو چشم خود را بر هم گذاشت و اطاعت کرد، اما بلافاصله چشمش را گشود و مثل اينکه از مطلبي که مي خواهد بگويد خجالت
مي کشد ، چند مرتبه معصومانه سرش را به چپ و راست گرداند و با دقت اطراف را نگاه کرد و چون بچه اش را نديد با لحي
ملتمسانه گفت:
- پس بچه من کجاست؟ چطور او را نمي بينم؟ نکند هنوز حالم جا نيامده؟
عشرت نگاهي به شهين انداخت، سپس اشکش را با دستمالش پاک کرد و گفت:
- دخترجان گفتم که حالت خوب نيست. بي جهت حواست را آشفته نکن. بعداً همه چيز را مي فهمي . فعلاً از همه واجب تر اين
است که استراحت کني.
چشمهاي اقدس بيچاره با شنيدن اين حرف از حدقه بيرون زدند و رخوت و سستي جاي خود را به التهاب و تحرک بي سابقه اي
داد. بي اراده نيم خيز شد و اگر عشرت و شهين او را از دو طرف نگرفته بودند، قطعاً از رختخواب بيرون مي آمد و راه مي افتاد.
عشرت با کمک شهين مانع بلند شدن او شد و گفت:
- چرا اين طور مي کني دختر؟ حال تو بد است و نبايد از جا بلند شوي.
- نه خانم جان. حال من هيچ بد نيست. ما فقير بيچاره ها عادت نداريم بعد از زائيدن چند روز در رختخواب بمانيم. اجازه بدهيد
بلند شوم. بگذاريد ببينم به سر بچه بيچاره من چه آمده است. شما را بخدا بگوئيد چه شده.
- آرام باش دخترم. کمي صبر کن همه چيز را مي فهمي. خدا را شکر که خودت سالم ماندي، بچه هميشه پيدا مي شود.
صداي ضجه و گريه و زاري اقدس گوش فلک را کرد کرد. فرياد زد:
- خودم با گوشهاي خودم صدايش را شنيدم. چطور باور کنم که مرده؟
- اشتباه مي کني دختر جان. بند جفت دور گلوي بچه افتاده و خفه اش کرده بود. حالا اين قدر بيتابي نکن. آدم خودش سالم باشد،
بچه که قحط نيست.
- نه بي بي جان. اين حرف را نزن. شوهر بدبخت و بيچاره ام که از دستم رفت و کشته شد. دلم خوش بود که اقلاً يادگاري از او
برايم باقي مانده است و من با هر فلاکت و ذلّتي بزرگش مي کنم. خدايا چه کنم؟ به چه کسي پناه ببرم. چقدر مصيبت؟ چقدر
ذلت؟ کاش خودم هم مرده بودم و از اين همه بدبختي و بيچارگي راحت مي شدم.
اقدس بيچاره با آه و زاري شرح مصيبت مي داد و شهين که دل نازک تر از عشرت بود پا به پاي او گريه مي کرد. عشرت سعي
مي کرد او را آرام کند. بالاخره اقدس ساکت شد و آهسته گفت:
- پس اقلاً بگذاريد يک بار بچه بيچاره ام را که نه ماه آزگار سر دل کشيدم و از اين ده به آن ده بردم ببينم.
عشرت همه چيز را پيش بيني کرده بود جز اين که زن بچه مرده اش را بخواهد. لحظاتي فکر کرد و بالاخره گفت:
- مگر خبر نداري که داروغه و کلانتر چقدر سخت مي گيرند؟ آنها اگر خبر شوند زني بچه اش را سقط کرده است، او را براي
بازپرسي مي برند و هزار سؤال از او مي پرسند.
- براي چه ببرند؟ چه سؤالي بپرسند؟
- واالله من سر از کار آدمهاي دولت درنمي آورم. دوره آخرالزمان شده. هزار نسبت به آدم مي دهند. مثلاً مي پرسند بچه را از کجا
آورده اي؟
- خوب بپرسند. مي گويم بچه خودم و شوهر بيچاره ام است که نوکر همين کلانتر بود و به خاطر او کشته
شد. هنوز سه ماه هم از کشته شدن شوهر من نگذشته. اين را همه ده مي دانند.
