آخرين خبر/
سرگذشت هيجان انگيز و متاثر کننده زني که در اثر يک اتفاق راهي زندان مي شود و پيش آمدهايي که او را از مسير درست زندگي اش جدا مي سازد...اثر: وين سنت ج بارنز
قسمت قبل
بعد رو به ادريس کرده و گفتم: راستي هيچ راهي بنظر تو نمي رسه؟ سر ش را تکان داده گفت: مگر بچه اي؟ همه اونا، يعني آن بالا بالها هم از کار ش خبر دارند.
چطور که ندارند. ولي کسي جرئت طرف شدن با او را ندارد. اون خيلي بي حيا و جسوره، و خيلي هم به کار ش وارده اولا اجزاء و کارکنان زندان، و زندانيها رو، روي انگشت خود ش مي چرخونه و همه مثل موم تو دست اونن. از اينکه او انسان نيست و مثل يک حيوون صفته،
هيچکس شکي نداره... ولي چي بگم، اگه اصل قضيه و ريشه کار اونو واست تعريف کنم مو به تنت سيخ ميشه، گرچه در اصل از يک کارمند سوبل و دون پايه بيشتر نيست ولي هيچکس جرئت درافتادن با او را نداره، و همه از حساب مي برند.
گفتم: در حال حاضر که او صاحب قصر افسانه اي، و تمام پريهاي داخل آن زندان است ولي حال چرا ما در اين چند لحظه اي که دم غنيمت است حرف خودمان را نمي زنيم و با صحبت در مورد او فکرمان وقتمان خراب مي کنيم؟ راستي مي خواستم يک چيزي از تو بپرسم، چطور با وجود آن همه قول و قراريکه گذاشته بودي، اص ال احوالي از من نگرفتي و سري به من نزدي؟
يکدفعه از جا در رفته، داد کشيد: بيام تو رو ببينم؟ چرا بيام، وقتي تو خودت نمي خواستي چه فايده داشت. سه دفعه اومدم، دو دفعه اولش که گفتند مريضي و نمي توني منو ببيني، دفعه سوم هم جواب دادند اصلا خودت مايل به ديدن من نيستي و نمي خواي ملاقاتي داشته باشي. گفتم: باشد، مانعي ندارد. ناراحت نشو قسمت اينجوري بوده. از قرار معلوم دو دفعه اولش من تو انفرادي بوده ام ولي دفعه سومش هم آنها نخواسته اند با من ملاقات کني – و تا بحال هم کسي به من نگفته بود که اص ال ملقاتي داشته ام و کسي به ديدنم آمده... ولي چطور قبل از روز شکرگزاري هم تلفني، چيزي نکردي؟
گفت: بذار تا واست بگم، سه مرتبه در ماه اکتبر، و يکدفعه اولي نوامبر، تلفن کردم، تو نيامدي جواب بدي.
گفتم: چون نمي خواسته اند با کسي در بيرون از زندان يان ترا از جريان باخبر کنم. اوه، در اين صورت اريس، حق با توست. تماس داشته باشم و قبول دارم و حرف خود را پس مي گيرم. تو خيلي خوبي و تقصيري نداشتي. ولي خوب نامه چطور؟ نمي توانستي با چند کلمه نامه دل مرا خو ش کني؟
گفت: نامه... اقلا پنج تا نامه فرستادم، ولي اين خودت بودي که جواب ننوشتي. من از تو بکلي ناراحت شده و گفتم: چه گفتي؟ من جواب ندادم؟ اختيار داري نامه دريافت نکردم.
مدتي همينطوري به من خيره شد. بعد ش گفت: چطور اص ال هيچکدام از نامه هاي من به تو کردم. حتما زندان نرسيد. خوب من بايد اين چيزها را پيش بيني مي کنم همه نامه ها رو خود باز مي کرد و مي خوانده، بعد ش هم پاره ا ش مي کرده، دور مي ريخته. از اين به بعد بايد حواسمونو جمع کنيم و طوري ترتيب کارها رو بديم که ديگه اينطوري نشه، و در زندان خاکستري نامه ها مرتب بدستت برسه.
