آخرين خبر/
«جزيره سرگرداني » روايت دخترکيست که گم شده است ، گيج شده است... و در ميان همه اين سرگشتگي ها به دنبال ماوايي براي آرامش مي گردد و آيا خواهد يافت؟...
قسمت قبل
سيمين مي گويد:
ــ امروز رساله را خواندم.خودم هم در رساله ام از في الحقيقة العشق استفاده کرده ام.قسمتي از آن را خوانده بودم که تو
آمدي.هوش از سرم پرانيد.آنجا را که با مداد قرمز زيرش خط کشيده ام بخوان.البته من نقل به معني کرده ام.
هستي مي خندد و مي گويد:
ــ تا هوش از سر من هم بپرد،آن وقت چطور بروم خانه؟
سيمين شوخي هستي را نا شنيده مي گيرد.
ــ ممکن است به نظرت پراکنده بيايد.وقت نيست همه اش را بخوانيم.هستي به خطوط رساله سيمين نگاه مي اندازد با نگراني مي
گويد:
ــ سيمين خانم خطش ريز است ،چشمم همه حروف را تشخيص نمي دهد.
سيمين مي گويد:
ــ شايد چشمت عينک لازم داشته باشد.بايد به چشم پزشک رجوع کني
عينک خودش را از جيب لباس خانه اش در آورد و به هستي مي دهد:
ــ عينک مرا بزن،اما لطفاً در کار نقاشيت تنها با عينک خودت ببين.
هستي به فکر فرو مي رود:
پس آنچه تو و امثالت به من ياد داده ايد چي؟ خوانده ها و شنيده هايم چه؟
انگار سيمين فکر او را خوانده است،از جوابش پيداست:
رويدادها و تجربه ها به شرطي که از آنها عقده نسازي،آموخته ها و دانسته ها هرچند ممکن است فراموششان کرده باشي،مجموعه
ي آنها در ذهن تو معرفتي به جا ميگذارد تا با هوشياري و عينک خودت دنيا را ببيني.اما هستي جان،تا آخر عمر زائده اعور کساني
که به تو چيزي ياد داده اند نمان و طوطي آنها نشو . خودت در شنيده ها و آموخته ها و خوانده هايت شک کن . شايد من فسيل
بشوم.شايد امثال من اشتباه کرده باشند.
هستي همچنان فکري است. سيمين مي گويد:
ــ بخوان عزيزم ديرت مي شود.من چشمهايم را مي بندم و با حال خوشي که به علت تب دارم، عرش را سير مي کنم.بعد موسيقي
بشنويم.دو تا صفحه تازه خريده ام . يکي "کمر باريک من" که يک افغاني خوانده،و يکي هم "دو تا چشم سيا داري"که بيژن
مفيدي خوانده و نواخته.او هم يک شيخ شهيد ديگر است.خودش ،خودش را نابود مي کند.
هستي عينک سيمين را مي زند و مي گويد:
ــ به، چه خوب شد.
سيمين ميگويد :
ــ با حال و هو اي تو هم مي خواند.راستي، کارت با "مراد" به کجا کشيد.
- به هيچ جا
سيمين مي گويد :
ــ به قول سهروردي از محله ي روح آباد راه افتادي و به ناکجا آباد رسيدي.
هستي مي خواند :
ــ خداوند عقل را آفريد که همان وجود نوراني يا بهي است.اين نور نخست سه صفت دارد يا سه مثال:شناخت حق - شناخت خود
- شناخت آنکه نبود پس ببود.
سيمين توضيح مي دهد که:
ــ يعني امکان داشت که به وجود نيايد.
هستي مي خواند:
ــ از نخستين اين صفات که خاص حضرت احديت يعني راجع به معرفت کامل مطلق است حسن يا زيبايي به وجود آمد.از ثاني اين
صفت يعني آنکه به شناخت خود تعلق دارد،عشق يا مهر، و از سومين صفت حزن پديدار گشت.
سيمين آهي مي کشد و مي گويد:
ــ پس حزن مي تواند به وجود نيايد،پس "عشق" جواب مسأله است.
