1. جذاب ترین ها
  2. برگزیده
کتاب

قصه ایرانی/ « گردان قاطرچیها»؛ قسمت شانزدهم

منبع
آخرين خبر
بروزرسانی
قصه ایرانی/ « گردان قاطرچیها»؛ قسمت شانزدهم
آخرين خبر/ در اين شب هاي پاياني زمستان با داستان خواندني « گردان قاطرچيها » نوشته « داوود اميريان » همراه شما مخاطبين عزيز بخش کتاب آخرين خبر هستيم. با ما همراه باشيد قسمت قبل علي رو به ديواره کرد، شانه‌هايش از خنده بي‌صدا مي‌لرزيد. حسين به علي تشر زد: ـ ببند نيشت رو بي‌مزه! دانيال گفت: »خب تعريف کن، ما که ديگه غريبه نيستيم.« حسين چند لحظه مکث کرد. بعد شانه چپش را ماليد و گفت: »قصه‌اش طولانيه.« ـ خب بگو تا بشنويم. َقميش نيا ديگه، حالا داره ناز مي‌کنه. ـ خب بابا تعريف مي‌کنم، اما واي به حالتون اگه بخواهيد مسخره‌بازي دربياريد. از الان گفته باشم ديگه ازم نخوايد تعريف کنم، قبول؟ ـ قبول. ـ چند سال پيش خانوادگي رفتيم امامزاده داوود. اون‌ور تهرانه. جاي خيلي خوش آب و هواييه. مصطفي هن‌وهن‌کنان گفت: »حرف نداره من بيست دفعهرفتم اون‌جا.« ـ ما بوديم و خانواده‌ي عمواسماعيل که خانوادههمين علي باشه. خالصه اول جاده فرحزاد که اون زمان خاکي بود، ماشينمون خراب شد. نمي‌دونستيم چه‌کار کنيم تا اين‌که بابام گفت سوار قاطر بشيم. بابام و عمو اسماعيل رفتند و چند تا قاطر اجاره کردند و ما هم با خوش‌حالي سوارشون شديم؛ اما وسط راه نمي‌دونم کدوم يکي از بچه‌ها به کپل و پشت قاطري که من سوارش بودم، سيخونک زد و يکهو قاطر بدمصب رم کرد و شروع کرد به ديوونه‌بازي. خب منم بچه بودم. از گردن قاطر بي‌پدر گرفته بودم و جيغ مي‌زدم. يکهو قاطر برگشت و شونه‌ي چپ منو محکم گاز گرفت. به خداهمچين گاز گرفت که نفسم بند اومد. هر چي بابا و عمو اسماعيل سعي‌کردن نتونستن منو از دندوناش نجات بدن، بعدش قاطر خودش منو ول کرد. تا اومدم به خودم بجنبم برگشت و يک جفتک محکم کوبيدزير شکمم.همون‌جا غش کردم. وقتي به‌هوش اومدم توي بيمارستان بودم. هنوز جاي دندوناي اون نامرد روي شونه‌ام مونده. راحت شديد؟ اينم قصه‌ي من! سياوش که به شدت مي‌خنديد، نگاهش به علي افتاد. علي خنده‌کنان به طرف سينه‌ي خود اشاره کرد. سياوش متوجه منظور علي نشد و اشاره کرد که منظورت چيه؟ علي اداي سيخونک زدن درآورد و به خود اشاره کرد. چشم‌هاي سياوش گرد شد و بلند خنديد. علي به لپ خود زد و بي‌صدا التماس کرد سياوش چيزي بروز ندهد. سياوش هم سر تکان داد. کمي‌جلوتر مصطفي گفت: »داريم به پل معلق مي‌رسيم.« سياوش از روي شانه دانيال سرک کشيد وبه پل معلق نگاه کرد. بعد با ناراحتي گفت: »شما به اين مي‌گيد پل معلق؟ اين کجاش به پل رفته؟« حق با سياوش بود. پل معلقي که آن‌جا روي در‌ه‌اي عميق و وحشتناک تاب‌ مي‌خورد، چندرشته‌طناب پوسيده و زهوار دررفتهو الوار‌هايي نصفهنيمه و ترک‌خورده و نازک بود؛ حسين به ران خود زد و گفت: »يا قمر بني‌هاشم، حالا چطوري از روي اين تخته‌پاره‌ها رد بشيم؟