نماد آخرین خبر
  1. جذاب ترین ها
  2. برگزیده
کتاب

قصه شب/ کنت مونت کریستو – قسمت دوم

منبع
آخرين خبر
بروزرسانی
 قصه شب/ کنت مونت کریستو – قسمت دوم
آخرين خبر/ در شب هاي سرد زمستاني با داستان « کنت مونت کريستو» نوشته الکساندر دوما در بخش کتاب آخرين خبر مهمان خانه هاي گرمتان هستيم :) با ما همراه باشيد قسمت قبل دانتس گفت:» بگذار با همان قابلمه اش باشد. فردا وقتي صبحانه را اوردي، مي تواني ان را ببري.« زندانبان قبول کرد، چون ديگر الزم نبود زحمت بکشد و باز بشقاب بياورد. وقتي زندانبان رفت، دانتس با سرعت سوپش را خورد و شروع به کار کرد. با دسته ي قابلمه ، کم کم شکاف هاي دور يکي از سنگ ها را تراشيد. وقتي صبح شد، سنگ ديوار نيز لق شد و از جاي خود بيرون امد؛ اما قبل از اينکه زندانبان بيايد، دانتس دوباره با احتياط سنگ را سرجايش قرار داد. وقتي زندانبان صبحانه را اورد، دانتس گفت:» باز که بشقاب نياورده اي« دانتس باور نمي کرد که اينقدر خوش شانس باشد. به محض اينکه زندانبان رفت، دسته ي قابلمه را برداشت و دوباره دست به کار شد. سنگ را از ديوار در اورد و شروع به تراشيدن پشت ان کرد. انقدر ديوار را تراشيد تا به اندازه اي شد که بتواند داخل ان شود. سپس سر و شانه اش را داخل گودال کرد و باز پشت ان را تراشيد. مدتي بعد، ناگهان ديد داخل نقب پيش رفت تا صداي اهسته ي تقاليي را شنيد. يک نفر داشت از ان طرف نقب به او نزديک ميشد. نفسش را در سينه نگه داشت و سعي کرد از جايش تکان نخورد. صدا نزديکتر شد و بعد در تاريکي نقب، نفس هاي کسي را بر روي صورت خود حس کرد. بعد از شش سال تنهايي، براي نخستين بار با زنداني ديگري رو به رو شده بود. زنداني ها بعد ازديدار، دو زنداني هر شب به سلول يکديگر سر مي زدند، اما قبل از امدن زندانبان ، به سلول هاي خود بر مي گشتند. دانتس فهميد که نام زنداني ديگر ابه فارياست . فاريا، کشيشي ايتاليايي بود که از سال 1808 يعني هفت سال قبل از محکوميت دانتس ، در زندان شتديف زنداني شده بود. او مردي ريزاندام بود و موهايي بلند و سفيد داشت. از صورتش غم مي باريد و غم تيام شکسته اش کرده بود، اما چشمان سياهش مي درخشيد . ريش بلند و سياهي داشتکه تا کمرش مس رسيد و لباس هايش مثل لباس هاي دانتس کهنه و پاره و کثيف بود. پدر فاريا قبل از اين که زنداني شود ، منشي کاردينال اسپادا در رم بود. در ان موقع ايتاليا زير سلطه ناپلئون بود. پس از مرگ کاردينال اسپادا ، پدر فاريا را دستگير کرده و به اتهام توطئه عليه کشور ، در ايتاليا زنداني کرده بودند و چون از طرفداران وحدت ايتاليا بود، پس از سه سال او را از ايتاليا به فرانسه منتقل کرده و در زندان ستذيف به سياهچال انداخته بودند. پيرمرد دائم از گنجي بزرگ حرف مي زد و به همين علت او را به سياهچال و بين زنداني هاي ديوانه منتقل کرده بودند. او حتي به زندانبان قول داده بود که اگر در فرار از زندان به او کمک کند، سهمي از ان گنج به او بدهد، اما همه مي دانستند