1. جذاب ترین ها
  2. برگزیده
کتاب

قصه ایرانی/ «یلدا»؛ قسمت نوزدهم

منبع
آخرين خبر
بروزرسانی
قصه ایرانی/  «یلدا»؛ قسمت نوزدهم
آخرين خبر/ نظر به روي تو هر بامداد نوروزي ست                  شب فراق تو هرشب که هست يلدا نيست يلدا رماني خواندني از ماجرايي عاشقانه اجتماعي است که به قلم م. مودب پور نوشته شده است. در اين شب هاي سرد زمستاني با اين رمان زيبا در کنار شما مخاطبان فرهيخته هستيم. شاد و کتابخوان باشيد. لينک قسمت قبل به خاطر اون دخترک، چند روز بعد، تو خيابون بدجوري کتک خوردم! از يکي از همون لات و لوت ها! اما مي ارزيد! دوباره يه کمي مکث کرد و بعد گفت ليک ديگر پيکر سردمرا مي فشارد خاک دامنگير خاک! بي تو، دور از ضربه هاي قلب ت قلب من مي پوسد آنجا زير خاک تو کار بسيار خوبي کردي شيوا! اين نشون مي ده که تو قلب توام خوبي و مهربوني هس. شيوا چع فايده؟ هزار تا کار بد، يه دونه يا چند تا دونه کار خوب! خداوند خيلي از گناه هاي بزرگ رو به يه کار خوب که از صميم قلب انجام شده باشه مي بخشه ! مگه غيز ار اينه که ماها، خداوند رو با بخشندگي و مهربوني شناختيم؟! شروع کرد به گريه کردن. گذاشتم يه خرده گريه کنه. وقتي آروم تر شد گفت کاشکي زودتر ترو ديده بودم سياوش! اون موقع انقدر نمي ترسيدم که حالا مي ترسم. خيلي مي ترسم سياوش ! مي ترسم وقتي اونجا رسيدم، خداوند رو اونطوري که تو مي گي پيدا نکنم! نمي گن بايد بخشيده بشم . اما دلم مي خواد عادلانه قضاوت بشم. تو مي گي حتما کاراي خوبي م کردم به حساب مي آد؟ بخدا من کارهاي خوب م زياد کردم ! من جلوي بدبختي و بيچاره گي خيلي از دخترا رو گرفتم ! من با پولي که در مي آوردم، چند نفر رو خوابوندم بيمار ستان و خرج دوا درمون شونو دادم ! همين پروانه رو اگه بهش کمک نمي کردم، الان اونم افتاده بود تو کار خلاف و مثل من، خيلي ها رو مبتلا کرده بود ! من آوردمش اينجا و بهش حقوق خوب دادم که مثل من نشه! اينام به حساب من مي اد يا نه؟ حتما مي آد . خداوند کوهي رو به کاه ي نمي بخشه ! حالا چرا تو اين حرفا رو مي زني؟ از کجا معلوم که تو خوب نشي و جبران گذشته ت رو نکني؟ از کجا ... شيوا بعد ها نام مرا باران و باد نرم مي شويند از رخسار سنگ گور من گمنام مي ماند به راه فارغ از افسانه هاي نام و ننگ چرا انقدر نااميد شايد تا يه سال ديگهف يه دارويي پيدا بشه که شماها رو درمون کنه! شيوا اگه اين دارو همين الانم پيدا بشه ديگه فياده نداره ! يعني زنده بودن ماهام فرقي با مردن برامون نداره ! تازه مگه خبر نداري که دارن ماها رو مي کشن؟ يه عده پيدا شدم و يکي يکي ماها رو با روسري خفه مي کنن ! دارن شهر رو از وجود ماها پاک مي کنن! عجيبه! تو خيلي از جاهاي دنيا، وجود ماها رو لازم مي دونن و به صورتي از مون حمايت مي کنن و برامون جايي رو در نظر مي گيرن و اجازه مي دن که اونجاهاکار کنيم! البته اگه مثل من مريض نباشن! اون وقت اينجا امثال ماها رئ مي کشن! توکه اين کاره نبودي! تو در اثر اشتباهات همين جامعه به اينجا ها کشيده شدي! شيوا امثال من همه همين جوري به اينجاها کشيده شدن ! چه فرقي مي کنه؟! گفتم که، ما کارنامه ي جامعه ايم! سياوش تو خبر نداري .