1. جذاب ترین ها
  2. برگزیده
کتاب

قصه ایرانی/ «جزیره سرگردانی»؛ قسمت سوم

منبع
آخرين خبر
بروزرسانی
قصه ایرانی/ «جزیره سرگردانی»؛ قسمت سوم
آخرين خبر/ «جزيره سرگرداني » روايت دخترکيست که گم شده است ، گيج شده است... و در ميان همه اين سرگشتگي ها به دنبال ماوايي براي آرامش مي گردد و آيا خواهد يافت؟... قسمت قبل توران خانم از جا در رفت: ــ ٔ همه اين حرفهاي پرت را اين زنکه تو کله تو فرو کرده از اين زنکه بيزارم. هستي با دو مشت روي دسته هاي مبل کوبيد و گفت:به سيمين نگويد زنکه. سليم با خونسردي پرتقال مي خورد،حتي سر بلند نکرد.مخالفت خواني هاي هستي،شک هايش،و حتي خشمش هيچ کدام هنوز او را از ميدان به در نکرده بود.دفترچه اش را از روي دسته مبل بر داشت آن را گشود و گفت: ــ آنچه خودم گاه به گاه به نظرم رسيده،يا از کسي شنيده ام،يا جايي خوانده ام و پسنديده ام،يادداشت مي کنم. اين دفترچه هيجدهم است.مي خواهم چند تيکه از آن را بخوانم تا مرا بهتر بشناسيد. تأملي کرد و افزود: ــ به نظر من مشکل شما حيراني است،يک حيراني عارفانه. اولين بار بود که هستي چنين اصطلاحي را مي شنيد.اولين باري بود که کسي حالات او را برسي کرده بود و نامي بر آن حالات گذاشته بود.انديشيد نامگذاري مهم است.وقتي نامي بر چيزي يا حالتي گذاشتي،يک قسمت از مسأله حل شده است.پرسيد: ــ حيراني عارفانه چه باشد؟نکند چون شما در عرفان تحقيق کرده ايد ٔ همه بيماريها را به عرفان ربط مي دهيد. سليم خواند: ــ اي لايتناهي تو کيستي؟ آيا تو هسته اتمي که الکترونها گردا گردت در حرکتند؟ آيا به علت انفجار يک اتم مادر که تو بوده اي، حيات آغاز شده است؟ هستي نشأت گرفته، از تو جدا شده ايم و به تو خواهيم پيوست؟ هستي وسوسه شده بود که بگويد:شبيه قطعههاي ادبي مجله "زن روز" و "اطلاعات بانوان" است، منتهي در سطح بالاتر. اما نگفت. فقط به اين اکتفا کرده که بگويد: ــ پس خدا زن است؟ سليم کفري شد گفت: ــ خدا فوق جنسيت قرار دارد خانم نوريان. هستي جبران کرد احساس ميکرد دارد بازي موش و گربه در مي آورد با پا پس مي راند و با دست پيش ,گفت: ــ اشتياق خدايي را دارم که عشق و اميد باشد و مظاهرش حالتهايي که در آدم و عالم مرا جذب مي کند.و از زبانش در رفت که: ــ و نگاهي که در چشمهاي شما هم هست و لبخندي که با لبهاي بسته... سليم راست نشست و چشم به او دوخت.انگار ديگر پرواي حلال و حرام دست از سرش برداشته بود و آن نگاه چنان عميق و تبدار مي نمود... صدايش هم همان حالت را منعکس ميکرد،گفت: ــ خدا عشق و اميد هم هست.همانطور که سعدي نقل کرده از رگ گردن به ما نزديکتر است،ما را مي کشاند و از کشش او شوق وصال در ما بر انگيخته مي شود...حبل الوريد. براي اولين بار هستي ورود خود را به عالم ديگري وراي عالمي که تا حالا آزموده بود،خوش آمد گفت.چشماني سحر آميز و صدايي با طنيني گفتي از جهاني متعالي، رام و آرامش کرده بود.