شصت کتاب از نویسندگان زن که هر مردی باید بخواند

منبع
بروزرسانی
شصت کتاب از نویسندگان زن که هر مردی باید بخواند
ترجمان/ فهرست کتاب يکي از قديمي‌ترين و حيله‌گرانه‌ترين شکل‌هاي نقد ادبي است. اما شايد مشهورترين آن‌ها فهرست کتاب‌هاي ممنوعۀ‌۱ واتيکان باشد که قرن‌ها تقويت شده و آن‌قدر به حيات خود ادامه داده که جنس دوم۲ سيمون دوبوار و آخرين وسوسۀ‌ مسيح۳ نيکوس کازانتزاکيس را در خود بگنجاند. انگيزه‌اي که در پسِ نسخۀ مدرن، سکولار و ظاهراً ادب‌دوست فهرست کتاب است همچنان آرامش را بر هم مي‌زند: ظاهراً مي‌گويد آن را نخوانيد، اين را بخوانيد. همين سادگي جذبه‌اي مقاومت‌ناپذير دارد و شما به فراست نقادانه‌اي اعتماد مي‌کنيد که فرضاً در پس تهيۀ اين فهرست‌ها نهفته است. هرچند اغلب معلوم مي‌شود فراست يک خواننده همتاي تعصب کورکورانۀ ديگري است. قرن نوزدهم شاهد ظهور بازار انبوه کتاب بود که رشد بازارِ فهرست کتاب را ايجاب مي‌کرد و آن پديده طلايه‌دار رواج اين ژانر در قالب ديجيتال بود. در ميان اين وفور نعمت جديد، خوانندگان (و شايد، به‌طور خاص، خوانندگان خودآموز) ظاهراً براي انتخاب چيزي براي خواندن به راهنماييِ حرفه‌اي نياز داشتند. ازاين‌رو، نشرياتي چون صد کتاب برتر۴، که پال مال گازت۵ در ۱۸۸۶ منتشر کرد، طي چند هفته بيش از چهل هزار نسخه فروش داشتند؛ مري اليزابت بردون، در اين نشريه، جين آستن و جورج اليوت را در کنار يازده رمان‌نويس مرد (و بدون ذکر نام هيچ شاعر زن) پيشنهاد کرد و ويليام موريس فهرستي مستقل عرضه کرد که از کتاب مقدس و بئوولف تا راسکين و کارلايل را در بر مي‌گرفت (و نوشت: «نمي‌دانم چطور اين آثار را طبقه‌بندي کنم»). و متعاقب آن، صد اثر برتر از نظر کلمنت کِي. شورتر در بوکمن۶، در ۱۸۹۸، منتشر شد که با دن‌کيشوت۷ آغاز و با خبرهايي از هيچ‌کجا۸ اثر ويليام موريس که به‌تازگي درگذشته بود، تمام مي‌شد. ميان فهرست‌هاي گردآوري‌شده در قرن نوزدهم و فهرست‌هاي اوايل قرن بيست‌ويکم تفاوت‌هاي آشکاري ديده مي‌شود، اما حال و هواي کلي همان است که بود. افسوس، پيامي که از چنين فهرست‌هايي دريافت مي‌کنم نااميدکننده است: ظاهراً مي‌گويند کتاب‌هاي خوب بيشتر از آن چيزي هستند که هرگز فرصت (يا حتي تمايل) خواندن آن‌ها را پيدا کنيد. از فهرست‌هاي بردون‌ها و موريس‌هاي مدرن هم که بگذريد و به سراغ رأي مردمي برويد باز چيزي عوض نمي‌شود. مثلاً، در گودريدز فهرست «بهترين‌ها»يي است که «بهترين کتاب‌هاي قرن بيست‌ويک» نام دارد. آخرين باري که نگاهي به اين فهرست انداختم، ۷۳۰۳ کتاب را شامل مي‌شد. «کتاب‌هايي که هرکس بايد دست‌کم يک بار بخواند»، ۱۶۴۷۱ عنوان بودند که در صدر آن‌ها کشتن مرغ مقلد۹ و قدري رمان دربارۀ‌ شخصيت يک پسر جادوگر بود. افراد در اين فهرست آن‌قدر به کتاب مورمون۱۰ («مترجم»: جوزف اسميت، پسر) رأي داده بودند که در شمار صد کتاب برتر قرار گرفته بود. ازاين‌رو، شايد نگاه به فهرست‌هايي مناسبِ نيازهايم مفيدتر و انگيزاننده‌تر باشد. مثلاً فهرست بهترين رمان‌هاي جنايي انتشاريافته از سوي انجمن نويسندگان جنايي چطور است؟ در صدر اين فهرست دختر زمان۱۱، اثر ژوزفين تِي، نشسته است. يا فهرست صد کتاب قرن لوموند (که شايد کتاب پرطرفدارِ بچه‌هاي نيمه‌شب۱۲ را بي‌خيال شوم و عاشق ليدي چترلي۱۳ را حذف کنم تا جا براي اثري ديگر از دي ايچ لارنس باز شود)؟ فهرست مفيدي هم در مجلۀ اسکواير۱۴ است: «هشتاد کتاب برتر که هر مردي بايد بخواند». همان‌طور که ربکا سولنيت در پاييز گذشته در سايت ليت‌هاب۱۵ متوجه شد، اين فهرست براي او نبود. اين فهرست نظر به خوانندگان مرد (آقايان، همان مخاطبان مجلۀ مردانۀ اسکواير...) تهيه شده بود. سولنيت يادآور شد که، بر اين اساس، خوانندگان مرد نبايد فقط کتاب‌هاي «متفاوت» زنان را بخوانند، بلکه بايد تا حد زيادي خود را به خواندن کتاب‌هاي نويسندگان مرد محدود سازند. بنابراين فلنري اُکنر تنها استثنا در فهرستي است که (به شکل بي‌نام) بر مبناي اشتياق صرف مردانه گردآوري شده است. اين فهرست آثار بحث‌ناپذير کلاسيک داستايوفسکي و همينگوي را شامل مي‌شود (زنگ‌ها براي که به صدا درمي‌آيند۱۶ «درس مردانگي» است) اما همچنين افسانه‌هاي خزان۱۷ جيم هريسون را نيز در خود دارد، تنها به اين دليل که «هريسون بسيار مذکر و خام و سرسخت است». کسي مخالف هريسون نيست، اما اين روند خيلي زود ملال‌آور مي‌شود. آن‌طور که سولنيت مي‌نويسد: «کتاب‌هاي خوب و فوق‌العاده‌اي در فهرست اسکواير به چشم مي‌خورند، اما حتي موبي‌ديک۱۸، که عاشق آن هستم، براي من يادآور اين است که کتابي که زني در آن نيست اغلب اثري دربارۀ انسانيت فرض مي‌شود، اما کتابي که زنان را مرکز توجه قرار داده کتابي زنانه قلمداد مي‌شود». براي تعقيب گردآورندگان بي‌نام اين فهرست و برچسب زدن بر آن‌ها با عناوين صد پتيارۀ برتر انگيزۀ کافي داريم. اين امور بي‌ارزش بودند، اگر اين موارد صحت نداشتند: ۱. ظاهراً فهرست کتاب‌ها حتي بيشتر از قبل به‌شکلي شبه‌آموزشي با ما مانده‌اند؛ و ۲. ظاهراً اين فهرست خاص از نکته‌اي حياتي دربارۀ ادبيات تخيلي غافل شده: {اينکه اين ادبيات} به‌سادگي، راه‌هاي گوناگوني را نشان مي‌دهد که دغدغۀ اصلي در آن‌ها شما نيستيد. در واقع، ادبيات تخيلي ديگر شيوه‌هاي بودن و ديدن جهان را پيشنهاد مي‌دهد، حتي ديدن جهان مردان از دريچه‌اي متفاوت؛ (سرنخي که شايد به ذهن کسي برسد در واژۀ «تخيلي» است.) و، در نهايت اينکه، ۳. من تسليم مي‌شوم، اين چيزها به همان اندازه که يأس‌آورند مي‌توانند فريبنده باشند. بااين‌حال، همان‌طور که اخيراً تاريخ‌داني به نام لوسي ورسلي بيان کرد، اين نوع سوگيري سال به سال در جاي خود باقي است. اعلام سالانۀ کتاب‌هاي سال در رسانه‌ها گونۀ ديگري از اين فهرست است، البته از جنس فهرست‌هايي که مايل‌اند از نظرات نويسندگان حمايت کنند، تا مراجع ناشناخته و بااين‌حال، همان‌طور که ورسلي بيان مي‌کند، ممکن است چنين فهرست‌هايي نيز سوگيري خاص خود را داشته باشند. او نوشت: «هشت کتاب از نه کتاب تاريخ سال در تايمز امروز و همينطور ۱۹ کتاب از ۲۱ کتاب تلگراف امروز آثار مردان هستند» و ادامه داد: «من را که تحت تأثير قرار نداد.» يک هشتگ توييتر را دنبال کنيد، HistoryBooksbyWomen#، که در زمان نوشتن اين يادداشت ادامه دارد و مردان و زنان، در حجم وسيعي، درباره‌اش توييت کرده‌اند و کتاب‌هايي را در تمام زمينه‌ها پيشنهاد داده‌اند. شايد اين فهرست رو به تکامل در نهايت براي خوانندگان علاقه‌مند مفيدتر باشد تا توصيه‌هايي که الهام‌بخش شکل‌گيري آن بودند. (همچنين، به هشتگ readwomen# رجوع کنيد که از مدت‌ها پيش رواج داشته و مدام پيشنهادهاي جديد و جذابي براي خواندن ارائه مي‌کند.) در هماهنگي با حال و هواي «هم خدا را خواستن و هم خرما را» که بر اين دوران شکست از جنبش خروج بريتانيا از اتحاديۀ اروپا (برگزيت) حاکم است، فهرست خود را عرضه مي‌کنم. بله، فهرست تجويزي ديگري از عناوين، اين بار با اين هدف که فهرست مردانۀ سال گذشته تکميل شود (بنابراين فلنري اُکنر حذف مي‌شود)؛ اين مطلبِ وبلاگي، که سال گذشته با الهام از جايزۀ گلداسميت نوشته شد، نمونه‌اي با همين موضوع است. هدف آن است که گزيده‌اي (مديريت‌پذيرتر) از شصت کتاب، صرفاً داستاني، جديد و قديمي، بدون هيچ ترتيبي ارائه شود که تنها پيرو بازخواني‌ها، توصيه‌ها و سليقۀ کج خودم است. به نظرم در اينجا خودسري هوسبازانۀ محض جاي پيش‌بيني‌پذيري اغلب فهرست‌هايي از اين جنس را مي‌گيرد. حتي لحظه‌اي وانمود نمي‌کنم که اين فهرست جامع است و {قبول دارم} از برخي (البته نه تمام) ذخيره‌هاي بديهي در فهرستِ «بهترين‌ها»، مانند هارپر لي، چشم پوشيده‌ام و به قرن گذشته چسبيده‌ام؛ و برخي نويسندگان با آثاري در اينجا معرفي شده‌اند که بازخوان‌هاي تي.ال.اس آن‌ها را از گزيده‌هاي مشهورترشان جذاب‌تر دانسته‌اند. البته، برخي ازقلم‌افتادگي‌ها و غفلت‌هاي چشم‌گير صورت گرفته است (شخصيت‌هاي فوق‌العاده‌اي چون آيوي کامپتون برنت، آنتوني وايت و بسياري ديگر، يعني کساني که مي‌شود گفت مي‌توانستند به‌تنهايي فهرستي را تکميل کنند)، که تعدادشان به گمانم لابد چندين برابر کتاب‌هايي است که جايشان در اين فهرست خالي است. سوگيري اين فهرست به سمت غرب و گذشتۀ نزديک است. البته، حذف در اينجا نبايد به‌منزلۀ تبعيد آن آثار به نمايه‌ها تلقي شود، بلکه اين آثار همان نقاطي هستند که مي‌توان از آن‌ها آغاز کرد. نبايد همه را براي گذراندن دوره‌اي مشابه در مطالعه تحت فشار گذاشت. تنها شايد بتوان گفت اجازه دهيد اين فهرست کمک کند فهرست خودتان را بيابيد... . «شصت کتاب برتر نويسندگان زن که هر مردي بايد بخواند (اما همواره مي‌تواند به آن‌ها بي‌توجه باشد و به فيليپ راث بچسبد)» ۱) ريچل فرگوسن، چنگي در ميدان لوندز۱۹ -«اين‌طور ثبت شده که مادر وقتي فهميد دارد بچه‌دار مي‌شود به پدر گفت: «’آستن، ببين چه کار کردي!‘») ۲) پنلوپه مورتيمر، نهار شنبه با خانواده برونينگ۲۰- «اين داستان‌ها بسيار فراتر از خيال‌بافي‌هاي تحريک‌آميز هستند، بلکه استادانه روي زمان‌هاي عذاب در زندگي افراد حرفه‌اي تقريباً معمولي انگليسي تمرکز دارند. بسياري توصيف دلهره‌آور زوج‌هايي هستند که خشم دوسويۀ آن‌ها به نقطۀ شکست رسيده است» (درونت مي، تي.ال.اس، ۱۹۶۰) ۳) نيکولا بارکر، در حوالي۲۱ -«نيکولا بارکر تاکنون يکي از نامتعارف‌ترين جهان‌هاي داستاني انگليسي را خلق کرده: مردمي با وصله‌هاي ناجور و غيرعادي؛ دربرگيرندۀ مکان‌هاي دوست‌نداشتني چون لوتُن، اشفورد و جزيرۀ شپي؛ مملو از بقاياي فرهنگي مسيحيت؛ فرورفته در ميراثي ادبي که به سنت‌بيد آن راهب گران‌قدر بازمي‌گردد؛ و چرخان به دور محوري از شوخي بزن‌بزن» (روت اسکر، تي.ال.اس، ۲۰۱۴) ۴) اليزابت تيلر، پالاديان۲۲ -«کسندرا، که آن‌همه رمان خوانده بود، وقتي براي آخرين بار در اتاق‌خوابش ايستاده بود مي‌توانست مطمئن باشد که احساسات درستي را تجربه مي‌کند... . اتاق کاملاً تغيير کرده بود و عجيب اينکه بدون مبلمان کوچک‌تر به نظر مي‌آمد و بدون پرده، در مقابل نگاه‌هاي خيرۀ افراد بيرون در بالاي ترامواها، بي‌دفاع به نظر مي‌آمد.» ۵) جين رايس، سفر در تاريکي۲۳ -«در تمام طول اين داستان تأثربرانگيز، حس زيبايي دوشيزه رايس چراغي را روشن مي‌کند که جبران‌کنندۀ تيرگي و تأسف است» (لئونورا آيلس، تي.ال.اس، ۱۹۳۴) ۶) ارمگارد کيون، دختر ابريشم مصنوعي۲۴، ترجمۀ کيتي ون آنکوم -«چيزي شبيه مال‌فلاندرز۲۵ قرن بيست‌ويکم که طنز و انرژيِ نوشته باعث مي‌شود چنين مقايسه‌اي چندان بي‌معني نباشد... . اما نويسنده فلسفه‌اي بدان افزوده که فراتر از عقل دنياييِ بدگمان است» (الک رندل، تي.ال.