داستان کوتاه/ شمعدانی ‏ها بوی غم می ‏دادند

منبع
بروزرسانی
داستان کوتاه/ شمعدانی ‏ها بوی غم می ‏دادند
شهروند ادبيات/ زمان آشنايي آن دو، هوا تاريک بود. زن او را به آپارتمان دعوت کرد. مرد پذيرفت. زن، آپارتمان، روميزي‏ ها، ملافه ‏ها، حتي بشقاب ها و چنگال‏ ها را به او نشان داد. اما همين که در روشنايي رو به ‏روي هم نشستند، چشم مرد به بيني زن افتاد. با خود انديشيد: انگار بيني را چسبانده‏ اند. اصلاً شبيه بقيه بيني ‏ها نيست بيشتر شبيه نوعي ميوه است. عجب! سوراخ‏ هاي بيني‏ اش اصلاً با هم تناسب ندارند. يکي خيلي تنگ و بيضي شکل است، يکي مثل حفره چاهي دهان باز کرده است. تيره و گرد و بي ‏انتها. با دستمال عرق پيشاني‏ اش را خشک کرد. زن گفت: “خيلي گرم است، اينطور نيست؟” مرد نظري به بيني او انداخت و گفت: “آه، بله.” و دوباره به فکر فرو رفت: بايد آن را چسبانده باشند. وصله ناجوري است. رنگش هم با اين پوست فرق مي‏ کند. تيره ‏تر است. راستي، سوراخ‏هاي بيني هم نا هماهنگ اند؟ يا شايد مدل جديد است؟ ياد کارهاي پيکاسو افتاده بود. مرد گفت: “شما کارهاي پيکاسو را مي‏پسنديد؟” زن گفت: “گفتيد کي؟ پي … کا…” مرد بي‏ مقدمه گفت: “تصادف کرده‏ ايد؟” زن گفت: “چطور مگر؟” مرد گفت: “خب…” زن گفت: “آهان، به خاطر بيني ‏ام مي‏ پرسيد؟” مرد گفت: “بله…” زن گفت: “از اول همين جور بود. همين جور.” مرد مي‏ خواست بگويد: “عجب!” اما گفت: “پس اين طور!” زن گفت: “من به تناسب خيلي اهميت مي ‏دهم آن دو شمعداني کنار پنجره را ببينيد! يکي سمت چپ و ديگر سمت راست است. متناسب نيستند؟ باور کنيد باطن من خيلي با ظاهرم فرق مي ‏کند، خيلي.” و دستش را روي زانوي مرد گذاشت. مرد در عمق چشمان زن آتشي را روشن ديد. زن آرام و اندکي شرم‏زده گفت: “و مخالفتي هم با ازدواج و زندگي مشترک ندارم.” از دهان مرد پريد: “به خاطر تناسب؟” زن اشتباه او را با مهرباني تصحيح کرد: “هماهنگي… به خاطر هماهنگي.” مرد گفت: “بله، به خاطر هماهنگي.” و بلند شد. زن گفت: “داريد مي‏ رويد؟” مرد گفت: “بله، مي‏ روم.” زن او را تا دم در بدرقه کرد. گفت: “باطن آدم‏ ها مهم است نه ظاهرشان.” مرد فکر کرد: “تو هم با اين دماغت!” و گفت: “يعني در باطن مثل قرار گرفتن شمعداني ‏ها متناسبيد؟” و از پله ‏ها پايين رفت. زن کنار پنجره با نگاه او را دنبال کرد. ديد که مرد آن پايين ايستاد و با دستمال عرق ‏هاي پيشاني‏ اش را پاک کرد. يک بار، دو بار و باري ديگر. اما نيشخند فارغ‏البال او را نديد، نديد چون اشک چشم ‏هايش را پوشانده بود. شمعداني ‏ها بوي غم مي ‏دادند. شمعداني ‏ها بوي غم مي ‏دادند نويسنده: ولفگاتگ بورشرت با کانال تلگرامي «آخرين خبر» همراه شويد