1. جذاب ترین ها
  2. برگزیده
کتاب

قصه ایرانی/ «جزیره سرگردانی»؛ قسمت چهارم

منبع
آخرين خبر
بروزرسانی
قصه ایرانی/ «جزیره سرگردانی»؛ قسمت چهارم
آخرين خبر/ «جزيره سرگرداني » روايتگر دخترکيست که گم شده است ، گيج شده است... و در ميان همه اين سرگشتگي ها به دنبال ماوايي براي آرامش مي گردد و آيا خواهد يافت؟... قسمت قبل اما تنها گير آوردن سيمين کار آساني نبود.بارها آزموده بود،معمولاً بعد از کلاس دانشجويان از دختر و پسر دوره اش مي کنند،از پله هاي وسيع،در کنار او و پشت سرش سرازير مي شوند و در راهرو جمع ديگري به او مي پيوندند و سوال پيچش مي کنند. چشمهاي سيمين برق ميزند:اينها همه شان بچه هاي من هستند."مرامي" از دفتر دانشگاه مي آيد و داد مي زند خانمها و آقايان متفرق بشويد استاد خسته است. سيمين به دفتر گروه مي رود.هستي خودش را به او مي رساند.خانم منشي پشت ميزش نشسته و تند تند چيزي مي بافد و يکي از دوستانش زن خوش پوش،روي صندلي کنارش نشسته و ناخنش را سوهان مي کند. ميز شورا وسط اتاق است و دور تا دورش صندلي گذاشته شده.دفتر گروه هم اتاق شور است هم دفتر منشي و نام نويسي و هم ناهار خوري منشي و دوستانش و هم استراحتگاه استادان و هم جاي راهنماي و چک و چانه زدن دانشجويان با استادان بر سر نمره.هستي يک بار ديده بود که منشي گروه دارد براي يکي از دوستانش روي ميز شورا الگوي لباس در مي آورد و دوستش روي صندلي مي نشيند و کوک مي زند اما هم دانشجويان و هم استادان تصديق مي کنند که در کار اداريش رودست ندارد سنگ صبور هر دو دسته است.+هستي شنيده که دوست خوش پوش منشي گروه ،عضو اداره ي حفاظت دانشگاه است .+ مي داند که سيمين پيشنهاد ميکند بروند با هم ناهار را در رستوران دانشگاه در يک گوشهٔ خلوت بخورند.+مدت ها در صف مي ايستند در صف که نمي شوداز نگاه ها و کلام هاي متفاوت حرف زد .سيمين ورقه ي اذن خوردن غذا را مي گيرد و از هستي مي پرسد : ــ نوشابه مي خوري ؟ هستي پپسي کولا مي خواهد که ندارند .خوب ، کوکا ؟ ندارند .بابل آپ ؟ کانادادراي ؟ سون آپ دارند .+ صبر مي کنند تا ميز خالي شود و به انتظار غذا مي نشينند.يکي از منتظران غذا مي آيد و با سيمين سلام و عليک مي کند و از مصاحبه اش در کيهان تعريف مي کند و شنيده که اعليحضرت هم آن را خوانده اند و از روزنامه ها خواسته شده که بخش دوم مصاحبه را به حضورشان بفرستند.چاخان دوم،چاخان سوم.چهارمي مي گويد "سووشون" را خوانده و معني آن را ميپرسد.سيمين ميگويد: اگر خوانده باشيد،در خود کتاب توضيح داده شده.طرف مي گويد به سر خودتان سه بار خوانده ام. سيمين ميگويد: بار چهارم که بخوانيد متوجه ميشويد. زن مي آيد مرد مي آيد پير و جوان و همه چاخان مي کنند. سيمين به هستي ميگويد: ــ+ به همه نويسنده ها همين را مي گويند،در حالي که يک سطر از نوشته ها يشان را نخوانده اند به علاوه بيشترشان براي ديد زدن تو آمده بودند. اين يکي از همه پرروتر است . گره ي کراواتش را محکم مي کند .يک صندلي مي آورد و کنار ميز سيمين و هستي جاخوش مي کند و از خانم دانشور مي پرسد که جوک تازه چه ساخته ؟ و خودش شروع مي کند : يک قزويني ... بعد يک رشتي ... بعد يک اصفهاني ... + هستي نفس زنان وارد اتاقش در اداره شد.