هستي مي خواند:
ــ اين سه،يعني زيبايي، مهر، اندوه، که از يک اصل به وجود آمده اند برادرانند. زيبايي يعني ارشد برادران در خود
نگريست؛لطيفترين مواهب الهي را در خود يافت.لبخندي زد،هزاران فرشته به وجود آمد.عشق برادر مياني با حسن،انس داشت، از
تبسم حسن مضطرب شد.محو جمال و شيفته کمالش شد و چون بعد از
وصال فراق ،روي مي نمود، برادر ديگر که اندوه نام داشت،با عشق در آويخت و از اين آميختگي،آسمان و زمين قدم به عرصه
وجود گذاشت.
سيمين مي پرسد:متوجه شدي؟
- نه
- به عقيده سهروردي خلقت جهان مرهون حسن و عشق و حزن است،اين سه برادر سه صورت مثالي وجود نوراني هستند که
آفرينش اول عقل است.
هستي ورق مي زند تا به خطوط قرمز مي رسد:
ــ بعد از چهل روز که انسان آفريده گشت، اهل ملکوت به ديدار او مايل شدند.زيبايي گفت:اول من به ديدار او روم.پس بر مرکب
کبريا سوار شد و به شهرستان وجود آدم رسيد. جايي بس خوش ديد.در آنجا مقام کرد.عشق به دنبال او آمد خواست خود را آنجا
بگنجاند،پيشانيش به ديوار دهشت خورد و از پاي در آمد.حزن دستش گرفت،عشق ديده باز کرد و اهل ملکوت را ديد که تنگ
در آمده بودند. روي بديشان نهاد . ايشان خود را تسليم او کرد و پادشاهي خود بدو دادند و جمله روي به درگاه حسن
آوردند،چون نزديک رسيدند،عشق که سپهسالار بود، نيابت به حزن داد و فرمود تا همگي از دور زمين بوسي کنند زيرا که طاقت
نزديکي نداشتند . چون اهل ملکوت را ديده به حسن افتاد،جمله به سجود در آمدند و زمين را بوسه دادند و آدمي به خلعت آنان
آراسته شد.
هستي باز ورق مي زند: حسن مدتها در ناکجا آباد به انتظار بود تا يوسف آفريده گشت. حسن روانه شد و در يوسف در آويخت
آنچنان که جا براي عشق نماند.عشق با نااميدي به حزن برادر مهتر روي آورد که در بيابان حيرت بود . حزن گفت:ما هر دو در
خدمت حسن بوديم و خرقه از او داريم.پير ما اوست.اکنون تدبير آن است که هر يک به طرفي رويم و به سلوک و رياضت
بپردازيم تا بار ديگر توفيق خدمت بيابيم . پس حزن به کنعان نزد يعقوب رفت...
...و يعقوب همه چيز خود را به او بخشيد و حتي سواد ديده به او ارزاني داشت و صومعه تن خود را بيت الاحزان نام نهاد.عشق به
مصر رفت و نشان منزل عزيز باز پرسيد و از حجره زليخا سر در آورد.
... اما عشق به هر کس جا ندهد و به هر ديده روي ننمايد و اگر جاي خود فرود آيد،اول حزن را بفرستد تا خانه خالي کند و از
آمدن آن سليمان خبر دهد.پس عشق فرود آيد و پيرامون خانه بگردد.ناهمواريها را خراب و نادرستيها را راست نمايد.آنگاه قصد
درگاه حسن کند،پس چون عشق به ما استعداد وصل مي دهد بايد بدان تسليم شويم.
... عشق را از عشقه گرفته اند و آن گياهي است که در باغ پديد آيد.در بن درخت اول بيخ در زمين سخت کند،پس سر بردارد و
خود را بر درخت پيچد و همچنان رود تا جمله درخت را فرا گيرد و همه نم و نيروي درخت را بگيرد تا درخت خشک گردد...
... عشق بندهايي است که در شهرستان ازل پرورده شده.قدم در هر شهري نهد بايد گاو نفس را بکشند و همه کس لايق اين
قرباني نيست.