ي عني اگر زن سليم ميشد آن حالت دايمي مي شد؟ سليم پا شد و گفت: ــ ديگر بروم، و رو به مادربزرگ پرسيد:اجازه هست هستي خانم و من... مادربزرگ کلامش را بريد و گفت: ــ خواهش ميکنم شام بمانيد و ٔ همسفره ما فقرا بشويد. سليم با شادي پذيرفت و خواست که تلفني به مادرش بکند هستي به اتاق خواب رفت و تلفن را آورد و وصل کرد. سليم همانطور ايستاده شماره گرفت و مدتها گوش داد. تلفن را قطع کرد و باز شماره گرفت و باز از نو. مادربزرگ تو آمد. سراسيمه،در گوش هستي پچ پچ کرد: ــ کتلت وا رفته کاش پيازش را رنده نکرده بودم. هستي خنديد و گفت: ــ مادرجان کمي آرد نخودچي بزنيد. ــ نداريم. سليم باز شماره گرفت و چون ظاهراً کسي گوشي را بر نداشت، گفت من مرخص ميشوم. مادرم چشم انتظارم است. هستي گفت:معلوم است غذاي ما قابل شما رو ندارد مخصوصاً که کتلت هم وا رفته. سليم گفت:مي روم به خانه خبر مي دهم و براي شام بر مي گردم. به کتلت و ارفته هم راضيم. دستي به ريش برد و گفت: ــ هستي خانم شما هم با من مي آييد؟ هستي از زبانش در رفت چرا که نه. به اتاق خواب رفت تا کيفش را بردارد. مادربزرگ به دنبالش آماده بود. گفت: ــ مادر روسري سر کن. خواهش مي کنم. هستي لج کرد: ــ بايد مرا همانطور که هستم قبول کند. نمي خواهد چه بهتر؟ وقتي به تالار برگشت. سليم پرسيد: اگر خواهشي از شما بکنم قبول مي فرمائيد. هستي ندانسته گفت:ــ "البته" -تمنا مي کنم يک روسري سر کنيد. روسري دست مادربزرگ بود. سليم ماشين را راه انداخت و گفت: ــ شب دراز است و قلندر بيدار. تا نزديکيهاي ميدان مخبر الدوله حرفي نزدند. چراغهاي خيابان روشن بود. هستي گفت: ــ مجسمه را مي بينيد؟ کارگر دارد با چکش ميزند تو سر دهقان . و چون سليم اظهار عقيدهاي نکرد،گفت: ــ اين چهار راه ميان ميدان و چهار راه سرگردان است نه اين است نه آن. گره روسري سيبک آدمش را فشار مي داد. خيال مي کرد خفه اش خواهد کرد،گره را شل کرد. پشت چراغ قرمز توقف کردند. سليم گفت : ــ حالا بپردازيم به مساله اساسي. در حضور مادربزرگتان رويم نشد مطرحش کنم. چقدر حرف زدم. لابد سرتان را بردم. ــ بر خلاف، حرفهاي شما برايم تازگي داشت و من هم تا توانستم مخالفت خواني کردم. با وجود مخالفت خواني هايتان شما هماني هستيد که من دنبالش مي گشتم. مادرم تا حالا دهها دختر به من معرفي کرده... هستي گفت:و لابد بيشترشان را در حمام سونا ديده بوده اند. ــ خوب سنت است ديگر. آن وقتها در حمام عمومي دختر مي پسنديدند،حالا در حمام سونا. در ميدان سپه ازدحامي بود که آن سرش نا پيدا، اين واقعاً، ميدان بود. در تمام پياده روها از زن و مرد و بچه غلغله بود. چنانکه آدم ها به خود ميدان هم سر ريز کرده بودند. تاکسي ها و وانت ها و اتوبوس ها چه پر بار چه بي بار،از لابلاي جمعيت راه را مي جستند. يک قدم مي رفتند و توقف مي کردند. دشنام،سبيل بود . پليس مستأصل فراوان بود چند تا افسر مستأصل تر هم بودند. سليم توقف کرد تا مردي که دست دو پسر بچه که هر کدام در يکي از دست هايش بود، بگذرد يک زن بچه به بغل دنبال مرد مي آمد. تا به خيابان سپه برسند امکان گفتگو نبود.