فخري پشت ميز تحرير نشسته بود و داشت گزارش سالانه را ماشين مي کرد. هستي از تميزي ميز کارش حظ کرد.مدادي برداشت و سعي کرد طرح چشمهاي سليم را روي کاغذ بياورد.چند تا چشم کشيد اما هيچ کدام راز چشمهاي سليم را منعکس نکرد.کليد اين رمز حتي دست خود سليم هم نبود.مستخدم چايي آورد. سيمين يا استاد ماني؟به کدامشان رو بياورم؟ روزي را به ياد مي آورد که قرار بود سيمين و استاد ماني و هستي شور کنند و موضوع پايان نامه ليسانس هستي را تعيين کنند.سيمين و هستي پشت ميز شورا گروه نشسته اند و چايي هم خورده اند.منشي گروه دارد مي بافد.+ دوستش با يک جعبه ي شيريني تو مي آيد و به هرسه تعارف مي کند . تازگي يک رتبه گرفته . در اداره ي حفاظت حق کسي را پايمال نمي کنند. عجمي +مستخدم گروه تو مي آيد،مهر آبله بر صورت دارد و روپوش آبي پوشيده.در گوش سيمين پچ پچ مي کند،سيمين ميگويد:بگو بيايد،اما استاد ماني که آمدند بايد برود،مرد ميانسال چاقي با کله تراشيده با بلوز فرم قرمز تو مي آيد و مي نشيند. منشي گروه و دوستش بيرون مي روند. مرد قرمز پوش مي گويد خانم دانشور دو سوال داشتم. سيمين ميگويد:دانشجوي رشته ما که نيستيد؟ هستيد؟ - نه نيستم - دانشجوي چه رشته اي هستيد؟ - حقوق سياسي - ميتونم کارت دانشجويتان را ببينم؟ - همراهم نيست - پس چطور وارد دانشگاه شديد؟بدون کارت کسي را راه نمي دهند. - خوب آمدم ديگر. - شما چاقتر از آن هستيد که از لاي نرده ها آمده باشيد بال هم که نداريد تا بالاي نرده ها پريده باشيد پائين. - مقصود؟ - خودتان بهتر مي دانيد. مرد قرمز پوش به بازويش ميزند و مي گويد:اين تن بميرد، من ساواکي نيستم. - خوب برسيم به سؤالاتتان. - شما چرا راه جلا آل احمد را ادامه نمي دهيد؟ سيمين لبخند مي زند: ــ براي اينکه من جلا آل احمد نيستم.هر کس بسته به نهاد فطرت خودش رفتار مي کند. مرد قرمز پوش طعنه مي زند فطرت شما اينطور اقتضا مي کند که به خانواده هاي زنداني هاي سياسي کمک مالي بکنيد از نفوذ خانواده تان استفاده کنيد و دنبال کار زندانيان سياسي برويد و از آنها حمايت کنيد.برويد زندان اوين ملاقاتشان و به آنها دل بدهيد؟ سيمين مي گويد: ــ آنچنان بودجه اي ندارم که کمک مالي وسيعي بکنم.اما گاهي به بعضي از دوستان که شوهرانشان زنداني سياسي هستند کمک ناقابلي مي کنم.اينکه جرم نيست.اصلا آنچه شما گفتيد هيچ کدامش جرم نيست.به علاوه همهٔ اينها به شما چه مربوط است؟شما گفتيد که ساواکي نيستيد. مرد قرمز پوش مي گويد: ــ خانم محترم هم شما و هم شوهر مرحومتان از خود نمايي خوشتان مي آمد.از اينکه مطرح باشيد.در حقيقت آنچه شما مي کنيد يک نوع ابراز وجود است، منتهي به روال زنانه اش و زير جلکي و... سيمين مي خندد: ــ مرد حسابي،اگر ابراز وجود است ديگر چرا زير جلکي؟ جدي مي شود و مي پرسد خوب سوال دوم؟ مرد قرمز پوش مي گويد: ــ شايع است که ساواک جلال ال احمد را کشته مي خواستم از خود شما بشنوم که... سيمين جواب ميدهد: ــ چرا از تيمسار نصيري نميپرسيد؟ استاد ماني تو مي آيد سيمين و هستي بلند مي شوند.مرد قرمز پوش هم بلند مي شود.دم در به ياد مي آورد که دلسوزي بکند: ــ خانم دانشور من خير شما را مي خواهم.چرا کلاستان بايد مثل کاروانسرا باشد،مثل مسجد که هر کس دلش خواست تو بيايد؟ هستي نفس راحتي مي کشد که مرد قرمز پوش بي خداحافظي شرش را کم کرده است.