- اشکال کار در همين جاست که کلانتر را در تهران کشتند و اقوام او هم همه فرار کرده اند و اگر آدمهاي حکومتي بفهمند که
شوهر تو نوکر کلانتر بوده، روزگارت را سياه مي کنند و بدتر از همه ممکن است بگويند خودت بچه را به دست خودت از بين
برده اي.
- من؟ من با دست خودم بچه ام را بکشم؟ رويم سياه، شما را بخدا خانم جان از اين حرفها نزنيد. خدا را خوش نمي آيد.
- من که اين حرف را نمي زنم. مي گويم ممکن است اين خدانشناس ها اين تهمت را به تو بزنند و چون من از قبل اين فکر را
کرده بودم، به خودم گفتم خوب است به تو خدمتي کنم، اين بود که تا صبح نشده بچه را برديم قبرستان پهلوي دروازه قرآن و
خاک کرديم. حالا اگر خيلي اصرار داري، فردا صبح به قبرستان برو و او را از خاک بيرون بياور. ما فکر کرديم اين جوري به تو
محبت مي کنيم.
اقدس طاقت اين کار را نداشت که قبر بچه اش را بشکافد، براي همين تسليم شد و سکوت کرد.
عشرت وقتي سکوت او را ديد، قسمت دوم نقشه اش را اجرا کرد و صحبت را به سختي روزگار و بدي وضع مردم کشيد و گفت:
- در اين سال و زمانه، آدم از خودش هم نمي تواند نگهداري کند، چه رسد به يکي ديگر. شايد هم مصلحت خدا بوده که بچه
عمرش به دنيا نباشد. من الان دارم فکر مي کنم که تو زن بدبخت و غريب و بي کس چه خواهي کرد و در اين دور و زمانه که رحم
و مروت از بين رفته، به سر تو چه خواهد آمد؟
اقدس گفت:
- بي بي جان! بعد از اين همه مصيبت و بدبختي، مرگ براي من عروسي است. ديگر زندگي را مي خواهم چه کنم.
- نه دختر جان، آدم زنده زندگي مي خواهد و تا وقتي که خداوند مشي تش قرار نگرفته، آدم بايد به هر سختي و بدبختي که هست
زندگي کند. بالاخره شکم نان مي خواهد و تن لباس. تا امروز اين طور زندگي کرده اي، از اين به بعد چه خواهي کرد؟
وسوسه هاي عشرت اقدس را به فکر وادار کرد. حرفهاي او کاملاً منطقي بود. زن بيچاره هنوز از يک مصيبت خلاص نشده،
گرفتاري ديگري جلوي او عرض اندام کرد و قيافه هولناک گرسنگي و سرما جلوي
چشمش آمد. آه سوزناکي کشيد و گفت:
- بي بي جان. خدا بزرگ است. اگر قرار باشد آدم زنده بماند، بالاخره خداوند براي او يک کاري مي کند.
- درست است که خدا بزرگ است، ولي از قديم گفته اند از تو حرکت از خدا برکت. وقتي خدا سرپرست آدم را مي برد، انسان
بايد به فکر بيفتد. من الان پانزده سال است که شوهر ندارم. در اين مدت مثل مردها خودم زندگيم را اداره کرده ام و کسي هم
نتوانسته بگويد بالاي چشمت ابروست.
- بي بي جان. شما با من خيلي فرق داريد. من زن دست و پا شکسته اي هستم. چه کاري از دستم برمي آيد؟
- غصه نخور دخترم. خداوند از حکمت دري ببندد، از رحمت در ديگري را باز مي کند. تو الان سينه هايت پر از شير هستند. اين
همه خانواده هاي اعيان و اشراف هستند که براي نوزادهايشان دايه مي خواهند. من از فردا برايت سراغ جا مي گردم. اگر خدا
خواست و جاي خوبي برايت پيدا شد، ديگر غصه اي نخواهي داشت. خانمها از دايه هاي بچه هايشان بيشتر از خودشان مواظبت مي
کنند.