اس، ۱۹۳۲) ۷) آگوتا کريستوف، دفترچه۲۶، ترجمۀ الن شريدان -«گلوي آن زن را با تيغ مي‌بريم، بعد مي‌رويم و از يک ماشين نظامي بنزين بيرون مي‌کشيم. بنزين را روي هر دو جسد و روي ديوارهاي خانه مي‌ريزيم؛ آتشش مي‌زنيم و به خانه مي‌رويم.» ۸) توو جنسون، کتاب تابستاني۲۷، ترجمۀ توماس تيل -«اين کتابي است که مردم مي‌گويند بچه‌ها نمي‌توانند آن را بفهمند و آن‌وقت ثابت مي‌شود که ما، بي‌رحمانه، تخيل کنشگر خوانندگان جوان خود را دست‌کم گرفته‌ايم» (فيليپيا پيرز، تي.ال.اس، ۱۹۷۵) ۹) مارگريت دوراس، دوئل‌باز۲۸، ترجمۀ باربارا برِي -«حذف يا تمام نگفتن ما را به فرياد و ناله وامي‌دارد، در عين آنکه، آن‌ها را از متن حذف مي‌کند» (جورج کريگ، تي.ال.اس، ۱۹۸۶) ۱۰) يوانده اوموتوسو، زن همسايه کناري۲۹ -«متحجراني تمام‌عيار مالک تاکستان کترجين بودند، تعداد محدود و معيني بطري شراب سفيد و گاهي شراب قرمز درست مي‌کردند که هورتنسيا هيچ‌يک را قابل خوردن نمي‌دانست. نه به‌خاطر طعمش... .» ۱۱) جني اردال، سايۀ آبي گمشده۳۰ -«آيا فلسفه افراد غمگين را جذب مي‌کند يا اينکه چيزي در طبيعتِ درگيريِ فلسفي است که به ناشادي مي‌انجامد؟» ۱۲) آنا کاوان، کميابي عشق۳۱ -«نوشته‌شده با شوري هراس‌انگيز... از يک‌سو خشونتي بي‌عقلانه است و از سويي زجري منفعلانه؛ يا اينکه جهان از ديد پارانوياي شکنجه‌گر اين‌گونه به نظر مي‌رسد؟» (جين ميلر، تي.ال.اس، ۱۹۷۱) ۱۳) ناتالي ساروت، افلاک‌نما۳۲، ترجمۀ ماريا جولس -«در کاخ‌هاي معصومشان که روي خطوط مستقيم و پاک ساخته شده‌اند، با پنجره‌هاي شيشه‌اي، نوري مانند نور روز، که جلويش گرفته شده و معلوم نيست از کجا مي‌تابد، روي سطح گستردۀ نرم مي‌پاشد. همه‌چيز آرام، ساکت، جدي و پاک است، و هيچ چيزِ ترديدانگيز، تقلبي، بي‌فايده يا تقليدي نيست که ديده را بيازارد... .» ۱۴) پنلوپه فيتزجرالد، گل آبي۳۳- «اين کتاب سخت‌گيرانه، بامزه، غمناک، هوشمندانه و بسيار گيراست. قصۀ تراژيک آن با نوعي خشکي گفته مي‌شود که درون‌مايه‌اي از طنز دارد، مثل اين مي‌ماند که جين آستن به‌جاي خانم گسکل دربارۀ خواهران برونته بنويسد» (گبريل آنان، تي.ال.اس، ۱۹۹۵) ۱۵) نلا لارسن، شن روان۳۴- يک نسل قبل از اينکه رلف اليسون مرد نامرئي۳۵ خود را ابداع کند ادبيات سياه‌پوستان امريکايي زني نامرئي خلق کرده بود، رمان‌نويسي در نهضت رنسانس هارلم که زندگي‌اش مثل داستان‌هايش به شکل آزارنده‌اي مبهم است... .» (ميشل اندرسون، تي.ال.اس، ۲۰۰۶) ۱۶) کلاريس ليسپکتور، شوق از نظر جي. ايچ.۳۶، ترجمۀ ايدرا نووِي -«فروپاشي قهرمان به طرز فوق‌العاده‌اي صورت مي‌گيرد: او زني را توصيف مي‌کند که پيش‌تر بوده اما ديگر نيست، زني که در قالب آنچه ديگران در او مي‌ديدند سامان يافته و در نقل‌قول از کلام ديگران جاودانه زندگي مي‌کند.» (لندگ وايت، تي.ال.اس، ۲۰۱۲) ۱۷) سيلويا تانسند وارنر، بيدهاي آبنباتي۳۷ -«نه‌تنها اولين رمان با موفقيتي چشمگير بلکه الگويي است براي روش مناسب وارد کردن شيطان در داستان مدرن.» (اورلو ويليامز، تي.ال.اس، ۱۹۲۶) ۱۸) نل زينک، نيکوتين۳۸ -«دختري سيزده‌ساله در چشم‌اندازي ايستاده که پر از زباله است و با ديدن يک خوک اهلي معمولي جيغ مي‌زند. افق شهر بندري کارتاگنا، در کلمبيا، در پس‌زمينه است و در پوششي از ابر پنهان شده که در اقيانوس آرام فرو مي‌رود.» ۱۹) لوري مور، پارس۳۹ -«شرافتي اخلاقي در تأکيد مور بر اين امر ديده مي‌شود که حتي کم‌سوترين زندگي‌ها ارزش دارند که استادانه مستند شوند؛ اينکه ملال‌آورترين دقايق قوي‌ترين توصيف را ايجاب مي‌کنند. درحالي‌که، مور دقيقاً چيزهايي را به ما مي‌گويد که نمي‌خواهيم بشنويم، با صدايي آن‌ها را به زبان مي‌آورد که نمي‌توانيم به آن گوش ندهيم.» (سم بايرز، تي.