استاد ماني چاق است،صورتش قرمز شده و چشمهايش هم کمي قرمز است. دهان کوچکي دارد. پس از گفتگوي زياد سيمين پيشنهاد ميکند: ــ به عقيده من، چون هستي در طرح بدن ماهر است برود سرعين ،استخر گاميش گلي و ميگويد:من و جلال با هم رفتيم سرعين، محشر کبري حاضرم يادداشت هايم را در اختيارش بگذارم. استاد ماني مي پرسد يادداشت هاي جلال را چطور؟ سيمين ميگويد: ــ يادشتهاي جلال را نه - حيف فخري آمد و گزارش سالانه را که ماشين کرده بود،جلوي هستي گذاشت و هستي تشکر کرد.حوصله خواندن هيچ گزارشي را نداشت.گوشي تلفن را برداشت و خانه خودشان را گرفت و به مادربزرگ گفت که عصر دير ميĤيد.و مادربزرگ بايد تمام جزئيات را بداند. کجا مي رود؟ چرا مي رود؟ کي مي آيد؟ هستي توضيح داد که يا خانه سيمين تجريش مي رود يا خانه استاد ماني.اگر خانه سيمين برود،چون راه دور است ممکن است شب بماند.و مادربزرگ تأکيد کرد که حتماً از همان جا تلفن بکند و خبر بدهد.خوب پيرزن است تنهاست و...هستي گفت: ــ شاهين که هست. گزارش سلانه روي ميز ناخوانده به انتظار بود و هستي به ياد بعدازظهري که به احوالپرسي سيمين رفته بود... حاجي معصومه در را باز مي کند و سلام مي کند.قلچماق و به قول خودش شاسي بلند است.کت و شلوار سبز پشمي سيمين را که از انگليس خريده بود، پوشيده.رويش پوستين سيمين را که رويا از مشهد برايش تحفه فرستاده بود، تن کرده. هستي تو مي آيد.اتاق گرم است و يک ظرف بخور روي بخاري است.بوي بابونه در هواست.سيمين يک شيشه الکل سفيد از روي سيني دوا که روي ميز است بر مي دارد و ميگويد کمي الکل پشت لب هايت بمال.هستي روي صندلي پشت ميز ناهار خوري مي نشيند.رساله فوق ليسانس يکي از دانشجويان روي ميز است و کتاب قطوري جلو سيمين باز است. حاجي معصومه براي هستي بيسکويت و چايي و براي سيمين آب ليمو شيرين مي آورد. به هستي مي گويد: ــ هستي خانم قد و بالايت را بنازم ،امشب بمان براي خانم آش شلغم تيار کرده ام.يک شلنگ مياندازم و براي تو و خودم کباب کوبيده بازار ميخرم،با دو تا بطري پپسي کولا. دندانهاي خود را به هستي نشان مي دهد و مي گويد: ــ مي پسندي؟تازه گذاشته ام. هستي تا آنجا که به ياد دارد،سه تا از خدمتکاران سيمين در خانه او به هوس گذاشتن دندان مصنوعي افتاده اند.هي برو و بيا.دندان بکش و قاب بگير و بعد دندان بگذار.دندان مي زند. دوباره برو حالا خوب شد... هستي مي داند که حاجي معصومه خنثي است،نه زن است نه مرد،اما از هر دو جنس آثاري در او هست.روي چانه اش مو در مي آيد که آن را بند مي اندازد.سينه اش صاف است اما زير ابرويش را برداشته است و صدايش کلفت است ولي موهاي بلندش را با کلاهي سبز و زردي پوشانده. هستي مي پرسد: ــ حاجي معصومه حالا چرا لباس هاي خانم را پوشيده اي؟ سيمين مي خندد و حرف هستي را تمام ميکند: ــ خانم که هنوز نمرده. حاجي معصومه مي گويد: ــ به مکه اي که رفتم اگر دروغ بگويم، خانم لوطي است و حرفي ندارد. هستي مي داند که حاجي معصومه مکه نرفته است.تنها يک بار به صورت مرد،نوکر يک حاجي بوده که کارش فروش سيمان و گچ و آهک بوده. حاجي معصومه مي پرسد: ــ خانم برفها را که پارو کردم بروم روضه خانه ارزني؟ - برو. - قند و چايي هم ببرم؟ - ببر. - کم و کسري که نداري؟ آب مي آورد و در ظرف بخور مي ريزد و يک مشت بابونه از قوطي کنار بخاري در مي آورد و به آن اضافه مي کند و با انگشت به هم مي زند.بعد نفت مي آورد و در مخزن بخاري مي ريزد.حاجي معصومه که مي رود سيمين ميگويد: - بايد يکي را پيدا کنم و عذرش را بخواهم، از همسايه ها شنيده ام که ترياک قاچاق ميکند.خانه را کرده پاتوق قائنيها...برادرش جفري... هستي مي خندد و مي پرسد: ــ اسم جعفر را گذشته ايد جفري؟ سيمين مي گويد: ــ نديده اي موهايش چطور وزوزي،پر از فرهاي ريز است... هستي مي گويد: ــ دزدي تابستان هم کار جفري و همشهري هايش بود،هيچ وقت تمام واقعه را برايم نگفتيد. سيمين مي گويد: ــ در حياط توي پشه بند خوابيده بودم،حاجي معصومه آمد بيدارم کرد و گفت دزد آمده.ديدم چوب بلندي دستش است گفتم تو برو، من هم مي آيم.معطل کردم تا دزدها بروند... هستي غش غش مي خندد. وقتي آمدم ديدم چراغها روشن است و تمام خانه به هم ريخته،چند تا تکه جواهر و نه هزارتومن پول برده بودند.همسايه ها که آمدند و مأمور آگاهي که آمد،همه شان گفتند ظنشان به حاجي معصومه و همشهري هايش مي رود.اما نگذاشتم جلبش بکنند.مارشال ننه گفت صداي آي دزد.. اوهوي دزد...حاجي معصومه را شنيده اما صداي پايي نشنيده.فقط آن گردنبند کهربا که جلال از روسيه برايم آورده بود يادگار بود. در مي زنند زنگ مي زنند هستي در را باز مي کند حلوا آورده اند از خانه جمشيد خان.زني که حلوا آورده يک سيني دستش است که روي آن چهار بشقاب حلوا است. زن مي پرسد: ــ حاجي معصومه نيست؟هستي مي گويد: ــ نه رفته خانه ارزني روضه.زن ميگويد: خوب شب قتل است ديگر... و مي پرسد خانم نرفته؟ هستي مي گويد: ــ خانم بيمار است. زن مي گويد سرم که خلوت شد مي آيم احوالپرسي خانم.فکري مي کند و مي گويد:نه امشب نميرسم بايد برم روضه خانه ارزني وگر نه زنش فردا هزار متلک بارم ميکند که به روضه هم پشت کردي.. تلفن زنگ مي زند تلفن روي ميز کوچکي در راهرو است،هستي گوشي را بر مي دارد.صداي دختر جواني مي پرسد: ــ منزل آل احمد؟ هستي جواب مثبت مي دهد.صدا مي گويد: ــ من نوه خانم ارزني هستم،زحمت بکشيد به مادر بزرگم بگوييد بيايد پاي تلفن... هستي مي گويد: ــ دختر جان حاجي معصومه نيست خانم هم کسالت دارد من هم خانه مادربزرگ شما را بلد نيستم. صدا مي گويد: ــ خانم بلدند از خانم بپرسيد،پايتان که درد نمي گيرد. هستي گوشي را مي گذرد .باز در مي زنند.هستي در را به روي مارشال ننه باز مي کند.مارشال ننه خدمتکار جناب سرگرد است مي آيد تو.گونه هايش از زير چشم تا زير غبغب ادامه دارد.شلوار جناب سرگرد پايش است که سر زانويش رفته،پيش سينه بلوزش چرب و چيلي است.روسري سياه سرش است و مي گويد: ــ به خانم سلام برسانيد و بگوييد خانم سرگرد گفتند، مجله هاي ليلي خانم را بدهيد.گفتند:به خدا آن دفعه من عکسهايش را نچيده بودم. - اسم مجله چي هست؟ - اسمش سر زبانم بودها،يادم رفت تلفن کنيد از خانم سرگرد بپرسيد. - ليلي خانم که نيست.به خانم بگو نمي دانم مجله ها را کجا گذشته. مارشال ننه مي گويد مي رنجد نمي دانيد چه بد لعاب است. هستي مي گويد ننه جان برو به سلامت. مارشال ننه مي گويد:کينه شتري دارد. هستي پيش سيمين مي آيد.همانطور که ايستاده به خشم مي گويد: ــ سيمين خانم،اين چه زندگي است که براي خودتان درست کرده ايد؟