- يعني جايي پيدا مي شود؟ يعني کسي مرا قبول مي کند؟ هيچ کس نيست که در اين شهر مرا بشناسد. فقط خانواده کلانتر بودند
که آنها هم مي گوئيد از شهر رفته و فراري شده اند.
- من قول مي دهم جاي خوب و مناسبي برايت پيدا کنم. آن طور هم که تو مي گويي مردم خدا را فراموش نکرده اند و فقط تو به
من بگو کي مي تواني از جا بلند شوي و راه بيفتي؟
- ما فقير بيچاره ها عادت نداريم زياد در رختخواب بمانيم. همين فردا مي توانم حرکت کنم.
- پس حالا بهتر است کمي استراحت کني. هوا هم روشن شده. من مي روم سري به منزلم مي زنم. شايد يکي دو جا سراغ بگيرم و
جاي مناسبي براي تو پيدا کنم. شهين هم همين جا مي ماند. بالاخره آدم زائو که نبايد تنها بماند. من حتماً تا قبل از ظهر برمي
گردم و انشاءاالله خبرهاي خوشي برايت مي آورم.
شهين که از خستگي ديگر طاقتي برايش نمانده بود، پيشنهاد خواهرش را از دل و جان پذيرفت و عشرت بلند شد و از در بيرون
رفت. وقتي از پله ها پائين رفت و از در خارج شد، جلال از پشت اتاق بيرون آمد و پاورچين از پله ها پائين رفت، ام ا با همه
مراقبتي که کرد به علت تاريکي، پله آخر را نديد و رو به زمين افتاد و چون خواست خودش را نگه دارد، دستش را به چفت
شکسته در راهرو گرفت و شديداً زخمي شد. صداي افتادن جلال، اقدس و شهين را وحشتزده کرد. آنها خيال کردند عشرت به
زمين افتاده
است، براي همين شهين با همه خستگي و بيحالي که داشت از جا بلند شد و دو سه بار عشرت را صدا زد و چون جوابي نشنيد،
بيشتر وحشت کرد و از اتاق بيرون آمد. با آن که هوا روشن شده بود، ولي راه پله هاي زيرزمين کاملاً تاريک بود. دو سه بار ديگر
خواهرش را صدا زد، ولي باز هم جوابي نشنيد. جلال پائين پله ها افتاده و نفس را در سينه حبس کرده بود. ترس شهين مانع از آن
بود که همه پله ها را پائين برود. وقتي صدايي نشنيد، بيشتر وحشت کرد و به خود گفت:
«شايد خواهرم در اثر افتادن از پله ها بيهوش شده باشد که جواب نمي دهد. من هم که جرأت نمي کنم پائين بروم.»
به اطراف نگاهي انداخت و آرام وارد حياط شد و در حياط را محکم کرد و با وحشت به اتاق برگشت.
اقدس پرسيد:
- چه خبر شده؟
- من چيزي نديدم.
- پس اين چه صدايي بود که هر دومان آن را شنيديم.
- من همه جا را گشتم. حتي تا در کوچه هم رفتم، ولي هيچ کس را نديدم.
- خدا را شکر. من خيال کردم بي بي عشرت افتادند.
- من هم همين خيال را کردم.
يکمرتبه چشم اقدس به گوشه چادر شهين افتاد. بي اختيار فرياد زد:
- اينها چيست که به چادر شما ريخته؟
شهين به چادر خود نگاه کرد. خوب که دقيق شد، نزديک بود از ترس ضعف کند. چند قطره خون تازه روي چادر سفيد او
خودنمايي مي کرد. هر چه فکر کرد نتوانست علت را بفهمد. اين نمي توانست خون نوزاد باشد، چون خونها تازه بودند و از اين
گذشته، او بچه را با کمال دقّت پيچيده بود. باز هم تصور وجود اجنّه در آن خانه به مغزش هجوم آورد، خواب را از چشمش ربود و
خستگي را از خاطرش زدود. واقعاً وحشت کرده بود و در دل مي گفت:
«شايد ارواح و اجنّه و شياطين از عمل امشب من آگاهند و مي خواهند با اين کارها بدي کار مرا جلوي چشمم مجس م کنند. خدا
عاقبت مرا بخير کند .»
