1. جذاب ترین ها
  2. برگزیده
کتاب

قصه شب/ زندان زنان آمریکا- قسمت یازدهم

منبع
آخرين خبر
بروزرسانی
قصه شب/ زندان زنان آمریکا- قسمت یازدهم
آخرين خبر/ سرگذشت هيجان انگيز و متاثر کننده زني که در اثر يک اتفاق راهي زندان مي شود و پيش آمدهايي که او را از مسير درست زندگي اش جدا مي سازد...
اثر: وين سنت ج بارنز
قسمت قبل شبي که من در زندان انفرادي افتادم،شبي بود که فرداي آن،برابر مرسوم روز شکرگزاري عمومي ملت آمريکا،و صدقه دادن و جشن گرفتن،براي اولين برداشت محصول ساليانه بود.ولي در همين روز جشن و سرور عمومي،ما بيچاره ها در ميان اين چهارديواري تاريک محصور،و نه تنها هيچ جور شيريني و خوراکي به ما ندادند،بلکه غذاي معمولي ما را هم به نان و آب ساده تقليل داده و منحصر کردند.داخل اين زندان نيمه تاريک،چند قدمي از اين طرف به آن طرف راه رفتم و فکر آن روزهاي قبل از زندان گذشته را ميکردم که چطور مثل ساير مردم،آزادانه به کليساها رفته،و براي خوشبختي و صلح دعا ميکرديم،صدقه ميداديم و جشن و سرور برپا ميکرديم.بله در اين گونه موارد،کسي به فکر زندانبان بيچاره و بي پناه،مايوس و شکست خورده اي که در کنار گو ش آنها هستند،نيست.که به دست ظلم عده اي در ظاهر خود را برادران و خواهران هم مسلک و هم دين آنها ميدانند.به گرسنگي و فلکت کشيده شده اند. راستي راستي که عجب دنياي مسخره ايست.اينجا يک عده،همه بيمار و تب دار و اغلب از بي غذائي و شدت فشار و شکنجه،در حال جنون و ديوانگي،و در جاي ديگر يک عده تا بيخ حلق،شکم خود را پر از بوقلمون و سيب سرخ کرده و سس زده و مربا و ساير غذاهاي لذيذ مي کنند.ديدم اگر بيشتر از اين فکر کنم،من هم مثل سايرين ممکن است ديوانه شوم.نيمه هاي شب اول بود،من تا اين ساعت هنوز از شدت ناراحتي فکري و بوي تعفن و بدي جا،نتوانسته بودم بخوابم و از طرفي از بي بالپوشي،مثل بيد به خود مي لرزيدم و به منظور اينکه دچار سرماخوردگي نشده و کمي هم گرم شوم،داخل اين سلول يک وجبي خود تند تند و به سرعت بالا و پائين ميرفتم و قدم ميزدم که ناگهان صداي گوش خراشي از يکي از سلولهاي انتهائي راهرو به گوشم رسيد.جيغهائي که انسان را به وحشت مي انداخت. گفتم:يا حضرت مسيح،به دادم برس... اي خداي بزرگ!صدا مرتبا تکرار و شديدتر مي شد.هر دفعه اميدوار بودم که به زودي صدا قطع خواهد شد.ولي برعکس مرتبا بدتر و شديدتر ميگرديد. از ميان اين جيغها،گاهي کلمات نامفهومي هم شنيده ميشد،خدا،خدا،خدايا،خدا تشنمه،تشنمه،آهاي.... آي...آي.... صدا کردم:سالي بيداري؟ترا بخدا اين کيه؟ جواب داد:آره بيدارم.خونسرد با ش.بچه ولشون کن.اگه بخواي از الن به اين چيزها عادت نکني و حرص وجو ش بخوري،چند وقت ديگه خودت از اينها بدتر ميشي. داد زدم:اين ديوانه بيچاره کيه؟ جواب داد:اون مري سياهمي.از چند وقت پيش اينجوري شده و مرتبا جيغ ميکشه.هموني که از سلول تو جاشوعوض کردند. گفتم:طفلي مري سياه،دوست قديمي من.اولين کسي که در اين زندان به من محبت کرد. يک جيغ ديگر او راهرو و سلول ها را به لرزه انداخت.فرياد ميکشيد:اي خانمها،خواهش مي کنم اجازه بديد يک نفر سفيد پوست،خوب و مهربان،يک جرعه،يک چکه آب به من بده...آب...آب...(از بس داد زد از نفس افتاد ديگر رمق نداشت به ناله و التماس افتاده بود)آخ...