تلفن زنگ مي زند هستي گوشي را بر مي دارد.توران جان است.
- چرا نميايي
- همين الان راه ميفتم.
- اگر اين دمامه جادو دست از سرت بر دارد ، من چه گناهي کرده ام که اجاقش کور است.
سيمين مي خندد و مي گويد:
ــ مادربزرگت از من بدش مي آيد.خوب من ترا مي دزدم و او تنها مي ماند.
- پيش از اينکه بروم بگوييد با اينجور حرف ها و سخن ها موافقيد؟
- نه، شادماني و عشق جز غرايز بشري است.چرا بايد عشق چون عشقه به درخت تن آدمي بپيچد و شاخ و برگ اين گرانترين
درخت جهان را خشک کند؟اما اگر تو ميخواهي گاو نفس را در راه "مراد"قرباني بکني و زليخاي زمانه بشوي خود داني.
هستي مي پرسد:
ــ ارزشش را دارد؟
سيمين جوابي نمي دهد.
بعدها هستي با "مراد" رساله في حقيقة العشق سهروردي را مي خوانند و هستي نظر "مراد" را
جويا مي شود.
"مراد" مي گويد بگذار يک بار ديگر بخوانم و نظرم را برايت بنويسم.
نوشته "مراد" در کشو ميز هستي در اداره بود.پيدايش کرد و خواند:
- هستي من اين غم نامه گسترده و وسيعي که ادبيات ما را تشکيل مي دهد به جز موارد استثنايي زاده فرهنگ استبدادي و در
زمانه ما زاده فرهنگ استبدادي- استعماري، ماست.ابهام واقعيت که گاه به حد کابوس زدگي مي رسد و گاه به حد نماد گرايي،به
همين جهت است.اما خوشبختانه مولوي و حافظ که در ستيغ فرهنگي ما جا دارند،با حزن ميانه چنداني نداشته اند.گاه از خودم مي
پرسم آيا هنگام آن نرسيده که سخنگويان روح زمانه ما کوشش کنند فوق اين دو قرار بگيرند؟
ــ"مراد" تو.
هستي سعي مي کرد راز چشم هاي سليم را روي کاغذ بياورد و از خود ميپرسيد:آيا واقعا "مراد" مراد من است يا هيچ کدامشان؟
سهروردي از وراي اعصار دل هستي را در مشت گرفته بود تا راز عشق را بر او فاش بکند. يک نجوا از راهي بس دور گوشش
زمزمه ميکرد که:
زهي عشق، زهي عشق که ماراست خدايا.
فخري آمد سر ميز هستي.گزارش سالانه دست نخورده بود.هستي دست کم ده تا چشم روي کاغذ کشيده بود و داشت يک چشم
ديگر منتها از نيم رخ مي کشيد و سبد آشغال پر از کاغذهاي مچاله بود.حتي سر بلند نکرد،فخري انگشت روي يکي از چشم ها
گذاشت و گفت:عجب چشم مرموزي!
بعد گفت:
ــ خانم نوريان گزارش سالانه را که نخوانده ايد؟
هستي گفت:بعد از ظهر مي خوانم.
هستي تلفن خانه استاد ماني را گرفت و قرار گذشت،اگر مزاحم نيست،طرفهاي عصر به ديدار استاد برود.
استاد موکول به بعد کرد،چون چند تا عکس زنهاي قاجار پيش اعلم الدوله سراغ کرده بود و قصد داشت عصر برود و اگر بتواند
آنها را مفت از چنگ پيرمرد در بياورد .
« فصل 4«
عصر که هستي به خانه مي آمد مادربزرگ مي گفت:خوب تعريف کن ببينم و هستي گزارش مي داد...بله،عصر از اداره مي رود
خانه استاد ماني... و ...هستي به اين نتيجه رسيده بود که استاد ماني بيش از سيمين سرد و گرم روزگار را چشيده و زنش لابد از
عشق خبر داشته که اين همه راه را از چکوسلواکي تا تهران همراه او آمده و به قول استاد سي سال آزگار بيخ ريشش مانده . به
شاگردانش مي گفت:
ــ بياييد بردباري ما را تحسين کنيد و ما را تسلي دهيد.