برايم نامه گفتم: اوه اريس، ترا بخدا يک کاري بکن که وقتي به زندان خاکستري رسيدم مرتب بنويسي و من هميشه منتظر دريافت نامه هاي تو خواهم ماند. در نامه از همه جور و همه چيز برايم بنويس. دربارۀ کار و زندگيت، دربارۀ آرزوهايت، دربارۀ کتابهاي مورد علاقه ات،
دربارۀ همه چيز.
پرسيد: چطور شد؟! راستي آنقدر به کارها و نظريات خصوصي من علاقه مند شدي؟! در حال رنگش نگاه مي کردم، گفتم:بله. مگر نشنيدي دل به دل راه دارد. همان قدريکه تو به سرنوشت من علاقمندي، منم همينطور به سرنوشت تو دلبستگي دارم.
گفت: حال از تو مي خواهم که در يک مورد از صميم قلب و جدي به من قول بدي. پرسيدم: در چه مورد؟ هر چه مي خواد باشه، من قبل از اينکه بفهمم چيه، دربست بتو قول مي دهم.
گفت: قول بده که هيچوقت زود مايوس، دلسرد، و دلشکسته نشي و در هر حال ضمن پايداري، جرئت و رشادت و تهوره خودتو حفظ کني. و هميشه و در هر حال زنده و شاد باشي. در عين حال بخاطر داشته با ش که با هر ناراحتي و مشکلي ميتوان با خوشروئي و خوبي روبرو، و
حتي با اراده و تسلط به نفس بدون دلتنگي و تغيير روحيه، آنرا تحمل کرد. به شرط اينکه روحيه و نشاط خاطر تو به آن اتفاق غالب شده باشد.
هنگاميکه صحبت هايمان کام ال گل کرده بود. پرستار مسئول جلو آمده دستور داد، آماده باشيد ترن مخصوص ما داره ميرسه.
دوباره پرستارها، گارد و مامورين محافظ، ما را محاصره و درميان گرفتند و بصورت يک صف، همگي بطرف سکوي راه آهن حرکت کرديم. آخرين نفري که داخل صف شد من بودم.
اريس از شدت هيجان آنچنان دست مرا محکم فشار داد که از شدت درد، بخود پيچيدم.
با آن سر و وضع کثيف و بقچه بنديهاي کهنه پاره اي که زير بغلمان بود روي سکوي راه آهن منتظر رسيدن قطار بوديم. فکر مي کنم مزخرفترين و آت و آشغال ترين مسافر و بارو بنه اي بوديم که تا آن تاريخ قطار راه آهن حمل کرده بود. بعضي بدون کله، عده اي زيرپوشهاي کثيف و پراه شان از زير لباس بيرون زده و آويزان بود. رنگ لباس بعضي ها چنان تند، و وضع پوشيدن لباس آنها آنچنان زننده و بي تناسب يا بي قواره بود که انسان رغبت نگاه کردن به آنها را نمي کرد، و از ديدنشان حالش بهم مي خورد. با اين وضع همه بي اعتنا بظاهر خود، بدون شرم و حيا مثل ساير مسافرين خيلي عادي ايستاده، حتي بعضي ها با حرارت و بلند بلند با هم حرف مي زدند، مي خنديدند. گاه با سر و صدا و داد و فرياد، براي اشخاص ناشناس، يا براي رفقاي خود دست تکان داده و اظهار علاقه نشان مي دادند. مردمي هم که آمجا جمع شده بودند، اغلب براي ما دست تکان داده، و بحرکات و رفتار احمقانه ما مي خنديدند، و بعضي ها حتما يتي از دلقکهاي اظهار علاقه هم مي کردند. زيرا فکر مي کردند با اين پز و قيافه، ا جمع يک سيرک مشهور هستيم که براي اجراي برنامه هاي خودمان، با اين سر و لباس بطرف بعضي نقاط و شهرهاي بين راه در حرکتيم.
