آوانگارد/ «داستانک» يا «داستان کوتاه کوتاه» براي آنها که با ادبيات فارسي مانوسند چيز تازهاي نيست. در تاريخ ادبيات کلاسيک ما بودهاند شاعراني که متون نظم يا نثرشان شامل حکايات و روايات کوتاه و پندآموز است. اما در عصر امروز دست به دامن داستانک و پيامک شدن تنها يک علت دارد: زمان! ما دائم در حال تعجيل هستيم و آنقدر خودمان را محق نميدانيم که در ميانهي فراز و نشيبهاي زندگي و تلاش براي تامين نيازهاي معيشتي بنشينيم و داستان کوتاه و يا رمان بخوانيم. بماند که خيليهامان علاقهداريم. يا حداقل تظاهر به علاقه داشتن ميکنيم اما در عمل حوصله اينکار را نداريم. از زماني که فيسبوک و رسانههاي مجازي هم به ايران باز شده، اين کوتاه نويسي چه در شعر و چه در داستان مشتريان بيشتري پيدا کرده. منظور از کوتاه نويسي در شعر احتمالاً همانچيزيست که برخي هايکو ميخوانند. اما منظور از کوتاه نويسي در داستان نگارش داستان کوتاه نيست! بلکه چيزي بايد باشد کوتاهتر از داستان کوتاه! احتمالا «داستانک» نام برازندهايست! داستاني که بتوان آن را در قالب يک خط و يا يک اساماس نوشت. و در کسري از دقيقه تماش را خواند! در ظاهر، امر غير ممکنيست. اما در عمل خيليها نشان دادند که ميتوان اينکار را انجام داد. آنها که قديميتر باشند (حدود ۱۰ سال قبل بهخاطر دارند) وبلاگ رضا ناظم را با عنوان «مينيمالها و طرحهاي رضا ناظم» روايتهاي کوتاهي براين نمط منتشر ميکرد. حال شما ميتوانيد از چندوچون نگارش اين قبيل داستانهاي کوتاه ِ کوتاه توسط يکي از داستانک نويسان موفق اروپايي آشنا شويد.آقاي ديويد گافني نيز يکي از کسانيست که اين کار را بخوبي انجام دادهاست. وي در اين مطلب تجربه خود از انجام اين کار و شيوه نوشتن داستانک را با ما درميان ميگذارد. مطلب زير دومين مطلب از سري مطالب دهفرمان روزنامه گاردين است. که البته آقاي گافني گفتهاند کارشان شش مرحله بيشتر ندارد! اين مطلب براي اولينبار در نيمه ماه مي (روزجهاني داستانک) منتشر شده بود. در شماره قبل ترجمه اين سري مطالب را با انتشار ده فرمان خانم هيلاري منتل شروع کرديم و اينک شما را دعوت ميکنيم به خواندن دومين مطلب از اين سري مطالب آموزشي ِ گاردين.
چگونه داستانک بنويسيم؟
مدت زيادي از انتشار کتاب من نميگذرد. اما من تا مدت کوتاهي قبل از آن اصطلاحاتي نظير flash fiction يا micro-fiction يا sudden fiction و نيز short-short storie به گوشم نخورده بود و نميدانستم اينها چيستند.
اما در شعري از مک ميلان يک توصيه را خواندم. و طبق آن پيشنهاد نوشتهام را تکهتکه کردم و به انتشاراتي سالت فرستادم.به خبالم شاعري متفاوت شدم! [کار من متشکل از] پنجاه و هشت داستان بود که طول هرکدامشان حداکثر ۱۵۰ کلمه بيشتر نبود و احتمالا تمامشان هم برعليه من بود! اما هيچ ناشري حاضر به نبود کتاب مرا چاپ کند. دسته کم بخاطر اين که من آدم ناشناختهاي بودم و شهرت نداشتم. داستانهايي که زمان خواندن آنها از يک «عطسه کردن» هم کوتاهتر بود. من اين را مي دانستم اما ميخواستم شانسم را امتحان کنم.
اما به هرحال من ساختن و نوشتن داستانهاي بسيار کوتاه را شروع کردم – چيزي خودم آنها را داستانهاي بريده بريده – ميخواندم. اما بجاي سياه کردن کاغذ لپتابم را روشن کردم. زماني که من در حال رفتن به يک مسافرت از منچستر به ليورپول بودم – سفري که ۵۰ دقيقه طول ميکشيد.- . دستگيره شيشه پنجره خراب بود و باز نميشد. من احساس ميکردم توي يک بطري که دهانهي آن را با چوب پنبه بستهاند گير کردم. يک روز وقتي درحال انجام اين سفر بودم شروع به خواندن يک داستان کوتاه کردم.