سليم به حرف آمد: ــ مي توانيم با هم بيشتر معاشرت کنيم و شايد هر دومان و يا من تنها، سر از کوي عشق در آورديم. هستي نيشخندي زد و گفت:و لابد با روسري. سليم گفت: ــ اينکه تکليف شاقي نيست...قصد ما حلال است. خنديد و دنباله حرفش را گرفت:با روسري معاشرت ما هيچ گناهي ندارد.به رضايت طرفين بايد بگويم:من در برابر مادرم تعهداتي دارم. ــ پدرتان که زنده اند. ــ پدرم يا در حال صيغه کردن است يا پس خواندن صيغه. ــ خوب، مرد مسلمانند ديگر. نبايد مي گفت حالا که گفته بود بايد جبران مي کرد،از خود ميپرسيد:چرا رنجاندمش؟ او که مرا در جريان اعتقاداتش گذاشته بود. از اول يه کلمه« نه» مي گفتم و خودم و او و مادربزرگ را با کتلت وارفته اش خلاص مي کردم. به ميدان حسن آباد که رسيدند، اظهار عقيده کرد: ــ اين يکي هم ميان ميدان و چهار راه سر گردان است. چراغ قرمز بود و سليم ترمز کرد. صف زن و مرد دم گيشه ي سينماي ميهن بهم ريخته بود. هستي مي انديشيد:ملت ايران به صف عادت نخواهند کرد.دعوا هم شد بزن بزن هم کردند. چراغ سبز مي شد و قرمز مي شد و راهي نبود.مرداني که بليط بازار سياه مي فروختند تا شعاع صد متري دور و بر سينما پلاس بودند. هستي دلش ميخواست بداند چه فيلمي نمايش ميدهند. سليم زد تو دنده و ماشين راه افتاد.هستي پرسيد: ــ نمي دانيد چه فيلمي نمايش مي دهند؟ ــ واکسي، تاکسي ،يه همچين چيزي...با راج کاپور هستي گفت:آقاي فرخي، طبيعي است که شما از مادرتان حمايت کنيد. سليم گفت: ــ تنها دلخوشي مادرم من هستم.خواهرها شوهر کرده اند و رفته اند. برادر بزرگترم سالي يک بار پيدايش مي شود. مادرم از خشم پناه به خوردن و خوابيدن آورده. حالا متقاعدش کرده ام که رژيم بگيرد و حمام سونا برود. ورزش کند و ماساژ بدهد. چاقي مفرط برايش خطر دارد. هستي گفت:يک دکتر خوب ميشناسم،دکتر بهاري. شايد با قرصهاي لاغري... سليم گفت: با مادرتان قرار گذاشته که پيش دکتر بهاري برود. اما مي ترسم که اين قرصها برايش مضر باشد. سليم به خيابان دست راست پيچيد و کنار در بزرگي توقف کرد. چراغ سر در روشن بود اما از ماشين پياده نشد. هستي گفت:پس شما با استاد ماني هم محله ايد. ــ مگر شما استاد ماني را ميشناسيد؟ ــ استاد من بودند. ــ آخر من در اين شهر غريبم. مادرتان گفته بودند که دانشکده هنرهاي زيبا را تمام کرده ايد. اما نميدانستم، استاد ماني استادتان بوده. ــ حالا بازنشسته اند ولي هنوز هم افتخار همکاري با ايشان را در وزارت فرهنگ و هنر دارم. ــ يک مسأله ديگر که مي خواستم مطرح بکنم،همين مسأله است که خودتان الآن به يادم آورديد.شما مي خواهيد بعد از ازدواج به کارتان ادامه بدهيد؟ ــ البته ــ چرا؟ ــ براي استقلال مالي. خودتان که بهتر مي دانيد،نتيجه سلطه ي اقتصادي مرد،استثمار هر چه بيشتر زن است. سليم گفت: ــ بيشتر مردهاي ايراني، دست کم صدي هفتادشان آمادگي تحمل استقلال اقتصادي زن را ندارند،يعني دليلي را که زن به دنبال استقلال مالي رفته تحمل نمي کنند. اين را از من بشنويد، شما خيال مي کنيد اگر استقلال مالي داشته باشيد کمتر استثمار مي شويد. نه،اگر گرفتار مرد نابابي بشويد، حقوق ماهانهٔ شما را هم مي گيرد و مي گويد:در خانه من است که کار مي کني و وقتي را که بايد صرف خدمت به من و بچه ها و ايل و تبارم بکني در اداره کار مي کني.پس باز بايد دست پيش شوهر دراز کنيد و براي خرج حمام و سلماني و پوشش و غيره، پول خودتان را از او درخواست کنيد. هستي گفت: ــ شما به هيچ وجه مرد نابابي نيستيد.شما جوان برازنده بسيار هوشمند هستيد و زنتان را، چه کار بکند چه کار نکند، استثمار نمي کنيد. سليم گفت: ــ من به قضيه طور ديگري نگاه مي کنم.نمي خواهم زنم هم در خانه کار بکند هم در اداره.هم بچه داري کند هم شوهر داري،فرسوده مي شود.فکرش را بکنيد بچه ها را صبح سحر از خواب ناز بيدار کردن و مثل توپ فوتبال به عمه و خاله و مادربزرگ پاس دادن تا خانم برود اداره، آيا کار درستي است؟ ــ چند تا مهد کودک باز شده و باز هم... ــ آنجا هم سرخک و مخملک و سياه سرفه و حداقلش زکام و آنژين،در انتظار بچه هاست.از هم مي گيرند. چون مادرها سر کار مي روند بچه ها را در هر حالي يا وضعي باشند از سر وا مي کنند. هستي گفت:بيشتر واکسنها ساخته شده... سليم فکري کرد و ادامه داد: ــ بعضي از مردها از کار زنشان در اداره دچار دو دلي مي شوند و اعتمادشان نسبت به زنشان سلب ميشود.چرا که ...و ساکت ماند. هستي حرف سليم را تمام کرد: ــ چرا که مي ترسند مردهاي ديگر زنانشان را از راه به در ببرند.يا بالاتر از آن،زنهايشان هويت زنانه شان را از دست بدهند. سليم گفت: ــ اين مسأله هم هست. اما با وجود اينکه شما را دو مرتبه بيشتر نديده ام به شما اعتماد دارم. درنگي کرد و پرسيد:حال،موافقيد مدتي با هم معاشرت بکنيم. هستي گفت: ــ يقيناً.اما بايد حقيقت را به شما بگويم.من در انتظار خواستگاري دوستي هستم که سالهاست مي شناسم. اما او مدام طفره مي رود و زن بگير نيست. با او اتمام حجت مي کنم و دست به سوي اولين کسي که دراز خواهم کرد شما خواهيد بود. سليم چشمهايش را روي هم فشار داد. لبهايش را گزيد: ــ مادرتان اين مسأله را ميدانست؟ ــ مادرم او را جدي نمي گرفت و نمي گيرد. ــ مادربزرگتان چطور؟ هستي جواب داد: ــ مادربزرگ او را مثل بچه خودش دوست دارد، اما عقيده دارد که شوهر مناسبي براي من نيست. سليم پرسيد:عشق او هستيد؟ ــ بله سليم دست به دستگيره در ماشين برد. هستي مي دانست يا خيال مي کرد که مي داند سليم به چه مي انديشد. مي انديشد که چه وقت و نيرو و اميدي را به هدر داده است. چقدر اظهار معلومات کرده. از خودش پرسيد اينها چه جانورهاي هستند و چرا هستي با بيست و شش سال سن که مي تواند آن همه حرفهاي دهان پر کن بپراند،حرف آخر را اول نزده. سليم در ماشين را باز کرد و هستي به اين فکر افتاد که مي رود و مرا اينجا خواهد کاشت تا خسته شوم و گورم را گم کنم. با اين حال گفت: ــ يک دقيقه صبر کنيد. سليم در ماشين را بست و رو به هستي کرد و هستي گفت: ــ فراموش کردن او آسان نيست. اما بدانيد اگر به سوي شما آمدم با تمام روح و جسم و قلبم خواهم آمد. سليم سرش را ميان دو دست گرفته بود و هستي به اين فکر بود که وقتي سرش را بلند بکند گلايه خواهد کرد که چرا شما زنها با احساس جوانها بازي مي کنيد. چرا همه تان دست به دست هم مي دهيد و يک جوان و مادرش را گول مي زنيد و به خانه تان مي کشانيد و آخرش مقر مي آييد که عاشقيد. مي انديشيد که ديگر لحنش سحر آميز نخواهد بود و مغناطيس نگاهش ربايندگي خود را از دست خواهد داد و به تلخي خواهد گفت:خانم نوريان اگر هم بتوانيد فراموش کنيد، طنين زخمه عشق نخست تا ابد با ضربان قلبتان عجين خواهد بود و آن وقت نمي توانيد با تمام قلب و روح و جسم خود به سوي من بياييد، بله، يک قطعه ادبي ديگر منتهي از اعماق ذهن خودش سر خواهد داد. بر خلاف تصور هستي، آنچه سليم گفت، نه قطعه ادبي ديگري بود نه مفهومي را داشت که هستي انديشيده بود. سليم گفت: ــ تا يار که را خواهد و ميلش به که باشد؟ و بعد بزرگواري بيشتري نشان داد: ــ واضح است که دختري به کمال و صداقت و احساس شما نمي تواند تا بيست و شش سالگي باکره روحي هم بماند. اين را کاملا درک ميکنم پس هر دومان صبر ميکنيم. و هستي افزود : ــ معاشرتمان را ادامه مي دهيم،من از مصاحبت شما لذت مي برم. سليم از ماشين پياده مي شد پرسيد:نمي آييد به مادرم سري بزنيد؟ هستي گفت:نه همين جا به انتظار شما مي مانم. در بزرگ نيمه باز بود و هستي تا مدتي صداي پاي سليم را روي شنها مي شنيد تا چراغ روشن شد و دري باز و بسته شد و سر شاخه هاي درختها که از بالاي ديوارهاي بلند سر کشيده بودند با هستي سلام و عليک ميکردند. از سليم خبري نبود و باز هستي فکر کرد قالش ميگذارد و همين جا تمامش مي کند. آنجا را خوب بلد بود خانه استاد ماني ته همان خيابان بود. مي توانست برود خانه استاد ماني، نه دير وقت بود و استاد ماني بيمار. خوب سوار اتوبوس يا وانت بار يا هر وسيله ديگري که گيرش ميĤمد ميشد و بر ميگشت خانه. سليم که آمد پاکتي دست هستي داد و پشت فرمان نشست. هستي اول يک شيشه کوچک از پاکت در آورد که رويش برچسب زده شده بود پرسيد اين چيست؟ ــ آرد نخودچي. و بعد ميوه اي در آورد شبيه بالنگ و پرسيد:بالنگ است؟ ــ نه،ترنج است رفتم از گلخانه چيدم گلدان به آن بزرگي و آن همه شاخه و برگ امسال همين يکي را داده بود. راه که افتادند سليم پرسيد: ــ قصه نارنج و ترنج را بلديد؟ ــ در بچگي هايم مهر ماه خانم دو سه بار برايم گفته... هستي ترنج را بوييد و به گونه فشرد.