که اه در بساط ندارد. پدر فاريا ، مردي دانشمند بود. با چندين زبان اشنايي داشت و چيزهايي زيادي درباره ي رياضيات ، علوم مختلف ، پزشکي و ادبيات مي دانست. او براي کندن نقب، ابزارهاي زيادي درست کرده بود. هم چنين ، قلمي از استخوان ماهي و مرکبي با دوده ساخته بود. او پارچه ي پيراهن هاي خود را به وسيله ي محلول شيميايي ، صيقل داده و چيزي شبيه کاغذ پوستي درست کرده بود. او با مرکب و پدر فاريا ، از استخوان هاي کوچک ،سوزن و چاقو ساخته بود و با استفاده از ملحفه هاي ريش ريش شده، نردباني طنابي بافته بود. دانتس پرسيد:» شما اين همه چيز را کجا پنهان مي کنيد؟« در بخاري قديمي ، پشت ديوار سلولم. دوده را هم از همان جا پيدا کردم و مرکب ساختم . مي خواستم با کندن اين نقب ، به ديوار بيروني قلعه برسم و با نردباني طنابي از ديوارها يا صخره هاي بلند پايين بروم و از دريا فرار کنم ، اما حساب هايم غلط از اب درامد و به جاي رسيدن به ديوار بيرون قلعه ، سر از سلول تو دراوردم.« فاريا راز دانتس را کشف مي کند دانتس به اين فکر افتاد که مردي خردمند و تيزهوش همچون پدر فاريا، حتما مي تواند به او کمک کرده و راز بدبختي هايش را کشف کند. به همين دليل ، داستان مسافرت، عروسي ، دستگيري و به زندان افتادن خود را براي پدر فاريا تعريف کرد و از او پرسيد:» پدر! به نظر شما چرا من به زندان افتادم ؟ من که کاري نکرده بودم .« پدر فاريا فکري کرد و گفت:» اگر مي خواهي بداني که چه کسي اين بال را سرت اورده، اول بايد بفهمي که چه کسي از زنداني شدن تو سود مي برده.« دانتس گفت:» هيچ کس. من که ادم مهمي نبودم.« پدرفاريا کفت:» هر ادمي ممکن است در نظر کس ديگر مهم باشد.گفتي قرار بود ناخداي کشتي فرائون شوي و با دختري جوان و زيبا ازدواج کني . ايا کسي هم بود که نمي خواست تو ناخدا شوي و يا با ان دختر ازدواج کني؟« نه. همه ي کارکنان کشتي مرا دوست داشتندو فقط يک نفر بود که از خوشش نمي امد و با من مخالفت مي کرد . اسمش دانگالر بود، مباشر کشتي. اگر ناخدا مي شدي، باز هم مي گذاشتي دانگالر مباشر کشتي باشد؟ نه، حسابدار خوبي نبود و هميشه اشتباه مي کرد. خب، داريم به يک جاهايي مي رسيم. وقتي به جزيره الب رسيدي، نامه اي به تو دادند تا به پاريس ببري . ايا موقع سوار شدن به کشتي کسي هم نامه را ديد؟ خيلي ها ممکن است دسده باشند، چون نامه در دستم بود. خب، قضيه براي من کامال روشن است. ممکن است دانگالر نامه را ديده باشد . بعد نامه اي بع دادستان نوشته و به تو تهمت زده باشد. تو هم چون ادم خوش قلب و خوش بيني هستي ، به او مشکوک نشده اي. دانتس گفت:» اهمردک رذل!« پدر فاريا گفت:» در ضمن مي خواستي با مرسدس ازدواج کني. ايا کسي هم بود که نمي خواست ازدواج کني؟« فرنان ، پسرعموي مرسدس ، او را دوست داشت. اما او چيزي درباره ي مطالب ان نامه نمي دانست . مطمئنم که نامه را دانگالر نوشته است. دانگالر ، فرنان را مي شناخت؟ مه....، يعني بله مي شناخت. حالا يادم امد! چه چيزي را؟ وقتي با مرسدس به مارسي برگشتم ، ان ها را ديدم که با همسايمان کادروس ، در مهتابي مهمانسراي رزرو ، سر يک ميز نشسته بودند.قبال به فکرم نرسيده بود. بله، روي ميزشان هم قلم و کاغذ و دوات بود. اه، همه چيز معلوم شد. خب، حالا متوجه شدي؟ بله، حالا ديگر همه چيز را فهميدم . اما چيز ديگري هست که مي خواهم بدانم . براي چه مرا بدون محاکمه به زندان انداختند؟ پدر فاريا گفت:» اين موضوع ديگري است. گفتي به جاي دادستان ، داديار از تو بازجويي کرد؛ چواني حدودا بيست و پنج ساله. بايد ادم جاه طلبي باشد. رفتارش با تو چه طور بود؟« رفتارش واقعا دوستانه بود. موقع بازجويي رفتارش تغيير نکرد؟ چرا، وقتي نامه اي را که مي خواستم به پاريس ببرم خواند، از خطري که مرا تهديد مي کرد به وحشت افتاد؟ مطمئني که به دليل خطري که تو را تهديد مي کرد به وحشت افتاد؟ دانتس گفت:» خب ، بله. چون با سوزاندن نامه نشان داد که مي خواهد به من کمک کند.« مطمئني که ان را سوزاند؟ بله. جلوي چشماتم ان را سوزاند . گفت مي خواهد تنها مدرک جرم مرا از بين ببرد. مهرباني اش بيش از حد او طبيعي به نظر نمي رسد. فکر نمي کني که به نفعش بوده که نامه رت بسوزاند؟ دانتس گفت:» راستش از من قول گرفت که درباره ي نامه با کسي حرف نزنم و نام را بسوزاند؟ دانتس گفت:» راستش از من قول گرفت که درباره ي نامه با کسي حرف نزنم و نام گيرنده ان را بر زبان نياورم، اما نام گيرنده ان را خوب به ياد دارم . اسمش نواريته بود.« پدر فاريا گفت: » نواريته! نواريته! ديپلماتي فرانسوي را در ايتاليا مي شناختم که اسمش نواريته بود. از اشراف قبل از انقالب بود، اما اسمش را عوض کرده بود. اسم داديار يادت هست؟ بله اسمش ويلفور است. پدر فاريا با صداي بلند خنديد و گفت:» داديار به خاطر خودش نامه را سوزاند و به تو گفته اسم گيرنده را به کسي نگويي. مي داني نواريته ديلفور کيست؟ پدر داديار است.« سالهاي سخت کوشي وقتي دانتس فهميد دوستانش او را فريب داده اند ، قسم خورد که از انها انتقام بگيرد، اما پدر فاريا ناراحت شد. سرش را تکان داد و گفت:»انتقام گرفتن کار غلطي است. از اين که به تو کمک کردم ، واقعا پشيمانم.« دانتس لبخند تلخي زد و گفت:» پدر! بياييد درباره ي چيزهاي ديگري حرف بزنيم.« روزهاي بعد ، ان ها درباره ي چيزهاي مختلفي باهمصحبت کردند. دانتس عالقه زيادي به يادگيري داشت. پدرفاريا چيزهايي درباره ي رياضيات، علوم ، تاريخ، زبان هاي ديگر، ادبيات و پزشکي به او ياد داد. دانتس کمي ايتاليا مي دانست، اما بعد از شش ماه کم کم توانست به زبان هاي اسپانيولي، انگليسي و الماني هم صحبت کند. بعد از يک سال ،دانتس ان قدر چيز اموخته بود که کسي باور نمي کرد او دريانوردي عادي است. دانتس، جواني تيزهوش و پدر فاريا ، معلمي بسيار ماهر بود. روزي پدر فاريا به او گفت:» يک سال ديگر ، همه ي چيزهايي را که من مي دانم ، ياد مي گيري .