ال.اس، ۲۰۱۴) ۲۰) ايريس موردوک، زير توري۴۰ -«قريحه‌اي درخشان را به نمايش مي‌گذارد. کتاب به‌خودي‌خود يک دستاورد است و استعدادي که صرف خلق آن شده نويد اتفاقات بزرگي را مي‌دهد.» (ريچارد اولارد، تي.ال.اس، ۱۹۵۴) ۲۱) بريگيد بروفي، در حال گذر: رماني قهرماني‌چرخه‌اي۴۱ -« Ce qui m’étonnait c’était qu’it {آنچه مرا به شگفت مي‌آورد} اين بود که اول از همه فرانسوي من از هم پاشيده شد.» ۲۲) اورسولا لو گوئين، لاوينيا۴۲ -«لو گوئين تواضع خاص خود را دارد و مدعي نيست که جاي دستاورد ويرژيل را گرفته. رمان او سندي اثرگذار از گفت‌وگوهايي است که نويسندگان بزرگ، طي قرن‌ها، ادامه داده‌اند.» (دينا برچ، تي.ال.اس، ۲۰۰۹) ۲۳) يي‌يون لي، بي‌خانمان‌ها۴۳ -«يي‌يون لي قصۀ اعدام يک زن چيني مخالف در چينِ پس از مائو، در سال ۱۹۷۹، را بازگو مي‌کند. داستان در رودخانۀ مادي اتفاق مي‌افتد و، در قسمت‌هايي، هولناک، مختصر و، به‌شکل شگفتي، آرام نقل مي‌شود. يک‌بار که آن را بخوانيد فراموشش نمي‌کنيد.» (اي. اس. بيات، تي.ال.اس، ۲۰۰۹) ۲۴) سارا ماس، منطقۀ جزرومدّي۴۴ -«مردن بچه‌ها عادي است. به سوريه، فلسطين، اريتره و سومالي نگاهي بيندازيد. به خط جزرومد در سواحل ايتاليا و يونان نگاه کنيد. حالا که مشغول اين بحثيم، به بخش‌هاي خاصي از شيکاگو و لس‌آنجلس نگاه کنيد. دنياي پرستاران بچه و نسخۀ بيمارستانيِ وضعيتِ عادي واقعيت دارد و آنچه اغلب ما در اينجا و اکنونِ زندگي عادي مي‌دانيم دروغ است.» ۲۵) شرلي جکسون، تسخير خانۀ تپه‌اي۴۵ -«هيچ موجود زنده‌اي نمي‌تواند با سلامت عقل براي مدت زيادي در واقعيت محض به حيات خود ادامه دهد؛ برخي فکر مي‌کنند که حتي چکاوک‌ها و ملخ‌هاي شاخک‌دراز رؤيا مي‌بينند. خانۀ تپه‌اي، که عاقل نبود، به‌خودي‌خود در مقابل تپه‌ها ايستاده و تاريکي را درون خود نگه داشته بود؛ هشتاد سال همان‌طور ايستاده بود و احتمالاً هشتاد سال ديگر هم بماند. در درون، ديوارها همچنان ايستاده بودند، آجرها به‌خوبي کنار هم قرار گرفته بودند، کفي‌ها محکم بودند و درها به‌طور معقولي بسته بودند؛ سکوت بي‌وقفه بر چوب‌ها و سنگ‌هاي خانۀ تپه‌اي مي‌ريخت و هرچه آنجا راه مي‌رفت تنها راه مي‌رفت.»- بازخواني شرلي جکسون: يک زندگي کم‌وبيش تسخيرشده به ‌قلم روت فرانکلين که به‌زودي منتشر مي‌شود. ۲۶) وينيفرد هولتبي، سوارکاري به‌سوي جنوب۴۶ -«او، با تصويرِ دنيايي از تغيير و ترس و شور، پس‌زمينۀ چيزهايي زوال‌ناپذير را نشان داده که هيچ ضعف يا کوشش انساني نمي‌تواند آن‌ها را خراب کند.» (لئونارا آيلس، تي.ال.اس، ۱۹۳۶) ۲۷) اليزابت سنکسي هولدينگ، ديوار خالي۴۷ -«اگر کسي بخواهد تنها يکي از داستان‌هاي مجموعۀ واينمن را به‌عنوان شاهکاري فراموش‌شده انتخاب کند، اين داستان را برمي‌گزيند. داستان زني شاد، خانه‌دار و متأهل از طبقۀ متوسط امريکا که در آن، به‌اصطلاح، تارعنکبوت قتل و فريب گرفتار شده است. پيرنگ آن ساده است، ولي کتاب پيچيده است.» (يان سنسوم، تي.ال.اس، ۲۰۱۶) ۲۸) سيلوينا اوکمپو، چهره‌هايشان اين‌گونه بود۴۸، ترجمۀ دنيل بلدرستون -«خانه را گشته بودند و تنها تعداد زيادي گوشۀ پنهان در آن يافتند.» ۲۹) جين باولز، همه‌چيز خوب است۴۹ -با نگاهي پيروزمندانه اعلام کرد: «همه‌چيز خوب است». زن از داخل تشکشان گفت: «واقعيت همين است». «همه چيز خوب است». ظاهراً همه خوب بودند، اما زن کهن‌سال هنوز داشت اخم مي‌کرد.» ۳۰) آن کوئين، کوه يخ۵۰ - «يک رمان اول و برجسته... متأثر از برخي رمان‌نويسان فرانسوي، چون ناتالي ساروت، و از جريان مبهم نو در سينما. اما کوه يخ اثري موفق است، به اين معنا که براي اولين بار اين فنون براي توليد رماني به کار گرفته شده‌اند که هم کاملاً فضايي انگليسي دارد و هم کاملاً نامتظاهرانه است.» (مارتين سيمور- اسميت، تي.