سليم گفت: ــ وقتي مي چيدمش، صدايش را شنيدم که ميگفت: آخ نچين. آي چيد. مگر از شاخه جدا مي شد؟ به خانه که رسيدند، هستي به آشپزخانه آمد و شيشه آرد نخودچي را به مادربزرگ داد اما کتلت سرخ شده بود و در قابي چيده شده بود و مادربزرگ سيب زميني خلال کرده را در تابه ريخت که جز جز کرد.گفت: ــ رفتم از زن تيمور خان آرد نخودچي گرفتم. سر ميز شام نان بربري تازه و مرباي عقيقي رنگ به،مرباي انجير، سبد سبزي خوردن،نشان از تلاش مادربزرگ مي داد و هستي مي دانست که امشب از پا درد خواب به چشم توران جان نخواهد آمد. سليم از برادر هستي پرسيد و هستي توضيح داد که شاهين امشب مامان عشي و پرويز را برده سينما. بعد لابد به پرويز بستني فندق مي دهد و مامان عشي لابد سوسيس سرخ شده با خردل هوس مي کند و لابد وسيله هم تا حالا گيرشان نيامده. سليم اشاره کرد که عشرت خانم ماشين و راننده که دارد. و مادربزرگ که سالاد را بهم ميزد گفت: ــ شاهين پا در ماشين شوهر مادر نمي گذارد و به خانه آنها هم نمي رود. خنديد و گفت:نمي دانم عروس سابقم با آن کفشهاي پاشنه بلند چطور سوار اتوبوس مي شود؟ يا وانت بار يا حتي تاکسي،با آن... هستي براي آنکه مادربزرگ بيش از اين نگويد،توضيح داد که شاهين گاهي مامان عشي را به رستوران مي برد يا ژتون مي گيرد با هم در سلف سرويس دانشکده دندان پزشکي ناهار مي خورند. علت دعوت امشب هم اين بود که پرويز دوست داشت فيلم پينو کيو را ببيند. سليم از مرباي انجير مادربزرگ تمجيد کرد و پرسيد: ــ مگر شاهين خان دندان پزشکي ميخواند؟ هستي گفت: ــ نه،غذاي دانشکده دندان پزشکي باب طبع تر است.گفت که شاهين سال چهارم دانشکده حقوق و رشته حقوق سياسي است و استاد محبوبش حميد خان است که امسال عيد با همهٔ دانشجويان سال آخر مي روند گردش علمي. سليم که تشکر و خداحافظي کرد و رفت،مادربزرگ دست به کمرش گذاشت،روي مبل نشست و سر زانويش را ماليد و گفت : ــ دختر چقدر چرند گفتي،خودت را از حنظل تلخ تر نشان دادي. آخر چرا؟به مادرت نظر خوشي ندارم، اما خواستگار همه چيز تمامي برايت پيدا کرده . هستي گفت: ــ تمام وقت قيافه رنجيده "مراد"جلو چشمم بود. هستي از اين دنده به آن دنده مي شد.خواب از او گريخته بود. فکر چشمهاي سليم که انگار صاحبش اهل اين دنيا نبود، که انگار در جاي دور دور، دوري چيزي را جستجو مي کرد يا مي ديد و بزرگواريش راحتش نمي گذاشت. سيمين يادش داده بود که هر مدلي براي نقشي بر مي گزيند بيش از بقيه اجزاي بدن به چشمهايش توجه کند. سيمين گفته بود از نگاه به راز روح مدل پي مي بري.از قول هگل گفته بود "چشم کالبد است و نگاه روحي که در آن دميده شده"مثل جواهر در دل سنگ است.جواهر روح سنگ است، اما يافتنش دشوار است.گفته بود چشم از همه حواس برتر است و موهبت نگاه و نظر و نظاره و چشمک و تماشا و نگريستن و خيره نشدن و چشم دوختن و ديدن از کلام از لبخند از لمس از چشيدن از بوييدن يعني از ٔ همه دريچه هايي که ما را به اين جهان پيوند مي دهند برتر و اسرار آميز تر است.