« مصطفي براي دلداري آنها گفت: »به شکل و قيافه‌اش نگاه نکنيد. خيلي محکمه. کارمون رو راه مي‌اندازه.« علي حسابي زرد کرده بود. آب دهانش را به سختي قورت داد و گفت: »مي‌ترسم واقعا کارمون رو راه بندازه و با کله بفرستدمون ته دره. صد رحمت به پل صراط.‌ اي خدا!« قلب سياوش و دانيال تندتند مي‌تپيد. به هم نگاه کردند. هيچ‌کدام از روي غرور و تکبر نمي‌خواستند ترس خود را بروز بدهند. سياوش به زور لبخند زد و گفت: »ترس نداره! ما که از قاطرها کمتر نيستيم. نشنيديد کرامت چي مي‌گفت؟ مي‌گفت قاطرها سر نترس دارن و از بلندي و ارتفاع نمي‌ترسن.« دانيال پشت سياوش درآمد و گفت: »حق با سياوشه. فقط زير پامون‌رو نگاه نکنيم. من‌ که از روش رد مي‌شم. اصلا هم نمي‌ترسم.« و افسار رخش را کشيد و با پا‌هاي لرزان به طرف پل معلق رفت. دانيال ديگر مطمئن بود که تا چند لحظه‌ي ديگر به داخل دره سقوط مي‌کند و تکه بزرگ بدنش گوشش مي‌شود! کربلايي که بهش برخورده بود، گفت: »اول من رد مي‌شم!« کرباليي پياده شد. افسار چپول را دست مصطفي داد و افسار آذرخش را گرفت. بار آذرخش آذوقه و کيسه‌هاي برنج و نخود و لوبيا بود. آذرخش که خطر را بو کشيده بود، سر تکان داد و مقاومت کرد. کربلايي با ملايمت گفت: »نترس آذرخش جان. تو که قاطر شجاع و نترسي هستي بيا ديگه، مي‌خواهي جلوي دوستات کنف بشي؟ مي‌خواهي بهريش نداشته‌ات بخندن؟ بيا خوشگل من.« مصطفي گفت: »اجازه بديد اول من برم، بعد شما بياييد.« مصطفي افسار چپول را کشيد. چپول قاطر گيج و حيراني بود. مطيع و آرام پشت سر مصطفي روي پل قدم گذاشت. کربلايي زير لب ذکر مي‌گفت و رنگ به چهره نداشت. تندتند لب تکان مي‌داد و به اطراف فوت مي‌کرد. حسين و علي ناخواسته دست هم را گرفته و فشار مي‌دادند و با چشم‌هاي از حدقه درآمده، به مصطفي و چپول خيره بودند. مصطفي افسار چپول را کشيد و به آرامي‌از روي پل گذشتند. چند بار الوارها زير پاي چپول چرق‌چرق کردند و پل کمي‌تاب برداشت؛ اما اتفاق خاصي نيفتاد و آن دو به سلامت بهآن طرف رسيدند. سياوش و بقيه خوش‌حالي کردند. مصطفي لبخندزنان دست‌هايش را به دو طرف باز کرد و بعد دست راستش را روي سينه گذاشته و تعظيم کرد و فرياد زد: »ديديد؟ هيچ اتفاقي نيفتاد. اصلا نترسيد. فقط زير پاتون رو نگاه نکنيد. بسمالله.« کربلايي افسار آذرخش را کشيد. سياوش گفت: »منم مي‌رم.« و پشت سر آذرخش راه افتاد. دانيال گفت: »منم مي‌آم!« علي هشدار داد: »با هم نريد. پل طاقت سنگيني شماهارو نمي‌آره. خطرناکه!« اما سياوش و دانيال توجهي به او نکردند. کربلايي به وسط پل رسيد. سياوش و کوسه‌ي جنوب و بعدش دانيال و رخش پشت سرش بودند. سياوش و دانيال براي آن‌که چشمشان به دره نيفتدو سرشان گيج نرود، به آسمان آبي نگاه مي‌کردند. کربلايي لنگان‌لنگان افسار آذرخش را مي‌کشيد. صورت آذرخش بر اثر کشيده‌شدن افسار به پايين برگشت. دره عميق را ديد و بعد صيهه‌اي عجيب و بلندکشيد! در چندلحظه‌ي کوتاه چنداتفاق وحشتناک پشت‌سر هم نازل