« هر دو زنداني ، دو سال پس از اشنايي ، دوباره به فکر نقبيافتادند که به نقب سلول هاي ان ها راه داشته باشد. بر طبق نقشه ي جديد ، نقب زير دالاني مي رسيد که يک نگهبان در ان پاسداري مي داد. بعد گودالي مي کندند و روي ان را مي پوشاندند تا نگهبان موقع عبور در ان بيفتد. سپس او را مي گرفتند و دست و پايش را مي بستند و از راه پنجره ي دالان که رو به دريا بود، با کمک نردبان طنابي پدر فاريا مي گريختند. روز بعد، کار نقب زدن شروع شد. دانتس کم کم بر اثرهم نشيني با پدر فاريا ، اخالق و رفتار زمخت دريانوردي خود را کنار گذاشت و همانند افراد تحصيل کرده و نجيب زاده ، جواني مودب و باوقار شد. اما دو سال بعد، پدر فاريا به طور ناگهاني دچاربيماري حمله و تشنج شد و يک دست و پايش از کار افتاد و کار نقب زدن متوقف شد. پدر فاريا از دانتس خواست که خود به تنهايي فرار کند، اما دانتس دلش نمي خواست دوستش را ترک کند . او تصميم گرفت صبر کند تا حال دوستش دوباره خوب شود. اين بود که دست از کار نقب زدن کشيد. پدر فاريا، از اين همه محبت و فداکاري دانتس تخجب کرد. او دانتس را به چشم فرزند خود نگاه مي کرد و تصميم گرفت راز گنج بزرگ خود را با او در ميان بگذارد. گنج فاريا . دانتس ، قبال از نگهبان هاي زندان شنيده بود که پدر فاريا ديوانه است، زيرا از گنجي حرف مي طند که اصال وجود ندارد. به همين خاطر، هنگامي که پيزمرد شروع به صحبت درباره ي گنج کرد، دانتس مطمئن شد که پدر فاريا دوباره عقل خود را از دست داده است و گفت:» شما مرسض هستيد، دوست من! بهتر است ارام باشيد و استراحت کنيد.« پدر فاريا گفت:» قکر مي کني ديوانه شده ام؟ اما گنج هنوز هم انجاست. خيلي خب، اول به حرف هايم گوش کن ، بعد ببين راست مي گويم يا نه.« سپس راز گنج را به او گفت. پدر فاريا قبال منشي کاردينال اسپادا بود. کاردينال اسپادا اخرين بازمانده ي يکي از خانواده هاي قديمي رم بود. در اواخر قرن پانزدهم، خانواده ي اسپادا مجبور شد همه دارايي خود را در جايي محفي کند تا دست سزار بورزيا، فرمانرواي قدرتمند ان زمان - نيفتد. سزار بورژيا ، بزرگ خاندان اسپادا را مسموم کرد و کشت. اما سزار اسپادا، ثروت خانواده اش را در جايي مخفي کرده بود که تنها بورژيا ، بلکه حتي خانواده اش هم نتوانستند ان را پيدا کنند. چون قبل از مرگ فرصت نکرد نشاني محل گنج را به خانواده اش بگويد. همه فکر کردند اسپادا وصيت نامه اي نوشته است، اما ان وصيت نامه هم پيدا نشد. کاردينال اسپادا اخرين بازمانده ي اين خانواده بود و تمام عمرش را صرف يافتن محل گنج کرد، اما موفق به پيدا کردن ان نشد. کاردينال وارثي نداشت. اين بود که پيش از مرگ ، همه ي کتاب ها و اسناد خانوادگي خود را به پدر فاريا بخشيد. روزي که پدر فاريا مشغول خواندن اسناد بوده، خوابش مي برد. وقتي که بيدار ميشود، هوا در حال تاريک تمام شده بود. پدر فاريا به دنبال کبريت مي گردد، اما کبريت تمام شده بود. در تاريکي به دنبال کاغذي مي گردد تا شمع را روشن کند. الي يک کتاب به کاغذ سفيدي بر مي خورد و ان را با اتش بخاري ديواري ان را روشن مي کند. به محض اينکه کاغذ اتش مي گيرد، ناگهان کلماتي زرد رنگ بر روي ان ظاهر مي شود. پدر فاريا مي فهمد که با مرکب نامرئي چيزهايي بر روي کاغذ نوشته شده و فوري ان را خاموش مي کند.