پس از حرکت قطار، از يکي از پنجره هاي کبه خودمان، کمي به بيرون خم شده و براي اريس دست تکان دادم. اين دست تکان دادن ما، تا وقتيکه او از دور مثل يک نقطه کوچک بنظر مي رسيد، ادامه داشت.
ترن سر يک پيچ کوچک پيچيد و از اين به بعد اريس ديده نمي شد. اين مسافرت با ترن، لطف ا تأثرآور و ناراحت کننده بود. عده اي زن تبهکار زنداني، به همراهي زيادي نداشت و حقيقت تعدادي پرستار و يک عده مأمور مسلح، همه جا جلب توجه مي کرد. بخصوص ساير مسافرين قطار، با يک حالت تأسف و دلسوزي بما نگاه مي کردند. در اين نگاهها اغلب نشانه اي هم از اظهار علاقه و همدردي ديده مي شد.
در اين موقع يکي از زنها که قبلا جيب بر ناقلايي بوده، بين بچه ها راه افتاد و يواشکي بيخ گو ش همه گفت:
-بيائيد به کمک هم کمي مسخره بازي درآوريم، و به اصطلاح بزنيم بر طبل بيماري، و با بعضي حرکات مسخره خودمان کاري کنيم که مسافرين خيال کنند که ماها ديوانه و سر به هوا هستيم و به همين علت هم لباسهاي خنده دار را پوشيديم. مث ال همه دامن هاي لباس هامونو بال بزنيم و کله هامون پشت و رو يا عقب و جلو بذاريم. خلصه عين ديوانه ها خل بازي در آريم.
خل بازي شروع شد و اتفاقا خوب هم گرفت. با اين لباسها و با مسخره بازيهايي که بچه ها در مي آوردند محشري به پا شده بود. نه تنها مسافرين و مأمورين قطار، بلکه پرستارها و گروه محافظ و گارد مأمور ما هم، همه دست به دلشان گرفته و از خنده روده ببر شده بودند از شدت خنده اشک در چشمان همه جمع شده بود.
اين بود که کم کم کبه ما بکلي شلوغ و مسافرين کبه هاي ديگر همه در کبه ما جمع شده، ضمن تماشا و خنده، گاهي در بعضي برنامه ها با ما همکاري مي کردند.
آنقدر شلوغ شد که مأمورين قطار از مردم خواستند به کبه هاي خودشان برگردند و اينقدر سر و صدا و شلوغ نکنند. ولي مسافرين بقدري از کارهاي ما خوششان آمده بود که به هيج قيمت حاضر به ترک کبه ما نبودند. بالخره رئيس قطار وقتي ديد کاري از دستش ساخته نيست او هم تسليم شد و کم کم خود ش هم علقمند به عمليات ما شده و براي تماشا و خنده در کبه ما باقي ماند.
در اين موقع يکي از دخترها بنام مري مالين که قب ال يکي از ستاره ها و رقاصه هاي مشهور تأتر بوده بوسط آمد و با دست همه را به سکوت دعوت کرده گفت: خانمها – آقايان – توجه او ا يستي از اينهمه اظهار علقه و تحسين و کف زدنهاي شما تشکر کنم، بعد اگر فرمائيد با مايل بوده و دوست داشته باشيد در نظر داريم برنامه هاي نمايشي جالبتري براي شما اجراءکنيم. (کف زدن و هوراي شديد جمعيت) در ضمن از همه شما در مورد بعضي کارهاي احيان زشت يا زننده اي که بعضي از دوستان ما، ندانسته بعنوان خوشمزگي و شوخي مرتکب شده اند معذرت مي خواهم. خواستم به اطلع همه برسانم، مبادا سوءتفاهمي پيش آمده و بعضي ها فکر کرده باشند که ما خل يا ديوانه هستيم و به تيمارستان منتقل مي شويم ولي شايد بيشتر شما پي برده باشيد که ما تعدادي زن زنداني هستيم که از زندان باستيل به زندان حصار خاکستري منتقل شده ايم.