آخ...اي خانمها مردم...به خدا مردم يک دفعه منقلب شد و از شدت تاثر و دلسوزي نفهميدم دارم چکار مي کنم،بيش از اين طاقت شنيدن اين ناله هاو ديدن اين صحنه را نداشتم،يک وقت متوجه شدم منهم دارم از بيخ گلو فرياد مي کشم اگورمن...اگورمن...آخه ترا بخدا اين بيچاره مرد.يک کمي آب به او برسانيد. صداي خفه و آهسته سالي که سعي مي کرد زياد بلند نشود،به گوشم رسيد که مي گفت:صدات بيفته احمق ديوانه.مگه خل شدي.صدات بيفته بيچاره.ولي من تصميم خود را گرفته بودم.گو ش به او نکرده،و باز هم فريادزدم: اگوردن،اگوردن،صداي من به قدري بلند بود که ساير صداها را تحت الشعاع خود قرار داده بود.اگورمن...اگورمن صداي باز شدن يکي از درب سلول هاي انتهائي راهرو و بعد ش هم صداي سراندن و کشيدن پاي او بگوشم رسيد که کم کم داشت نزديکتر ميشد.ناگهان در ميان اين تاريکي هيکل او را جلو در سلول خودم ديدم،خرنشي و غرغر کنان چندتايي فحش آبدار اول نثار همه زندانيها کرد بعد صدا زد: دزد احمقها،چه خبره؟ چرا اين موقع شب داد و بيداد راه انداختين،چه مرگتونه؟ بله خود ش بود.اين صداي اگوردن يا عنکبوت سياه زندان بود. گفتم:خانم اگوردن،ترا بخدا خواهش مي کنم يک کمي آب به آن زنداني انتهاي راهرو بدهيد.بيچاره از تشنگي هلک شد.از خيلي وقت پيش براي يک چکه آب التماس مي کند. يکدفعه پريد تو حرفم و گفت:از کي تا بحال کار تو ماده سگ سليطه به اينجا کشيده که به من دستور بدي؟حالبهت مي فهمونم...صبر کن همين الن.تو هنوز منو نشناختي،الن يک آبي هم به تو و هم به اون يکي دزد ديوانه بدم که کيف کنين.آب خنک خنک. صداي يوا ش سالي به گوشم رسيد که مي گفت:ديدي کار خودتو ساختي. چند لحظه بعد دوباره اگوردن پيدا ش شد.ابتدا کليد را تو قفل در چرخاند و وارد شد.شلق بلند و چند شاخه اي از چرم تابيده در دستش ديده مي شد.و قبل از اينکه بفهمم چه تصميمي دارد،يا لااقل فکر دفاعي کرده باشم،بشدت کوبيد ميان صورتم.برق کورکننده اي از چشمهايم پريد و سرم گيج رفت.مرتبا شلق بال مي رفت و به شدت پائين مي آمد.از ناچاري به گوشه سلول پناه برده و راه گريزي نداشتم.دست انداخت و موهاي سرم را با چنگهاي پرزور خود ش چسبيد.سرم را خم کرد و شروع کرد با شلق به پشتم زدن.ضربه ها ش که هر کدام از آنها مثل ضربه شمشير بود و تا مغزم اثر مي کرد.آن قدر زد،تا وقتي که من بيحال و بي دفاع،به کف سلول افتادم.و سر و صورت و تمام اعضاي بدنم مجرو ح و خونين شده بود.نفسم به کلي بند آمد،قادر به نفس کشيدن نبودم. در حالي که مثل جلد بالي سرم ايستاده و شلق را تکان مي داد،نفس نفس زنان گفت:خوب شد اين درس خوبي بود که ميتونه حسابي توروسرجات بنشونه.فهميدي دزد کوچولو.اينهم آب،آب خنک.بعد خرنشي کرد.در را محکم به هم کوبيد،قفل کرد و رفت.اين بود جريان 24 ساعت اول زندان انفرادي من در زندان پاستيل.بله آن روز همانطور که گفتم مصادف با روز شکرگزاري و صدقه دادن عمومي ملت آمريکا بود.روزي که تا عمر دارم هرگز فرامو ش نخواهم کرد. روزي که در آن سياهچال گرسنه و تشنه به جاي هر نوع خوراکي،کتک و شلق خوردم.چرا و به چه علت؟در حقيقت به اين علت که اگر قبل مرده و نمانده بودم،چنين روزهايي را نديده و راحت بودم.