آن مردک ساواکي آن روز گفت کلاستان کاروانسرا است.حالا مي بينم خانه تان هم کاروانسرا است.اين خانه کلنگي که مثل قهوه خانه شده بفرشيد و برويد تو يک آپارتمان زندگي کنيد.نه آدرس به کسي بدهيد نه شماره تلفن.حيف وقت عزيزتان نيست؟ سيمين مادرانه مي پرسد: ــ حالا چرا ايستاده اي؟بگير بنشين و سخت نگير.تصديق ميکنم که غير از هفت،هشت تا عيب کلي و ده، دوازده عيب جزئي ندارم.اولين عيبم اين است که در پيشانيم خريت نوشته شده. هستي مي نشيند و مي گويد: ــ هر کس با شما دمخور شود فوراً متوجه سادگيتان مي شود. - يعني خريت را در پيشانيم ميخواند. - و شما تن به استثمار طرف مي دهيد. سيمين مي خندد و مي گويد: ــ تو را خودم ساخته ام و حالا جلوم در ميايي؟ هستي آرام شده،مي گويد: ــ مرا پدر و مادرم ساخته اند که هيچ کدامشان را نداشته ام. سيمين مي گويد: ــ مقصود بکلي چيز ديگري بود. هستي مي گويد: ــ ساختن از نظر روحي و معنوي بود.اما خودتان به من ياد داديد که هر جا ديدم کجروي است صدايم در بيايد. ــ درست است. اما چون در اين گوشه دنيا که ما زندگي مي کنيم،نهادهاي اجتماعي يا وجود ندارند يا اگر دارند عمل نمي کنند،همه ما کم کم به صورت مدد کار اجتماعي در مي اييم.اما من در آپارتمان نمي توانم زندگي کنم.در آپارتمان احساس مي کنم ميان زمين و آسمان معلقم ،پا در هوا دلم مي گيرد،مخصوصا غروب ها به علاوه در هر گوشه اين خانه خاطره اي دارم. هستي سکوت سيمين را ارج مي گذارد. سيمين مي گويد:من به اين حياط و طاقهاي هلاليش و حوض آب و بخاري ديواري اتاق نشيمن احتياج دارم. و هستي مي افزايد: ــ و لابد به ٔ چفته مو که زير سايبانش مي نشينيد و مي نويسيد. سيمين مي گويد: ــ و به کاجها هم،به گل ها و گياه ها و فاخته ها و گنجشک ها،کبوترهاي همسايه که از حوض آب مي خورند و سرشان را بلند مي کنند و دعا مي کنند.درختها را که ناز مي کنم برگهايشان از شادي زير دستم مي لرزند. برگ ها را از گل ها بيشتر دوست دارم.هيچ کس به فکر برگ ها نيست.چقدر انتظار مي کشند تا يک گل در بيايد. هستي مي پرسد: ــ سوسک ها، پشه ها، مارمولک ها، مگس ها،موش ها را هم دوست داريد؟ ــ نسلشان در اين خانه منقرض شده.حشره کش فراوان است.براي موش ها هم تله هست و زاد و ولد گربه ها هم رو دست ندارد. ــ کي به گربه ها غذا مي دهد؟ ــ خانم همسايه اسم هم روي هر کدامشان گذاشته : ژرژ واشنگتن ، دني پاپن ،شهناز پهلوي ،اردشير زاهدي . هستي مي خندد . سيمين مي گويد : ــ خانم همسايه ،موهايش را عين دني پاپن، فر مي کند و مي گويد : عکس دني پاپن را در کتاب نمي دانم چندم ابتدايي يا متوسطه ديده مي گويد : مخترع ماشين بخار بوده کم آدمي که نبوده . سيمين درجه را زير زبانش مي گذارد و به ساعتش نگاه مي کند.يک درجه بيشتر تب ندارد قرص آنتي بيوتيک مي خورد.حاجي معصومه همه چيز را درون يک سيني روي ميز ناهار خوري گذاشته است.بطري آب را ، ليوان و شيشه هاي دوا را که خودش شلنگ انداخته و از داروخانه گرفته . تازه پس از اينکه صندوق نسوز همسايه ي روبرو را روي دوش گذاشته و به پستويش برده ، حوله ، روزنامه را که خودش دو زده خريده . سيمين روزنامه را روي ميز مي گذارد و به هستي اشاره مي کند که ظرف بخور را روي ميز بگذارد.هستي دستش مي سوزد.