ال.اس، ۱۹۶۴) ۳۱) پاتريشيا هاي‌اسميت، غريبه‌هايي در يک قطار۵۱ -«قطار با ضرب‌آهنگي خشمگين و بي‌نظم به‌سرعت حرکت مي‌کرد. مجبور بود در ايستگاه‌هاي کوچک‌تر و به دفعات بيشتر بايستد، که در آنجا بي‌صبرانه يک دقيقه منتظر مي‌ماند، بعد دوباره به چمنزار حمله مي‌برد. اما پيشروي نامحسوس بود.» ۳۲) اِيلين چانگ، عشق در شهري سقوط‌کرده: و ديگر داستان‌ها۵۲، ترجمۀ کارن اس.کينگزبري با مشارکت نويسنده -«مي‌شود لطفاً بروي و يک آتشدان عود مسي بياوري، ميراثي آبا و اجدادي که حالا به طرز جذابي با سبز کپک‌زده‌اي پوشيده شده، بعد چند برش تند و تيز از گياه صبر زرد را در آن روشن کني. گوش بده تا قصه‌اي هنگ‌کنگي را برايت بگويم... .» ۳۳) کريستينا استد، روباه لتي: بخت او۵۳ -«کريستينا استد ستارۀ تاريکي در ميان رمان‌نويسان مدرن است... . سخت مي‌توان فهميد که چرا از درخشش زنگاري او غفلت شد. به‌خاطر مشغله‌هاي پس از جنگ بود؟ يا توجه افراطي به معبد خدايان مشهور؟ يا حتي شايد يک تباني مردانه براي بي‌توجهي به او؟» (آنه دوچنه، تي.ال.اس، ۱۹۷۸) ۳۴) آنجلا کارتر، ماشين‌هاي آرزوي اهريمني دکتر هافمن۵۴ -«سيد، سويفت، ژنت، برم استوکر، دفو، لوئيس کارول و بسياري ديگر شايد ردي از خود در ترکيب زبان‌شناختي اثر باقي گذاشته باشند، اما نتيجۀ نهايي از آنِ خودِ نويسنده است.» (بازخوان ناشناس، تي.ال.اس، ۱۹۷۲) ۳۵) ان پچت، مشترک‌المنافع۵۵ -«زماني‌که آلبرت کوئيزين با مشروب الکلي رسيد، حال‌وهواي مهماني مراسم تعميد عوض شد.» ۳۶) مي سينکلر، ماري اوليوير: شرح يک زندگي۵۶ -«اين رمان‌هاي فوق‌العاده [يعني ماري اوليوير۵۷ و زندگي و مرگ هريت فرين۵۸ به ‌قلم يک نويسنده] ترجمان اطلاعات رمان‌نويسي سنتي به روايت‌هاي دروني‌شدۀ مدرنيستي است، در رمان اول، با حداکثر گسترش موضوعي و، در دومي، با حداکثر صرفه‌جويي زباني. اين دو رمان تحليلي خصمانه و طعنه‌آميز (و در هريت فرين، همواره غمزده) از زندگي خانوادگي عصر ويکتوريايي ارائه مي‌دهند و آن‌ها را مي‌توان در کنار راهي که همه مي‌روند۵۹، پدر و پسر۶۰، به‌سوي فانوس دريايي۶۱ يا چشمه طغيان مي‌کند۶۲ قرار داد.» (هرميون لي، تي.ال.اس، ۲۰۰۰) ۳۷) نوويولت بولاوايو، نام‌هاي جديدي نياز داريم۶۳ -«رماني که به تجربۀ مهاجران و هويت درهم‌شکسته بپردازد، چيز جديدي نيست؛ تبحر نوويولت بولاوايو در خلق صداي گيراي دارلينگ است که قرار گرفتن نام‌هاي جديدي نياز داريم را در فهرست نهايي نامزدان جايزۀ من‌بوکر توجيه مي‌کند... نداي زندگي و خندۀ زني افسونگر که قوي‌تر از سختي‌هايي است که کودکي‌اش را تباه کرده.» (لوسي اسکولز، تي.ال.اس، ۲۰۱۳) ۳۸) اودورا ولتي، دختر آدم خوش‌بين۶۴ -«متأسفانه از نويسندگاني که مشهورند اما ميل به خودنمايي ندارند، غفلت مي‌شود. اگر آخرين رمان اودورا ولتي از اولين آثار نويسنده‌اي جديد بود، همچون يک شاهکار از آن ياد مي‌شد.» (رزمري دينگ، تي.ال.