اقدس که نگراني و اضطراب شديد او را ديد ، با تعجب پرسيد :
چه خبر است ؟
شهين فهميد که قافيه را باخته و بر اثر ترس و اضطراب طوري رفتار کرده که اقدس مشکوک شده است . زود دست و پاي خود را
جمع کرد و گفت :
دارم فکر خواهر بيچاره ام را مي کنم .
بعد هم دراز کشيد و از شدت خستگي خوابش برد .
جلال وقتي صداي پاي شهين را از بالاي پله ها شنيد نفسش بند آمد و فقط موقعي خيالش راحت شد که او به اتاق رفت و جلال
توانست خودش را بسرعت به زيرزمين برساند . خون از دستش مي چکيد و بند نمي آمد . وسط زيرزمين چشمش به چند تکه
پارچه افتاد . آن ها را برداشت و محکم دور دستش پيچيد و با کمک دست چپ و دندان گره زد . در همين موقع تکه کاغذي خون
آلود از وسط پارچه بيرون افتاد .
جلال وقتي از بستن دستش فراغت پيدا کرد ، کاغذ را جلوي سوراخ هاي پنجره کاشي زيرزمين گرفت و به هر زحمتي بود کلمات
را به هم وصل کرد و خواند . هر جمله را چندين بار مي خواند و باور نمي کرد که معني آنها را درست فهميده باشد . نفسش به
شماره افتاده بود و قلبش بشدت مي زد . زير لب گفت :
تصادف مرا امشب در چه ماجراي عجيبي انداخته است . در اين ماه با چه ماجراهاي عجيب و غريبي که دست به گريبان نبوده ام .
نمي دانم اينها را به حساب خوشبختي بگذارم و يا به حساب بدبختي ؟ آيا دوره در به دري من به سر آمده ؟ آيا بايد باز هم خانه
به دوش باشم و از سايه خود بترسم ؟ الان در چند قدمي من کساني زندگي مي کنند که زندگيشان در دست من است و به يک
اشاره من همگي نابود مي شوند . اين سند قيمتي تضمين سعادت من است . اين نامه به من غذاي خوب ، لباس نو و آراسته و نوکر
و خدمه مي دهد . شايد هم ... شايد هم باعث مرگ من شود . نبايد لحظه اي آن را از خود دور کنم . اين کاغذ راه رسيدن مرا به
مقصود هموار مي کند اما کاغذ به اين مهمي وسط يک مشت پارچه کثيف و خون آلود چه مي کند ؟ اين رفت و آمدها نشان مي
دهد که بچه اين زائو را به جاي بچه فرخ ميرزا گذاشته و به مادر بيچاره اش گفته اند که بچه اش مرده . ولي نگين اين نامه را به
اجبار چه کسي نوشته ؟ و بعد چرا لاي اين
کهنه هاي کثيف گذاشته ؟ فعلا" من صاحب قدرت فراواني هستم . بايد قبل از هر چيز با نگين ملاقات کنم . همين امشب به
ملاقاتش مي روم . من تا ديشب نوکر و مزدور او بودم ، اما امروز جان و آبروي او در دست من است . بايد بروم و به سوگلي
حضرت والا و معشوقه منوچهر ميرزا بگويم که من به همه اسرار تو واقفم و تو مثل موم در دست مني و بايد همه خواسته هاي مرا
برآورده کني . جلال آدمي نيست که به کم راضي باشد . ديشب وجه مختصري بيش نمي خواستم ، اما امشب با کمال قدرت ، هر
چه را که آرزو دارم از او خواهم خواست .
و با اين افکار ، کاغذ محبوبش را در جاي امني گذاشت و به خواب سنگيني فرو رفت .
با کانال تلگرامي «آخرين خبر» همراه شويد