مادربزرگ از چشم زخم حرف مي زد و دمبدم براي خودش و شاهين و هستي اسفند دود مي کرد و مي گفت: ــ نظر آنچنان قدرتي دارد که ميتواند سنگ را بترکاند. چقدر چشمهاي شوري را به ياد داشت که درختهاي همچون دسته گل را خشکانيده بودند.که... هستي به ياد ترنجي افتاد که سليم به او داده بود و مادربزرگ روي سر بخاري زير عکس پسرش گذاشته بود و گفته بود اين همان اترج است و هستي گفته بود نه ترنج است و توران جان گفته بود ترنج و اترج يکي است.مربايش مي کنيم و يک شب ديگر که آمد... هستي گفت: نه بگذار همانجا زير عکس پدرم باشد.توران جان را بوسيده بود و گفته بود: ــ بميرم الهي چقدر آبرو داري کرده بودي. چرا سليم به او ترنج داده بود؟چرا هستي را به ياد نارنج و ترنج انداخته بود؟آيا مي خواست بگويد اگر تو را بخواهم بچينم فرياد خواهي کرد که: آي چيد. آي چيد.آيا خواهي گفت:نچين دردم مي آيد؟آخر اينجا قلبم است اينجا مغزم است...ياد مهر ماه خانم ياد قصه دختر نارنج و ترنج ياد چشمان سليم ياد "مراد"... چشمهاي هستي داغ شد و اشکها بي صدا بر گونه هايش روان شدند.آيا اين همه توجه به چشمهاي سليم و اين تداعيها،پيش در آمد دل بر کندن از "مراد"بود؟مي انديشيد و چشم موهبت اشک را دارد.اشک شادي و شوق، اشک غم،و هستي اشک حيراني عارفانه را هم افزود.بله،اشک عصاره و تبلور ٔ همه تلخيها،همه شادمانيها،همه سر در گمي هاي روح آدمي بود.اما اشک شور بود.چرا که شور بختي آدميان بيش از بختياري آنها بود.ساليان دراز بود که سلسله اشکانين منقرض شده بود.اما سلسله اشکهاي آدمي انقراض نمي يافت. هستي متوجه تداعيها و نقش پردازيهاي ذهنش شد.آيا در اين آرزو بود که به سراي شعر سري بزند؟شعر هم مثل چشم عزيز بود و سيمين مي گفت و تکامل هر هنري وقتي است که به شعر نزديک بشود،اما خوب که فکرش را مي کرد مي ديد،از وقتي يکي از نقاشان زمانه شاعر هم شده بود،آرزوي بيشتر نقاشها،شاعر - نقاش شدن،شده بود.شاعري که دلش ميخواست گل ياسي به گدا بدهد و قبله اش يک گل سرخ باشد و پدرش وقتي مرده بود همهٔ پاسبانها را شاعر ديده بود. « فصل 3« مادربزرگ که آماده بود اتاق را جمع و جور بکند دفترچه سليم را پيده کرده بود.دفترچه کنار مبل افتاده بود. هستي پرسيد:حالا کجاست؟ ــ کنار اترج هستي آن را ربود و شروع کرد به ورق زدن.بخشهايي که به عربي و فرانسه نوشته شده بود رها کرد.حتي از کلمات قصار به زبان انگليسي با همه خوش خطيش سر در نياورد.فارسيها را هم گاهي مي فهميد عنوان دفترچه "نامه هايي به خدا" بود و به بخشهاي عرفاني، هندي، اسلامي، چيني .متفرقه و غيره تقسيم شده بود.اما نام گويندگان مولوي را خوب مي شناخت، محي الدين عربي را نمي شناخت.