شد. آذرخش پس از صيهه‌ي بلند و ناجورش چشم‌هايش به‌طرف کاسه سر برگشت و به پهلو افتاد. بدن سنگينش به طناب‌هايي که به‌عنوان ديواره پل استفاده مي‌شد، گير کرد و پل معلق تاب برداشت. کربلايي و سياوش و دانيال از روي غريزه به طناب ديواره چنگ انداختند. رخش و کوسه‌ي جنوب هم به سرعت روي الوارها نشستند. علي و حسين، با آخرين نفس جيغ مي‌زدند و سياوش و دانيال هم آن‌ها را همراهي مي‌کردند. پل معلق تاب بيش‌تري برداشت. به راست مي‌رفت و سنگين مي‌شد و پايين مي‌آمد و به طرف چپ لنگر برمي‌داشت. مصطفي هم آن‌طرف پل، دستش را دور دهان گرد کرده بود و جيغ مي‌زد و آن‌ها را راهنمايي مي‌کرد! در يکي از تکان‌ها و تاب برداشتن‌ها، آذرخش مرحوم از ميان رشته طناب ديواره سر خورد و به همراه بار پر و باارزشش سقوط کرد به ته دره. حالا کربلايي و سياوش و دانيال نيم‌خيز از طناب وسطي ديواره گرفته و از ته دل جيغ مي‌زدند و خدا را صدا مي‌زدند! شدت تاب برداشتن پل معلق بيش‌تر شد. کربلايي کمي‌حواسش سرجا آمده بود فرياد زد: »تکون نخوريد، تکون نخوريد!« اما مگر مي‌شد؟ اگر سياوش و دانيال تکان نمي‌خوردند، پل تاب برداشته آن‌ها را مي‌برد و مي‌آورد! مصطفي فرياد زد: »آروم و يواش بشينيد و از طناب بگيريد. زود باشيد!« سياوش و دانيال و کربلايي با پا‌هاي لرزان آرام‌آرام کز کردند و نشستند. کم‌کم پل آرام گرفت و از تاب‌خوردن ايستاد. سياوش صورتش را در بازو پنهان کرده و زارزار گريه مي‌کرد. دانيال هم خجالت را کنار گذاشته و گريه مي‌کرد. مصطفي خيس عرق از اضطراب با صداي آرام گفت: »خيلي خوبه، حالا آروم‌آروم چهار دست و پا بياييد. اصلا به پايين نگاه نکنيد. آهان، همين‌طوري خوبه!« کربلايي مثل گربه چهار دست و پا روي کف دست و کنده‌ي زانوانش جلو رفت. سياوش هم حرکت کرد. کوسه‌ي جنوب خواست بلند شود که دوباره پل تکان خورد. سياوش به سرعت افسار کوسه‌ي جنوب را کشيد و او به حالت نشسته باقي ماند. سياوش با چشم‌هاي بسته، چهار دست و پا سرعت گرفت. هنوز کربلايي به آخر پل نرسيده بود که سياوش به سرعت به او رسيد و فرق سرش به پشت کربلايي اصابت کرد. هر دو روي زمين سنگلاخي ولو شدند. دانيال هم چهار دست و پا از راه رسيد.همين که از کنار سياوش و کربلايي عبور کرد، از حال رفت. مصطفي با قدم‌هاي محتاط و نرم رفت روي پل، افسار کوسه‌ي جنوب را گرفت و کشيد. کوسه‌ي جنوب روي پا‌هايش بلند شد. مصطفي گفت: »هش، آفرين قاطر باوفا. آروم بيا. آفرين!« مصطفي افسار کوسه‌ي‌جنوب را کشيد و او جلو رفت. رخش هم بلند شد و پشت سر کوسه‌ي جنوب راه افتاد. صحيح و سالم به آن طرف پل رسيدند. علي و حسين که تا آن لحظه هم‌ديگر را بغل کرده و از نفس افتاده بودند، هم‌ديگر را رها کردند و روي زمين ولو شدند. مصطفي ضعف کرده بود. کربلايي به سجده رفت و زمين را بوسيد. حسين که گريه‌اش گرفته بود، فرياد زد: »پس ما چي؟« مصطفي گفت: »صبر کنيد، الان مي‌آم پيشتون!