اس، ۱۹۷۳) ۳۹) هرتا مولر، روباه هميشه شکارچي بود۶۵، ترجمۀ فيليپ بيم -«دندان‌هايش مثل سنگ‌ريزه بودند، نيم‌دندان‌هاي سياه شده و دندان‌هاي سفيد صيقلي. چهره‌اش سني را نشان مي‌داد که به صداي کودکانه‌اش نمي‌آمد... .» ۴۰) کارسن مکالرز، ترانۀ کافۀ غمگين: داستان‌ها و رمان‌هاي کوتاه‌تر۶۶ -«خانم مکالرز در صف مقدم نويسندگان امريکايي جوان‌تر قرار دارد. موضوعِ وي او را با ويليام فاکنر و ديگر نويسندگان جنوبي‌ترين ايالت‌ها پيوند مي‌دهد، اما او خود را از بند ابهاماتِ سبکي که به‌نوعي بر اين مکتب اثرگذار است رهانيده و گرچه در اين سنت مي‌نويسد، خود نويسنده‌اي اصيل و مستقل است.» (آنتوني پاول، تي.ال.اس، ۱۹۵۲) ۴۱) کريستين بروک‌رُز، مجموعه آثار کريستين بروک‌رُز۶۷ -«رُز يک کريستين بروک‌رُز است که يک کريستين بروک‌رُز است... . يکي از معدود کساني که در کنار ناتالي ساروت و الين روب‌گريه، به‌عنوان رمان‌نويسي نو در الگوي اروپايي، دست به تجربه‌گري حقيقي در نوشتار فُرمي انگليسي زده است.» (علي اسميت، تي.ال.اس، ۲۰۰۶) ۴۲) مارگارت درَبل، سالِ گريک۶۸- «رماني سرشار از درون‌نگري، نه نوعي درون‌نگري بيمارگون، ترحم‌جويانه و بي‌سروته، بلکه تحليلي و به‌شکلي بي‌رحمانه دقيق... . [مارگارت دربل] از پيشگويي آيريس مرداک برخوردار اما از نمادباوري غليظ آن به دور است.» (سارا کورتيس، تي.ال.اس، ۱۹۶۴) ۴۳) ماري باتس، مسلح به ديوانگي۶۹ -«آن‌ها به اين خانه و جنگل و زمين و دريا تعلق داشتند؛ پولي در بساطشان نبود و مايل بودند مهمان‌نوازي کنند؛ همه‌چيز مي‌خواستند و هيچ‌چيز نمي‌خواستند و، در آن حال، لخت روي تخته‌سنگي دراز کشيده بودند که نقطۀ پايان زمينشان بود.» ۴۴) مارگريت يورسنار، خاطرات هادريان۷۰، ترجمۀ گريس فريک -«اين کتاب از برجسته‌ترين رمان‌هاي تاريخي است... که در اين سال‌ها منتشر شده... و ترکيبي کم‌ياب از فرهيختگي، بينش روان‌شناختي و سبک دارد که بقاي هميشگي آن را ممکن مي‌سازد.» (پيتر گرين، تي.ال.اس، ۱۹۵۵) ۴۵) باربارا پيم، زنان سرآمد۷۱ -«دوشيزه پيم همواره کارشناسي در تنهايي و کمدي عالي انگليسي بوده است.» (آنه دوچن، تي.ال.اس، ۱۹۷۷) ۴۶) ليديا ديويس، مجموعه داستان۷۲ -«انواع مختلفِ هوشياري در هنر ليديا ديويس به چشم مي‌خورد: هوشياري نسبت به پديد آوردن دقيق هر چيز تا سرحد تک‌تک کلمه‌ها يا بخش‌هايشان، اين هشياري در نشانه‌گذاري نيز به همين ميزان مطرح است (راز زمان‌سنجي کمدي است و تراژدي؛ و راز تراژدي نيز به‌همچنين)؛ هوشياري نسبت به انگيزه‌هاي ناپاک؛ هشياري نسبت به آزمون و خطاهاي شخصي خودش، مبادا زنداني روش‌هاي جديد خود در انجام امور شود؛ هوشياري نسبت به مواقعي که جايي براي تکرار آنچه واقعاً اهميت دارد نيست.» (کريستوفر ريکس، تي.ال.اس، ۲۰۱۳) ۴۷) موريل اسپارک، ياد مرگ۷۳ -«در بخش پزشکي ماود لانگ دوازده نفر ساکن بودند (افراد سالمند، مونث). مسئول بخش آن‌ها را دو جينِ نانوا۷۴ مي‌ناميد و نمي‌دانست که دو جين نانوا در واقع سيزده تاست، فقط اين عبارت به گوشش خورده بود؛ اين‌طور است که بسياري از گفته‌هاي خوب و قديمي معناي بياني خود را از دست مي‌دهند.» ۴۸) مادلين تيئن، نگو هيچ نداريم۷۵ -«پدرم، در يک سال، دو بار ما را ترک کرد: بار اول براي خاتمه دادن به ازدواجش و بار دوم وقتي خودکشي کرد.» ۴۹) گريس پلِي، تغييرات عظيم در دقيقۀ آخر۷۶ -«پلي که پس از جنگ، در دهۀ ۱۹۵۰، مي‌نوشت احساس کرد تنها داستان‌هايي گفته مي‌شوند که دربارۀ رنج‌هاي تاريخي عظيم و عموماً مردانه هستند... . پلي به افراد در حاشيه و محروم توجه دارد، کساني که صدايشان به جايي نمي‌رسد.» (براين چيت، تي.ال.