خوب حتماا اگر شماها علقمند هستيد که بدانيد جرم ما چي بوده و چه اتفاقي باعث زنداني و محکوم شدن اين همه زن بيچاره شده درسته؟ ها...؟ (کف زدن و سر و صدا بله بله..) بسيار خوب اول از همه مي خواهم با سر پرستار ما خانم آناهاوب و سرپرست مأمورين
ما ،آقاي جان هارينتو زا آشنا بشيد .(کف ممتد مسافرين) ما در مورد زندانيها ، تعدادي از اين خانمها مغازه بر يا دزد فروشگاه ،تعدادي معتاد ،گرني ، مورفيني) قاچاق فرو ش مشروب و کتاب سارق مسلح و جنايتکاران حرفه اي مي باشند . ولي بهرحال اگر شما هم مثل من با همه اين ها آشنا و نزديک بوديد ، خوب پي مي برديد که اينها هم بهرحال هر چه هستند مثل شما انسانند . و هر انساني هم بهرحال خطا و اشتباه ميکند و اگر هر کدام يک کمي بدشانسي و بد بياري نياورده بودند .حال اينجوري گرفتار ، و براي يک عمر از اين زندان به اون زندان نمي شدند . هر گاه شما ها ئيکه اعضا و جمعيت اصلي اجتماع را تشکيل مي دهيد ، در ميان اجتماع خودتان ، بما هم يک راه روزنه جرئي و جاي کوچکي داده و اجازه مي داديد تا ما هم بطرقي از زندگي بهره مند شويم دستمان بکاري بند ميشد و در صورت مشاهده لغز ش يا اشتباهات اوليه مان ، ضمن کمي نظر بلندي و چشم پوشي ، بجاي کوبيدن و خرد کردن و از خود راندن ، در بهبود و اصلاح اخلاف و رفتار و کردار ما همت ميکرديد ،حال ما اينطور رانده و وامانده و بدبخت نبوديم . بلکه به راه راست هدايت شده و در
نتيجه اين همبستگي و دلسوزي و بهسازي اوليه شما ، جرم و جنايت در اجتماع بحداقل ممکنه ميرسيد و تنزل ميکرد و اگر اجتماع انسانها ، در اصل هم اجتماع انسانها بود ، نه جنگل حرص و آز و ظلم و شرارت . اصول کلمه جرم و جنايت بي معني بود و ديده نميشد ( کف زدن ممتد و طويل مردم ) ولي ما محکومين و مجرمين بيسواد و بي تربيت و فرهنگ را چه باين غلطها .
حال اجازه بدهيد بريم سر نمايش کوچک خودمان . معرفي ميکنم خانم مري هنسي ، کوچلوي خوشگلي که بجرم سرقت مسلحانه به ده سال محکوم شده . حال اگر مايل باشيد براي شما يک آهنگ خوب ميخونه ، همه کف زدند و او را تشويق کردند . مري بلند شد . بوسط آمد و شروع بخواندن "هزاران عاشق دلخسته داري " کرد . بعد از خاتمه آهنگ ، جمعيت خيلي کف زدند و سوت کشيدند و تشويق کردند . چون جدا خوب خواند. خوب خوشحاليم که مورد پسند واقع شد حال ميخواهيم با خانم آن پارسون آشنا بشيد . حتماا هر کدام از شما بارها اونو روي سن و صحنه ديده ايد.