سيمين حوله را بر سر مي کشد و بخور مي دهد بعد قطره بيني در بيني مي چکاند. به هستي مي گويد: ــ دستگيره کنار بخاري بود.در جعبه دواها پماد ولي هست،تو گنجه دست راستي. هستي به ياد سازنده پماد ولي افتاد. شايع شده بود که سازنده اش جلو وزارت بهداري بست نشسته و ميخواسته قسمتي از بدن خود را آتش بزند و بعد پماد ولي بمالد و معجزه آن را به مسئولان نشان بدهد تا اجازه رسمي براي پخش آن صادر کنند. هستي نمي دانست که آيا سازنده پماد هم چنين کاري کرده است يا نه؟ هستي ميگويد: ــ آمده بودم احوال پرسي،اما شما را رنجاندم.شايد کار درست را شما مي کنيد. فکري مي کند و مي پرسد :فريدي يادتان است. ــ آن دانشجوي توده اي بي باعث و باني؟ ــ بله. ــ الان زندان است. و ادامه مي دهد: ــ وقتي ملکي و جلال مرده بودند به من گفت:مي روم خانه سيمين و از او در مي آورم که آيا هواداران ملکي خيال دارند جامعه سوسياليست ها را از نو راه بيندازند؟و کسي کا نديداشان است؟مي گفت: اين مسأله از نظر حزب اهميت دارد. ــ تا کانديدا را ابتدا به ساکن لجن مال کنند. ــ آمده بود شما را ديده بود و شما از اين بابت لب تر نکرده بوديد اما... ــ مي دانم چه مي خواهي بگويي آخر يکتا پيراهن بود و آن روز هم باران مي آمد مي دانستم که حتي پول کرايه برگشت را هم ندارد. ــ آن بلوز پشمي ارغواني زنانه را هميشه مي پوشيد و رويش شال گردن بنفش شما را مي بست.لابد حالا هم در زندان مي پوشدش. سيمين دست به شقيقه هايش مي گذارد و چشم هايش را مي بندد و مي گويد: ــ اين همه بره سر گشته ي بي شبان. سيمين چشم هايش را باز مي کند و مي گويد: ــ ببين آن زن که حلوا آورد،حلوا را تو مي خوري و فاتحه هم نمي خواني تا استثمار نشده باشي.مارشال ننه مجله بوردا مي خواست،مجله ها در گنجه ليلي در اتاقش است. البته مدل هاي لباس مورد نظرشان را مي برند و بعد قسم مي خورند که کار ما نبوده - اما بوده. خانه ارزني چندان دور نيست،به قول حاجي معصومه يک شلنگ مي اندازي و مادربزرگ را خبر مي کني.شايد نوه اش کار واجبي داشته.حالا براي خودمان برنامه مي چينيم و خودمان را از ابتذال زندگي بالا مي کشانيم. هستي مي گويد: ــ پس تلفن را قطع کنيم. سيمين مي گويد: ــ نه شايد مادربزرگت، خودت را خواست. سيمين رسأله را بر مي دارد و مي گويد:اين رساله فوق ليسانس دختري است که دربارهٔ داستان ها ي فلسفي و عرفاني شيخ اشراق،شهاب الدين سهروردي،تحقيق کرده.رسالة الطير،عقل سرخ،اواز پر جبرئيل ،رساله في حقيقة العشق.تأملي مي کند و اضافه ميکند: ــ مي داني که سهروردي را در جواني کشتند.شيخ مقتول،شيخ شهيد،همه شان را همينطور در جواني سر به نيست مي کنند.مگر خودمان با هم ديگر چه مي کنيم؟تا زنده ايم همديگر را انکار مي کنيم و وقتي يکي مان بر سر دار رفت گل به پايش نثار مي کنيم.فکري کرد و افزود: بدتر از اين هم هست.بعضي از ما زير هر علمي سينه مي زنيم و سعي مي کنيم کساني را که پاک مانده اند، با افترا و تهمت و ناسزا از صحنه خارج کنيم در حالي که اگر به قول اخوان"اين عموي پير ما تاريخ" حرف آخر را نزند،مردم مي زنند. سيمين يک نارنگي پوست مي کند و به هستي تعارف ميکند: ــ ميوه بخور،يا حلوا هستي حلوا را ترجيح مي دهد. ادامه دارد... با کانال تلگرامي «آخرين خبر» همراه شويد