به هر حال آن شب هرطور و به هر جان کندني بود،کشان کشان و سينه خيز خودم را بر روي تخت پوسيده رساندم و دمر روي پتوي کثيف افتادم.و تا صبح از درد مثل مار به خود مي پيچيدم. به اين طريق روزها مي گذشت و باز شب مي رسيد.تنها کار من قدم زدن در داخل اين سلول تنگ و باريک بود.و هر چه سعي مي کردم و به خود فشار مي آوردم اصل خوابم نمي برد.لباسهايم کثيف و از شدت عرق پوسيده و پاره پاره شده و به زخمهاي جاي شلاقهاي بدنم چسبيده بود.موهاي سرم به هم رفته و ژوليده و چسبنده و کثيف شده.از همه بدتر سرماي شبها هم کشنده بود.ديوارهاي سنگي ضخيم زندان سرما را دربدنه سرد و مرطوب خود ذخيره و عينا مثل بدنه يخچال به سردي هواي سلول مي افزود.با ديدن اين وضع بود که فهميدم چرا زندانيان اسم اينجا را سردخانه گذاشته اند.جيره غذايي ام منحصر شده بود به آب و نان خالي.گاهي هم نان و چائي.که گاهي اوقات اگوردن به ميل خود از اعتراض تعدادي از زندانيها،بوضع غذا،عصباني شده وبکلي آن را قطع مي کرد.تنها صدائي که از انسانهاي زنده به گور شده در اين سلولها به گو ش مي رسيد،صداي همان چندنفر ديوانه و جنون گرفته انتهاي راهرو بود. صداي مري سياه بيچاره که اين روزها تبديل به ناله ضعيفي که شبيه به صداي بچه گربه کم شيري شده بود،تا اينکه رفته رفته اين صدا هم بکلي قطع و خامو ش شد. من اصل قيافه سالي و چند زنداني ديگر را که گاه از داخل سلول ها و از فاصله ديوارها با هم صحبت ميکرديم،نه قبل ديده و نه بعدها مشاهده کردم.فقط صداي آنها را مي شنيدم،تا به حال هم فکر نمي کنم جان سالم به دربرده باشند.ولي اگورمن آدمخوار،اگورمن وحشي،عنکبوت دام گستر زندانهاي انفرادي،با آن شلق چند شاخه اي ا ش که مثل شمشير مي دريد و مي بريد و با آن زبان زهرآلود نيش دار ش که مثل نوک دشنه،يا سيم خاردار ريش ريش مي کرد،هنوز پابرجا و با اختيار و قدرت تمام هر کاري که مي خواست بر سر زندانيها و قربانيان خود ش مي آورد. اما رو ش مو ش صحرائيهاي درشت موجود در زندان،خيلي بهتر و شريفتر از اگورمن،و از اربابهاي بي صفتش بود،راستيکه چه اوضاعيه؟من از همان اوان کوچکي از مو ش نفرت داشتم،مخصوصا اين مو ش صحرائيهاي چاق و گنده اينجا.ولي طبيعت انسان،در موقع تنهائي که احتياج به مونس و همنشين دارد،خوپذير است،و گاه از ناچاري و تنهائي،يا در موارد رسيدگي به همنوعان خود،به سوي حيوانات گرايش پيدا مي کند.مثل بعضي سالمندان بدون بچه،و کم فاميل که به حيوانات دست آموز مي گرايند منهم بسوي اين موشها گرايش پيدا کرده و با نشان دادن علاقه و محبتم به مرور زمان توانستم محبت خود را به آنها بفهمانم . تا رفته رفته اين موشها هم با من آشنا شده ، حتي مرا مي شناختند . چون از من محبت و بي آزاري ديده ، و در ضمن سعي ميکردم ، هر طور شده از اين جيره جزئي خود براي آنها ذخيره کرده و مقداري نگهدارم . وقتي ميخواستم بين آنها غذا تقسيم کنم ، همه بشکل نيمدايره اي درست در مقابل من روي کف سلول چمباتمه زده و چشمهاي ريز و پر محبت خودشان را به چشمهاي من دوخته ، آماده اجراي برنامه غذائي خود ميشدند . من براي هر کدام تکه خورده نان کوچکي بدست گرفته ، کمي بال تر از سر آنها نگهميداشتم . موشها هم پي به منظور من برده ، کمي خودشانرا بيشتر جمع کرده ، يکدفعه با يک جهش خوشمزه و با نمک در حاليکه دست ها و