اس، ۱۹۹۸) ۵۰) کاترين مانسفيلد، مهماني باغ: و داستان‌هاي ديگر۷۷ -«جذابيت اين کتاب، مانند اثر قبلي وي، در نهايت به‌خاطر روش نگاه و نگارش دوشيزه مانسفيلد است. اين داستان‌ها غالباً نگرشي در پسِ خود دارند و اين نگرش... توسط دوشيزه مانسفيلد در تصويري ثبت مي‌شود که آن را به‌شکل مطبوعي نو و عجيب مي‌سازد.» (آرتور مکدوال، تي.ال.اس، ۱۹۲۲) ۵۱) مويس گلنت، گزيده داستان‌ها۷۸ -«نوعي جوِّ ناراحتي، نه‌چندان ملموس اما احتمالاً مرتبط بر داستان‌هاي مويس گلنت حاکم است که وي به توالي و در تعدادي رشک‌برانگيز، از دهۀ ۱۹۵۰ تاکنون، به توليد آن‌ها پرداخته» (آنيتا بروکنر، تي.ال.اس، ۱۹۹۷) ۵۲) الينور کتون، تمرين۷۹ -«دستاورد حقيقي اين رمان خلق جهاني خودکفاست. احساس همدستي دلهره‌آور بين دختران جوان، بين عاشق‌ها و بازيگران شدت دارد. خواننده شاهد خطر، هيجان و سياليت است؛ هر چيز رونوشت چيز ديگري است، اما از هيچ‌چيز دو نسخه در کار نيست.» (ليديجا هاس، تي.ال.اس، ۲۰۰۹) ۵۳) هان کانگ، گياه‌خوار۸۰، ترجمۀ دبورا اسميت -«پيش از آنکه همسرم گياه‌خوار شود، هميشه او را از همه لحاظ کاملاً معمولي مي‌دانستم.» ۵۴) سي.اي. مورگان، تفريح پادشاهان۸۱ -«در اين قرن... بهترين رمان‌هاي «برجسته» را معمولاً زنان نوشته‌اند. زادي اسميت، دونا تارت، الينور کتون، مگ وليتزر و النا فرانتي از جمله کساني هستند که دستاوردهاي بزرگي در داستان‌نويسي معاصر داشته‌اند و سي. اي. مورگان با دومين اثر عظيم و جهان‌شمول خود، تفريح پادشاهان، به اين جمع پيوسته است. (همۀ زنده‌ها۸۲ در ۲۰۰۹ منتشر شد)» (ميشل لپوينت، تي.ال.اس، ۲۰۱۶) ۵۵) چينلو اوکپرانتا، شادي۸۳، مثل آب۸۴ -«در خواب، تمام اين روند را نگاه کرد، انگار که داشت آن را در صفحۀ تلويزيون مي‌ديد. اما روي صفحۀ تلويزيون نبود که آن را نگاه کرد، بلکه در يک قالب صابون ظريف و قديميِ آيوري بود... .» ۵۶) جني ارپنبک، ديدار۸۵، ترجمۀ سوزان برنوفسکي -«چه تلخ است که بايد همه‌چيز را دفن کند، ظروف چيني مِيسن، پارچ‌هاي پيوتر و ظرف‌هاي نقره را. انگار زمان جنگ است.» ۵۷) ليلي کينگ، سرخوشي۸۶ -«من با دانش بزرگ شده‌ام همان‌طور که بقيۀ مردم با خدا، خدايان يا کروکديل بزرگ شده‌اند... .» ۵۸) هيلاري منتل، تجربه‌اي در عشق۸۷ -«هيلاري منتل داستان‌نويسي نوآور و سياه‌نماست که، در گذشته، بي‌رحمانه به موضوعات مختلف از جمله خانواده‌هاي ناشاد، خدمات اجتماعي، کليساي کاتوليک روم و انقلاب فرانسه پرداخته است. داستان‌هاي او بينشي هجوگرانه را مي‌پراکنند. معمولاً لحني خون‌سرد و موضعي غيردرگير دارد. اما، رمان جديدش به روايت اول‌شخص از زبان قهرمان داستان، کارمل، است که چون دارد داستان خود را مي‌گويد، در واقع خطر زياده‌روي در طنزي تند و عواقب آن را به جان خريده: شايد حس همدردي {خواننده} را از دست بدهد. اين‌گونه نيست که همۀ راويان اول‌شخص دوست‌داشتني باشند، مثلاً هامبرت هامبرت.» (جوليا اوفولين، تي.ال.اس، ۱۹۹۵) ۵۹. اوي وايلد، پس از آتش۸۸، صدايي هنوز کوچک۸۹ -«اولين رمان اوي وايلد مطالعه‌اي انتقادآميز از روند انتقال آسيب‌هاي حاصل از جنگ از پدران به پسران است. وي همچنين خشونت هرروزي عليه زنان و کودکان، تنش‌هاي ميان سفيدپوستان و بوميان استراليا، و تباين ميان زندگي شهري و روستايي را تصوير مي‌کند. يکي کردن روايت‌هاي پراکنده سبک فرح‌بخش و رويايي وايلد است و همچنين دل‌بستگي او به مرداني که کارهاي وحشتناکي انجام مي‌دهند، اما آدم‌هاي وحشتناکي نيستند.» (آندريا واکر، تي.ال.اس، ۲۰۰۹) ۶۰) ويرجينيا وولف. قبول. اين بوق شيپوري هيجان‌انگيز ديگر کارآيي ندارد. نيازي نيست کسي شما را ترغيب کند که ويرجينيا وولف بخوانيد، مگر نه؟ دريغا زمان! دريغا سنت!