و گزارش ديگر ...
اينکه از صبح زود روز عيد بايستي به خانه مامان عشي برود و سفره عيدشان را بيندازد و اينکه مامان عشي هزار کار ديگر با
هستي داشت گفته بود شب زود بخواب تا خسته نباشي . احمد يک بر مهمان خارجي براي تحويل سال دعوت کرده بود تا مراسم
نوروزي را در يک خانواده ايراني ببينند و مادربزرگ نطق نزده بود چرا که هستي گفته بود، سليم را هم دعوت کرده اند.
بر خلاف تصور هستي خيلي زود در اول شاه آباد يک تاکسي جلوش ايستاد.چهار تا مسافر داشت مردي که کنار راننده نشسته بود
پياده شد و هستي کنار دست راننده جا گرفت و مرد هم سوار شد.راننده چاق بود و مرد نه چاق بود نه لاغر.هستي را انگار لاي
منگنه گذاشته بودند. و دنده ي موتور روي گريبکس کنار پايش بود و راننده دمبدم دنده عوض مي کرد و دسته ي دنده به پاي
هستي مي خورد و او کنار مي کشيد و مرد پهلو دستي ، معلوم بود که ظهر سير فراواني خورده .
سر چهار راه شاه هستي به راننده گفت:
ــ که نگه دارد و راننده همانجا که مي رفت ايستاد .مرد قر زد و پياده شد.هستي در انتظار بقيه پول کرايه اش به مرد گفت:
ــ خوب، شما که راه دورتري مي رفتيد حقش بود از اول پياده نمي شدي.
مردگفت :هميشه کنار پنجره مي نشينم همشيره.
و سوار که مي شد صدايي از خود در آورد و رو به سه تا زني که عقب ماشين نشسته بودند کرد و گفت:
ــ واالله به خدا.
ماشين ها ناچار پشت تاکسي رديف شده بودند .بوق ها مي زدند .
هستي با يک تاکسي ديگر به آخر خيابان پهلوي رسيد خواست تاکسي سوم را هم سوار شود اما منصرف شد تا خانه استاد ماني راه
چنداني نبود.همين يک بار که ناگزير از عرض خيابان بگذرد و از لابلاي ماشين ها و ادم ها راهي پيدا کند و به بعضي از راننده ها
با چشم ها و دست ها التماس کند تا با يک نيش ترمز بگذارند، بگذرد،به قول توران جان به هفت پشتش بس بود.
بارها به خانه استاد رفته بود و طرح هايش را نشان استاد داده بود .با چشم بسته مي توانست از حياط بيروني به حياط اندروني برود
. هر دو حياط به سبک معماري دوران قاجار از آجر با طاق نماهاي آجري بود،اما آجرها کهنه نمي نمود. انگار کسي آن همه طرح
هاي هندسي در سطح طاق نماها را با سنگ پا ساييده ،لابد غلامرضا ،باغبان و آشپز و پيشخدمت و همه کاره ي هر دو حياط ،استاد
،دست به ترکيب بنا و تزئينات نزده بود .تنها وسايل راحتي قرن حاضر را در خانه فراهم کرده بود.دور تا دور باغچه ها ،کاشي آبي
سه گوش نشانده بودند و حوض ها هم با کاشي هاي آبي مفروش بود و ماهي هاي طلايي و قرمز در حوض ها مي خراميدند .بالا
سر حوض اندروني ، در حيطه ي اقتدار سر شيري بود که انگار خميازه مي کشيد .
هستي مي دانست که استاد دار و ندارش را پس از مرگ خودش و زنش به دانشکده هنرهاي زيبا حبه کرده .حقي بود که به حقدار
مي رسيد . اگر آن موزه پر و پيمان را لوطي خور نمي کردند و اگر دست اندرکاران تحويل و تحول ،هر کدام چند تکّه از آثار آن
را کش نمي رفتند.زن و شوهر بچه نداشتند.