که تو شهر چه خبره ! منکه تو اين کارن مي دونم که چي داره به روز دختراي اين شهر مياد! پسراش معتاد مي شد و دختراش فاحشه ! کار از شوخي و اين حرفا گذشته ! اولش دخترا، شوخي شوخي، با يه دوست پسر گرفتن، مي افتن تو اين کار و آخرش ديگه معلومه ! يا ايدز مي گيرن، مثل من، يا عملي مي شن و يا مي کشن شون ! اگه هر کدوم از اين دخترا سرنوشت يکي از ماها رو بخونن، مي فهمن که تو اين کار ، نه پولي هس، نه لذت هس، و نه آرماش ! هر چي پول در مي اريم، بايد بديم به يه باج خور بي همه چيز و يا وقتي تو خيابونا گرفتن مون، بديم که ول مون کنن ! همه ش بايد بترسيم و در حال فرار باشيم ! يه ساعتم که تو خونه، خبر مرگ مون مي خواسم بگيريم بخوابيم هم ول مون نمي کنن! شب و نصفه شب، با زور مي برن مون اين ور اون ور ! چقدر پول مون رو مي خورن ! چقدر کتک مون مي زنن! لذتي م ک ديگه توش نيست! مثل کار ردم تو شيرين فروشي، فقط روز اولش به آدم کيف مي ده ! بعدش از هر چي شيريني و بو ي شيريني يه، بدت مي اد ! دخترا فقط اولي رو مبي نن! اولين پسري که مي آد جلو و بهشون مي گه دوست شون داره و مي خواد باهاشون عروسي کنه و از اين حرفا ! کارش که تموم شد ميذاره و ميره و همين حرفا رو به يکي ديگه مي زنه ! عياش ترين مردام، موقع زن گرفتن، دنبال دختري مي گردن که نجيب باشه! خوبه اينارو دخترا يه جوري بفهمن! دوباره ساکت شد که ازش پرسيدم مادرت چطوره؟ شيوا اونجا رو تخت افتاده. ايشاالله اونم حالش خوب مي شه. خنديد. يه خنده ي تلخ گيتا چطوره؟ شيوا اونم همين جا افتاده! افتاده؟! افتاده يعني چي؟! سکوت کرد شيوا چي شده؟! شيوا همون پريروز که داشتيم با هم حرف مي زديم تمومش کرد! چي رو تموم کرد؟!! شيوا زندگيش رو! همون صداي شکستن رو که شنيدي! چي شد شيوا؟!! بگو چي شده!! شيوا يه شيشه ي اب رو شيکوند و رگ ش رو باهاش زد ! وقتي باهات خداحافظي کر دم و خواستم ببرمش بيمارستان، نذاشت! فقط بهم خنديد و گفت بذار تموم بشه! منم گذاشتم که تموم بشه! گيتا مرده؟!! شيوا گيتا راحت شد! کِي؟!!! شيوا همون پريروز. الان کجاس؟! شيوا تو آشپزخونه. اره چرا؟ چرا گذاشتي اينکارو بکنه ؟ من الان مي آم اونجا! شايد بشه يه کاري کرد! شيوا گوش کن سياوش. دو سه ساعت پيش، مادرمم مرد. مرد؟!! اون ديگه چرا؟! يه لحظه سکوت کردو بعد گفت خودم کشتمش! چيکار کردي؟!! شيوا راحتش کردم ! چند سا بخاطر خودخواهس خودم زنده نگه ش داشته بودم. دلم خوش بود که زنده س، حالا هر جور زنده باشه ! شايدم بخاطر توجيه کار خودم بود که زنده نگه ش داشته بودم ! مي خواستم وجدانم رو راضي کنم که دارم از مادرم نگهداري مي کنم! مي خواستم بگم اگه اينکار ها رو کردم، بيشتر بخاطر مادرم بود! حالا ديگه راحت شد ! اونکه چيزي نمي فهميد ! حتما دردي م براش نداشته ! فقط لحظه ي آخر چشماشو يه لحظه وا کرد که منم تمومش کردم! شيوا!! چرا؟!! شيوا عجب سوالي! آروم باش شيوا! من الان مي آم اونجا! شيوا گوش کن سياوش. من آرومم. بحون تو که واقعا دوستت دارم، هيچوقت به اين آرومي نبودم! اينجا نيا ! الان اينجا دو تا جنازه افتاده ! اگه پات رو اينجاها بذاري برات بد مي شه ! من يه نامه نوشتم و گذاشتم