1. جذاب ترین ها
  2. برگزیده
کتاب

قصه ایرانی/ «جزیره سرگردانی» ؛ قسمت نهم

منبع
آخرين خبر
بروزرسانی
قصه ایرانی/ «جزیره سرگردانی» ؛ قسمت نهم
آخرين خبر/ «جزيره سرگرداني » روايت دخترکيست که گم شده است ، گيج شده است... و در ميان همه اين سرگشتگي ها به دنبال ماوايي براي آرامش مي گردد و آيا خواهد يافت؟... قسمت قبل به اين آساني نبود که هستي فوراً مشغول کار بشود. از تاکسي که پياده شد کاميوني را ديد که سرش از در باغ بزرگ تو رفته بود اما تنه اش نتوانسته بود و حتي راه باريکي در هيچ طرفي نبود که هستي به ساختمان راه بيابد. هستي که مخده بزرگ با روکش قالي به رنگ لاکي و پر نقش و نگار نبود که يکي از کارگرها بغلش بزند و از بالاي کاميون پرتش کند به طرف کارگري که در باغ ايستاده بود. سه تا کارگر در باغ بودند که مخده ها را تحويل مي گرفتند ، روي سر مي گذاشتند و به ساختمان مي بردند . دو تا روي مخدها ايستاده بودند که آنها را پاس مي دادند. هستي گلدان گل لاله و کيف دستي و ساکش را به ديوار تکيه داد. و اول ايستاد به تماشاي جنب و جوش و گاه سکون کارگرها و بعد سر دوپا پشت به ديوار نشست. يک ماشين پژو سفيد بالاتر از کاميون ايستاد. مردي از ماشين بيرون پريد و زني که کنارش نشسته بود هستي را صدا کرد: ــ هستي خانم بيا کمک . هستي پاشد. زن کشور دلال بود و بقچه بزرگي در دامن داشت. مرد ناگهان دويد و هستي را بغل زد و در هوا چرخاندش. هستي بال بال مي زد. مرد بر زمين گذاشتش و گفت: ــ چقدر بزرگ شده اي ، خانم خانمها شده اي. هستي پرسيد: ــ تو بيژني؟ مگر نه ؟ بيژن گفت: جاني دالر ، کارگاه خصوصي تو. هستي گفت: اما شبيه آنتوني پرکينز شده اي . بيژن گفت: تصوير جواني پدرم. و گفت که پنج روز پيش وارد شده مي خواسته دو سه ماهي در اروپا بگردد. اما بابا گنجور تلفن کرده که به او احتياج داردو آمده. هستي و بيژن بقچه را از شر دامن کشور خلاص کردند. کشور از ماشين درآمد و لب جوي آب زلال که تند مي رفت تا تصوير او را درهم و برهم منعکس بکند ، نشست. بيژن و هستي سرگرم پرس و جو از هم بودند. بيژن مي گفت: وقتي امريکا مي رفته ، هستي يک دختربچه ده يازده ساله بوده . مي گفت: که دو تا فوق ليسانس گرفته : روزنامه نگاري و مديريت صنعتي. و هستي مي پرسيد که اين دو تا چه ربطي با هم مي توانسته داشته باشد. بيژن مي گفت: ــ ما اينيم ، مي خواستم کشش بدهم. چهارده سال. بعد بيژن از حال و روزگار هستي پرسيد و بعد به کند وکاو خاطراتي که از هم داشتند پرداختند. بيژن گفت: ــ يادت است آن سال پدرم برايم يک دوچرخه عيدي خريده بود و من با دوچرخه دور حوض مي گشتم و در حوض افتادم و دوچرخه افتاد رويم؟ پدرم با لباس پريد تو حوض و نجاتم داد. از بينيم خون مي آمد. سرم خورده بود ه فواره حوض. تو هنوز پستانک به دهان داشتي. تو تا مدتها بي پستانک نمي توانستي سر کني ، آمدي و پستانک را به دهان من گذاشتي. هستي يادش نبود. بيژن پرسيد که خانه منيريه يادش هست؟ هستي جواب داد که خاطرات محوي از آن خانه دارد. بيژن گفت: امتحان سال ششم ابتدايي رد شده بودم. تو آمدي و دو تا کيک يزدي برايم آوردي ، بعد رفتي و آمدي و عروسکت را آوردي و به من دادي و برايم قصه نارنج و ترنج را گفتي. ظهر پدرم به خانه آمد و برايم يک ساعت مچي خريده بود ، داد زد: ــ بيژن تخم چشمهايم کجايي بابا ؟ معدلت چند شد بابا ؟ تو از پستو درآمدي و به پدرم گفتي : هيس بيژن اوخ شده خوابيده. پدرم اصلاً شماتتم نکرد. ساعت را به مچم بست. مادرت آمد. بوسيدم و گفت: يکسال از عمر هفتاد هشتاد ساله ي آدميزاد که چيزي نيست و بردم پاشير زيرزمين و واداشت صورتم را بشويم. کاميون آنقدر عقب زد تا به پل فلزي روي جوي رسيد. دو تا کارگر آمدند و دو سر يک کارتن را گرفتند و از صندلي کنار راننده درآوردند. دوتاي ديگر هم آمدند و همين کار را با کارتن هاي دومي و سومي و چهارمي کردند. راننده با کاغذ و خودکاري در دست به طرف بيژن آمد و گفت: ــ رسيد بدهيد . بيژن بلند خواند : مخده لاکي بافت کاشان : 60 عدد. کارتن محتوي سرويس گل مرغي ژاپني و مخلفات : 4 عدد مجموعĤ 274 پارچه . مزد کارگر تميرکار ... مزد حمل ونقل ... بيژن کاغذ را روي کاپوت کاميون گذاشت و خواست امضاء کند که هستي به انگليسي يادآوري کرد: ــ تحويل نگرفته امضاء مي کني ؟ بيژن به انگليسي گفت : ــ از روزي که آمده ام ، مديريت غير صنعتي اين مهماني را بر عهده گرفتم . نگران نباش. و هستي انديشيد: هنوز نيامده به کار گل گماشتندش. بيژن دو تا کارگر انتخاب کرد و گفت که آنها بمانند. يکيشان پرسيد: تا کي ؟ بيژن گفت: تا هر وقت کارتان تمام شد. مزدتان را ساعتي ... دسته راه افتاد ، بقچه روي سر يک کارگر . کيسه برزنتي دست کارگر ديگر. گلدان گل لاله دست بيژن ، هستي با ساک و کيف دستيش ، و براي کشور سنگيني وزن خودش کافي بود. هستي گفت: ــ بيژن در ماشين را قفل کن. اصلاً چرا ماشين را نمي آوري تو؟ بيژن گفت: شايد به آن احتياج پيدا کردم . با اين حال گلدان را دست کشور دادو برگشت. آب الماس گون استخر مي ريخت و شتاب داشت ، چيزي نمانده بود که سرريز بکند. در حاشيه باغچه ها گلهاي بنفشه به آب زلال استخر آبي رنگ چشم دوخته بودند و با نگاهشان تمنا داشتند که به آنها هم برسد و آب مي گفت که شادابيشان کم و کسري ندارد. تمام گياههاي زينتي گلخانه بيرون کشيده شده بود تا تماشا کنند ، و هستي مي انديشيد : آزداي حتي يک دمش هم غنيمت است. فردا باز در خانه هاي شيشه اي زنداني مي شوند. هستي که با شلوار و بلوز پشمي و دمپايي به سرسرا آمده ، مشاغل طبقه بندي شده بود. مديرکه معلوم بود. سمت هستي : مشاوره هنري . پسيتا و ننه آقا و تقي خان هم به گروه ملحق شده بودند . ليدي هم خودش را قاطي کرده بود و خود را به پاهاي پسيتا مي ماليد و پسيتا زير چانه گربه را مي خاراند و ليدي چشمهايش را مي بست. يکي از کارگرها خواست گربه را بغل کند ، ليدي پنجولش کشيد ، کشور به اتاق نشيمن رفته بود تا محتوي بقچه را در جاهاي معين بگذارد. تالار اصلي از مبلها و زينتها خالي شده بود و تنها فرش و تلويزيون به هم دهن کجي مي کردند. چلچراغهاي سقف بي آنکه روشن باشد مي درخيدند. در تالار جنبي که ناهارخوري بود ، همه چيز در جاي خود دهن دره مي کرد. در تالار جناحي ديگر يک تخت وسط اتاق گذاشته شده بود و رويش قالي انداخته بودند. تالارهاي فرعي با دو طاق هلالي روبروي هم