زن استاد هستي را به اتاق نشيمن برد اولين بارکه هستي ديده بودش ،ميان سال بود و ته مانده ي بساط حسن خبر از زيبايي ايام
جوانيش مي داد و عکسهاي جور واجور زن که در طاقچه ها روي ديوارها پراکنده بود،بر اين خبر گواه بود،اما حالا...انگار روزگار
غبار پيري بر صورت و اندام او افشانده، انگار بر سر تا پايش نرمه خاکستر پاشيده- موهاي نقره ايش تنها چند تار زرين
داشت.زمانه گردا گرد چشمهاي آبيش را خط خطي کرده و ميان دو ابريش دو تا خط موازي به يادگار گذاشته - خطي به دلتنگي -
لباس خاکستري تنش بر خميدگي پشتش انگشت اشاره گذاشته - خسته به کندي حرکت مي کرد،انگار از گشادي دمپايي هاي
خاکستريش عذر بخواهد پرسيد:
ــ دواي گياهي براي ميخچه چي هست؟
به هستي گفت:
ــ برو تو اشپزخانه براي خودت شير و قهوه درست کن يا چايي.هستي پرسيد:
ــ براي شما هم درست کنم؟
زن گفت: نه متشکرم.
طاقچه هاي اتاق نشيمن از عتيقه پر شده بود. در يک طاقچه تنگ بدور سبز رنگي بود که روي شکم برآمده اش ،انگار دسته گلي
از گل هاي رنگارنگ به طاقچه پيشکش کرده بود . کنار تنگ ،بشقاب کنگره داري به ديوار تکيه داده بود که وسطش عکس احمد
شاه ،انگار براي دسته گل تنگ بلور آه مي کشيد .در طاقچه ي ديگر يک قليان ني پيچ با سر قليان نقره مرصع انتظار مي کشيد که
بکار بيايد ،اما هستي مي دانست که بايستي همچنان در انتظار بماند . روي کوزه ي بلور که قليان بر آن استوار بود عکس
ناصرالدين شاه با سبيل هاي پرو پيمان به هستي زل زده بود . زن گفت : تازه خريده .
نظر هستي به يک عکس جلب شد که هيچگاه نديده بود.عکسي از نوجواني زن با قابي طلايي - در طاقچهاي بالاي سر نيم تخت
پوشش زن به لباس ملوانان مي مانست.دو تا عکس بي قاب در دو طرف تصوير زن به ديوار تکيه داده شده بود.هستي درست نمي
ديد.پا شد که برود و از نزديک عکس ها را تماشا کند زن هم پا شد.
ــ گفت: بروم ببينم! رفته بود يک دوش بگيرد.
هستي گفت:
ــ دارند ريششان را مي تراشند صداي ماشين ريش تراشي را مي شنوم.
چشمهاي زن گرد شد و گفت: دوش نگرفته؟
عکس دست راست عکس زني بود با چادر و روبنده . روبنده با چين و شکم،نيم دايره اي، بالاي سر زن زده بود. و از کنار بنا
گوشش آويخته،چشم هاي زن مي خنديد.عکس سمت چپ زني را نشان مي داد که شلوار تنگ چسباني خم پاهايش را تا بالاي
زانوها نمودار مي ساخت، شليطه ي کوتاهي با حاشيه گلدار...ريختش به يک رقاصه باله مي مانست.
عکس نوجواني زن استاد را برداشت.شبيه کارت پستالي از يک زن فرنگي بود که خوب رتوش شده باشد.زن تو آمد و گفت:
ــ به زودي ميĤيد.
هستي نگاهش کرد حالا شبيه عکسي بود که مچاله کرده باشند و بعد با دست صاف کرده باشند،عکسي که اصلا رتوش نشده باشد،
نمي شد پشت عکس را اتو کشيد؟نه. گذشت زمان با اينجور اتوها سازگار نيست.