« مصطفي نفس تازه کرد و با احتياط از روي پل عبور کرد. دوبار رفت و برگشت تا علي و حسين و قاطر‌هايشان، به آن‌طرف پل رسيدند. ديگر هيچ‌کدام حس و حالي نداشتند. يک‌دفعه دانيال زد زير خنده. خنده‌اش به سياوش و سپس علي و حسين و مصطفي و آخر سر به کربلايي سرايت کرد. چنان مي‌خنديدند که دلشان درد گرفت. پيچ و تاب مي‌خوردند و مي‌خنديدند. قاطرها آسوده و راحت داشتند برگ‌هاي درختچه‌هاي وحشي را مي‌خوردند. دانيال خنده‌خنده گفت: »پس‌قاطر سر نترسي داره‌و از بلندي نمي‌ترسه، آره؟« علي که دلش درد گرفته بود و به سکسکه افتاده بود و گفت: »عرض کنم که ديديد آذرخش چطوري سکته کرد؟« کربلايي خنده‌اش را خورد. با افسوس به ته دره نگاه کرد و گفت: »طفل معصوم، طفل معصوم! چه حيف شد!« سياوش اشک‌هايش را پاک کرد و گفت: »ببين ما چي هستيم که روي قاطرها رو کم کرديم و سکته نکرديم!« تا چند دقيقه همان‌طور درازکش گفتند و خنديدند. يکهو مصطفي از جا پريد و گفت: »ببينم بار اون قاطر چي بود؟« کربلايي منظور مصطفي را فهميد و با افسوس گفت: »ناراحت نشو. آذوقه‌ها را نصف کردم. نصفش بار اون قاطر طفلک بود، نصف ديگه‌اش رو پشت رخش بستم.« دانيال سر تکان داد و گفت: »سياوش اون‌جا رو!« سياوش به رخش که دانيال به آن اشاره مي‌کرد، نگاه کرد. وحشت کرد. بار آذوقه سرخورده و زير شکم رخش رفته بود. از زيربار آذوقه قطره‌هاي‌زرد روي زمين مي‌چکيد. سياوش و دانيال به هم نگاه کردند. بدون اين‌که حرفي بزنند، فهميدند چه اتفاق شومي‌افتاده. رخش خودش را روي آذوقه‌ها سبک کرده بود! سياوش و دانيال از جا پريدند. دويدند طرف رخش. سياوش به سرعت گفت: »نبايد بذاريم کسي بفهمه. ببين چه‌قدر هم خيس شده!« بار آذوقه را دوباره سرجاي قبلي برگرداندند. دانيال با دقت نگاه کرد. بسته‌هاي بيسکويت خيس شده بودند. کم مانده بود گريه کند. سياوش دست روي شانه‌ي دانيال گذاشت و گفت: »من يه نقشه دارم.« ـ چه نقشه‌اي؟ ـ الان وقتش نيست. نبايد بذاريم شک کنند. تو حرفي نزن بسپارش به من! مصطفي گفت: »ديگه راهي نمونده بهتره راه بيفتيم.« سياوش گفت: »قاطر دانيال نمي‌تونه الان بياد. سنگ رفته الي سم پاهاش. شماها بريد ما با هم رديفش مي‌کنيم، مي‌آييم.« ـ همين راهو بگيريد تا به سنگرها برسيد. دير نکنيدها. مصطفي جلو افتاد. کربلايي و حسين و علي با قاطر‌هاي‌شان که بار مهمات داشتند، راه افتادند. سياوش و دانيال با سرعت بسته‌هاي خيس بيسکويت را روي تخته سنگ‌ها گذاشتند. ـ الان خشک مي‌شه. نبايد به هيچ‌کس حرفي بزنيم. ـ اما سياوش اين‌درستنيست. اون بيچاره‌ها نبايدبدونن‌که سربيسکويت چه بلايي اومده؟ ـ اون‌هاگشنه‌اند.ازگشنگي از حال برن بهتره ياهمين وامونده‌رو بخورن؟ عذاب وجدان نگير. اگه بهشون نگيم چي شده، متوجه چيزي نمي‌شن! اين قاطر تو هم وقت گير آورد! عجب قاطر الاغيه!« ـ اوهوي به رخش من توهين نکن. خب طفلک چه مي‌دونست قراره اين‌طوري بشه. دستشو بو نکرده بود که، از قصد اين کارو نکرده. ـ حالا سنگ‌قاطرتو به سينه نزن.