از تالار اصلي جدا مي شدند. بيژن دستي به پشت پسيتا زد و به انگليسي گفت که برود از کشور تصوير را بگيرد. پسيتا که تصوير را آورد ، هستي گفت: ــ بيژن ، تلويزيون اينجا، با سفره هفت سين و مخده مناسبي ندارد. تلويزيون را بگذاريم در ناهارخوري و به جايش تصوير حضرت زرتشت را نصب کنيم. بيژن زير چانه اش را خاراند و گفت: ــ آخر ، تحويل سال از تلويزيون اعلام مي شود. هستي گفت: ــ باشد، از ناهارخوري هم مي شود ، صداي اعلام تحويل سال را شنيد. بعلاوه کسي که نمي خواهد به سخراني هاي شاه و ملکه و وليعهد و نخست وزير گوش بدهد. کاري نکردني نبود. دو تا کارگر دم دستشان بود و يک کيسه پر از ابزار داشتند. کارگرها مخده ها را طبق دستور بيژن دور تا دور تالار چيدند و تنها زير طاقهاي هلالي را معاف داشتند. درست سي جفت. مخده اي براي نشستن و مخده ديگري براي تکيه دادن. بيژن و هستي روي يک مخده ، چهار زانو و کنار هم براحتي نشستند. بيژن گفت: اما ينگه دنياييها نمي توانند چهار زانو بنشينند ، مگر آنهايي که يوگا مي کنند. بيژن هستي را به اتاق خواب خودش برد ، پسيتا داشت ظرفهاي گل مرغي ژاپني را از کارتني در مي آورد و تقي خان دستمالي به آنها مي کشيد و ننه آقا قدحهاي گل مرغي را از سمنو مي انباشت. بعد قاشق هاي چوبي و با دسته هاي کنده کاري شده ، بعد گلاب پاش ها. هستي يکي از کاسه هاي کوچک گل مرغي را برداشت و پشت و رويش را نگاه کرد وگفت : ــ از ظرفهاي گل مرغي چيني تقليد شده اما با ماشين ساخته شده. کسي گوشش بدهکار درس تاريخ هنر نبود ، حتي بيژن . بيژن گفت : ــ همه چيز حاضر است. تو بگو کدامها را اول بفرستيم. هستي مي گفت و بيژن مي نوشت: ــاول سفره قلمکار ، بعد بشقاب هاي بردستي و کارد و چنگال ، بعد سبزي هاي سبز شده ، بعد گلدانهاي گل سنبل ، بعد ظرفهاي کريستال محتوي ماهي ها ، بعد قدح هاي سمنو با کاسه هاي کوچک ... هستي به پسيتا يادداد که سيرهاي تازه را با چاقو به شکل گل مريم دربياورد و انارها را قاچ کند و آماده بگذارد. به ننه آقا گفت: که گلاب ها را در گلاب پاش ها بريزد و پرسيد: ــ روبان قرمز و شمع کجاست؟ بيژن پرسيد: ــ چندتا شمع بخرم ؟ هستي گفت: ــ هفت تا. بيژن کارگرها را با ماشين خود برد و وقتي با روبان قرمز و شمع برگشت ، سفره قلمکار بزرگ ، بقرينه ، تمام نمادهاي نوبهار و نوروز را بر ساحت خود جا داده بود. هستي شمع ها را وسط بشقاب هاي سبزه شده عدس و گندم جا داد و گرداگرد آنها را روبان بست. قو قو سيهاي انار جا به جا روي سبدهاي ميوه با ديدن روبان هاي قرمز انگار همجنس هاي خود را شناختند و به آنها فخر فروختند. بيژن گفت: ــ به ، اين همه رنگ و نعمت ، چقدر براي چشم و اعصاب و ذائقه مفيد است. هستي گفت: ــ اگر چشم تنها رنگ هاي تيره يا خنثي ببيند ، صاحبش دل افسرده مي شود. مواجهه حواس با زشتي و خشونت ، آدم را ديوانه مي کند. بيژن گفت: ــ دختر ، تو خيلي چيز سرت مي شودها . پسيتا پرسيد: ــ شما دو تا چه گفت؟ بيژن به انگليسي برايش توضيح داد و پسيتا سر تکان داد و چشم هاي موربش درخشيدو گفت : ــ چشمهايم چه خوشحال. پسيتا رفت کارتهاي اسامي را بياورد. بيژن پرسيد: ــ مي دانستي پسيتا يعني لقمه؟ هستي نمي دانست.بيژن گفت : ــ اين لقمه ي بدبخت ، ليسانسيه ي مامايي است و همه افراد ذکور خانه به خيالشان لقمه چرب و نرمي است مي خواهند بخوردنش. مهمان هاي ذکور هم همينطور. پدرم لپش را نيشگون مي گيرد. حتي ديدم آشپزافغاني دست به سينه هايش زد. اما پسيتا يکشنبه ها را با دوست پسر همولايتيش مي گذراند. حقوقش را هم به وسيله پدرم دلار مي خرد و براي خانواده اش به فليپين مي فرستد. هستي گفت: بيشتر خانواده هاي خارجي و بعضي از خانواده هاي مرفه ايراني يکي از اين پسيتا ها دارند ، و خواست بيفزايد: تو هم که دشت به پشتش مي زني ، اما نيفزود پسيتا کارتها را آورد و بيژن گفت بخوان تا بگويم کجا بگذاري. خانم و آقاي گنجور. - بگذار روي مخده وسط - خانم و آقاي هيتي - بگذار روي مخده دست راست پدرم . - لعل بيگم و سرادوارد - دست چپ پسيتا خواند و خواند تا رسيد به خانم هستي نوريان و آقاي سليم فرخي هستي به فارسي گفت : ــ نه ، نه ، مرا پهلوي سليم فرخي منشان. او کنار زن نامحرم نمي نشيند. بيژن خنديد: ــ پس آشيخ است و قرآن و عکس حضرت علي ( ع ) را براي گل روي او بالاي سفره گذاشته اي . .از اين به بعد آشيخ صدايش مي کنم . هستي اخم کرد: ــ تو همچين کاري نمي کني . ــ پس قضيه جدي است. عذر مي خواهم . هستي گفت : ــ ببين ، اسلام ، هم نوروز ما را پذيرفت و هم دين زرتشتي را . قرآن و شمايل حضرت علي ر ا روبروي تصوير حضرت زرتشت گذاشته ام. هفت سين کوچکي هم روي ميز ناهار خوري براي بچه ها سرهم بندي کردند و با شيريني و ميوه آجيل و سمنو سفره را تکميل کردند و آخر سر گلدان گل لاله اي که هستي خريده بود به دردي خورد و وسط ميز ناهارخوري جاگرفت ، هر چند يکي از گل هايش کنده شد گل را هستي سر کوزه اي گذاشت که چه لم و حوصله اي به کار رفته بود تا تمام بدنه اش را گندم سر سبز بکند. هستي از ننه آقا پرسيده بود چطوري ؟ و ننه آقا توضيح داده بود: ــ اول تمام بدنه ي کوزه را با يک لنگه جوراب نايلون خانم پوشانيده بعد جوانه ها را يکي يکي روي جوراب نشانيده کوزه را پر آب کرده يک روز در ميان آب کوزه را عوض کرده – پشنگ آب به جوانه ها زده. هستي روي نيم تخت سرسرا به نقاشي کردن روي سه تا تخم مرغ سفيدي پرداخت که روي قاب پر از تخم مرغ هاي رنگين جا مي گرفتند. بيژن هم پادويي مي کرد و هم تماشا. هستي روي تخم مرغ اول يک زن طناز مينياتوري کشيد. بيژن گفت: ــ اينکه شبيه مامان عشي است ، منتهي لاغر. هستي گفت : ــ مامان عشي خودش خواسته ، براي پگي است .. - نه خواهر جان ، براي موري است . شوهر پگي ... هستي خنديد و گفت : ــ اسمش مردان خان است. پگي و همه دوستان ديگر ، موري صدايش مي کنند . فقط من مي گويم آقاي تسليمي. بيژن خواند : ــ نام او بود علي مردان خان – خانم خانه زدستش به امان و همچنين پسيتاي خانه . هستي پرسيد: ــ او را ديده اي . ــ نه شنيده ام . پدرم مي گويد از وقتي از امريکا آمده ، مثل گرگ به گله ي زن ها زده ، چه بي شوي و چه با شوي . حرمسرا ... موضوع سخنش را عوض کرد و گفت : ــ من نمي دانستم تو مينياتور هم بلدي ، به من گفته اند که روش آموزش عين امريکا است و به شيوه " واحدي " و مکتب هاي هنري که تدريس