1. جذاب ترین ها
  2. برگزیده
کتاب

قصه ایرانی/ افسون سبز- قسمت سیزدهم

منبع
آخرين خبر
بروزرسانی
قصه ایرانی/ افسون سبز- قسمت سیزدهم
آخرين خبر/ شب هاي تابستان است و هيچ چيز بيش از يک داستان خوب نمي چسبد خصوصا وقتي پاي تجربه اي عجيب در ميان باشد که حتما براي خيلي از ما پيش آمده، مثل لحظاتي که مي خواهيم حرفي بزنيم اما نمي توانيم، مي خواهيم طور ديگري رفتار کنيم اما انگار هيچ اختياري از خود نداريم. اين وقت ها آدم بي دفاع است و انگار افسون چيزي يا کسي شده است؛ انگار خودت از خودت ربوده شدي. قصه افسون سبز هم از همان ماجراهاست، پس با همراه شويد به اميد اين که از داستان لذت ببريد. فصل دوازدهم عروسي الهام و رضا نصف شکوه و جلال، عروسي ما را نداشت اما يک دنيا صفا و صميميت داشت. عروسي را در خانه عمه الهام گرفته بودند ساختمان قديمي و دو طبقه بود که آدم فکر مي کرد هر لحظه ممکن است خراب شود. طبقه بالا مجلس زنانه و پايين مردانه بود. فريد با کلي غرغر و اهن و تلپ حاضر شده بود بيايد. نسيم هم همراهمان آمده بود البته الهام، مادر و پدرم را هم دعوت کرده بود ولي آنها عذر خواهي کرده بودند و نيامدند. وقتي شام را خورديم، يکي از خانمهايي که در بين طبقات در رفت و آمد بود، با صداي بلند گفت: خانم دکتر افتخار؟ از جا پريدم و گفتم: - بله؟ - شوهرتان فرمودند، دم در منتظر هستند. نسيم با تعجب نگاهم کرد و گفت: يعني چي؟ اين مرد شش ماهه است؟ بعد هم با پررويي به آن خانم گفت: به آقاي دکتر بفرمائيد، خواهر زنشان گفتند تشريف داشته باشيد يکي، دوساعتي بعد با هم مي رويم. با ترس به نسيم گفتم: نسيم حوصله داري، الان جنجال به پا ميشه. نسيم زمزمه کرد: نترس، بدبخت! هيچ طوري نمي شه. يعني چي فريد هر وقت مي ره جايي تا شام از گلوش پايين مي ره، بلند مي شه بره؟ اين شوهرت آداب معاشرت بلد نيست؟ بعد هم گرم صحبت با سودابه يکي از بچه هايي که هر دو مي شناختيم، شد. فرشته هم کنار من نشسته بود، براي اين که حرفي زده باشم پرسيدم: - خوب فرشته جون، چطوري با بچه داري؟ با خنده سري تکان داد و گفت: اي، بدک نيست. البته سخت است چون دوقلو هستند همه کارشان با هم است. با جاي دوتا دست، چهار تا احتياج است. پرسيدم: - الان کجا هستند؟ - پيش مادرم. البته مادرانمان، يکي پيش مادرم يکي پيش مادر شوهرم. تو چرا کوچولو نمي آري؟ الان ديگه وقتشه ها! - آره، تو فکرش هستم. اما فريد خيلي دوست نداره. - اينها همه حرف است. يکي که بياري عاشقش مي شه. يکي از خانمها فرشته را صدا زد و رشته صحبتمان قطع شد.نزديک سه سال بود که ازدواج کرده بودم. اما از همان روزهاي اول فريد بهم گفته بود که فعلا بچه دار نشويم تا کمي با هم بگرديمو دستمان باز باشد. البته خودم هم با رفتي سر کار فعلا وقت را نداشتم اما هميشه ته دلم بچه ها را دوست داشتم و آرزويم اين بود که سکوت خانه بزرگمان را يک کوچولوي نازنازي بشکند. تو فکر بودم که نسيم با آرنج زد تو پهلوم: باباجون پاشو، شوهرت الان مجلس رو بهم مي ريزه دوباره صدامون کرده... مانتو و روسري پوشيدم و با مهمانان خداحافظي کردم. دم در حياط فريد عصباني