آخرين خبر/ (کُوس رسوايي کسي را بر بام يا سر چهارسوق زدن)
اين اصطلاح به معني «رسوا شدن» و « بيآبرو شدن» آمده است. افتادن تشت از بام، غايت بيآبرويي را نشان داده، آنگونه که هيچ جاي برگشتي نيست. اين اصطلاح از يک سنّت قديمي تهراني ـ و شايد در ساير شهرها ـ به استعاره گرفته شده است.
مرحوم «جعفر شهري» در کتاب «تهران قديم» نقل کرده که در گذشتههاي نه چندان دور در تهران رسم بوده که در شب زفاف چنانچه داماد نو عروس را باکره نمييافت، خود يا برادر يا پسر عموي داماد بر بام خانه نو عروس شده و از سر شب (زمان زفاف) تا نزديکيهاي نيمه شب (12 شب) با ملاقهاي بزرگ يا آبگردان بر پشت تشتي ميکوفت و در نهايت تشت را از بام به حياط خانه نوعروس بدبخت انداخته و اين گونه تا هفت محل را از خبط و خطا (و شايد غش در معاملهي ازدواج !!) نوعروس مطلع ميساخت. ديگر لازم به گفتن نيست که چنين رسوا سازي و بيآبرو کردني به کجا ختم ميشد و هيچ بازگشتپذير نبوده و چه بسا عروس دست به خودکشي ميزد.
از همين ريشه است «کوس رسوايي را بر بام يا سر چهارسوق بازار زدن». کوس طبل بزرگ و پرصدايي بود که در گذشتههاي دور براي فراخوان نظاميان به پادگانها از آن استفاده ميکردند و به آن «کوس جنگ» ميگفتند. در زمان بروز مخاصمه، به فرمان والي، جارچيان بر بالاي بارو يا در ميدان شهر و يا در سر چهارسوق بازار (محل تقاطع دو راسته بازار = چهار راه) ايستاده و بر کوس ميکوفتند. با اين عمل همه مردم شهر از نزديک شدن جنگي قريبالوقوع باخبر شده و همچنين افراد لشگري به پادگانهاي بيرون شهر عزيمت ميکردند. در چنان رسوايي بزرگي که دختري حفظ بکارت نکرده و سرگوشش جنبيده بوده، گويي که کوس رسوايياش را در شهر زده و پير و جوان بر آن اطلاع يافته باشند.
حال وقتي کسي به بيآرويياي بزرگ دچار ميشود و يا چنان رسوا ميشود که دگر جاي ماندنش نيست ميگويند:« تشت فلاني از بوم افتاد!» و يا خود فرد خواهد گفت:« کوس رسوايي ما رو سر هر چهار سوق زدند» البته اصلاح دوم به خصوص در بين اهل تصوف و بعدها در بين لوطيان و جاهلمسلکان عهد قجري و پهلوي رايج شد. چه بسا که لوطي و لاتي (لاتها و لوطيها در اصل از جوانمردان بودند. به تدريج قدارهبند،گردنه گير و زورگير شدند) در دام عشقي گرفتار ميشد و براي رسيدن به معشوق از شهرت لاتياش ميگذشت و در پاسخ کساني که او را از اين امر منع کرده و از بيآبرويي در ميان جماعت داشمشتي ميترساندند، ميگفت:« کوس رسوايي ما رو سالهاست سر بازار زدن... چه باک!؟... اولين مَرتِبَت راه تَر دامَنيِه و آدم خيس هراس باروون نداره...!»
حال که از رسوايي نوعروس بختبرگشته گفتم، بد نيست عرض کنم سرانجام اين عروس و خانوادهاش بعد از اين رسوايي چگونه ميشد. صبحگاهان داماد مغبون به همراه پدر و عمو و داييهايش در حاليکه در بر نوعرس قفل کرده بودند به سمت خانه پدرعروس راه ميافتادند. مادر داماد هم در معيت زنان بزرگتر فاميل، در حاليکه از خِلا (مستراح) مقداري نجاست بر سر چوبي زده بودند ايشان را همراهي مينمودند. اين لشگر سَلم و تور وقتي به در خانه پدرزن ميرسيدند او را بيرون کشيده و داماد در مقابل جمع آبدهان به ريش وي ميانداخت. زنان نيز به اندروني رفته، لَچَک (بخش از چهارقدهاي قديمي. نوعي مغنعه) از سر مادرعروس برداشته و آن نجاستي که به همراه داشتند را به گيس وي ميماليدند!!
با چنين رسوايي و ماجرايي ديگر خانواده عروس در آن محل و حتي شهر جايي براي ماندن نداشته و شبانه کوچ کرده و در عين حال حواس ديگر دختران شهر حسابي جمع ميشد که مبادا در پستويي، پشت ديواري و داخلي هشتيِ سرايي خطايي کنند که ديگر نتوان جمعش کرد.
دو ناسزاي « تُف به ريشت بياد!» و «گُه به گيس!» هر دو از اين رسم نه چندان جوانمردانه گرفته شده و مقصود فردِ دشنام دهنده آن است که شنوده دشنام به سرنوشت بيآبروي از ناحيهي دخترش دچار شود که از بدترين و نابخشودنيترين بدناميها بود.
البته کم نبودند جوانمرداني که نوعروس را باکره نيافته و آبرويش را ميخريدند. حتي با بريدن دست پاي خود، خوني فراهم آورده و دستمال را خوني ميکردند تا جاي شکي براي زنان فضول فاميل باقي نماند! داستانهاي فراواني از اينگونه جوانمردان در خاطره پيرمردهاي تهراني هنوز يافت ميشود.
با کانال تلگرامي «آخرين خبر» همراه شويد