دهان خود را باز کرده بودند ، به بال و بسمت تکه نان ميپريدند و پس از قاپيدن آن ( بدون اينکه به انگشتهاي من صدمه يا رنجشي برسانند ) باز هم ضمن اظهار تشکر و قدر داني بوسيله نگاههاي محبت آميز خود با خرت خرت پر سر و صدا و خنده داري که من خيلي آنرا دوست داشتم مشغول خوردن ميشدند . بله ، وقتي انساني در ميان انسانها ، به رفتار وحشيانه اي بد تر از رفتار حيوانات درنده برخورد نمود . و بهر کس و بهر طرف که رو کرد با دو رنگي و ظلم و بي عاطفگي مواجه شد ، خود بخود از انسانها ، و از بظاهر اين اشرف مخلوقات رنجيده و رويگردان شده ، بسوي حيوانات رو مي کند و در ميان آنها به جستجوي محبت و عاطفه و همزيستي خواهد رفت . بعضي اوقات همينطور که روي نيمکت چوبي خودم دراز کشيده بودم ، فکر ميکردم و در درياي انديشه هاي دور و دراز خود ، غوطه ور ميشدم و درباره اين دنياي عجيبي که من بدون اراده و ميل خودم ، در آن متولد شده و گير افتاده بودم ، تعمق ميکردم . گاه از اينکه چگونه با وجود زيستن در اين هواي کثيف و آلوده و دم کرده و سنگين و وجود ميکروبهاي گوناگون و خطرناکي که ميدانستم از بيشتر زندانيان مبتلئي که قبل از من در اين سلول بوده اند ، باقيمانده بود . هنوز هم من زنده مانده و نمرده بودم ، تعجب ميکردم و بالا تر از همه مبهوت بودم از اينکه ، چطور ديوانه نشده ام و عقل خود را از دست نداده ام . از طرفي زياد هم اطمينان نداشتم . هيچ اطميناني به اينده نبود . شايد يکروز منهم مثل همان زن ديوانه اي که در سلول مقابل سلول سالي زنداني بود ، ديوانه بشوم ؟ باز با خود ميگفتم ، نه ، نه هيچوقت ، خوب اگر يک وقت مثل زن غشيه چند سلول پائين تر مبتل به غش و حمله شدم چطور ؟ و هيچ معلوم نيست که آخر کار منهم ، مثل کار مري سياهه نشود . در يکروز از شدت تب و بيماري در همين گوشه سلول تلف نشوم و نميرم ؟ ولي دوباره با نا اميدي بخود مي گفتم : نه ، غير ممکنست . من حال حال ها نمي ميرم . زيرا مرگ در حال حاضر براي من يکنوع خوشبختي است ، خوشبختي هم در همه حال از من گريزانست . پس من محکوم به زنده ماندن ، و عذاب و شکنجه کشيدن هستم . ولي از طرفي کتمان نمي شود کرد که من هنوز خيلي جوان بودم و ميل به زندگي و اميد به فرداي روشن ، هنوز هم در وجود من بشدت وجود داشت . ميخواستم پس از تحمل اينهمه سختي و مرارت ، زنده بمانم ، و از زندگي پاک و منزه و بي درد سري چون انسانهاي ديگر بهره مند شوم . اين افکار بود که رو ح مرا قويتر ، و اراده مرا پايدار تر و مقاومتم را در مقابل تمام اين شدائد بيشتر و در نتيجه با داشتن اميد کليه اين مشقات را بخوبي تحمل ميکردم . بدين لحاظ بود که در آن سلول وحشت زا هنوز هم مغز من به خوبي کار ميکرد و تمام اين وحشت ، ترور، فشار و ظلم ها شب و روز برايم يکنواخت شده. بي غذائي و بي کسي و بي مونسي و همه و همه مغز مرا ورزيده تر و بيدارتر و احساسات مرا حساس تر و در نتيجه فکر و درک مرا روشن تر ساخته بود. در حدود پانزده متر انطرف تر از اين سلول انفرادي پر از رنج و شکنجه ي من همان اتاق تميز و راحت و خو ش منظره ي قبلي ام قرار داشت که هفته ها در آن به راحتي زندگي کرده بودم. اما راحتي و خوشي من نيز به همانجا ختم شد زيرا اين راحتي و خوشي ها در آن