قسمتي از کاغذ سوخته بوده، ولي با مطالعه بقيه کاغذ مي فهمد که ان کاغذ ، وصيت نامه ي سزار اسپاداست. پدر فاريا تا صبح مي نشيند و با دقت و زحمت بقيه ي کلمات وصيت نامه را نيز که اتش گرفته و از بين رفته بود، پيدا مي کند. در اين هنگام چدر فاريا دو تکه کاغذ را که يکي متن ناقص وصيت نامه و ديگري متني بود که ان را کامل مي کرد، به دانتس داد تا بخواند. اين متن در واقع وصيت نامه اي بود که خاندان اسپادا ، سيصد سال به دنبال ان چست و جو کرده بودند. سزار اسپادا نوشته بود: "امروز 25 اوريل 1498 ،سزار بورژياي عالي مقام مرا به شام دعوت کرد. مي ترسم که براي چنگ اندازي بر ثروتم، مرا مسموم کند. به همين جهت، به برادر زاده ي خود گيدو اسپادا مي گويم که ثروتم را در غارهاي جزيره مونت کريستو پنهان کرده ام ارزش اين گنج حدود دو ميليون اکو است. اگر برادرزاده ام از نهري کوچک، در خطي مستقيم به طرف شرق برود، با بلند کردن تخت سنگ بيستم ، گنچ را پيدا مي کند. اين گنج در دورترين گوشه ي غار دوم است. من همه ثروتم را به برادر زاده ام که تنها وارث من است ،مي بخشم." اوريل سزار اسپادا اما پليس ايتاليا که تحت فرمان ناپلئون بود، پدر فاريا را قبل از اينکه بتواند به دنبال گنج برود ، دستگير کرده بود. به همين دليل هم، اينک نمي دانست که ايا هنوز گنج اسپادا در جزيره مونت کريستو وجود دارد يا نه. پدر فاريا به دانتس گفت:» اگر هر دو با هم از زندان فرار کرديم ، گنج را با هم تقسيم مي کنيم.« دانتس گفت:» اما اين گنج مال شماست. من که خويشاوند شما نيستم.« چرا ف چرا ، تو پسر من هستي ادمون! دانتس خود را به پاي پدر فاريا انداخت و زار زار گريه کرد. فرار سالها گذشت . ان ها ديگر از فرار حرف نمي زدند. چون پدر فاريا خيلي ضعيف و بيمار شده بود. پيرمرد، اصرارمي کرد که دانتس به تنهايي فرار کند، اما او قبول نمي کرد. يک شب ، هنگامي که ان ها در حال صحبت بودند، کشيش پير باز دچار حمله و تشنج شد. مي دانست که اين بار ديگر خواهد مرد. به دانتس اشاره کرد مه در کنارش زانو بزند. سپس تمام سعي خود را کرد تا از جا برخيزد . ان گاه در حالي که نفس نفس مي زد با ادمون خداحافظي کرد. سپس، دوباره روي تختخواب افتاد و مرد. دانتس با ناراحتي از راه نقب به سلول رفت. بعد صبر کرد تا صبح شود و زندانبان برايش صبحانه بياورد. به محض اين که زندانبان غذاي او را کف سلولش گذاشت و رفت، دانتس از راه نقب به پشت ديوار سلولپدر فاريا رفت، تا سرو گوشي اب بدهد. پس از چند لحظه ، صداي باز شدن در سلول و بعد، صداي فرياد زندانبان را شنيد. زندانبان که جسد پدر فاريا ديده بود، به سرعت رفت و با رئيس زندان و چند نگهبان برگشت. دانتس، صداي پاهاي ان ها را مي شنيد. رئيس زندان