فقط خدا کنه‌آبروريزي‌نشه. نيم ساعت بعد جعبه‌هاي بيسکويت خشک شد. سياوش و دانيال افسار رخش و کوسه را گرفتند و از ارتفاع بالا کشيدند. وقتي به سنگرها رسيدند، رزمنده‌هاي گرسنهو چشم انتظار با خوش‌حالي حمله کردند به بار آذوقه. جعبه‌هاي بيسکويت دست به دست مي‌شد. همه با لذت بيسکويت‌هاي نم‌دار را مي‌خوردند و به‌به و چه‌چه مي‌کردند. سياش و دانيال به زور جلوي خنده‌شان را گرفته بودند. يکي از رزمندگان گرسنه در حال خوردن بيسکويت‌ها چشم‌هايش را با لذت بست و گفت: »آخيش، خدايا شکرت! به عمرم همچين بيسکويت شور و شيريني نخورده بودم. چه‌قدر خوشمزه‌اس. مزه‌اش ملسه. هم شوره هم ‌شيرينه، هم ترشه. چه‌قدر مزه مي‌ده!« سياوش و دانيال با بدبختي جلوي خنده‌شان را گرفته بودند. حسين با تعجب گفت: »من خيلي از اين بيسکويت‌ها خوردم؛ اما مزه‌اش فقط شيرينه.« ـ بيا يکي بخور ببين چه مز‌ه‌اي مي‌ده. دانيال مي‌خواست به حسين هشدار بدهد؛ اما دير شده بود. حسين يک بيسکويت در دهان گذاشت. جويد و با لذت قورتش داد. بعد لبخند زد و گفت: »خيلي عجيبه. حق با شماست. قبلا ها فقط شيرين بود؛ اما حالا هم شوره هم ترش. چه‌قدر خوشمزه‌است.« سياوش و دانيال به هم نگاه کردند و از خنده ريسه رفتند. آن شب را مهمان رزمندگان شدند. صبح روز بعد خداحافظي کردند و راهي پايين شدند. وقتي به پل رسيدند قيافه‌ي همه درهم رفت. حسين ناله‌کنان گفت: »‌اي واي. بازم پل.« علي آه کشيد و گفت: »آدم جون به سر مي‌شه. آخه اين چه پليه؟« سياوش گفت: »من يه پيشنهاد دارم!« همه نگاهش کردند. سياوش به طرف جبهه عراقي‌ها اشاره کرد و گفت: »بياييد برويم خودمون را به عراقي‌ها تسليم کنيم. الاقل اگه اعدام‌مون نکردن و زنده مونديم، موقع آزادي از يک راه درست و حسابي برمي‌گرديم به ايران. نه از روي اين پل مرگ!« کربلايي خنديد و گفت: »کم پرت و پلا بگو بچه. بيا بريم ديرمون شد.« و ساعتي طول کشيد تا آن‌ها پس از کش و قوس‌ها و گريه و دعا و زاري‌هاي‌فراوان از روي آن‌پل مرگبار عبور کرده و به آن‌طرف برسند.همگي قسم خوردند که اگر ثروت دنيا را بدهند، ديگر آن طرف‌ها پيدايشان نشود. علي گفته بود: »مگه اين‌که حرف زور بالاي سرمون باشه. درسته؟« فصل بيستم گوشي تلفن در دست يوسف عرق کرده و خيس شده بود. در کابين تنگي کهدر شيشه‌اي داشت، به ديوار چوبي تکيه داده بود و زانوهايش مي‌لرزيد. منتظر شنيدن صداي مارال بود. دل تو دلش نبود. با پشت دست چپش، عرق پيشاني‌اش را گرفت. از پشت شيشه ديد سياوش و دانيال روي نيمکت چوبي تلفن‌خانه نشسته و با هم بگو بخند مي‌کنند. تو دلش گفت: »خوش به حالتون، هيچ غم و غصه‌اي نداريد. به جز پدر و مادرتون کسي چشم انتظارتون نيست. اون‌قدر سرتون به شيطنت و سر به سر گذاشتن با قاطرها گرم شده که فکر اون‌ها رو هم نمي‌کنيد.