عشرنگاههاي ريئس تا زماني ميتوانست ادامه پيدا کرده و دوام يابد که مرد نيرومند زندان از شخص ساکن در آن کاميابي و رضاي خاطر پيدا کند. در اينجا باز متوجه اين مطلب ميشدم که چگونه در اين دنياي بزرگ زندگي، راحتي، خوشي و خوشحالي يا برعکس عذاب و ناراحتي روحي جسمي بعضي از انسانها بستگي به ميل و اراده و هوس و خواسته هاي بعضي از انسانهاي زورمند پرقدرت ديگر پيدا ميکند. همينطور که اين همه عذاب و ناراحتي فعلي من به علت دم رضايت و قانع و راضي نشدن فرد ديگري از من ميباشد. حساب و تاريخ روز و هفته بکلي از دستم رفته بود. اصل نميدانستم که چند وقت که در اينجا هستم؟ آيا به يک ماه رسيد؟ شايد هم يکسال شده باشد. در نظر خودم که يک عمر تمام برمن گذشته بود. و مثل اينکه از اول دنيا و تولدم داخل اين گور تنگ و تاريک بوده ام. و از دنياي زنده ها چيزي مثل خواب و خيال به خاطر داشتم . چون در حال حاضر مرده ي متحرکي بودم که بين مرگ و زندگي معلق مانده بودم. تا اينکه يک روز آکورمن در حاليکه ناراضي بود و غرغر ميکرد درب قبر تاريک و فرامو ش شده ي من را باز کرد و صدا زد: آهاي، ياله گمشو بيرون... زود با ش. باورم نميشد. مگر ممکنه که من زنده مانده و روز بيرون آمدن و رهائيم رسيده باشد؟! در عين خوشي دوباره نگران شده و فکر کردم حتما رئيس جون از اين مرحله هم نتيجه ي مطلوب خود را نگرفته و نقشه ي ديگري طر ح کرده. تا بالخره هم معلوم شد که حدس من زياد هم غلط نبوده. بعدا معلوم شد که زندان انفرادي من هفت هفته ي تمام طول کشيده و قتي بيرون امدم مثل يک گربه ي لغر و ضعيف شده و به مرده ها بيشتر شبيه بودم تا زنده ها. از طرفي چشمم به علت تاريکي زياد زندان نيمه کور و به قدري ضعيف شده بود که بدون کمک پرستار همراهم نتوانستم از پله ها پايين بروم اصل روي پاي خودم بند نبودم و تلو تلو ميخوردم. و هنگامي که از سلول خارج شدم چشمم به کلي جائي را نمي ديد. هفت هقته در تاريکي ماندن آنچنان چشمانم را در مقابل روشنائي ضعيف کرده بود که قادر به باز کردن آنها در روشنائي مخصوصا مقابل نور آفتاب نبودم. جشن کريسمس اول سال نو آمده و گذشته بود. در حاليکه من در آن گور تاريک زنداني و متوجه نشده بودم. در حال حاضر که داشتم از انفرادي آزاد ميشدم اواسط ماه ژانويه بود. آه خداي من، بعد از تحمل اين همه تنهائي و بي هم زباني دور افتادن از دنياي انسانها چقدر از ديدن قيافه ي آشناي تک تک دوتان هم زندائي ام خوشحال شدم و لذت بردم. گرچه همه ي آنها مجرم و محکوم بودند ولي هرچه بود چهره ي آنها انساني، و اسم آنها جزء ليست و نام انسانها ثبت شده بود. ملقات و ديدار آنها در حال حاضر، براي کسي که از تنهائي و بدبختي به موشها خو گرفته و با آنها هم نشين شده بود بسيار خو ش آيند و شادي بخش بود. به خصوص هلن که از ديدن من بسيار خو ش حال شد. جيغ کوچکي کشيده و به طرف من دويد: واي دختر! الهي بميرم. مثل اسکلت شدي چقدر ضعيف و لغر به شکل يک رو ح در آمدي. آخ آخ لباس هاتو ببين. واي به چه روزي افتاده به کلي پوسيده و پاره پاره و کثيف شده. موقعي که او صحبت ميکرد من از شدت ضعف نمي توانستم سرپا بايستم به کلي سرم گيج رفته و شروع به لرزيدن کردم. بيش از اين قادر به ايستادن نبودم و بر روي لبه ي تخت خواب نشسته