مي شود مکتب هاي غربي است. هستي گفت : ــ درست شنيده اي و مستر هيتي هم کارشناس آموزشي است و پدرت هم ... خواست بگويد : ــ کارچاق کن همه شان است ، اما نگفت ، به جاي آن جمله اش را اين طور تمام کرد و پدرت هم زير نظر تسليمي کار مي کند که معاون هيتي است. فکري کرد و افزود: ــ يک راه آسان براي کلني سازي نو. بيژن گفت : ــ شنيده ام بيشتر استادان دانشکده ها درس خوانده هاي کشور هاي خارجند. هستي زهر خندي زد و گفت : ــ ويک راه آسان ديگر براي بريده شدن آدم ها از هويت و خصلت ملي خودشان. بيژن گفت: ــ حرفهاي جلال آل احمد را مي زني . هستي پرسيد: ــ مگر تو کتابهاي آل احمد را خوانده اي ؟ بيژن گفت: ــ پدرم همه جور کتاب برايم مي فرستاد. مامان عشي هم همه جور سبزي خشک و زعفران ساييده و زيره و زرشک و ... و از سرسرا بيرون رفت. هستي مانده بود معطل که روي تخم مرغي که به خانم هيتي اهدا مي شد چه بکشد که کينه و نفرتش را منعکس بکند و در ضمن اين شخصيت مرکزي مراسم نوروزي از آن سر درنياورد. فکر مي کرد که کينه و نفرت نسبت به کي ؟ بيشتر از همه به مستر هيتي و بعد به قول مادربزرگ به گنجعلي گاراژدار ، احمد گنجور در واقع اولش گاراژدار بود. حالا همان گاراژ را وسعت داده به دست جعفر آقا سپرده است. جعفر آقا با يک نگاه راز خرابي هاي کاميون هاي عظيم را هم کشف مي کند و با چند دستور خرابي ها تعمير مي شود. و اگر نشد خودش کتش را در مي آورد و زير کاميون مي خوابد. نخورد ندارد. بيشتر آنچه هستي از احمد گنجور مي دانست ، يا مامان عشي گقته بود يا طعنه هايي بود که مادربزرگ به جانشين پسرش زده بود. مامان عشي مي گفت: ــ رفت عضو انجمن ايران و امريکا شد و انگليسي خواند ، جورش با امريکايي ها جور شد. حتي دو سه ماهي رفت نيويورک و در برگشتن چند ماه لندن ماند. يکبار هم با بيژن رفت کاليفرنيا تا ترتيب جا و جو و سپرده ثابتش را بدهد و بيژن از بهره بانکي آن پول زندگي بکند. نمي دانم چند صد هزار دلار برد ، بروز که نمي داد. مادربزرگ زهرخند مي زد و مي گفت: ــ پرونده اش پيش من است. امريکايي ها را خر کرد و رفت خرمشهر و بوشهر و از حمال هاي اين دو شهر انگليسي ياد گرفت و بعد که برگشت چو انداخت که امريکا بوده ، انگليس بوده . مامان عشي مي گفت: ــ شد مدير داخلي اصل چهار. و مادربزرگ مي گفت: ــ شد دلال اصل چهار. مامان عشي مي گفت : ــ در اداره مستشاري نيروهاي مسلح شاهنشاهي مترجم بود. مادربزرگ مي گفت: ــ پوتينهاي گروهبان هاي امريکايي را واکس مي زد . مامان عشي مي گفت: ــ رفت بنگاه نشر فرانکلين ، ادبيات امريکايي ترجمه مي کرد. يا ترجمه هاي مترجم هاي ديگر را اصلاح مي کرد. مادربزرگ مي گفت: ــ بوي دلار از آنجا شنيد و رفت توي تجارت کاغذ و در تحويل و تحول کاغذ به مطبعه ها لفت و ليس فراوان کرد. و از اينجا ديگر خود هستي شاهد بود. احمد گنجور مي گفت: ــ تشکيل کلاسهاي راهنمايي از ابتکارات اوست. مي گفت: ــ کمترين فايده سيستم امريکايي به جاي سيستم فرانسوي ، که من پياده کردم ، تبديل نمره هاي دانشجويان ماست به نمره هاي معادل آنها در دانشگاههاي امريکا . و هستي که براي معلم شدن به هر سوراخ و سمبه اي در وزارت