استاد داخل آمد و بعد از حال احوال با هستي،روي نيم تخت نشست و دست روي قلبش گذاشت و رو به زنش گفت:
عزيزم باطريش ديگر ضعيف شده همين روزها از کار مي افتد .
و زن دستمالي به دستش داد تا عرق صورتش را که به رنگ لبو در آمده بود پاک کند.اشک به چشمهاي آبي زن آمد،گفت:
ــ اول نوبت من است.اينجا وطن دوم هست اما رفتن به وطن اول نمي توانم.زير چکمه روس هاست.اگر تو رفتي طاقت نمي دارم.
استاد دست پژمرده زن را گرفت و کنار خود نشاندش و موهايش را بوسيد. گفت:
ــ اين همه دوست و آشنا داري، هستي هم تنهايت نميگذارد.مگر نه هستي؟
هستي بلبل زباني کرد:
ــ حالا چرا حرف مردن مي زنيد؟از زندگي بگوييد،آمده ام خبر بدهم که يک نيمه خواستگار تازه پيدا کرده ام.کمي هلش بدهم به
دام مي افتد. آمده ام از شما بپرسم هلش بدهم يا ندهم؟متاسفانه عشق مراد دستم را از پشت بسته.
استاد دراز کشيد و زن از زير نيم تخت پتويي بيرون آورد و رويش کشيد.کنار پاهايش نشست و شروع کرد به ماليدن
پاهايش.استاد گفت :
ــ با شانه هايت هلش بده.فقط چند تا عيب دارد:ريش و پشمش مانع بوسيدن ميشود.تسبيح هم
که مي اندازد.
خنديد و به سرفه افتاد.
هستي پرسيد:
ــ تسبيح هم مي اندازد؟
فکري کرد و گفت:
ــ کي را مي گوييد؟
استاد گفت:
ــ سليم فرخي ديشب اينجا بود. ظاهراً آمده بود احوالپرسي،اما تا ساعت يازده نشست و از تو پرس و جو کرد.زنم و من آنقدر
دهن دره کرديم تا رفت.
هستي گفت:
ــ اما خودش را به من مبادي آداب نشان داده.
استاد گفت:
ــ همين طور هم هست سالهاست همسايه ايم خوب ميشناسمش.از اين بهتر گيرت نمي آيد.من و زنم به حد کافي هلش داديم تا
من فرصت دارم،عروسي را راه بينداز.
هستي پرسيد:
استاد "مراد" را چه کنم؟
- عاشق چه چيز "مراد" هستي؟
- در مرحله اول عاشق شخصيت قويش...
زن استاد گفت:
ــ مراد شخصيت قوي ندارد نوروتيک است.
استاد گفت:
ــ مد شده که زنهاي هنرمند مرد هنرمند انتخاب کنند و زنهاي با سواد و روشنفکر مرد با سواد و روشنفکر.البته اين هيجان آور
است و خيلي حرف براي گفتن به هم ديگر دارند اما شک دارم در خلوت هم بتوانند غريزه هاي همديگر را ارضاء کنند.دست کم
همه شان نمي توانند.
زن استاد گفت: هيس ايست نما.
استاد از شوخي دست بر داشت.
ــ ببين دختر داري جوانيت را به پاي "مراد" هدر ميدهي،چندين سال است در انتظار خواستگاري او هستي.احساس تو نسبت به او
به علت انس و عادت و مهرباني هاي او و خيال پردازي هاي توست.
شوخي را از سر گرفت و گفت:
ــ شايد کشش جنسي را هم بايد اضافه کنم،بکنم؟
هستي لب گزيد.استاد پرسيد:
ــ تا حالا شده يک بار بوسيده باشيش ؟
هستي سر پايين انداخت.
استاد گفت: از بوسه که تجاوز نکرده اي؟
ــ نه.
ــ مبادا به سليم بگويي. اما "مراد " را رها کن.همانطور که زنم گفت:"مراد" شيفته و آشفته است.قاطي پاطي است.هر دو تان
شاگرد من بوده ايد و دوستتان دارم.منتها مراد شوهر مشکلي است.