داشت رژه مي رفت. کت و شلوار شيک نوک مدادي اش را خودم به عنوان هديه تولد برايش خريده بودم. از دور به او خيره شدم واقعا مرد جذاب و زيبايي بود. دسته اي از موهاي خرمايي اش در صورتش ريخته بود. چشمان سبزش مثل تيله مي درخشيد. چانه مربعش نشان از سرسختي اش بود. قد بلند و هيکل پرش نظر هر بيننده اي را جلب مي کرد. فقط واي از درونش. وقتي رسيديم دم در، رضا براي خداحافظي دم در آمد. دکتر حسيني هم کنارش بود. آرش تا مرا ديد سرش را پايين انداخت و سرخ شد. قيافه اش اصلا تغييري نکرده بود. زير لب سلامي کرد و کمي عقب تر ايستاد. نسيم اما با جسارت سلام و تعارف گرمي با آرش کرد و شروع به احوالپرسي کرد. از ترسم فورا رفتم کنار فريد ايستادم تا بداند که من داخل صحبت آنها نيستم. از رضا به خاطر جشن گرمشان تشکر کرديم و بيرون آمديم. وقتي نسيم سوار ماشين شد با سردي گفت: - فريد آقا ما سه نفر هستيم، بد نبود اگر نظر ما را هم مي خواستيد. فريد با عصبانيت پرسيد: نظر شما؟ - بله، نظر! مي دانيد که منظورم چيست؟ همان که آدم هاي ديگر هم ممکن است داشته باشند. بعد رويش را برگرداند به سمت پنجره و ساکت شد. فريد از توي آينه گردن کشيد و گفت: بله، مي دانم نظر چيست، همان که به آن خانم داديد تا به بنده ارسال کند نه؟ قلبم مثل گنجشک مي زد. خدايا کاري کن دعوايشان نشود. از همان روز اول زياد فريد را تحويل نمي گرفت، فريد هم دل خوشي از او نداشت. براي اينکه بحث ادامه پيدا نکند، گفتم: چقدر عروسي گرمي بود. الهام چقدر خوشگل شده بود... اما نه نسيم و نه فريد جوابم را ندادند. در سکوت، نسيم را به خانه رسانديم و خودمان به طرف منزلمان حرکت کرديم، کمي که دور شديم، فريد گفت: - صبا اين خواهرت مي خواهد لج مرا در آورد؟ - نه بابا هنوز شامش تمام نشده بود... - من شام را نمي گويم. اون مرتيکه را مي گويم. نسيم مي دونه که من از اين مرتيکه بيزارم، مي ره باهاش چاق سلامتي مي کنه. در دل خدا ر ا شکر کردم که تقصيري را به گردن من نيانداخته است. گفتم: - ببين فريد تو عقايدت را فقط به من مي توني تحميل کني، نه خواهرم. نسيم يک دختر بزرگ است، نزديک بيست و پنج سالش است، اگر دلش بخواهد مي تواند با هر کسي سلام و تعارف بکند و به ما مربوط نيست.در کمال تعجب فريد ديگر بحث را ادامه نداد و به خير گذشت. چند روز بعد، ظهر که از سر کار برگشته بودم و در آشپز خانه مشغول بودم. زنگ در به صدا در آمد. لحظه اي فکر کردم شايد فريد است و بعد از اين فکر ترسيدم. منکه کاري نکرده بودم. از عروسي الهام به بعد هم ما جايي نرفته بوديم، تو اين فکر ها بودم که صداي مادر فريد به گوشم رسيد: صبا جان، در را باز کن. در آپارتمان را باز کردم. احتمالا سرايدار در را برايش باز کرده بود. - سلام مادر جون خوش آمديد. مادر فريد، بر خلاف هميشه که مرتب و آراسته بود و توالت ملايمي مي کرد، آن لحظه آشفته بود و لباسش چروک خورده بود. در چشمانش غم زيادي به چشم مي خورد. تا وارد خانه شد، روي اولين مبل، ولو شد. همانطور که به طرف آشپز خانه مي رفتم پرسيدم: - مادر جون چاي ميل داريد؟ با لحني غمگين و عصبي گفت: نه مادر بيا بشين زياد مزاحمت نمي شم. مطيعانه نشستم، پرسيدم: اتفاقي افتاده؟ انگار ناراحت هستيد. سري تکان داد و آهي کشيد. - نه مادر جون، اتفاقي نيافتاده، تو زندگي امثال من هيچوقت اتفاقي نمي افته. مثل هميشه سخت مي گذره. پرسيدم: - چي شده مادر جون؟ پدر جون خداي نکرده مريض هستند؟ چيزي شده؟ ناراحت گفت: - نه صبا جون، احمد تا منو کفن نکنه، مريض نمي شه. آنقدر دلم گرفته بود که مجبور شدم بيام اينجا، تورو به خدا منو ببخش، مزاحمت شدم. فوري گفتم: - اين چه حرفيه مادر جون، شما صاحبخانه هستيد. چرا دلتان گرفته؟ از فرناز و فرزانه خانم چه خبر؟ صورتش در هم رفت. صبا جان از تو چه پنهان، سر همين با احمد حرفم شد. دلم داره پر مي کشه براي نازگل، نوه ام را تاحالا نديده ام، حالا دختره برام دعوت نامه فرستاده، خودش و شوهرش يک روز در ميان زنگ مي زنند دعوتم مي کنند، هم مرا هم احمد را، آقا که هيچوقت جايي نمي ره، مرا هم نمي گذا جنب بخورم. يک دستمال از روي ميز برداشت و اشک هايش را پاک کرد. پرسيدم: - آخه چرا؟ت... از نظر مالي که... - دست به دلم نگذار که خونه. کاش از نظر مالي بود. حساب آقا سرريز شده از بس که اسکناس توش چپانده... نه بابا دلت خوش است، مي گه دوست ندارم بري خونه داماد بموني. ميگه از محمد خوشش نمي آيد هيز است!!!!! دود از کله ام بلند شد. چطور پدر فريد همچين حرفي زده بود؟. مادر فريد تقريبا شصت سالش بود... واي خداي من، پس با بالا رفتن سن هم دردشان دوا نمي شد. مادر فريد داشت مي گفت: - مردک ديوانه شده آخر عمري، مرا هم ديوانه کرده، يک عمر عذاب و شکنجه ام داد، آنقدر غريب بودم، آنقدر تو سري خور بودم جيک نزدم... حالا هم که موهام سفيد شده و نوه و عروس و داماد دارم باز هم دست از سرم بر نمي دارد.همينطور مي گفت و اشک مي ريخت در دلم به تمام مردان بددل و شکاک لعنت فرستادم. واقعا نمي فهميدند با اين بددلي هايشان با روح و جسم زنشان چه مي کنند؟ گناه زن بيچاره که در عين پاکي و خوبي در کنارشان زجر مي کشيد، چه بود؟ آيا درک نمي کردند که زنها هم دل دارند، روح دارند، شعور دارند؟ نمي دانم شايد نمي فهميدند چه مي کنند، اما حالا که خودم زن يکي از اين مرد ها شده بودم، مي فهميدم که اين زنان چه مي کشند، بار گناهي نکرده را بر دوش داشتند، شانه هاي ظريفشان در هم مي شکست. خود من هميشه در ترس و اضطراب بودم. خصوصا توي جمع، مدام مراقب بودم که چه مي گويم و کجا مي نشينم. مي ترسيدم کسي با من حرف بزند و احوال پرسي کند. هراس داشتم که چشماني به صورتم بيفتد. نگران بودم مبادا کسي مقابلم بنشيند و با من حرف بزند. فريد اعتقاد داشت نصف گناه هيزي مردان، به گردن زنان است. معتقد بود اگر کسي مرا نگاه کند کرم از خود درخت است. و من رفتاري کردم که نگاه ناپاک را به خودم جلب کنم. درک نمي کرد که اولا شايد نگاهي از روي ديدن باشد نه ديد زدن ثانيا اگر نگاه ناپاکي است گناه از ناپاکي دل بيننده است و نه رفتار زن، توي اين افکار غوطه ور بودم که صداي مادر فريد، مرا به خود آورد: صبا جان، ببخيشد تو را هم ناراحت کردم. مادر جون تو که از فريد راضي هستي نه؟ تکين حمزه لو