و در پاسخ اظهار داشتم خودم ميدانم. عيبي ندارد. به اميد خدا کم کم درست ميشوم و حال مي آيم. از همه مهمتر فعل خوشحالم و خدا را شکر ميکنم که تنوانستم اين همه مدت را طاقت بياورم و حال هم هر چه که بود تمام شده. مي بيني که بيرون آمدم و مقابل تو ايستادم. آن روز سر ناهار جدا از خودم حيرت کردم. زيرا همان غذاهاي کثيف و ناجور زندان را با حرص و ولع تمام مي بلعيدم اصل مثل قحطي زده يا وحشيها شده بودم. و غذايي که قبل از آن نفرت داشتم حال به نظرم يک غذاي شاهانه شده و به مذاقم مثل يک تحفه ي بهشتي لذيذ شده بود. حق هم داشتم. زيرا هفته ها خوراک من مختصر به آب و نان خالي بوده و بعد از اين که غذا تمام شد و ظرف ها را جمع کرديم و نشستيم تازه روي تخت خواب هايمان دراز کشيده بوديم که يکي از پرستار ها در حالي که يک ورقه ي کاغذ در دست داشت داخل خوابگاه بند ما شد. صدا کرد: همه گو ش کنند اسامي کساني که خوانده مي شه. بايستي فورا جلو دفتر حاضر باشند تا ترتيب کار حرکتشان به زندان حصار خاکستري داده بشه! بعد شروع به خواندن اسامي کرد. اسم من هم جزء اين صورت بود. اولين کسي که از خو ش حالي هورا کشيد و کف زد من بودم. و بي اختيار با وجود آنهمه ضعف و بي بنيگي از ته دل فرياد خوشحالي کشيدم هلن خيلي خونسرد دستي به شانه ي من زده گفت: عزيزم به اين زودي احساساتي نشو اين موضوع مي رسونه که رئيس خيال داره هر طوري هست تو را از سر وا کنه و از دستت راحت بشه. او تو را همراه يک عده زنداني بيچاره و بي دست و پاي ديگر از اين جا اوت مي کنه هيچ وقت پيش خودت فکر نکني که راحت تر شدي نه جونم، اونجائي قرار شما ها رو بفرستند صد پرده از اينجا بدتره. بعد از چند دقيقه هر سي نفرمان جلو دفتر رئيس جمع شديم. يک دسته محکوم با قيافه هاي خشن و ظاهري بدنما. در اين موقع سروکله ي پرستار کاسدي پيدا شد صدا کرد: يااله پشت سر من به طرف رختشويخانه به پيش. او از جلو و ما بدنبالش از پله ها به پايين سرازير شديم. بعد از اين که تمام لباس هاي تن مان را که مربوط به زندان بود تميز شستيم. لباسهاي شخصيمان را که موقع ورود تحويل انبار داده بوديم بما پس دادند. اين لباسها هرکدام با فشار تمام به جمع تقريبا يک پا بسته بندي، طناب محکمي به دور هرکدام پيچيده و اسم مانرا روي آن چسبانده بودند و بعد تمام اين بسته ها را در يک انبار زير زميني مرطوب روبهم چيده و انبار کرده بودند. بطوريکه وقتي آنها را باز ميکرديم اول از همه متوجه خزه هائي ميشديم که يکطرف بسته را بکلي سبز ساخته بود. کله من بدبخت طوري مچاله و خورد بود که کامل خنده دار و مضحک شده بود کت و دامنم که به کلي چروکيده و بيد زده و سوراخ سوراخ شده بود. بعد از اين که همه ما اين لباسهاي مسخره را پوشيده و بصورت يک صف مرتب ايستاديم عينا مثل دلقکهاي سيرک شده بوديم و به ريخت همديگر مي خنديديم. قيافه ها همه عوضي مثل اين که مخصوصا ما را به عنوان دلقک آماده ورود بسن يا صحنه ي تاتر کرده باشند. با همين ريخت و قيافه به طرف بهداري حرکت کرديم، تا آخرين آزمايش پزشکي از ما بعمل آيد. از بهداري هم يکسره بطرف دفتر رئيس زندان جهت دريافت برگ انتقال رفتيم. خود رئيس نبود فقط يکي از نويسنده ها برگه ها را بين ما تقسيم کرد. موقعيکه جلو دفتر منتظر نوبت بوديم، اکاميسناوکاي بدجنس از دفتر بيرون آمد. با خنده از او پرسيدم: مارو کجا مي فرستند؟ با تمسخر و افاده بخصوصي جواب داد: همونجائيکه لياقتشو دارين و جاتونه. با آرنج يواشکي پهلوي بغل دستي خودم که يکي از همسفران امروز ما بود زدم و گفتم: اين رذل ترين و پست ترين زنيه که تو اين زندان ديدم. موقعيکه بصورت يک ستون از درب جلوي زندان باستيل خارج ميشديم، يک عده پرستار و چندتايي پزشکيار و دفتردار و غيره آنجا جمع شده بودند و بعنوان تفريح سربسر ما گذاشته و مسخره مان مي کردند. اگر منصفانه قضاوت کنيم زياد هم تقصير نداشتند چون با آن سر و وضع و لباسي که ما اين مثل صف مضحک قلمي يا گاونوال خنده بود. داشتيم، هر طور بود هر سي نفرمان را در داخل اتوبوس سياه زندان جا دادند. البته اين مرتبه چون جا کم بود مجبور شديم همگي سرپا بايستيم. اين يک مسافرت کوتاه با آن طرز رفتار شبيه به انتقال يک عده وحشي يا ديوانه، از جايي به جاي ديگر بود. خاصش، عين زنان زنداني با خروج از محيط محدود زندان و احساس هواي آزاد و مشاهده دنياي خارج از زندان، از شدت شعف و شادي بکلي خل شده بودند. و با وجود تنگي جا از خوشحالي به هوا مي پريدند. و کارهاي احمقانه و خنده داري ميکردند. جا بقدري کم بود که به سختي نفس مي کشيديم. در نتيجه براي زندانيها امکان نداشت که مطابق دلخواه مثل مسافرت قبلي از زندان شهر تا باستيل، خو ش باشند کف بزنند و آواز بخوانند. اولش کمي سعي کردند ولي چون متوجه شدند امکان ندارد از ناراحتي شروع به فحش و ناسزا گفتن به مسئولين زندان کردند. ولي باز هم در اصل همه خوشحال بودند و در هر فرصتي هر کدام بنوبه خود سر و صدا و اظهار خوشي مي کردند. من هم به سهم خودم از اينکه از اين زندان نجات پيدا کرده بودم خو ش بودم. ولي بعد از گذراندن چند هفته در آن سردخانه آنچنان ضعيف و بيحال شده بودم، که قادر به همکاري با ديگران و نشان دادن شادي و خوشحالي خود بصورت سر و صدا و آواز و غيره نبودم. دلم مي خواست کا ش اينجور لغر و مردني و بيحال نبودم تا حال در اين موقعيتي که از دست رئيس بي شرف زندان و دار و دسته حقه باز ش خلاص مي شدم، از شدت خوشي بالانس راه بروم. اصلا يدمان داراي بزنم و روي دستهايم ل نگران نبودم که به کجا منتقل شده و محل جد چه شرايطي خواهد بود. و در آنجا چه سرنوشتي منتظر ما است. فقط از اينکه از باستيل راحت شده بودم خوشحال، و فکر ميکردم به هر کجا که منتقل شويم، و هر شرايطي که داشته باشيم هزاران بار از اين باستيل خراب شده راحت تر و بهتر خواهد بود. وقتي با چشمهاي خودم خارج شدن از دروازه باستيل را مشاهده کردم در حاليکه با هم از آن دورتر شده و هر چه جلوتر مي رفتيم، باستيل چرخش چرخهاي ماشين مرتب کوچکتر و کوچکتر مي شد، احساس مي کردم فشار بار خرده کننده اي از روي شانه هايم برداشته شده، و روحم آزاد گرديده است. هرچه سرعت اتوبوس يا پرنده سياه زندان بيشتر مي شد، شدت و سرماي باد بيشتر اثر ميکرد. و وقتي با همين سرعت بي پروا از سر بالئي ها سرازير، يا سر پيچها دور ميزد، بچه ها يکدفعه رويهم مي ريختند و بي اختيار پاي يکديگر را لگد کرده، و سر و صدا راه مي انداختند. با وجود سرعت ماشين و ناراحتي راه و با وجود اينکه هنوز همه محکوميني بوديم، که