زن استاد :
ــ گفت شبيه مراد را در وطن اول ديدم.اينجا هم ديدم...در هوا هستند.ايده آليست... خيال باف کلمه خوبش است . آخرش با
سياست ازدواج مي کنند و خانواده، بدبخت مي کنند.اگر زن سليم شدي قلبت را يواش يواش بيدار کردي.
استاد گفت: مقصودش اين است که کم کم به او علاقمند مي شوي.بچه ها که بيايند،با مهربانيهاي او، و انس و عادت به او يک عشق
متعادل در دلت جا مي گيرد،به شرطي که با خيال مراد با او عشقبازي نکني.
خنديد و به سرفه افتاد.
زن از اتاق بيرون رفت و با يک سيني که در آن قوري و استکان بود برگشت،گفت :
آب به دانه ي گرم است. استاد اصلاح کرد:
ــ لعاب به دانه...
و پا شد و نشست و زنش يک پشتي پشت او گذاشت و پتو را تا شانه هايش مرتب کرد.
هستي گفت:
ــ عشق "مراد" به کنار، عقايد سليم باب طبعم نيست. مي ترسم قشري و متعصب باشد.
زن استاد کلمه متعصب را به فرانسوي از استاد پرسيد و حاليش که شد، گفت:
ــ تو در مشرقي و او در مغرب، همديگر را مي ماليد...
استاد خنديد و گفت:
ــ منظورش ساييدن است .
و از قوري لعاب به دانه در استکان ريخت.
زن گفت:
ــ مي ساييد و در وسط آسمان به هم مي رسيد.
هستي گفت:
ــ شايد به هم نرسيم و آن وقت مدام تحمل و برد باري، تحمل زياد، آخرش خون آدم را به جوش مي آورد.
تأملي کرد و افزود:
ــ زياد حرف زدم مي ترسم دير شود و وسيله گيرم نيايد. مي رسم به مشکل ديگر: سليم مخالف کار کردن زن است.
زن استاد گفت:
ــ پول دارد. مي نشيني خانه و نقاشي مي کشي.
هستي گفت:
ــ اگر در اجتماع نباشم و با مردم حشر و نشر نداشته باشم و کار نکنم موضوع نقاشيم را از کجا پيدا کنم؟
زن استاد گفت:
ــ يک فکر خوب معلم نقاشي بشو،مدرسه ي دخترها.
هستي به ياد کوشش هايش براي معلم نقاشي شدن افتاد و بعد به ياد انگليسي خواندنش.
آخرين اميدش مستر هيتي کارشناس آموزشي وزارت آموزش بود. به زبان فصيح انگليسي به او نامه نوشت و تقاضاي مصاحبه ي
حضوري کرد. مدتها طول کشيد و جوابي نيامد. بارها به دفتر مستر هيتي سر زد.
وقت هايي ميرفت که آقاي گنجور شوهر مادرش آنجا نباشد. با منشي زيباي مستر هيتي روي هم ريخت،حتي يک نيم رخ از او
کشيد و او را خوشگل تر از خودش نشان داد.عاقبت زبان دخترک باز شد و گفت که از دانشکده هنرهاي زيبا تحقيق شده و مستر
هيتي زير نامه اش نوشته:
ــ به علت عقايد سياسي اخلال گرانه صلاحيت معلّمي ندارد.
هستي از جا در رفت و گفت:
ــ معني دموکراسي در کشورهاي آزاد همين است، کشورهاي غير از اتحاد شوروي .
کاش نقاشيش را آش نذري نکرده بود.براي هر کس و ناکس يک کاسه...