آموزش سرکشيده بود و آخرش به مستر هيتي نامه نوشته بود ، حاليش شده بود که کار شوهر مادرش همان دلالي و پادويي است ، منتها از نوع نان و آب دارش . مي دانست که احمد گنجور براي امريکايي هايي که به ايران مي آيند خانه اجاره مي کند ، باجي گير مي آورد ، مي رود فرودگاه ، يک پلاکارد دست مي گيرد که رويش نام مسافر امريکايي نوشته شده ، در سالن فرودگاه انتظار مي کشد و پلاکارد را دور مي گرداند تا مسافر امريکايي را با خانواده يا بي خانواده ، گير بياورد و سرخانه و زندگي آماده و آراسته ببرد. هستي ناگهان متوجه شد که روي تخم مرغ هديه خانم هتي ، اقيانوس اطلس را منعکس کرده است ، با مجسمه آزادي که پشت به دريا داشت و مشعل دستش خاموش بود و نور را از چراغ هاي روشن کناره به اقيانوش و مجسمه آزادي – که به دنياي ديگر پشت کرده بود – تابانيده . بيژن که نقش را ديد گفت: ــ مي دانم چرا اين کار را کرده اي . اما نه به خاطر پدرم ، به خاطر من ، روي مجسمه را به طرف اقيانوس بکن ، و مشعلش را هم روشن کن. هستي آن تخم مرغ را کنار گذاشت تا به مراد عيدي بدهد. يک بلوز زنگاري هم برايش بافته بود. يقين داشت مراد بلوز را جلو مادربزرگ و هستي به تن مي کند و هر دو دست هستي را مي بوسد. هستي يک تخم مرغ که آبي رنگ شده بود انتخاب کرد و آسمان خراشي رويش کشيد که چراغ هاي بيشتر پنجره هايش روشن بود و قايقي روي آبي متن ، بي سکان و بي سرنشين رها کرد. براي لعل بيگم ، تصوير يک زن قاجار را کشيد که حالتي رقص گونه داشت. تصوير را در خانه استاد ماني ديده بود و به پا درمياني او ، سر ادوارد آن را براي زنش که اهل کراچي بود خريده بود. پيداکردن نظير آن براي استاد ماني دشوار نبود. در عوض با پول فروش آن توانست لوله هاي پوسيده ساختمان را عوض بکند. سرادوارد بسکه در مستعمرات و شبه مستعمرات و مناطق زير نفوذ دولت فخيمه انگليس خدمت کرده بوده تنها زن و دو پسرش هنوز در لندن زندگي مي کردند و تنها رابطه اي که با زنش داشت چکي بود که هر ماهه مي فرستاد. سرادوارد هر جا که خدمت کرده بود يک زن بومي گرفته بود. همين آخريها در زمان ايوب خان ، وقتي حاکم کراچي بود ، لعل بيگم را گرفت. همه اينها را لعل بيگم براي هستي گفته بود. و اضافه کرده بود که حالا اينجا کارشناس اداره کارمندان دولت است. و هستي ميدانست که شغل فعليش از حکومت کراچي دست کمي ندارد. دو بعد ظهر طبق برنامه ريزي بيژن ، ميزبانان بايستي در ايوان جلو سرسرا جا مي گرفتند . هستي پيش از همه با کت و دامن عنابيش به ايوان آمد و به گل ها و درخت ها و گياه هاي زينتي و استخر مالامال از آب نگاه کرد. آفتاب بعد از باران دلگرمشان کرده بود آنچنان که به هستي پيشنهاد مي کردند بيا و اين همه طراوت را ماندگار کن ، اما نه روي تخم مرغ . کسي که نمي خواهد با ذره بين نقاشي ببيند. مامان عشي به ايوان آمد و هستي تعجب کرد. هميشه آخرين کسي که به جمع مي پيوست مادرش بود. بهر جهت طول مدت آرايش و او را بايستي به حساب آورد. مامان عشي يک پيراهن بلند سفيد با نخهاي سيمين و زرين پوشيده بود که دو طرف دامن تا زانوها چاک داشت و گرنه راه رفتن و نشستن با چنان پوشش تنگي امکان نداشت. سبزي زمرد