براي من اما؛ اينکه نوشتن اين داستان چهمقدار زمان برده محل سوال بود. من پيش خودم فکر کردم در هر بار مسافرت با قطار اگر ۵۰۰ کلمه بنويسم. که با احتساب رفت و برگشت ميشود روزي ۱۰۰۰ کلمه. آنوقت چهارماه زمان ميبرد که من يک رمان ۸۰ هزار کلمهاي را بنويسم.
بنابراين روز بعد من ساعت ۸ و ۱۲ دقيقه صبح براي گرفتن يک کرسي سوار ترن و عازم محل قرارم شدم. اما بجاي کاغذ سياه کردن، لپتاپم را روشن کردم.و شروع کردم به تايپ. البته بعد از چند هفته کارکردن به اين شکل مسلما خروجي کار من يک رمان نبود. چيزي که من توليد کرده بودم چندين داستان جداگانه بود که طول هرکدامشان دور و بر ۱۰۰ کلمه ميشد.
من دنبال ايدهاي براي نوشتن بودم که متوجه شدم يک وب سايت براي کاربرانش نياز به داستانکهاي ۱۵۰ کلمهاي دارد تا آنها را براي کاربران گوشيهاي آيفون در قالب چندين پيام کوتاه ارسال کند. همه چيزي که من نياز داشتم کمي ويرايش کردن داستانهايم بود. به اضافه حذف بندها و قسمتهاي بيهوده و اضافي. اما من نگران بودم. ميترسيدم گند بزنم به داستانهايم. مثل اين بود که باتبر به جان يک درخت بيفتم و يا ساختماني در درون خودم را تخريب کنم. […] اما نتيجه اين کار مرا شگفتزده کرد.
داستانها ميتوانند واقعي تر از زندگي مسخره ما باشند. چه زندگي ما کمي وخيمتر است!
مطمئناً خروجي کار من شديداَ کوتاه بود. اما در عوض اين کارم را بهتر ميکرد. چرا که عرصههاي بيشتري براي فکر کردن مييافتم. همينطور فرصتهاي بيشتري براي خلق ايدههاي ناب. آنهم بواسطهي کمي آب رفتن داستانهايم از طريق حذف کلمات غير ضروري!
داستانهاي باهوشي از آب درآمدند. آنهم براي خواندن روي تلفنهاي موبايل که بسيار جذاب بود. براي اينکار تنها آنها را بازنويسي کردم. تا هسته درخشان آن [داستان براي مخاطب] به فوريت مشخص شود.
سيستمي که من ساخته بودم بدرستي کار ميکرد. در سفر به بيرچ وود ۵۰۰ کلمه و در سفر به ليوپول ۱۵۰ کلمه داستان مينوشتم. تنها يک نيمصفحه. که ازوسط و پايان داستانها کارم را شروع ميکردم و بعد با رشد شخصت و پردازش سريع و صريح آنها و نوشتن توصيفات درست همه چيز را در يک بسته کوچک از کلمات جاي ميدادم.
داستانهاي کوتاه من دقيقا به مانند غذايي مناسب بود براي افرادي که چربي خونشان بالاست اما اشتهاي زيادي به خوردن غذاهاي چرب و چيلي دارند. به جاي يک بره کباب شده، به آنها به شيوهاي خلاقانه ناگت مرغ ميدادم. [البته] عادت به کاهش طول متن و خلاصه کردن داستان ممکن است گاهي از دستتان در برود. من يک بار قبلا به اين درد مبتلا شدم و دوتا از جملات کليدي پايان داستان را حذف کرده بودم!
خوشبختانه آن شرکت خدماتي موبايل از داستانهاي من خوشش آمد و آن کارها منتشر شد. و من هم برهمان منوال سابق کارم را ادامه ميدادم و هربار که سوار قطار ميشدم يک داستانک مينوشتم. و ميديدم که در زماني که نگهبان متصدي مترو اعلام ميکرد که حرکت قطار با تاخير صورت ميگيرد، مسافران بجاي خوردن چاي از قوري برقي داستانهاي مرا ميخواندند!
يک هفته بعد از تماس با انتشارات سالت (که کارم را ردکردند) انتشارات جين با من تماس گرفت و به من گفت اگر مايل به نشر کتابم هستم ميتوانم يک نقل قول براي گذاشتن روي جلد کتاب و پيشنهاد يک تصوير مناسب را به آنها بدهم. و من از خوشحالي مانده بودم چه بگويم؟
البته من ديگر با قطار رفت و آمد نميکنم. شرايط کاري من تغيير کرده و من بخاطر ثابت بودن و نامحدود بودن زمان نوشتن، نگارش داستانهايم کمي طولاني تر شده. اما يکبار که سوار قطار شده بودم نگهبان متصدي قطار از من کارت شناسايي خواست چون فکر ميکرد من خودم را بجاي نويسنده کتاب داستانهاي بريد بريده جا زدم!