استاد ماني به داداش رسيد و به قول خودش و با مسئوليت خودش بستش بيخ ريش فرهنگ و هنر، و حالا آنچه استاد ماني مي
گفت داغش را تازه مي کرد. آرزو دارم يک بار ديگر سر کلاس بروم و ضمن درس دادن بميرم. آن همه دست که هر چه مي
گويي مي نويسند، آن همه چشم که به آدم دوخته شده، آن همه گوش - چشم ها گوش ها و دست هاي آن همه نوجوان و جوان و
بعد پير مي شوند، اما شايد خاطره ي تو در ذهن آنها بماند و گاه گداري براي بچه ها و نوه هايشان بازگو کنند و آدم اگر هم ديگر
نباشد در ياد و ذکر آنها به زندگي
ادامه مي دهد. متأسفانه هميشه يکي دو تا دانشجو ساواکي در بين آنها است آنها چه مي کنند؟
هستي گفت: آنها گزارش مي دهند و چون گزارش مي دهند ديگر خاطره اي نخواهند داشت .
استاد گفت:شايد آنچه مي آموزي ،چيزي را در درون آنها بشکند و فرو بريزد.آن وقت خاطره هاي آنها از تو،رنگين تر از ديگران
خواهد بود.
هستي مجبور شد تا چهار راه پهلوي پياده برود. جا به جا ايستاده بود و دست جلو تاکسي ها و وانت بارها گرفته بود. حتي خواست
بليط اتوبوس بخرد اما صف دراز چشم انتظار اتوبوس منصرفش کرد. سه تا اتوبوس آمد و بي اينکه توقف کند، گذشت. چراغ هاي
خيابان روشن شد. اتومبيلي بوق زد،هستي به پياده رو رفت و چند قدم بر داشت. احساس کرد که اتومبيل هم با او هم گامي مي
کند. هستي تند تند مي رفت. تصميم گرفت به مغازه اي پناه برد، يا به کوچه فرعي بپيچد که مردي اسمش را صدا کرد.رو
برگرداند و ماشين ب.ام.و سياه سليم و خود او را با بلوز پشمي آبي پشت فرمان ديد.
هستي کنار دست سليم نشست و راه افتادند. نفس راحتي کشيد، مي دانست که استاد ماني به او تلفن کرده تا به سراغش بيايد و
سليم هم تصديق کرد که همين طور بوده ، بعد سليم از عتيقه ها ، و عشق دير پاي استاد ماني و زنش و از اينکه هنوز کار مي کند،
حرف زد و هستي اشاره کرد که هفته اي يک روز براي مشاوره به اداره آفرينش هنري مي آيد و گفت که هستي خودش استاد را
دعوت کرده.
سليم پرسيد: مگر افرينش هنري هم اداره دارد؟
هستي گفت: اينجا همه چيز اداره دارد.
سليم گفت:
ــ استاد ماني عقيده دارد از نشست و بر خاست با جوان ها انرژي کسب مي کند. گفت که دلش مي خواهد ضمن نقاشي کردن
بميرد به شرطي که زنش بالاي سرش باشد.
هستي خنديد و گفت:
ــ سيمين دلش مي خواهد ضمن نوشتن يک قصه عاشقانه پر از شادي و اميد بميرد.
به کمرکش خيابان پهلوي رسيده بودند.هستي پرسيد:
ــ امشب کاري نداريد؟
ــ نه.
ــ پس بياييد پيش ما.
نرسيده به خيابان شاهرضا هستي خواهش کرد:
ــ ممکن است نگه داريد خريد کوچکي بکنم؟
- چي مي خواهيد بخريد؟ خودم مي روم برايتان مي خرم.
هستي به مغازه اغذيه فروشي اشاره کرد و گفت:
ــ دم اين اغذيه فروشي... اما مي خواهم خودم بخرم.
سليم حيرت کرد:
ــ اينجا که جاي زن نيست،پر است از مردهاي مست نا باب. سر شب مي آيند خودشان را به قول خودشان بسازند.
اما ترمز کرده بود. هستي در ماشين را باز کرد و بشتاب وارد اغذيه فروشي شد و جلوي پيشخوان ايستاد.واقعا زني آنجا
نبود.دست ها به کار - دست ها دراز - صداها به راه - دود و دمه.
- يک نوشابه با ساندويچ مرغ .
- يک کوکا با دل و جگر .
- سوسيس و خيار شور و نان سفيد
- سالاد اوليويه ...
ادامه دارد...
با کانال تلگرامي «آخرين خبر» همراه شويد
بازار