گردنبندش به سرسبزي هرچه سبز سرسبزي در اين دنيا هست ، چشمک مي زد. فرهاد ، آرايشگر بي همتايش ، موهاي بور بلندش را تا توانسته بود پيچ و شکن داده بود. آفتاب از اينکه بر آن مجموعه زرين بتابد دريغي نداشت ، احمد گنجور هم آمد. شلوار سفيدي به پا کرده بود و رويش لباده سفيد گشادي پوشيده بود که تا مچ پا ادامه داشت و طناب مانندي را سه دور دور کمرش بسته بود. عرق چين سفيد با حاشيه نقشدار و گيوه سفيدتري به پا داشت. مامان عشي به ديدارش پرسيد: ــ اوا احمد جان ، اين چه ريختي است؟ احمد گنجور گفت: ــ خانم خوشگل ، عقلت نمي رسد. اين لباس يک مؤبد زرتشتي است و دست به کمربندش گذاشت و گفت: ــ اسم اين رسن هاي سه گانه هم کستي است. روي موهاي زنش را بوسيد و گفت: ــ هلو ، برو تو گلو. سرفه اي کرد و گفت: ــ حالا بگو ببينم به فرهاد چقدر انعام داده اي؟ مامان عشي لب ورچيد: ــ فقط هزار تومان . احمد گنجور پرسيد: ــ کم است؟ مامان عشي جواب داد : ــ کجاي کاري ؟ فيروزه يک ماشين پورشه کورسي برايش عيدي خريده بود و جلو آرايشگاه پارک کرده بود. کليد طلايش را آورد و داد دستش و فرهاد دستش را بوسيد. صورتش را هم بوسيد. بيژن و پرويز آمدند. پوشش پرويز نسخه بدل پوشش پدرش بود. منتهي نونو. و تا مامان عشي دهان باز کرد ، گنجور گفت: ــ اينهم بچه مؤبد. هستي چشمهايش را رويهم فشار داد و لبش را گزيد. پرويز دست مامان عشي را گرفته بود ، اما در نخ آنچه پوشيده بود ، بود. موهاي طلاييش را زير عرق چينش بيرون زده بود. چشمهاي هستي به بيژن سير کرد. يک گل ميخک سرخ در مادگي يقه کت خاکستريش مينياتور بهار بود. بيژن در پاسخ نگاه هستي شانه بالا انداخت. و حالا پسيتا به ايوان آمد. با سرخاب – سورمه – ماتيک ، گنجور به ديدنش تبسم کرد. پسيتا پيراهن گشادي با تارهاي گلابتون به تن داشت. رنگهاي قرمز و سبز و زرد پيراهن و يراق سرآستين ها ، جلوه هاي رنگ نواز همديگر را تحسين مي کردند. لچکي از زري سرکرده بود. روي لچگ يک مکنوي ( مقنعه ؟) بلند پهن ، جوري تعبيه شده بود که جلوش چين و شکن داشت و يکي از گوشه هايش از پشت تا ساق پا افتاده بود. مامان عشي پرسيد: ــ بيژن جان ، بال ماسکه راه انداخته اي ؟ بيژن گفت: ــ اين لباس اشرافي يک بانوي زرتشتي است. اما نگاهش از نگاه هستي گريخت. مامان عشي شماتت کرد: ــ پس بايد براي من تهيه مي کردي ؟ گويا زن مؤبد منم . بيژن حرف تو حرف آورد. اين چندمين بار بود که گوشزد مي کرد که زبان رسمي ضيافت زبان انگليسي خواهد بود. مگر ميان خودمان و در موارد استثنايي. اول يک ماشين هيلمن از در باغ تو آمد و جلو ايوان توقف کرد. لعل بيگم و سرادوارد به ايوان آمدند. راننده يک بسته هديه دستش بود و دنبالشان مي آمد که بعد دنبال پروز راه افتاد. لعل بيگم شلوار اطلس سفيد پوشيده بود ، و پيراهن ارغواني رنگ تا زانو که روي شلوار افتاده بود. شال زري بنفش بازي بر سر داشت که دور گردن تاب خورده بود و از شانه چپ آويزان بود. احمد گنجور تنها بيژن را معرفي کردو گفت: ــ يک جوان تر و تازه از امريکا آمده. ادامه دارد... با کانال تلگرامي «آخرين خبر» همراه شويد
آخرین خبر | قصه ایرانی/ «جزیره سرگردانی» ؛ قسمت نهم