اينجا . براي پليس نوشتک . تمام جريان رو توشنوشتم که ديگه دنبال قاتل و اين چيزا نگردن . تو ام دخالت نکن و اينجاها نيا . به پروانه م جريان رو گفتم. سياوش از همون لحظ ي اول که ديدمت و فهميدم که چ قدر مردي و با غيرت،عاشقت شدم . بخاطر همين عشق، دست از انتقام ورداشتم و ديگه کسي رو مبتلا مکردم . تو باعث اين کار شدي . مهربوني تو باعص اين کار شد ! اون شب تو پارک، وقتي بغض گلوت رو گرفت واشک رو تو چشمات ديدم، تمام کينه هام از آدما و اين دنيا، فراموشم شد ! تو ج لوي خيلي چيزا رو گرفتي . اگه ترو نمي ديدم . حالا حالا ها من و گيتا جوونا رو بدبخت مي کرديم! برات عادت مي کنم که اون خوشبختي رو که نداشتم و هميشه آرزوم بود، نصيب تو و يلدا بشه. به نيمام خيلي سلام برسون و ازش خداحافظي کن. شيوا!! مي خواي چيکار کني؟! صبر کن!! شيوا نه سياوش. ديگه خيلي دير شده. کاري از دست تو بر نمي آد. اينکه راهش نيس!! شيوا چر، الان تنها همين راهشه ! حالا برو، خيلي دوستت دارم سياوش. يه وقت نکنه بيايي اين طرفا! من همين الان خودم به نيروي انتظامي زنگ مي زنم و بهشون خبر مي دم که بيان اينجا. نکنه بلند شي بياي اينجاها! برات بد مي شه! گريه م گرفت و با گريه گفتم شيوا ترو خدا نکن! تو که گيتا رو نکشتي! مادرتم که براش زنده بودن يا نبودن فرقي نداشت! پس چرا!! گوش کن شيوا ببين چي مي گم ! همين الان بلند شو از اونجا بيا بيرون . منم همين الان راه مي افتم و ميام اونجا . بعد با هم حرف مي زنيم و يه فکري مي کنيم! ترو خدا شيوا گوش کن! هيچ کاري مکن، فقط از اونجا بيا بيرون! شيوا اراده م رو متزلزل نکن سياوش . من گيتارو نکشتم اما خيليها ديگه رو کشتم. بذار حد اقف شايد با اين کارم، يه خرده گناهام کمتر بشه! حالا ديگه برو. دوستت دارم سياوش! خيلي خيلي دوستت دارم! خداحافظ. خداحافظ. شيوا!! الو!! شيوا!! گوشي رو گذاشته بود! بلند شدم وهمونجور گه لباسامو مي پوشيدم، زنگ زدم به نيما الو نيما! نيما الو و مرض! پسر مگه تو خوب نداري؟! بدو نيما! نيما کجا؟! شهرک ... حاضر شو اومدم!بدوها! تلفن رو قطع کردم و پريدم و رفتم تو حياط و سوار ماشين شدم و از خونه اومدم بيرون . مثل برق مي رفتم ! ده دقيقه نشد که رسيدم دم خونه ي نميا ايما که ديدم نيما کت شلوار پوشيده و کراوات زده، جلو در خونه شون واستاده ! تا ترمز کردم و سوار شد و من جرکت کردم ! نيما ايشااله پسر خير از جووني ت ببيني ! مي دونستم بالاخره راه مي افتي! مگه مي شه شاگرد زير دست من عمل بياد و پخمه باشه! معدل شاگرد من که نبايد کمتر از نوزده، نوزده و نيم باشه ! آفرين! آفرين به اين سرعت و جديت و تلاش ! اصلا زندگي يعني اين! يه تلفنن، يعدش حرکت بطرف مناطق خوش اب و هواي شهر! با سرعت! بي وقفه! بس کن نيما! مي دوني چي شده؟! نيما منم نيس چي شده، مهم اينه که چي ميشه! به به! ايشااله سليقه تم خوب ... ديوونه! گيتا خودکشي کرده! شيوام مادرشو کشته و الانم مي خواد خودشو بکشه!! يه لحظه ساکت شد و بعد گفت دوباره بگو، چي شده؟! همه رو براش تعريف کردم که گفت پس ما داريم مي ريم اونجا چيکار؟ ! تا مار برسيم که اون حتما کارشو کرده ! واسا ببينم ! مگه تو مامور بهش زهرايي يا اورژانس! حرف نزن نيما! شروع کرد داد زدن بابا پاي سه تا قتل در ميونه! من نمي آم! نيگه دار من پياده بشم! رفتم يه گوشه کنار خيابون واستادم نيما عجب بچه ي خر حرف گوش کني يه! راه بيفت برو ببينم! دوباره حرکت کردم و ده دقيقه بعد اونجا بوديم . تا پيچيدم تو خيابون خونه شون که ديدم جلو همون ساختمون که آپارتمانشون توش بود قيامته و مردم جمع شدن و چند تا مامور نيرو انتظامي م واستاده دم در و نميذاره مردم جلو برن! ! وادادم انگار تموم شد!! نيما بالاخره بايد يه جوري تموم مي شد! اومدم پياده شم که نيما دستمو گرفت و گفت مگه شيوا ازت نخواسته که اينجا نياي؟! حتما يه چيزي مي دونسته ديگه! بايد مي اومدم! نيما حالا اومدي، اومدي ! حد اقل همين جا بشين تا من برم ببينم چه خبره! مي ري اونجا و نمي توني جلو خودتو بگيري و مي فهمن و دستگيرمون مي کنن و تا بيايم ثابت کنيم، يه ماه اونجا گيريم! لجبازي نکن پسر! همين جا بشين تا من بيام! نيما پياده شد و رفت جلو و يه خرده بعد قاطي جمعيت شد و ديگه نديدمش . دلم داشت مصل سير و سرکه مي جوشيد! يه آن اومدم پياده شم اما خودمو نگه داشتم. ده دقيقه بعد نيما برگشت و سوار شد و گقت حرکت کن. چي شده؟! نيما تموم شده چطوري؟! چه خبره اونجا؟! نيما خودشو از بالا پترا کرده پايين ديگه! ديگه هر دو ساکت شديم. يه دفعه گريه م گرفت و شروع کردم گريه کردن ! نيما اينجا گريه نکن! يکي ببينه، پامون گيره! پاشو بشين اين ور من رانندگي کنم. مي خوام برم بينمش! نيما چي رو ببيني؟ چيزي معلوم نيس که ! روشو کشيدن و خون همه جا رو ور داشته! کسي رو هم نمي ذارن بره حلو ! تازه ديدن نداره که! اينو گفت و پياده شد و اومد اين ور ماشين و منو از پشت فرمون پياده کرد و برد اون ور و سوار کرد و خودشم نشست پشت فرمون و دنده غقب گرفت و برگشت و يه خيابون اون ور تر، جلو يه دکه ي س يگار فروشي واستاد و يه بسته سيگار خريد و وازش کرد و دو تا از توش در آورد و روشن کرد و يکي شو داد به من و بعد حرکت کرد. اشک هامو پاک کردم و رفتم تو فکر ! تموم اون صحنه اي که براي اولين بارف شيوا رو تو رستوران ديدم و بهم نگاه کرد و بعدش اون شب تو پارک ديدمش و باهاش حرف زدم و اون شبي که رفتيم خونه شون، اومد جلو نظرم ! حرفايي که مي زد، چيزايي که مي گفت! زندگيش! بدبختي هاش! چه زندگي سختي داشت اين دختر ! کسي که مي خواست درس بخونه و کارگردان بشه، سر از کجاها در آورد ! صورتش همه ش جلوي چشمم بود ! يه دفعه انگار برگشته بودم يه گذشته و با شيوا، تو تمام صحنه هاي و اتفاقاتي که برتش افتاده بود، بودهم! همه رو مي ديدک ! وقتي فاطي دوستش از پشت بوم افتاد و مرد . من وشيوا، بالا سرش واستاده بوديم و به شيشه ي لاک که هنوز وانشده تو دستش بود نگاه مي کرديم! وقتي زهره داشت لباسش رو که از پارچه ي تبليغ هايي که از تو خيابون ور داشته بود و دوخته بود بهمون نشون مي داد ! دوتايي نگاه مي کرديم و هر بارم شيوا برمي گشت و به من نگاه مي کرد! وقتي که مادرش نفت ريخت رو کتاب فروغ و آتيش ش زد، داشت منو نگاه مي کرد! وقتي مادرش اومد مدرسه و نذاشت نمايشنامه ش رو اجرا کنه، داشت منو نگاه مي کرد! وقتي شوهرش