قند پارسی/ حکایت «بوزینه و سنگ‌پشت» کلیله و دمنه

منبع
آخرين خبر
بروزرسانی
قند پارسی/ حکایت «بوزینه و سنگ‌پشت» کلیله و دمنه
آخرين خبر/ آورده‌اند که در جزيره بوزينگان، بوزينه‌اي شهر را ترک و به ساحل دريا که جنگل بزرگي داشت رفت. در آن جا يک درخت انجير پيدا کرد و بر روي آن خانه‌ ساخت. در زير آن درخت، سنگ‌پشتي هميشه براي آن‌که خستگي از تن بيرون کند، مي‌نشست. روزي بوزينه از درخت انجير مي‌چيد که ناگهان يکي از آن‌ها در آب افتاد. آواز افتادن انجير در آب، به گوش بوزينه خوش آمد و يک شادي در او پديد آورد. پس هراز گاهي انجيري در آب مي‌انداخت، تا با شنيدن آواز آن خوشحال شود. در اين ميان، سنگ‌پشت به خوردن آن انجيرها مي‌پرداخت و باخود مي‌انديشيد که بي‌گمان، بوزينه، اين انجيرها را براي او مي‌اندازد. لاک‌پشت مي‌پنداشت که اگر بوزينه بدون هيچ آشنايي، اين کار را مي‌کند، اگر بين آن‌ها دوستي باشد، چه خواهد کرد. پس بوزينه را آواز داد و هرآن‌چه را در انديشه‌اش گذر کرده‌بود، به او گفت. بوزينه نيز به سوي او دست دوستي دراز کرد و دوستي آن‌ها آغاز شد. روزگار بر دوستي آن‌دو گذشت و چون سنگ‌پشت هر روز اندکي ديرتر به خانه مي‌رفت، همسر او دچار نگراني و دلتنگي شد و در اين باره با خواهر خوانده‌ي خود به گفت‌وگو پرداخت. خواهرخوانده، دليل دير آمدن بوزينه را دوستي وي با بوزينه دانست و گفت که سنگ‌پشت آتش دوري تو را با آب دوستي بوزينه خاموش و سرد مي‌کند. آن‌دو چاره‌ي اين کار را در نابودي بوزينه دانستند، بنابراين همسر سنگ‌پشت، خود را به بيماري زد. هنگامي که سنگ‌پشت به خانه برگشت، همسرش را بيمار ديد. پس به دنبال چاره‌اي شد، اما چيزي نيافت و همسر هر روز بدتر از روز پيش شد. سنگ‌پشت علت بيماري را از خواهرخوانده پرسيد، خواهرخوانده گفت؛ کسي که از درون بيمار و نوميد باشد، چگونه مي‌تواند درمان شود، که او گرفتار نا اميدي شده است. پس سنگ‌پشت زار بگريست و گفت، اين چه دارويي است که در اين ديار يافت نمي‌شود، نام آن را به من بگوييد تا هرکجا باشد آن را پيدا کنم؟ خواهرخوانده گفت؛ اين دارو ويژه زنان است و آن چيزي نيست مگر دل بوزينه. پس سنگ‌پشت، هرچه انديشيد چيزي نيافت مگر آن‌که تنها دوست خود را نابود کند. هرچند اين کار را به‌دور از مردانگي و دوستي مي‌دانست، اما مهر به زنش او را به اين کار واداشت تا شاهين وفا را سبک سنگ کند. پس به نزد بوزينه رفت و از او خواست تا به خانه‌اش بيايد. بوزينه نخست از رفتن خودداري کرد، اما درپايان پذيرفت. بوزينه به سنگ‌پشت گفت؛ من چگونه بايد از اين دريا بگذرم تا به خانه‌ي تو برسم؟ من تو را به‌آن‌جا که جزيره‌اي پر از خوردني‌هاست مي‌برم. پس سنگ‌پشت او را بر پشت خود سوار کرد و رو به خانه گذارد.سنگ‌پشت چون به ميان آب رسيد، کمي ايستادبا خود انديشيد که؛ بدترين کار همانا نامردي با دوستان است؛ نکند که گرفتار فريب زنان شده‌ام؟ بوزينه از او علت ايستادنش را پرسيد؟ سنگ‌پشت گفت؛به اين مي‌انديشيدم که به دليل بيماري همسرم، نتوانم از پس آن همه مهر و خوبي تو بيرون بيايم و آيين مهمان‌نوازي را به‌خوبي انجام ندهم.بوزينه گفت؛ هرگز چنين انديشه‌اي را به دل راه نده. سنگ‌پشت، پس از اين‌که کمي ديگر رفت، باز دچار همان انديشه شد و ايستاد. بوزينه اين‌بار دچار بدگماني شد و بارديگر علت را از سنگ‌پشت پرسيد. سنگ‌پشت گفت؛ ناتواني و پريشاني زنم مرا نگران ساخته است. بوزينه پرسيد، بيماري زن‌ات چيست؟ و راه درمان آن چه‌چيز است؟ سنگ‌پشت گفت؛ پزشکان درمان او را دارويي مي‌دانند که دست من به آن نمي‌رسد. بوزينه پرسيد؛ آن دارو چيست؟ سنگ‌پشت گفت: دل بوزينه. ناگهان دودي از سر بوزينه برخواست و جهان پيش چشمانش تاريک شد و با خود گفت، افزون خواهي و آز، مرا در اين گرداب انداخت؛ پس راهي مگر نيرنگ، براي رهايي از اين دام نمانده‌است. اگر به جزيره برسم، چنان‌چه از دادن دل خودداري کنم، در زندان باشم و از گرسنگي بميرم و اگر بخواهم که بگريزم، در آب خفه شوم. بوزينه گفت؛ پزشکان درست گفته‌اند و زنان ما نيز از اين بيماري زياد مي‌گيرند و ما در دادن دل به آن‌ها، هيچ رنجي نمي‌بينيم. اما اي‌کاش زودتر اين سخن را به من مي‌گفتي تا دل را با خود مي‌آوردم؛ زيرا در اين پايان عمر، مرا به دل نيازي نيست و از بس غم بر او باريده‌است، که آرزويي مگر دوري و نابودي آن را ندارم. سنگ‌پشت گفت؛ چرا دل را با خود نياوردي؟ بوزينه گفت؛ آيين ما چنين است که هرگاه به ديدار کسي مي‌رويم، براي آن‌که روز بر وي خوش بگذرد، دل را با خود نمي‌بريم، زيرا که دل، جاي اندوه و رنج است. اما اگر بازگردي من آن را برداشته و با خود مي‌آورم. سنگ‌پشت به تندي بازگشت و بوزينه را به کنار آب رساند. بوزينه بر شاخ درخت پريد. سنگ‌پشت، ساعتي در زير درخت چشم به‌راه ماند، سپس بوزينه را آواز داد. بوزينه خنديد و گفت: اي دوستي نموده و پيوسته دشمني در شرط من نبود که با من چنين کني داستانهايي از کليله و دمنه اين داستان" اندر حکايت پيري مار و تدبير او " آورده‌اند که ماري پير شد و توان شکار کردن را از دست داد. از سرنوشت خود اندوهگين شد، که بدون توان شکار کردن، چگونه‌مي‌تواند زندگي کنم؟ با آن‌که مي‌ديد که جواني را نمي‌توان به‌دست آورد، اما آرزو مي‌کرد که‌اي‌کاش همين پيري نيز ماندني ‌بود. پس به کنار چشمه‌‌اي که در آن قورباغه‌هاي بسياري زندگي مي‌کردند و يک سلطان کامکار داشتند، رفت و خود را مانند افسردگان و اندوه‌زدگان نشان داد. قورباغه‌اي از او دليل اندوهش را پرسيد! مار گفت: «چرا اندوهگين نباشم که زنده‌بودن من در شکار کردن قورباغه بود، اما امروز به يک بيماري دچار شده‌ام که اگرهم قورباغه‌اي شکار کنم، نمي‌توانم آن را نگه‌داشته و بخورم.» قورباغه پس از شنيدن اين سخن به نزد حاکم رفت و مژده‌ي اين کار را به او داد. سلطان مار را به نزد خود خواند و از او پرسيد که چرا دچار اين بيماري شده‌ايي؟ مار گفت، روزي مي‌خواستم که يک قورباغه را شکار کنم، قورباغه گريخت و خود را به خانه‌ي زاهدي انداخت. من او را تا خانه‌ي زاهد دنبال کردم، خانه تاريک بود و پس زاهد هم در خانه نشسته بود.من انگشت پسر را به گمان اين که قورباغه است نيش زدم و او مرد. زاهد نيز، مرا نفرين کرد و از خدا خواست تا خوار و کوچک شوم، به گونه‌اي که سلطان قورباغه‌ها بر پشت من نشيند و من توان خوردن هيچ قورباغه‌اي را نداشته باشم. سلطان قورباغه‌ها با شنيدن اين سخن خوشحال شد بر پشت مار نشست. سلطان با آن کار خود را بزرگ و نيرومند مي‌پنداشت و بر ديگران فخر مي‌فروخت. پس از گذشت چند روز مار به سلطان گفت: «زندگاني سلطان دراز باد، مرا نيرويي نياز است که با آن زنده بمانم و در خدمت به تو، روزگار را سپري کنم.» سلطان گفت: «درست مي‌گويي، هر روز دو قورباغه برايت آماده مي‌کنم که بخوري.» پس مار هر روز دو قورباغه مي‌خورد و چون در اين کاري که انجام مي‌داد سودي مي‌شناخت، آن را دليل خواري خود نمي‌‌پنداشت. با کانال تلگرامي «آخرين خبر» همراه شويد