به نگهبان ها گفت: جنازه پيرمرد را داخل کيسه اي بگذاريد و شبانه دفن کنيد. وقتي نگهبان ها رفتند، دانتس به سلول پيرمرد رفت. جسد پدر فاريا را درون کيسه اي گذاسته بودند و در کيسه را دوخته و ان را روي رختخواب انداخته بودند. دانتس به شدت غمگين شد. احساس مي کرد تنها شده است. بعد ناگهان فکري به نظزش رسيد. فوري به محلي که پدر فاريا وسايل خود را پنهان کرده بود رفت و چاقو، سوزن و نخ هاي پيرمرد را برداشت. بعد در کيسه را باز کرد ، جنازه پدر فاريا را بيرون اورد و از راه نقب ، کشان کشان به سلول خود برد. او را روي تختخواب خودش گداشت و مالفه را روي او کشيد. سپس، پارچه اي را که هر شب دور سرخودش کي بست و مي خوابيد، دور سر پيرمرد بست و او را رو به ديوار خواباند تا اگر زندانبان امد، فکر کند دانتس خوابيده است. بعد دوباره وارد نقب شد سنگ زوي ديوار سلولش را سر جاي خود گذاشت و به سلول پيرمرد برگشت. بعد از اينکه در نقب سلوول پيرمرد را نيز بست، چاقو، نخ و سوزن را برداشت و به جاي پدر فاريا داخل کيسه شد و روي تخت او دراز کشيد. سپس از داخل در کيسه را با نخ و سوزن دوخت و منتظر شد تا شب شود. با خود فکر کرد، اگر نگهبان هايي که او را از قلعه بيرون مي برند متوجه شدند که او جاي خود را با پدر فاريا عوضکرده است، ان ها را با چاقو خواهد کشت و فرار خواهد کرد.ولي اگر او را بردند و دفن کردند، با چاقو در کيسه را باز خواهد کرد وخاک ها را پس زده، از قبر بيرون خواهد امد. زندانبان، غذاها را اورد. دانتس از ترس در کيسه مي لرزيد، اما خوشبختانه زندانبان فرياد نزد. حتما متوجه نشده بود که به جاي دانتس، پدر فاريا روي تخت افتاده است. شب ، وقتي نگهبان ها امدند تا جنازه را ببرند، دانتس حالتي شق و رق به خود گرفت تا مثل مرده ها به نظر برسد. دو نگهبان او را روي برانکارد گذاشتند. نگهبان ديگر، فانوس به دست ، کنار در ايستاده بود. سپس او را از سياهچال بيرون بردند. ناگهان دانتس هواي سرد شبانه را حس کرد و صداي جغد را باالي سر خود شنيد. حتما بيرون از زندان بودند. وقتي او را روي زمين گذاشتند، يکي از نگهبان ها گفت: حالا بايد وزنه ها را به پاهايش ببنديم. دانتس منظور ان ها را نفهميد. بعد چيز سنگيني را کنار او بر روي زمين گذاشتند و طنابي محکم به پاهايش بستند. سپس سر و پايش را گرفتند و بلندش کردند. بعد او را تاب دادند و به هوا پرتاب کردند.داننتس، لحظه اي کوتاه در هوا معلق ماند، اما با وزنه اي که به پايش بسته بودند، با سرعت به سوي پايين رفت. ناگهان در ابي سرد فرود امد و وزنه ي هيجده کيلويي، او را به ارامي پايين برد. تازه ان موقع بود فهميد زندان شتديف قبرستان ندارد و مردگان ان را به دريا مي اندارند. نجات از دريا دانتس، نفس را در سينه حبس کرد. بايد با سرعت دست به کار مي شد وگرنه مرگش حتمي بود. با چاقو در کيسه را بريد و از ان بيرون امد. تقال کرد تا پاهاي خود را از طناب وزنه اي که او را پايين مي برد، خارج کند، اما نتوانست. ريه هاش به سوزش افتاد. با تمام خم شد و طناب دورپاهايش به سوزش افتاد. سپس شنا کنان به سطح اب امد و ريه هاش را از هوا پر کرد. بعد باز زير اب رفت تا نگهبان ها که هنوز در ساحل ايستاده بودند، او را نبينند. .