باز هم بسوي زندان ديگري در حرکتيم، همگي خوشحال و شاد و اص ال فکر گذشته و سرنوشت آينده خود نبوديم. حتي فکر اينرا هم نمي کرديم که شايد جاي جديد ما بمراتب بدتر و سخت تر از محل قبلي باشد. آنقدر خو ش بوديم مثل اينکه جيب يک بچه دهاتي را پر از گندم بو داده يا نخودچي کشمش کرده باشند. دانستم که فعلا يا به بطرف ايستگاه راه آهن درحرکتيم و ضمن گفتگوهاي فقط مي ل سوار پرنده س مختلف بين زندانيها، شنيدم که مسافرت ما با قطار تا مقصد اصلي در حدود سه يا چهار ساعت طول خواهد کشيد. پس از پياده شدن در ايستگاه، موقعيکه از ضعف و خستگي به يکي از ستون ها تکيه داده، مشغول تماشاي مسافرين مختلف بودم و از اين همه هياهو و رفت و آمد جمعيت مسافرين لذت مي بردم. خودم هم نمي دانم که روي چه انگيزه اي، در رفتار و قيافه اشخاص دقيق شده بودم در صورتيکه قب ال اصو ال چنين اخلقي نداشتم هريک از مناظر برايم جالب بود. مث ال پيرمردي که در حال خريد روزنامه بود يا دخترک جوان و خو ش آب و رنگي که، اينطرف آنطرف سر مي کشيد و منتظر کسي بود. ديدن گونه هاي سرخش مرا به تحسين وا ميداشت. پسر بچه اي که از يک دکه يا کيوسک تخته اي يک دانه سيب درشت خريد اينها همه مناظر طبيعي و معمولي اجتماع آزاد، و صلح آميزي بود که من حسرتش را مي کشيدم و براي من در حال حاضر مثل يک رويا و يا خواب زودگذر شده بود. اين ايستگاه بنظر من مثل صحنه نمايشي از يک برنامه بالماسکه بود. که بازيکنان به ترتيب نقش در آن ظاهر مي شدند. يک مرتبه احساس کردم کسي مرا بطرف خود کشيد، تا برگشتم چشمم به اريس افتاد. اريس همان کارآگاه بلندبالا ، که حال موج نگاه چشم هاي خوشرنگش را به چشمهاي من دوخته بود. آه الينور تويي؟ چطوري؟ خيلي ذوق زده شده بود. صداي گرم و پرمحبتش از شدت هيجان مي لرزيد گفتم: آه! اريس تويي – کجا بودي؟ از آسمان نازل شدي؟ باور نمي کنم. چقدر خوشحالم که با وجود اين سختيها زنده مانده ام و دوباره چشم از ديدن تو روشن مي شود. گفت: خيلي دلم برات تنگ شده بود. اصلا بکلي نگران بودم. بعد گفت: اسم تو را جزء صورت زندانيهاي منتقله. مدتها بود که خبري از تو نداشتم. تا اينکه اخيرا زندان حصار خاکستري ديدم. فورا تصميم گرفتم از فرصت استفاده کنم و ببينمت. اما مثل شده؟ حتما ي؟ يا نباشد رژيم اينکه خيلي زود لغر شده اي. چرا؟ چي ا از خوراک افتاده لاغري گرفتي؟ چيه. ها؟ گفتم: نه جانم اشتباه نکن ترک دنيا کرده بودم و رياضت مي کشيدم تازه از انفرادي مرخص شده ام و همين ديروز بيرون آمدم. يکدفعه جا خورد. واي خداي من. چه وحشتناک! آخر چرا؟ چه بي انصافهايي، چطور تو را اونجا فرستادند؟ آخر از جان تو چي مي خواستند؟ گفتم: اي، از همان دوز و کلکهايي که در زندان مي چينند و دست آدم را ميان حنا مي گذارند. مفصلا تمام جريان را از نظر سوء رئيس زندان گرفته تا جريان دسيسه آناميستارکا، برايش تعريف کرده گفتم: بالاخره نمي دانم اين مرد بي شرف چطوري مکافات و سزاي اين همه ظلم و شرارت خود ش را پس خواهد داد و اصلا مبهوتم که چطوري کسي پيدا نمي شود که به کارهاي او رسيدگي کند و حسابش را برسد و جلو اين کارهاي او را بگيرد و پرده از روي کارهاي خلافش بردارد؟ ادامه دارد...
آخرین خبر | قصه شب/ زندان زنان آمریکا- قسمت یازدهم