« ـ الو... صداي گرم و لطيف مارال، يوسف را از جا پراند. راست ايستاد. همان لحظه سوزش وحشتناکي بهکمرش هجومآورد. تو دلش بهترکش سربي که در کمرش فرو رفته و بيرون نمي‌آمد، لعن و نفرين کرد. وقت بدي براي درد کردن پيدا کرده بود. آن‌هم درست وقتي که مي‌خواست با مارال صحبت کند و کمي‌از بار غم و اندوهش را بکاهد. ـ الو، آقايوسف؟ يوسف پشت به در شيشه‌اي کرد و با صداي لرزان گفت: »سلام مارال خانم.« صداي گرم مارال، جان تاز‌ه‌اي به او داد. حال و احولا کرد و سراغ خاله و عمو، پدر و مادر مارال را گرفت و کمي‌چاق‌سلامتي کردند. بعدش يوسف آه کشيد و گفت: »مارال‌خانم، مي‌خواستم... مي‌خواستم....« در آن سوي خط سکوت بود و سکوت. مارال منتظر بود. يوسف لکنت زبان گرفته بود. سر انجام يوسف قفل زبان باز کرد: ـ مارال خانم، خوبي و بدي از ما ديديد حلال کنيد. فکرش را نمي‌کرد که صداي گريه مارال را بشنود. يخ کرد. مارال داشت گريه مي‌کرد! ـ چي شده يوسف؟ از چي حرف مي‌زني؟ يوسف بدجوري خودش را باخت: ـ نترسيد. چيزي نيست. منظورم اينه که... منظورم .... دوباره به طرف در شيشه‌اي برگشت و نگاهش به پوستري افتاد که بالاي در شيشه‌اي به طرف بيننده چسبانده بودند. تصوير کاريکاتورگونه‌ي اف و سر‌به‌هوا بود کهدهان بازکرده بود و يک رزمنده سرخوش و صدالبته حر يک حباب هوا از دهانش خارج شده بود. در حباب جمله‌ي رزمنده نوشته شده بود سلام مادرجان، قراره در منطقه... عمليات کنيم. فردا شب حمله مي‌کنيم، نگران نباشيد ما تا گردانيم و عراقي‌ها حتما غافلگير مي‌شوند! در نيمه‌ي ديگر پوستر، سيم تلفن دوشقه شده بود.يک شقه‌اش به يک گوشي تلفن رسيده بود که در دست يک مرد بدجنس و شبيه دزدان دريايي بود که با چهر‌ه‌اي مضحک و طمع‌کار که حرف‌هاي رزمنده را گوش مي‌داد. پايين پوسترهشداري بهرنگ قرمز ديده مي‌شد: »جاسوسان دشمن مکالمات شما را استراق سمع مي‌کنند. مراقب باشيد!« يوسف با ديدن پوستر وهشدار خطر آن، لرزه به جانش افتاد. خواست قافيه‌اي که باخته، درست کند. به زحمت صداي خنده از خود درآورد. ـ منظورم اينه که....خب مرگ و زندگي ما دست خداست. فقط خواستم بگم... ديد بدتر کار را خراب‌تر کرده. از دست خودش عصباني شد. ـ مارال‌خانم. ان‌شاءالله اين‌دفعه که آمدم مرخصي‌اگه شما و عموجان و خاله‌جان اجازه بفرماييد، مراسم عقد و عروسي‌رو با هم راه بندازيم. خوبه؟ ـ صداي خنده‌ي مارال آمد و يوسف خوشحال شد. ـ آقايوسف حالتون خوبه؟ اول حلاليت مي‌خواهيد بعد حرف‌عقدو‌عروسي مي‌زنيد؟ ـ خب ديگه، چه مي‌شه کرد. نگفتيد نظرتون مثبته يا نه؟ ـ آقايوسف من که نبايد درباره‌ي اين موضوع صحبت کنم. آقاجونم بايد تصميم بگيرن. ـ خب از درس و امتحان چه خبر؟ براي کنکور هنوز ثبت نام نکرديد؟ يوسف شروع کرد به پرت و پلا گفتن و حرف‌هاي الکي‌زدن. مي‌خواست هر چه مي‌تواند با مارال صحبت کند و براي خودش انرژي ذخيره کند. تازه چانه‌ي هر دو گرم شده بود که تقه‌اي به در شيشه‌اي خورد. در باز شد و دانيال گفت: ـ دو ساعته داري صحبت مي‌کني؟ با کي حرف مي‌زني؟ ادامه دارد... با کانال تلگرامي «آخرين خبر» همراه شويد