1. جذاب ترین ها
  2. برگزیده
کتاب

قصه ایرانی/ «یلدا»؛ قسمت سوم

منبع
آخرين خبر
بروزرسانی
قصه ایرانی/ «یلدا»؛ قسمت سوم
آخرين خبر/ نظر به روي تو هر بامداد نوروزي ست         شب فراق تو هرشب که هست يلدا نيست يلدا رماني خواندني از ماجرايي عاشقانه اجتماعي است که به قلم م. مودب پور نوشته شده است. در اين شب هاي سرد زمستاني با اين رمان زيبا در کنار شما مخاطبان فرهيخته هستيم. شاد و کتابخوان باشيد. قسمت قبل از خوشحالي خنده م گرفت و گفتم جون من راست مي گي نيما؟ پدرت کي از بيمارستان مرخص مي شه؟ نيما فردا صبح. ببينم اگر يه ميليون تومن بهت نقد مي دادن اِنقدر خوشحال مي شدي؟ نه بجون تو! نيما برو فکر نون باش که خربزه آبه! خاطرخواهي که نون و آب نشد پسر! يلدام مي آد؟ نيما اونو ديگه خبر ندارم. اگه نياد چه فايده واسه من داره؟ نيما يعني چي؟ ! شاعر مي بوي گل را از که جوييم؟ از گلاب! حالا گيرم يلدا نيومد. باباش که هس ! بپر دو تا ماچ از باباش بکن انگار يه ماچ از يلدا کردي! گم شو نيما! ترو خدا يه کاري بکن که يلدام بياد. نيما چه توقعا از من داري آ! من چه جوري يه کاري بکنم که دختر شونو هم يا خودشون بيارن؟ تو اگه بخواي مي توني! نيما حالا بذار پس فردا شب بشه، يه کاريش مي کنم. فصل دوم فردا عصر بود نيما بهم تلفن زد. گوشي رو خودم ور داشتم. نيما الو سيا ! سلام. خودمم. چي شد؟ نيما سياه، قربده بيا که برات جورش کردم. زهر مار! صد بار بهت گفتم اسم منو کامل بگو! نيما تقصير منه که ديشب يه کاري کردم که يلدام بياد خونه مون! راست مي گي ترو خدا؟! نيما آره ولي يه مشکلي پيش اومده. چه مشکلي؟ چي شده؟ نيما فکر ازدواج با يلدا رو از کله ت بيرون کن! چرا؟! نيما طرف نامزد داره! اونم فکر مي کني کي؟ کي؟! من ميشناسمش؟! نيما حتما تو تلويزيون ديديش! هنر پيشه س؟! نيما نه . يکي از اين قوي ترين مردان جهانه! اتوبوس رو مي بنده به يه طناب و با دندوناش تو سر بالايي تجريش مي کشه مي بره بالا ! زنجير مي بنده دور خودش و يه تکنون مي ده پاره مي شه ! پونصد کيلو وزنه رو يه دستي بلند مي کنه! بفهمه تو عاشق نامزدش شدي با همون دندوناش ريز ريزت مي کنه! راست مي گي نيما؟! جون من راست مي گي؟! نيما نترس بابا شوخي کردم. واقعا که بعضي از شوخي هات خيلي لوسه! نيما گوشي رو بده به بابات . بابام مي خواد دعوتشون کنه. پرهام زنگ زد اينجا و گفت که دل مي خواد باباي ترو هم ببينه. يه دوستي قديمي دارن با هم. اون وقت تو چه جوري فهميدي که يلدام مي آد؟ نيما رفته در خونه شون . به هواي دسته جک، يه جوري بهش رسوندم که فردا شب توام مي آي خونه مون . به احتمال زياد اونم مياد. اگه نيومد چي؟ نيما تو هنوز خانما رو نشناختي! حتما مي آد! آخه اگه نيومد چي؟ نيما هيچي. علي الحساب يه خرده باباش رو بغل کن، آتيش عشق ت فرو کش مي کنه! نيما؟ نيما چه با التماس اسمم رو صدا کردي! حتما يه کار ديگه م باهام داري! نيما جون! مي شه يه خواهش کوچولو ازت بکنم؟ نيما بفرمائين. ميشه تو يه جوري به گوش پدر و مادرم برسوني که من از يلدا خوشم اومده؟ نيما مگه خودت لالي؟ آخه من خجالت مي کشم! تو پررويي مي توني بگي! نيما خيلي ممنون! دست شما درد نکنه! يعني منظورم اينه که تو شجاعي! جسوري! نيما خودتي! حالا مي گي بهشون؟ نيما باشه، جهنم ! منکه زندگيمو وقف تو کردم، اين يکي م روش! ببينم تو از رو مي ري و اون خواهر کوفتي ت رو بمن مي دي؟ نيما! نيما جون! نيما ديگه چيه؟ زود بهشون مي گي؟ نيما اِهه! مي گم ديگه! آخه من مي خوام زودتر بگي که برنامه هامو جور کنم. نيما مگه مي خواي بابات رو عقد کني که اگر من زود بگم برنامه ت جور مي شه؟ گفتم مي گم، مي گم ديگه . ديگه خرده فرمايش ندارين؟ نه، دستت درد نکنه. ايشااله يه روز جبران مي کنم. نيما مي خوام نکني! خداحافظ! گوشي رو بده به بابات! فردا شب بود که با سيما و ما در و پدرم، سوار ماشين شديم و بطرف خونه ي نيما اينا حرکت کرديم همينطوري که داشتيم مي رفتيم، يه دفعه پدرم گفت خب سياوش خان. مبارکه ايشااله. شنيدم بفکر زن گرفتن افتادي؟ يه چيزايي خانم ذکاوت به مادرت گفته! همونجور سرم رو به رانندگي گرم کردم و فقط خنديدم. سيما دختري ام که انتخاب کرده، خوبه. يعني خيلي خوشگله. مادرم فقط مي خنديد . تو آينه مي ديدمش . خيلي خوشحال بودم . هم خوشحال بودم و هم خجالت مي کشيدم که پدرم گفت: انشااله که همه چيز جور مي شه اما خونواده ي پرهام شازده ن. يه خرده ممکنه نه و نو تو کار بيارن! مادرم اگر قسمت باشه خودش درست مي شه. پدرم گفتم که بدونه. شايدم اين موضوع، چيز مهمي نباشه. هر چي خدا بخواد همون مي شه. اين جريان انگار داشت جدي مي شد و فکرم رو بخودش مشغول کرده و بود که متوجه شديم رسيديم جلوي خونه ي نيما اينا. خلاصه پياده شديم و رفتيم تو. بعد از سلام و احوالپرسي، تا سيما آقاي ذکاوت رو ديد گفت مرخص تون کردم اما بايد استراحت کنين! پدر نيما دستت درد نکنه سيما جون. همچين عمل کردي که انگار نه انگار من اصلا عمل شدم! پس نيما کجاس؟ مادر نيما همينجاها بود! يه دفعه ديدم نيما از پله ها طبقه بالا اومد پايين و اول با همه سلام و احوالپرسي کرد و بعد اومد طرف سيما که کنار من واستاده بود و آروم گفت الهي من قربون اون نظام پزشکي برم که دکترايي مثل شما رو تعليم مي ده! سيما خنديد و گفت فکر مي کردم تا زنگ در رو بزنيم، شما جلوي در آماده واستادين براي استقبال! نيما آخه چيکار کنم؟! دنيال کار اين داداش پدر سوخته ت بودم! سيما غش کرد از خنده! دنبال کار من واسه چي؟! نيما بابا يه ساعتي از طبقه ي بالا با دوربين خونه ي اين پرهام اينا رو زير نظر گرفتم که ببينم اين دختره ي آتيش به جون گرفته م مي آد يا نه! از اون بالا تو چه جوري مي فهمي که يلدا مي خواد بياد يا نه؟! پخمه ! اگه از دو ساعت قبل لباس تي تي ش ماماني تن ش کرده باشه و از اين ور خونه بره اون ور و دوباره برگرده و بره تو حياط و يه دوري بزنه و دويست بارم بره جلو آينه، معلوم ه مي شه که مي خواد بياد ديگه ! مگه خواهرت رو نمي بيني چه لباس قشنگي تن ش کرده و بخودش رسيده و موهاش رو دمب اسبي کرده و بهش گل سر زده! گم شو! سيما هر وقت بخواد مهموني بره لباس شيک و قشنگ مي پوشه! نيما باز واسه خواهرش بازار گرمي کرد! سيما فقط مي خنديد! سيما زن تو بشو نيس! نيما خرت از پل گذشت؟ شوخي مي کنم باهات نيما جون! نيما آهان! حواس ت باشه که هنوز يلدا خانم معلوم نيس بياد يا نه! خلاصه با خنده و شوخي نشستيم دور همديگه به حرف زدن و صحبت کشيده شد به من . پدر و مادر نيمام بهم تبريک گفتن و بعد پدر نيما گفت سياوش جون، يلدا دختر خوبي يه . خوشگل م هس . پدر و مادرشم خيلي دوستش دارن . يکي يه دونه و عزيز در دونه ي بابا ! البته تو ام بسيار پسر خوبي و نجيبي هستي . اينه که من هر کاري بتونم برات مي کنم مخصوصا که کلي زير دين سيما جونم هستم! سيما اختيار دارين. پدرم اين حرفا چيه؟ پدر نيما نه، جدي ني گم. اين يکي دو روزه حسابي تو کوک ش بودم. واقعا لقب خانمي برازنده شه! نيما واقعا! پدر نيما در کارش استاده! نيما دقيقا! اينا رو نيما آروم آروم و جدي مي گفت و سرش رو به علامت تاکيد تکون مي داد پدر نيما کاملا مسلط به کارش! نيما کاملا! پدر نيما من باورم نمي شد که يه دختر خانم بتونه يه پزشک عالي باشه! نيما حقيقتا! مادرم شما لطف دارين آقاي ذکاوت . پدر نيما واله تعارفي نيس اينا! بقدري کاري جدي يي که آدم حظ مي کنه! نيما يقيقنا ! پدر نيما بقدري اين دختر به وقت ش جذبه دارخ که بگم مثل کي مي مونه؟! نيما ابن ملجم مرادي تو سريال امام علي ) ع( ! همه زديم زير خنده ! پدر نيما بچه يه دقيقه آروم بگير! پدرم با خنده کفت کنيز شماس. پدر نيما نور چشم مه. عروس خودمه. يه دفعه نيما تا اسم عروس رو شنيد شروع کرد به کف زدن و بشکن زدن وگفت پس شيرين بذارين دهن تون که انگار گوش شيطون کر عروسي ماهام سر گرفت. پدرم سيما چقدر اين بچه رو سر مي دووني؟! بگو آره و خلاص مون کن! نيما آتيش به ريشه ي عمرت نگيره دختر ! يه آره بگو کارو تموم کن ديگه! سخت ته، فقط کله ت رو يه تکون بده ما خودمون مي فهميم! سيما خنديد و گفت فعلا ازدواج براي نيما خان کمي زوده. ايشون بايد يه مدت ديگه به شيطوني هاشون برسن! نيما من و شيطوني؟ ! به ارواح خاک آقام! يعني به جون بابام اگه من رنگ يه شيطون رو بدونم چيه؟! يعني تا به امروز که اينجا پيش شما نشستم، نفهميدم رنگ اين شيطونا چه رنگ يه! آروم گفتم يعني حواس ش نبوده، دقت کافي نکرده! يواش پام رو زير پاش فشار داد و گفت آره! از اين سياوش بپرسين! اينکه ديگه داداش تونه و بهتون دروغ نمي گه! من شب و روز با اينم! بگو ديگه سياوش! کدومش رو؟ همه زدن زير خنده! نيما زهر مارو کدومش رو! تو ام نمک پروني ت، همين الآن گل کرده؟! بذار حالا اين دختره يلدا بياد تا نشون ت بدم! يعني منظورم اين بود که کدوم يکي از محاسن ت رو بگم! نيما آهان! حالا هر کدوم که دم دست تره بگو اينا کمي منو بهتر بشناسن! اون شبي رو که مي خواستيم بريم دو تايي سينما و يه جوري شد که نرفتيم و جاش رفتيم جاي ديگه رو بگم؟ يه چپ چپ بهم نگاه کرد و گفت نه، تو يه چيز ساده تر بگو! چهارشنبه اي که با ماشين رفته بوديم طرفاي جردن رو بگم؟ نيما نخير! گفتم يه چيز ساده بگو که توش فقط من باشم و تو! همه زدن زير خنده اون دوشنبه که داشتيم با هم مي رفتيم شرکت که دو تا دخترا با پرايد پيچيدن جلومنو بعد يه جوري شد که دو تايي ديگه شرکت نرفتيم رو بگم! پدر نيما اي کره خر! تو که گفتي دوشنبه اي ماشين ت تو خيابون خراب شده بود! نيما هول شده بود و تند تند مي گفت بجون بابا راست گفتم! يعني بعد از اينکه شهلا اينا پيچيدن جلومون ماشين خراب شد! بجون مامان اگه دروغ بگم! دوباره همه زدن زير خنده که پدر من گفت بالاخره جوونن ديگه! بايد يه شيطوني هايي بکنن! نيما شيطوني چيه جناب فطرت؟! بعد آروم به من گفت مرده شور اون ذکر خير گفتن ت رو ببرن! اينطوري از محاسن آدم تعريف مي کنن؟! تو که بيچاره م کردي! تو همين موقع زينب خانم، خدمتکار نيما اينا برامون چايي آورد و به همه تعارف کرد. وفتي همه ور داشتن، پدر نيما گفت سياوش جون، يلدا از چيزي خبر داره؟ نيما از چي خبر داشته باشه؟ پدر نيما يعني با اونم صحبتي شده؟ نيما چه صحبتي؟ پدر نيما يعني اونم راضي يه؟ نيما از چي راضيه؟ پدر نيما اصلا مگه تو وکيل وصي سياوشي؟! بذار خودش جواب بده! نيما جواب چي رو بده؟ پدر نيما اِه ... ! پسر يه دقيقه زبون به دهن بگير! دارم با سياوش حرف مي زنم آخه! امر بفرمائين قربان. پدر نيما مي گم خود يلدا راضي به اين ازدواج هس؟ نيما کدوم ازدواج؟ ! چه کشکي؟ چه دوغي؟ اين سياوش بدبخت تا حالا فقط دو تا سلام به يلدا کرده و دو تا خداحافظي! طبق سياهه اي که من دارم، اين واسه يلدا خانم يه پنچري گرفته و يه بارم باهاش دست داده! همين و همين! والسلام! اون دختره طفل معصوم، روح شم از چيزي خبر نداره! همه زدن زير خند که پدر نيما گفت پس ما چيکار کنيم الآن؟! نيما بابا اين بچه، هنوز دختره رو درست و حسابي نديده! يه ساعت پيش از من مي پرسيد چشم و ابروي يلدا چه رنگي يه؟! دوباره همه خنديدن و پدر نيما گفت حالا عيبي نداره . امشب که اومدن، بايد سياوش به يه هوايي يلدا رو ببره تو خياط . بعد قشنگ باهاش صحبت کنه . مزه ي دهن ش رو بفهمه . ببينه خود طرف راضي هس يا نه . اگه ر اضي بود به اميد خدا ما هم آستينامونو بالا مي زنيم و عروسي رو راه مي ندازيم. اينو که گقت، همه دست زدن و مبارک باد گفتن . پدرم بلند شد رفت پيش پدر نيما نشست و مشغول حرف زدن شد و مادرم و سيمام شروع کردن با مادر نيما حرف زدن . منم بلند شدم و رفتم پيش نيما و رو دسته ي مبلي که نشسته بود نشستم و آروم بهش گفتم نيما جون، آخه من چطوري يلدا رو ببرم تو حياط؟ ديدم نگاهم مي کنه اما هيچي نمي گه! نيما! با توام ! بازم هيچي نگفت! او ووو ... ! دارم با تو حرف مي زنم! چرا جواب نمي دي؟! نيما آخه يادم رفته اينجاي داستان من چي مي گفتم؟! اِ ... ! عجب خري هستيا! اينا چيه مي گي؟! نيما چيکار کنم؟! خب يادم رفته ديگه! همه ي اين چيزا رو که نمي تونم خفظ کنم! بعضي هاش تو کله م نمي مونه! اِ... ! خودتو لوس نکن! زشته تو کتاب! ! نيما زشته يعني چه؟ منم آدمم ديگه ! يه وقت يادم مي زه چي بايد بگم و کجاي داستانم! آهان يادم اومد! تو دوباره اون جمله ي آخريت رو بگو! زهر مار! گفتم نيما جون من چه طوري ... نيما اين چه مدل نيما جون گفتنه؟ چرا با دعوا و توپ و تشر مي گي نيما جون؟ نيما لوس بازي رو بذار کنار! زشته اين چيزا رو تو کتاب مي گي! نيما ببين سياوش! بيا برگرديم با هم بريم خارج! بر مي گريم همون اروپا! چطوره؟ خدا خفه ت کنه نيماؤ تو چرا تو اين کتاب اينطوري شدي؟ نيما بابا خسته شدم آخه! پول حسابي م بهمون نمي دن که دل مون خوش باشه و بچسبيم به کارمون! بلند مي شم مي رم ها! نيما خب! خب! جمله آخري ت رو بگو. اما نيما جونش رو با لطافت بگي ها! نيما جون! نيما جونم! زهر مارو جونم! اين چه مدل جون گفتنه؟! نيما خيلي با احساس گفتم؟ اِه ... ! ترو خدا نيما شوخي نکن! نيما باشه، بگو. برو تو داستان! نيما جون، آخه من چطوري يلدا رو ببرم تو حياط؟ نيما يعني چي چطوري ببري؟ آخه من نمي دونم چه جوري بکشونمش تو حياط! نيما خب دستش رو بگر و بزور رو زمين بکش ش و ببرش تو حياط ! فقط مواظب باش سرمرش به چيزي نخوره که قبل از خواستگاري خون ريزي مغزي کنه و بره تو کما! اِه ... ! لوس نشو ديگه! منظورم اينکه به چه بهانه اي ببرمش تو حياط؟ پس اين همه مدت که با خودم مي بردمت اين ور و اون ور چي ياد گرفتي؟ ! اگه از هر کدوم يه خط م ياد گرفته بودي الآن تو کنکورم که شرکت مي کردي حد اقل نفر سوم مي شدي! ترو خدا نيما شوخي نکن! بجون تو اصلا نمي دونم به چه هوايي ببرمش تو حياط! نيما بابا يه چيزي بهش بگو و ورش دار ببر ديگه! آخه خجالت مي کشم! باور کن از همين الآن ترس افتاده تو دلم! پاهام داره مي لرزه! نيما واقعا باعث افتخار و سر فرازي يه که خونواده ي ما با خونواده ي رستم دستان آشنايي داره و رفت و آم د مي کنه ! ماشااله پسرشون سياوش نيس که! رستم ديو کشه! دل شير دارد تن ژنده پيل نهنگان بر آرد ز درياي نيل خدا ترو واسه ما نگاه داره که اين دفغه صدام حسين ملعون بهمون حمله کنه، ترو ميفرستيم جلو تنهايي تمام دختراشونو در آن واحد خواستگاري کنيو ورداري بياري ايران و کشورشون رو از وجود دختر پاک کني و به اين صورت روحيه شون تضعيف بشه و ازمون شکست بخورن! تو همين موقع صداي زنگ در بلند شد و من از هول م، از روي دسته ي مبل خوردم زمين ! با صداي زنگ، همه از جاشون بلند شدن و هر کدوم يه طرف رفتن که نيما داد زد بابا هول نشين! اول يکي بياد اين شيشه مرباي آلو رو که ريخته زمين جمع کنه و بعد درو وا کنين! اشاره کرد به من و همه زديم زير خنده ! خلاصه زينت خانم در رو وا کرد و يه خرده بعد، يلدا و مادرش و آقاي پرهام اومدن تو و با سلام و عليک و احوالپرسي و تعا رف، رفتن تو سالن و نشستن . يلدا خيلي خوشگل شده بود . يه لباس خيلي خوشگل پوشيده بود و موهاش رو خيلي قشنگ درست کرده بود . همه نشستيم و زينت خانم شروع به پذيرايي کرد . من و نيما کنار هميدگه، رو يه کاناپه نشسته بوديم . پدر نيما: بسيار خوش آمدين. زحمت کشيدين. آقاي پرهام: خواهش مي کنم. چطوريد شما؟ بخدا دل مون براتون تنگ شده بود. پدر نيما مام همينطور! اصلا معلوم هس کجا نشريف دارين شما؟ ايرانيد؟ خارج ايد؟ آقاي پرهام هر جا که باشيم زير سايه شمائيم قربان. چطوريد جناب فطرت؟ کار و بار چطوره؟ شرکت هنوز سرپاس؟ پدرم: به لطف شما هستيم ديگه. شرکتم هنوز دايره و برقراره. پرهام: راستي عمل تون چطور بود؟ الآن چطورين جناب ذکاوت؟ پدر نيما: شکر خدا خوبم. از مهارت خانم دکتر، حالم خوب خوبه. اشاره به سيما کرد. نيما هزار ماشااله به مهارت شون! هزار احسنت به طبابت شون! هزار آفرين به ... زدم تو پهلوش که ساکت شد! پرهام خدا حفظ شون کنه. ماشااله چه بزرگ شدن! چه خانمي شدن سيما جون؟! نيما هزار ماشااله به بزرگ شدن شون! هزار ... دوباره زدم تو پهلوش! پرهام چقدر خوب شد که شمام اينجا تشريف دارين جناب فطرت ! بايد قدرداني و تشکر منو بپذيرين. واقعا سيما جون و نيما جون و سياوش خان لطف کردن. يلدا جريان تصادف رو برامون تعريف کرد. واقعا ممنون. خانم پرهام دنبال حرف آقاي پرهام گفت بله، خيلي ممنون که کمک فرمودين . البته بيمه براي همچين مواردي يه . نهايتا از طريق بيمه يا بوسيله ي وکي ل خانوادگي مون ترتيب کارو مي داديم! اينا رو که خانم پرهام گفت ، حالت بدي تو جمع پيدا شد و همه با سردي سرشون رو تکون دادند . آقاي پرهام خجالت کشيد و يلدا ناراحت شد. پدر نيما براي اينکه جو رو عوض کنه گفت خب، جناب پرهام. چطور شد برگشتيد ايران؟ چند سالي اونجا تشريف داشتيد ديگه؟ پرهام بعله. آب و هواي اونجا سازگار نبود. نيما آروم در گوش من گفت يعني بچاپ بچاپ اينجاس آخه! خانم پرهام که خيلي فيس و افاده داشت و خيليم خودشو مي گرفت گفت آخه اونجا ها يه جوري يه ! نمي دونم تشريف بردين يا نه ! تو غربت آدم رو هيچکس نمي شناسه! نمي فهمن طرف شون کيه؟ چي کاره س، شخصيت ش چيه، از چه خانداني يه! نيما آروم در گوش من گفت ترجمه ي فارسي ش يعني اينکه اونجا نمي شه جلو خارجيا چسي اومد! بعد بلند به خانم پرهام گفت خب شما خودتون بهشون مي گفتين خانم جون! خانم پرهام يه لبخند به نيما زد و همونطوري که نيگاش مي کرد، گفت راستش بيشتر من خواستم که برگرديم . شازده زياد موافق نبود ! اينجا اومديم همه ش غر مي زنه! عين خاله زنک ها مي مونه و همه ش به جون من غر مي زنه! نيما شازده بيخود مي کنه ! يعني اشتباه مي فرماين! آدم تو کشور خودش زنده س! اما دروغ نگفته باشم آب و هواي اونجا به شما ساخته خانم پرهام . از در که اومدين توف شما رو نشناختيم ! مثل يه زن سي ساله شدين! چشمم کف پاتون، خيلي جوون شدين! تا اينو نيما گفت انگار دنيا رو دادن به خانم پرهام! يه خنده از ته دلش کرد و گفت هنوز اين نيما شيطون و تخسه! خوب رگ خواب خانم ها رو بلده! نيما نه بجون شما ! جدي جدي گفتم! چند وقت پيش قرار بود يکي از دوستام از انگليس برگرده ايران . يه چند سالي با خونواده ش اونجا زندگي ميکردن . وقتي رفتم فرودگاه استقبال شون، ديدم مادربزرگ شم باهاشون بر گشته ايران . بهش گفتم علي جون مگه مادر بزرگتم باهاتون اومده بود خارج؟ يه نگاه به من کرد و گفت نيما جون اينکه مادر بزرگم نيس! زن مه! همه زدن زير خنده نيما آره ديگه ! گويه زن بدبخت اونجا سه شيفت کار کرده و داغون شده! اما ماشاله به شما! به کي قسم بخورم که باور کنين ! از نظر صورت اصلا فرق نکردين ! درست مثل همون روزي هستين که اومدين خونه ي ما خداحافظي کنين ! همون صورت ! همون قيافه! خانم پرهام ناز بشي پسر! ماشااله زبونش مثل قنده! اينو که گفت همه مجبوري شروع کردن به تاکيد حرفاي نيما پدر نيما تکون نخوردن! مادر نيما اصلا! راست مي گه بچه م! پدرم شادابي تو چهره شون پيداس! اينا رو مي گفتن و خانم پرهام کيف مي کرد و آقاي پرهام زل زده بود تو صورتش و با تعجب خانم پرهام رو نگاه ! مي کرد برگشتم يه نگاه به صورت خانم پرهام کردم و يه نگاه به نيما، که آروم گفت همون روزي م که واسه خداحافظي اومده بود، جاي مادر آقاي پرهام اشتباه ش گرفتيم! خنده م گرفته بود اما جلو خودمو گرفتم. خلاصه تعارف که تموم شد ، خانم پرهام گفت داشتم چي مي گفتم؟ نيما مي فرمودين که شازده عين خاله زنکا بجون تون غر مي زنه! دوباره همه زدن ز ير خنده! اقاي پرهام که دلش رو گرفته بود و مي خنديد! تو همين موقع پدر نيما بهش چشم غره رفت و گفت البته اونجا مزايايي داره اما زندگي در ايرانم بي لطف نيست! پدرم بعله. تو مملکت خود آدمه که چهار نفر ادم رو مي شناسن! خانم پرهام موضوع اين حرفا نيس که ! همونجام تمام ايرانيا شازده رو مي شناختن! خونه ي چند هزار متري و کلفت و نوکر و آشپز و راننده و خلاصه هر چي ! مردم يه شازده مي گفتن، صد تا از دهن شون مي ريخت! سه تا چهار تا ماشين تو گاراژ بود ! سفره پهن مي شد تو خونه از اين سر تا اون سر! با دست ته سالن رو نشون داد که نيما يواش به من گفت بيا کنار که انگار وسط سفره نشستيم! خانم پرهام شنبه شبي نبود که تو خونه ي ما پارتي و مهموني باشه! آخه مي دونين، اونجا يکشنبه ها ش تعطيله! نيما بلند و با تعجب گفت نه! همه برگشتن نگاهش کردن که من محکم زدم تو پهلوش و اونم بلند گفت آخ!! يعني آخ که خوش بحال شاگرد تنبلاشون! هم يکشنبه تعطيلن و هم جمعه! خانم پرهام خدا قسمت کنه يه سفر برين ببينين چه خبره اون طرفا ! راستش رو بخواين خودمم پشيمونم از اينکه برگشتم ! انگار به چيزي گم کردم! عجيب عادت کردم به اونجا. اصلا نميتونم اينجا نفس بکشم! يه دفعه نيما بلند گفت الهي آمين! همه يه دفعه برگشتن و نکاهش کردن که گفت الهي آمين که من نرفتم اون طرفا! وگرنه الآن اينجا خفه خوني گرفته بودم، اونم با اين آلودگي هوا! خانم پرهام تو نمي دوني نيما جون! چه آب و هوايي داره اونجا ها! چه نولوژي اي داره اون طرفا! نيما الهي فداي آب و هواي اون طرفا بم من! حالا تکنولوژي سرشونو بخوره! خانم پرهام بايد بري ببيني ! خيابونا همه پهن و گشاد! تاکسي، فت و فراوون! مثل مورچه تاکسي تو خيابونا ريخته! اتوبوس مياد آدمو سوار مي نه مثل نهنگ ! تراموا مي آد مثل هيولا! درش وا مي شه و هزار تا آدمو مي کشه تو خودش! مترو مي اد مثل اژدها! ديگه مسافر رو زمين نمي مونه که! نيما مگه باغ وحشه که اينقدر جک و جون ور توش رفت و آمد دارن؟ همه زدن زير خنده اما زود جلو خوشونو گرفتن . زير چشمي يلدا رو نگاه مي کردم. از رفتار مادرش ناراحت شده بود. مادر نيما براي اين که جلو خنده ش رو بگيره شروع کرد به تعارف کردن بفرمائين ترو خدا. يه ميوه پوست بکنين. گلوتون خشک شده. خانم پرهام يه نگاهي به ميوه ها کرد و گفت هر چي ميوه ي خوبه، از اينجا صادر مي کنند اونجا! آت و آشغالشون مي مونه واسه خودمون! نيما يه نگاهي به ميوه ها که همه درشت و حسابي بودن کرد که آقاي پرهام گفت خانم از اين ميوه حسابي تر ديگه چي مي خواي؟ اين پرتقالا هر کدوم اندازه ي چي بگم ... نيما توپ تخم مرغي! آقاي پرهام پوپ تخم ... دوباره همه زدن زير خنده که نيما گفت ببخشين، توپ هند بال! ادامه دارد... با کانال تلگرامي «آخرين خبر» همراه شويد
آخرین خبر | قصه ایرانی/ «یلدا»؛ قسمت سوم