در بخش هندي معني "آوا تار" را ندانست، اما نامهاي ساتيا سايي بابا ، ماهاراشي و ماهاش يوگي توانست بخواند. منتهي از نام سومي تنها باگوان ، خوانا بود . خط فارسي و عربي سليم تعريفي نداشت. در بخش عرفاني چندين صفحه به فارسي نوشته شده بود و هستي کلمات و جمله ها را مي بلعيد. بار امانت ــ از اصطلاح بار امانت خوشم مي آيد. هم مولوي و حافظ و هم ديگران درباره اش سخن گفته اند،معلوم است که همه شان از قرآن کريم گرفته اند. واقعاً بار امانت چيست که آسمان و زمين و کوهها بر دوش نگرفتند و انسان پذيرفت؟ آيا انسان از ناداني قبولش کرد؟ و همين جهالت باعث شد به فضل و علم دست يابد؟ و اين ظلم که بر خود کرد از همه عدلها برتر بود؟ عده اي گويند که بار امانت "اندوه" است.چرا که خداوند انسان را از گلي شبيه گل سفالگرن با اشکي که چهل سال فرشتگان ريختند،آفريد. پس خمير مايه آمدي غم است. مولانا بار امانت را به آزادي و اختيار آدم نيز تعبير کرده. آسمان و زمين از آزادي گريختند.کوهها هم که نميتوانستند آن را بپذيرند چرا که خداوند آنها را همچون ميخي بر زمين استوار کرده بود.يک نظر ديگر هم دارم و آن اينکه بار امانت عشق است که انسان را به وادي ايمن مي رساند. نمي دانم چرا به ياد موسي(ع)افتادم که خدا را شنيد و محمد(ص)که خدا را ديد. اما اينکه امشب به ياد بار امانت افتاده ام علتش دختري است که تازه ديده ام تصور مي کنم اين دختر بار امانتي است که بر دوش خواهم گرفت و به وادي ايمن خواهم رسانيد.دختري است با سجيه و با وقار. مادرم هم او را پسنديده. يک بار بيشتر او را نديده ام. گفت:من فال خودم را خودم مي گيرم. تنها نقطه ضعف اين دختر،خانواده از هم گسيخته اوست. از دين هم بويي نبرده. نظر هستي در بخش هندي به عبارت پراکنده زير جلب شد: ــ ما مثل بادکنکيم که نخ آن دست خداست.به هر طرف که بخواهد مي کشاندمان.در آسمان پروازمان مي دهد و در زمين بند را مي کشد...و چقدر آسيب پذيريم. با يک تلنگر مي ترکيم و محو مي شويم. سليم زير اين فراز اظهار عقيده کرده بود که:پس "اختيار" چه مي شود؟مگر خداوند انسان را مختار نکرد که حتي خود را به وادي گناه بيندازد و مگر "خال سياه گناه" مايه امتياز او از کلّ کائنات نشد؟ ــ خداوندا تو تار و پود به من دادي تا حرير زندگيم را ببافم،مبادا که از آن تار و پود گليمي ببافم... هستي دلش فشرده شد.نه نگاه سليم ربطي به نگاه "مراد"داشت و نه کلامي که با خود سر داده بود يا اقتباس کرده بود. حق با کدامشان بود؟ هستي در خانه را که بست پشيمان شد خواست برگردد و به منشيش، فخري تلفن کند که آن روز اداره نمي آيد. بهانه که کم نبود مي روم شرکت فرش قالي ها ي قديمي را ببينم و شايد يکي از طرحها به دردمان خورد.مي روم انبار موزه ايران باستان سفال هاي مارليک را ببينم،شايد...به جاي ٔ همه اينها مي روم دانشگاه تهران سر کلاس سيمين. دو ساعت درسش را گوش نمي دهد و نقشه مي کشد که چطور تنها گيرش بياورم و به او چه ها بگويد. ادامه دارد... با کانال تلگرامي «آخرين خبر» همراه شويد