اما برخلاف درخواست ويراستار گاردين براي نگارش ده فرمان داستان نويسي بايد بگويم که کار من ۶ مرحله بيشتر ندارد که آنها را برايتان ميگويم:
۱- از وسط شروع کنيد:
شما زمان زيادي نداريد. بنابراين بدون حشو و زوايد يکراست برويد سر اصل مطلب!
۲- از شخصيتهاي متعدد استفاده نکنيد!
چون شما زمان کافي براي پرداختن و توصيف اين شخصيتها در داستانکهايتان را نداريد. حتي گفتن اسم يک کارکتر هم ممکن است لازم نباشد. مگر در جايي که طول کار را خلاصه ميکند و باعث صرفه جويي در استفاده شما از کلمات اضافي و اطلاعات بهدرد نخور ميشود
۳- مطمئن شويد که پايان ِ داستانکتان، پايان ِ آن نيست!
يک خطر فراگير در نگارش و خوانش داستانک وجود دارد که ممکن است يقهي نويسنده و يا خواننده را بگيرد و باعث توقف کار بشود. به هيچعنوان در اواسط داستان نتيجه کار را مشخص نکنيد. اينکار باعث ميشود مخاطب ازهمانجا به بعد ديگر ادامه کارشما را نخواند.براي اجتناب از اين مسئله به عيچعنوان درميانه داستان،
زمان کافي براي چرخش متن به بيرون به منظور تغيير وضعيت يا جايگاه راوي و [بيان] انديشههاي نهفته در پس تصميماتي که کارکترهايتان گرفتهاند. نداريد
اگر شما دقيق نباشيد. داستان ها ميتوانند. بواسطه ضعف روايي و يا آشکار سازي بيموقع پايان ماجرا از اصل غافلگيري بيبهره بمانند.براي جلوي گيري از اين کار تقريبا تمام اطلاعات مورد نيازتان را در همان خط اول به هرقيمتي که هست ارائه دهيد. بقيه پاراگراف را در طول سفر (با قطار) به جلا دادن روايت اختصاص دهيد.
۴- براي انتخاب عنوان داستان عرق بريزيد!
۵- خط آخر داستانتان را تبديل به زنگ اِخبار کنيد!
بيادبياوريد، که چيزي که ما گفتيم اين بود: خط آخر داستان پايان آن نيست. اما روند انتهاي داستان بايد به نحوي باشد که با اتمام آن روي داستان ادامهي روايت در ذهن مخاطب صورت بپذيريد. براي اينکار ما نبايد داستان را کامل بگوييم بلکه بايد آن را در فضايي جديد پيبگيريم. فضايي که ميتواند تداوم بخش ايدهايي باشد که ما در کل روايت آن را در نظر داشتيم. يک داستان که خودش را تا انتها ادامه ميدهد هميشه خوب خوب نيست. اما بعد از خواندن يک قطعه از داستانک خوب ما بايد در ستيز براي فهم و درک درست آن باشيم. و در اين راه علاقه خود را به خلق معما پرورش بدهيم. و اين فرم ديگر از چالشيست که داستانکها ميسازند. داستانک خوب ميتواند سرشار از احساس و القائات عاطفي در ذهن اکثريت مخاطبان باشد. اما داستانکهاي کميوجود دارند که ما پس از خواندشان احساس تحيّر و غافلگيري داشته باشيم.
۶- طولاني بنويسيد بعد کوتاهش کنيد.
يک توده سنگي بلند براي خودتان بسازيد تا از بلنداي آن به بيکرهي داستانتان نظاره کنيد. سفر به بيرون از محيط داستان به شما اين فرصت را ميدهد تا از بيرون به آن نگاه کنيد.داستانها ميتوانند از زندگي شما مزخرفتر باشند. اما شما بايد مراقب باشيد. چون معمولا در سفر آنرا ميفهميد. البته براي برخيها.نوشتن داستانک براي برخيها مثل رفتن به سفر با يک کاروان است. در مدت کوتاه سفر ميتوان خود را روي تخت ماشين کاروان جا کرد اما شما نميتوانيد بقيه عمرتان را روي يک تختخواب تاشوي کوچک و بيرون بر بخوابيد./
بازار