افتاده بود ندان و نه پدر و مادر خودش و نه پدر و مادر شوهرش، تو خونه شون راهش ندادن ! داشت فقط منو نگاه مي کرد! وقتي که اون پسره ي هروئيني اومده بود تو آشپزخونه سراغش، داشت فقط منو نگاه مي کرد! وقتي تو اون مهمو ني، اون لباس قشنگ رو که خيلي دوست داشت پوشيده بود و داشت روسريش رو ور مي داشت، فقط منو نگاه مي کرد! وقتي با حسرت به مهمونا که لباسهاي شيک و قشنگ پوشيده بودن نگاه مي کرد و تو چشماش يه دنيا غم و غصه نشسته بود ! منو نگاه مي کرد! وقتي اون پسره ي کثافت بهش حشيش داد، داشت منو نگاه مي کرد! وقتي تو اتاق خواب، پتو رو پيچيد بود دورش و داشت گريه مي کرد،منو نگاه ميکرد! وقتي مادرش سکته ي مغري کرد و تو بيمارستان تو ICU ! بود، داشت منو نگاه مي کرد وقتي پدرش فرار کرد و رفت و اون با مادرش تنها موند، داشت منو نگاه مي کرد! وقتي جواب آزمايشش رو تو دستش گرفته بودف داشت منو نگاه مي کرد! چشمم افتاد به نيا که فقط جلوشو نگاه مي کرد. داشت گريه مي کرد ! توام گريه مي کني؟! هيچي نگفت. نمي دونم چرا يه دفعه اين شعر فروغ اومد تو ذهنم و خوندم ! نگاه کن که غم درون ديده ام چگونه قطره قطره آب مي شود چگونه سايه ي سياه سرکشم اسير دستِ افتاب مي شود دو تا سيگار ديگه روشن کردم و يکي شو. دادم به نيما که گفت بخون! همين شعر رو بخون. يه نگاهش بهش کردم و خوندم نگاه کن تمام هستيم خراب مي شود شراره اي مرا به کام مي کشد مرا به اوج مي برد مرا به دام مي کشد نگاه کن تمام اسمان من پر از شهاب مي شود نگاه کن من از ستاره سوختم لبالب از ستارگان تب شدم چو ماهيانِ سرخ رنگ ساده دل ستاره چينِ برکه هاي شب شدم بعدش بغض گلوم رو گرفت و نتونستم ديگه بقيه شو بخونم و ساکت شدم که يه خرده بعد نيما همونجور که اشک هاشو پاک مي کرد گفت سياوش، خسته شدم از بس تو اين کتابا، غم و غصه و بدبختياي ادما رو ديدم و بازم شوخي کردم و خنديدم! فصل يازدهم يه هفته از اين جريان گذشت . شنبه عصري بود که پدرم، تلفني با آقاي پرهام صحبت کرد و قرار شد که من برم اونجا قرار جشن نامزدي رو بذارم. يه دوش گرفتم و لباسامو پوشيدم و رفتم در خونه ي نيما اينا و زنگ زدم . زينت خانم آيفون رو برداشت و گفت که نيما تو حياط شونه . در رو وا کرد و رفتم تو، اما هر چي اين ور و اون ور رو نگاه کردم ديدم نيما نيس .حياط شون خيلي بزرگ بود، فکر کردم رفته قايم شده و مي خواد باهام شوخي کنه، اما هر چي نگاه کردم نديدمش . اومدم برگردم دم در دوباره زنگ بزنم که در ساختمون وا شد و دختر خاله ش اومد بيرون و تا منو ديد سلام کرد و گفت سلام سياوش خان. سلام نازنين خانم، حالتون چطوره؟ مامان چطورن؟ نازنين خيلي ممنون، شمام پيداش نکردين؟ کي رو؟ نازنين نيما رو ديگه! نه، اينجا که نيس. تو خونه نيس؟ نازنين نه! شايد پايين باشه، دم استخر رو ديدين؟ نازنين آره، نبود اصلا معلوم نيس کجاس! زينت خانم مي گه وقتي ما اومديم تو حياط داشته کتاب مي خونده! نيما کتاب مي خونده؟! اون اصلا کتاب نداره که بخونه! نازنين نمي دونم، شايد از يکي گرفته، شايدم روزنامه مي خونده! اون اصلا اهل اين حرفا نيس! نازنين پس کجاس؟! الان دو ساعته تو خونه منتظرشيم! نمي دونم واله! شما رفتين دم اتاقش؟ نازنين تموم خونه رو گشتم! نيس که نيس! شايد رفته باشه بيرون. از اين کارا مي کنه. يه دفعه بي خبر، سرشو ميندازهپايين و ميره. نازنين حتما. حالا شما بفرمائين تو. هر جا باشه پيداش مي شه. نازنين خدا کنه! کار مهمي باهاش دارم. شمام بفرمائين تو نه، خيلي ممنون. کار دارم. سلام به همه برسونين. از دختر خاله ش که خداحافظس کردم، اومدم برم بيرون که چشمم افتاد به تراس خونه بغلي . ديدم يه دختر بيست و چند ساله، داره بهم اشاره مي کنه و يه جايي رو نشون مي ده ! سرمو تکون دادم که يعني چي ميگي که دوباره به بالاي آلاچيق اشاره کرد! برگشتم بالا رو نگاه کردم که ديدم، نيما، بالاي آلاچيق، لاي برگ ها و شاخه ها، چسبيده به ديوار نشسته و داره منو نگاه مي کنه ! اونجا چيکار مي کني؟ نيما بالا رو نگاه نکن! برو پشت ماشين تا بهت بگم! رفتم پشت ماشين ش که از تو خونه معلوم نبود و پرسيدم اونجا چيکار مي کني؟! نيما من اهل کتاب خوندن نيستم؟ حالا ديگه پشت سر من صفحه ميذاري؟! بذار بيام پايين، بهت مي گم! خب بيا پايين ديگه! نيما د ...! اگه مي تونستم که دو ساعت پيش اومده بودم پايين! بجون تو دو ساعته اينجا، چارچنگولي نشستم! تموم تن و بدنم خشک شده! آخه چرا؟! نيما از دست اين فاميل! حالا تو چرا واستادي؟! بگير بشين زمين از تو خونه مي بينن ت! چي مي گي؟! نيما تو بشين زمين تا بهت بگم! پشت ماشين ش نشستم رو زمين که گفت بابا من داشتم تو حياط قدم مي زدم و فکر مي کردم که اين دختر خانم لطف کردن و بهم گفتن يه ماشين پژو نوک مدادي دهم خونه تون واستاد! يه آن فهميدم که خاله م اينان! منم زود پريدم و اومدم اين بالا! داشتي فقط قدم مي زدي! نيما آره ديگه! پس داشتم چيکار مي کردم؟! حالا چرا نرفتي جاي ديگه؟ نيما هر جا مي رفتم، اين ور پريده نازنين، انقدر مي گشت تا پيدا مي کرد! بد پيله س! تو همين موقع، اون دختر خانم که همسايه ي نيما اينا بود، گفت ببخشين، نيما خان، با من ديگه کاري ندارين؟ نيما نه، قربون قدم تون. خيلي زحمت کشيدين. بابا اينا کي بسلامتي مي زن مسافرت. دختر همسايه شون خنديد و گفت ايشااله هفته ديگه. نيما بسلامتي ايشااله. ما رو بي خبر نذارين آ! هر وقت تشريف بردن، يه خبريم به من بدين. دختر همسايه چشم، خداحافظ. نيما خداحافظ شما. خدانگهدار شما. وقتي همسايه شون رفت گفتم واسه چي به تو خبر بدن؟ نيما خب مواظب خونه شون باشم ديگه! از کي تا حالا شما خونه بپا شدي؟ نيما اينا اصلا به هوتي من خونه و زندگي و دخترشونو ول مي کنن مي رن! سيما رو ديدم اين يکي حسن ت رو هم بهش مي گم! نيما اِ...! حالا که وقت اين حرفا نيس! اين دختر خاله م نگفت کي مي رن؟ چيکار باهاش کردي که جرات پايين اومدن رو نداري؟ نيما بجون تو هيچي! فقط خبر مرگم چند روز پيش که با خاله م اومده بود اينجا، حوصله ش سر رفته بود . منم بردمش تو اتاقم و يه دونه از البوم عکسامو بهش نشون دادم ! ماشااله ديگه بزرگ شده و نمي گيره آروم بشينه پيش خاله م . منم بردم سرشو گرم کنم! خنديدم و گفتم حالا حتما اومده يه آلبوم ديگه ت رو بهش نشون بدي! نيما من بگور پدرم مي خندم يه عکس برگردونم بهش نشون بدم ديگه، چه برسه آلبوم! حالا مي خواي چيکار کني؟ نيما ببين سياوش ! تو يه سر برو تو خونه به هواي ديدن و احوالپرسي بابا و مامانم. بعد يواشکي بهش بگو نيما همين الان به من زنگ زد. وقتي بهش گفتم نازنين خونه تونه، گفت بهش بگو بره خونه که من مي خوام بهش زنگ بزنم. همين. اگه گفتم و نرفت خونه شون چي؟ نيما خنديدو گفت تو بگو، حتما مي ره! بلند شدم و رفتم طرف خونه شون. تا رسيدم دم پله ها که خود نازنين از خونه اومد بيرون و گفت پيداش کردين سياوش خان؟! آره، بهم زنگ زد و وقتي گفتم شما اينجايين، گفت بهتون بگم که برين خونه، خودش بهتون زنگ مي زنه. نازنين نيما گفت ؟! بعله، نيما گفت. نازنين حالا کجا بود؟ نمي دونم حتما طرف بالاهاس! نازنين بالاها؟! خنديد و گفت موش بخوردش! کجاها نمي ره! الان مي رم خونه سياوش خان. اگه دوباره زنگ زد بهش بگين يه ربع ديگه خونه م! باشه، حتما بهش مي گم. خداحافظي کرد و رفت تو خونه و تا من برگشتم و رسيدم دم در، با مادرش تند از در ساختمون اومدن بيرون و نذاشت من با مامانش سلام و عليک کنم و دست مامانش رو کشيد و رفتن سوار ماشين شون شدن و رفتن! اونا که رفتن، نيما از پشت شاخه ها، خودشو کشيد بيرون و يه نگاهي به من کرد و خنديد مگه من سيما رو نبينم! نيما ترو هم مي برم بهت يه دونهآلبوم نشون مي دم آ! زهر مار! بيا پايين ديگه! نيما سياوش من تا حالانمي دونستم! اين بالا چه منظره ي خوبي داره! بيا پايين کار دارم! از رو آلاچيق پريد رو ساخه ي يه درخت و از درخت اومد پايين و گفت خب، چه خبر؟ لباساتو عوض کن يه سر بريم خونه ي يلدا اينا. نيما چه خبره؟ قرار جشن نامزدي رو بذاريم. نيما بسلامتي! هميشه به شادي انشااله! صبر کن اومدم. ده دقيقه بعد لباساشو عوض کرد و دوتايي رفتيم دم خونه ي يلدا اينا و زنگ زديم . خدمتکاراشون در رو وا کرد و . رفتيم تو جلو پله ها، يلدا منتظر واستاده بود تا منو ديد برام دست تکون داد و بهم خنديد . اومدم براش دس ت تکون بدم که حواسم پرت شد و پام ليز خورد و نزديک بود بيفتم زمين که نيما دستمو گرفت! يلدا که اينو ديد، دوئيد اومد جلو که نيما گفت بابا اين بچه قلب نداره! ترو خدا خنده هاتونو يه خرده کنترل شده تر تحويل ش بدين! يلدا سلام! باهاش سلام و عليک کرديم که گفت فهميديدن چي شده؟! نه، چي شده؟ يلدا مامان و بابا و عمه جون، نشستن که ليست مهمونا رو تهيه کنن، اما هيچکس رو ندارن که براي نامزدي دعوتش کنن! براي چي؟ يلدا آخه هيچکس ايران نيس، همه خارج ن! يعني هيچکدوم از اقوام تون ايران نيستن؟! يلدا چرا، اما دوتا خونواده م نمي شن! حالا چيکار کنيم؟ يلدا بياين بريم تو. منتظرتونن. سه تايي رفتيم تو و بعد از سلام و احوالپرسي، نشستيم برامون چايي و ميوه و شيريني آوردن و يه خرده که گذشت، آقاي پرهام گفت سياوش جان، يه مسئله اي پيش اومده! حتما يلدا بهت گفته. بله، همين الان بهم گفت. آ قاي پرهام حالا مونديم چيکار کنيم! تا اومديم حرف بزنيم، خانم بزرگ از ته سالن عصا زنون اومد جلو و تا چشمش به نيما افتاد، گل از گلش شکفت و گفت چقدر خوب شد اومدي مينا جون! مونده بودم نتنهايي چيکار کنم! بلند شديم و بهش سلام کرديم. اومد رو يه مبل بغل نيما نشست و گفت ننه، مينا، من يه دست لباسم ندارم شب نامزد بپوشم! نيما عيبي نداره ، مي دم بابام برات بدوزه ! خانم بزرگ دل بابات برام مي سوزه ؟! ؟ چرا همه زديم زير خنده نيما باز شروع کردي خانم بزرگ؟ مگه نمي بيني چي شده؟ خانم بزرگ چي مي گي مي نا جون؟ نيما مي گم براي دوخت ودوز فعلا عجله اي نيس ! خانم بزرگ براي سوخت و سوز فعلا ععمله اي نيس !؟ يعني چي دوباره همه زديم زير خنده! عمه خانم که خيلي خيلي اخلاقش عوض شده بود! از همه بيشتر مي خنديد ! خانم بزرگ پاشو! پاشو مينا جون يه تک پا بريم يکي از اين پوتيکا . يه دست لباس واسه من بخريم و برگرديم نيما بابا، ترو خدا حالا که قراره با هم فاميل بشيم، حد اقل يکي بياد کمک حال من! دوباره همه خنديدن و خانم پرهام، جريان رو هر جوري بود براي خانم بزرگ تعريف کرد که خانم بزرگ گفت وا..! اين همه فاميل ما داريم، خب دعوت شون کنين ديگه! خانم پرهام بلند داد زد و گفت مثلا کي رو دعوت کنيم؟ خانم بزرگ شمس الملوک خانم اينارو ديگه! همون خودشون ده نفرن! فقط بچه کوچيم زياد دارن! خانم پرهام شمس الملوک خانم؟! اونکه سي ساله مرده! همه زديم زير خنده . خانم بزرگ که فکر مي کرد خنده ي ماها بخاطر اينه که داره مشکل مون حل مي شه، خيلي خوشحال ذوق کرد و گفت خب، اين يکي. اگه با بچه هاش بياد، نصف سالن پر مي شه از آدم! فقط بچه هاش شيطونن! آقاي پرهام بچه هاش الان هر کدوم چهل پنجاه سالشونه! همه م خارج ن! خانم بزرگ عزت الزمان م بگين. هم خوش صحبته، هم مجلس گرم کن! با شوهرش بياد ديگه عاليه! عمه خانم عزت الزمان و شوهرش که ده سال پيش تصادف کردن و مردن! دوباره همه زديم زير خنده! خانم بزرگ رفته بود تو فکر و داشت با انگشتاش، اين مرده هايي رو که مي گفت مي ! شمرد خانم بزرگ اين شد دوازده نفر! چند نفر ديگه مي خواين؟ دوباره همه زديم زير خنده که خانم بزرگ گفت خانم بزرگ ديدن حالا حواس تون به هيچکدوم از فاميل نيس ! آهان! فروغ سادات با شوهرش و عروساش ! بچه هاشونم نگين! همون خودشون بيانف با پسراش پنج نفرن! آقاي پرهام که داشت مي خنديد، گفت فروغ سادات و شهرش که اول انقلاب مردن هيچ، دو تا از پسراشم سکته کردن و عمرشونو دادن به شما ! پسر کوچيک شم زنش رو طلاق داده و رفت آمريکا! خانم بزرگ آره ديگه! اينام بيان ديگه خونه پر ميشه! با اينا مي شن هيفده نفر ! چند نغر ديگه مي خواين؟ نيما بايد ببينم چند تا قبر ديگه ديگه خالي مونده! يادتون باشه واسه مراسم يه مداح ! خوب م خبر کنيم خانم بزرگ ملاح !؟ براي چي خبر کنيم؟! مگه قراره مهمونا تو آبم بن دوباره همه زديم زير خنده! خانم بزرگ بسه يا بازم فاميلارو براتون بگم؟ نيما نه، قربون دهن تون خانم بزرگ جون ! ما همنيکه بتونيم اندازه ي همينا، حلوا و خرما و طاق شال تهيه کنيم، زرنگي کرديم! بقيه ي اموات رو شب جمعه ديگه دعوت مي کنيم! خانم بزرگ مينا جون حاضر بشم بريم يه لباسي چيزي بخريم؟ يلدا خانم جون، اون شب چي رو مي خواين بپوشين ؟ خانم بزرگ اون شي کي رو مي خوام بدوشم ؟ !؟ اين حرفا چيه مادر همه زديم زير خنده که نيما بلند گفت خانم بزرگ، مي گن اون شب چي مي خواين بپوشين ؟ ادامه دارد... با کانال تلگرامي «آخرين خبر» همراه شويد