قتي دوباره روي اب امد، انقدر از ساحل دور شده بود که ديگر نگهبان ها ديده نمي شدند. ان قدر شنا کرد تا زندان مخوف در تاريکي شب گم شد. سرانجام پس ازساعت ها شناکنان خود را به جزيره اي سنگي رساند که کسي در ان زندگي نمي کرد. خسته و کوفته بود. در پناه تخته سنگي دراز کشيد تا بخوابد. اما مدتي صداي غرش و رعد و درخشش برق او را بيدار کرد. دريا در حال توفاني شدن بود. به زودي باد و بوران اغاز شد. سپس ،ناگهان برقي در اسمان درخشيد و جزيره و درياي اطراف ان را روشن کرد. چشمان دانتس براي لحظه اي به يک قايق ماهيگيري افتاد که امواج، ان را با سرعت به طرف جزيره مي راندند. چند لخظه بعد، قايق با صخره ها برخورد کرد و تکه تکه شد. صداي فرياد دريانوردان از هر طرف به گوش مي رسيد. دوباره برقي درخشيد و دانتس در رتو نور ان ، سردريا نوردان را که در اب کف الود دريا باال و پايين مي رفت، ديد. از پناهگاش خارج شد و به لب دريا رفت تا بعضي از انها را نجات بدهد، اما جز گرداب سياه دريا چيزي نديد. قايق و سرنشينان ان ناپديد شده بودند و او دوباره به پناهگاه خود برگشت. روز بعد، وقتي خورشيد در اسمان ظاهر شد، دانتس دوباره به جايي که قايق با صخره برخورد کرده بود، رفت. تکه چوب هاي قايق روي اب پخش و پال بود و در نزديکي او، کاله قرمز يک ماهيگير، روي تخته سنگي افتاده بود. شبح زندان شتديف ، از دور معلوم بود. فکر کرد به زودي مي فهمند که فرار کرده است و بعد نگهبان ها همه جاي قلعه را مي گردند تا او را پيدا کنند. سپس قايق هايي را به جزيره هايي اطراف مي فرستند تا او را بيابند . طولي نخواهد کشيد که او را پيدا مي کنند و به زندان بر مي گردانند. به دنبال جايي گشت تا پنهان شود. وقتي باز هم به شبح قلعه ي شتديف نگاه کرد، چشمش به يک کشتي بادباني افتاد که از بندر مارسي به طرفدريا مي امد. کشتياز کنار شتديف گذشت وبه طرف جزيره اي که دانتس در ان بود، امد. به زودي از کناران جزيره ميز گذشت تا وارد درياي ازاد شود، مي تواند کيلومترها از زندان شتديف دور شود. بعد مي تواند به کشوري ديگر برود که او را به فرانسه برنگردانند تا باز روانه ي زندان شود. تصميم گرفت شناکنان به طرف کشتي برود و وانمود کند که يکي از ماهيگيراني است که قايق شان را توفان غرق کرده است. همه ي ماهيگيران ان قايق غرق شده بودند و کسي نبود تا حرف او را انکار کند. کاله قرمز ماهيگير را از روي تخته سنگ برداشت و بر سر گذاشت و بر سر گذاشت. سپس به درون اب پريد. هنوز خسته و کوفته بود. اين بود که تخته چوب پهني را که از قايق خرد شده باقي بود، در دست گرفت و با کمک ان شنا کنان و ارام به طرف جايي رفت که کشتي از انجا مي گذشت. وقتي کشتي نزديک و نزديک تر شد و به صد متري دانتس رسيد، او فرياد زد و کمک خواست. دريانوردان صدايش را شنيدند. قايقي به اب انداختند و دانتس را که از حال رفته بود به کشتي بردند. وقتي دانتس به خود امد، روي عرشه کشتي دراز کشيده بود و دريانورداني که او را نجات داده بودند، به او خيره شده بودند. قاچاقچيان دانتس بلند شد و نشست. ناخداي کشتي پرسيد:» شما که هستيد؟ براي چه تخته چوب در دستان بود و در دريا شنا مي کرديد؟« دانتس گفت:» من دريانورد و اهل جزيره ي مالت هستم . ديشب کشتي ما به صخره ها خورد و همه افراد کشتي غرق شدند. اگر کارکنان شما مرا نجات نمي دادند، من هم غرق مي شدم.« سپس، دود سفيدي را باالي قلعه ي شتديف ديد و چمد لحظه بعد، صداي خفيف شليک گلوله ي توپي شنيده شد. ناخدا برگشت و به زندان شتديف نگاه کرد و گفت: دانتس با لحني اروم و عادي گفت:» آه، حتما يک زنداني از زندان فرار کرده و با شليک گلوله ي توپ اعالم خطر مي کنند.« بعد کوزه ي ابي را که يکي از دريانوردان در کنارش گذاشته بود، برداشت و شروع به نوشيدن کرد. ناخدا با دقت به ريش انبوه و موهاي بلند دانتس نگاه کرد. دانتس به شتديف نگاه نمي کرد و به ارامي اب مي نوشيد. ناخدا نمي دانست مه ايا دانتس همان زنداني فراري است يا نه، ولي با خود گفت: » اتفاقا اگر زنداني فراري باشد، براي ما بهتر است. کشتي او يک کشتي عادي نبود . ناخدا، کاالي قاچاق حمل مي کرد. او هميشه مي ترسيد که مبادا يکي از ماموران گمرک براي جاسوسي پا به کشتي او بگذارد. اين بود که اگر دانتس زنداني فراري باشد، ديگر جاي نگراني نيست. دانتس دريانورد با تجربه اي بود. به زودي همه در کشتي ژون املي فهميدند که وجود او در کشتي چه قدر مفيد است.ناخدا نيز از اين که او را نجات داده بود، خوشحال به نظر مي رسيد. روز اول دانتس با دريانورد جواني به نام ژاکپو اشنا شد و از او پرسيد:» امروز چه روزي است؟« ژاکپو کفت: » 25 فوريه است.« امسال چه سالي است؟ چه سالي؟ براي چه مي پرسي؟ دانتس گفت:» ديشب که دريا توفاني شد، ان قدر ترسيدم که گويا حافظه ام را از دست دادم. ژاکپو گفت:» امسال ، سال 1829 است.« دانتس مبهوت شد. درست چهارده سال از عمرش را در زندان گذرانده بود. وقتي پا به زندان شتديف مي گذاشت، نوزده ساله بود، حالا سي و سه سال داشت. ژاکپو او را زير عرشه ي کشتي برد و جاي خوابش را نشان داد. دانتس در اينه به چهره خودش نگاه کرد. قيافه اش کامال تغيير کرده بود. در دوران جواني، صورتي گرد و شاداب داشت، ولي حالا صورتش الغر و کشيده و لبانش زمحت شده بود. چشمانش نيز گود افتاده بود و برق مي زد. صدا و پوست بدنش هم تغيير کرده بود . پوستش ان موقع ها بر اثر تابش نور خورشيد برنزه شده بود، اما اينک زرد و تکيده بود. او سال ها در سلولي تاريک زندگي کرده بود. به همين دليل درست مثل گرگ و کفتار، شب ها چيزهايي را مي ديد که ديگران نمي توانستند ببينند. ادامه دارد... با کانال تلگرامي «آخرين خبر» همراه شويد
آخرین خبر | قصه شب/ کنت مونت کریستو – قسمت دوم