خوب خوب توجه توجه حال اکيپ خواننده کر سه نفري زندان را که ، هميشه برنامه هاي خودرا باتفاق اجرا مي کنند معرفي مي کنم . هلن ، باربارا، و کلرا ، اين شما اينهم اين سه نفر بعد از کف زدن و تشويق . آنها هم آوازهايي از قبيل امواج رود و مرد پير و غيره را باتفاق
خواندند و خيلي مورد توجه قرار گرفت . بطوريکه جمعيت مرتب کف ميزدند و درخواست يک آهنگ دسته جمعي ديگر آنها را داشتند . تا سرانجام مجبور شدند برگردند و اين مرتبه آهنگ بسوي آشيانه را ، اجرا کردند که از شدت ابراز احساسات و تشويق مردم غوغائي شد و خيلي گرفت .
حالاجازه ميفرمائيد ، ( مري مالين اينطور ادامه داد ) ميخواهم يکي از چالاک ترين و زبردست ترين ، کمدين هاي صحنه تاتر و سينما را که تا بحال ديده ايد . ستاره ايکه مطمئن پس از اجراي فقط يک برنامه ، همگي عاشق و بيقرار او خواهيد شد .يکي از مشهورترين
کمدين و خواننده واريته هائيکه تا به حال ديده ايم. خانم مامي گوردون را به شما معرفي مي کنم.( مامي دست ها را بلند کرد و به ابراز احساسات همه پاسخ گفت ) سپس بالا آمد و اول از همه تقليد رفتار، صدا و رفتارهاي چند تن از هنرپيشه و ستارگان و اشخاص معروف را عينا "مثل خود آن ها در آورد. و بعد چند آهنگ خوب، از جمله آهنگ، از شوق ديدارت دلم پر ميزند" را خواند. تا مي خواست برگردد دوباره جمعيت کف مي زدند و با تحسين و سر و صدا از او درخواست مي کردند که برگردد و برنامه ديگري را اجرا کند.
تا سرانجام گوينده صحنه ها ( مري مالين ) بداد او رسيد و از مردم خواهش کرد تا براي سايرين هم فرصتي باقي بگذارند. سپس به ترتيب چند نفر ديگر را معرفي کرد و هرکدام برنامه هاي جالبي را اجرا کردند.تا رسيد به يک نفر که به تنهايي برنامه هاي فکاهي جالبي ارائه مي کرد، بعد هم يک نفر محکوم ديگري که، اشعار ادبي را دکلمه ميکرد. آخر از همه کر دسته جمعي اجرا شد و در خاتمه کليه زندانيان به اتفاق سرود مخصوص زندان را خواندند که قسمتي از آن با آهنگ( من در راه آهن کار ميکردم) ترکيب و تقليد شده بود.
اين برنامه شوخي، شوخي ، برنامه بسيار جالبي از کار در آمد که به کلي خود ساخته و غيره منتظره بود. برنامه تمام شد، مسافرين قطار داوطلبانه، به منظور تقديم هديه و قدرداني از هنرمندان مقداري پول و هدايا بين خود جمع آوري کرده و به مري مالين دادند که بين آن ها تقسيم کند .
کم کم سر و صدا ها خامو ش شده، چيزي به مقصد نمانده بود. من بغل دست يکي از بچه ها بنام الوين که معتاد به مواد مخدر بود نشسته بودم.اين رفيق ما تا به حال چندين بار به زندان حصار خاکستري افتاده بود و بعد از تمام شدن نمايش و مدتي سکوت، يوا ش يوا ش به حرف آمد و شروع به صحبت کرد، به خصوص درباره زنداني که به آن مي رفتيم مفصل تعريف کرد.
به طوريکه او مي گفت در اين زندان، کار معتادين و قاچاقچيان مواد مخدر از همه بيشتر رواج دارد و پيش مدير و ساير مسئولين زندان خيلي عزيزند. و در نتيجه از هر لحاظ آن ها را مراعات و ملاحظه مي کنند.
بعد رو به من کرد و گفت: مثل" تو خودت اگر جزو معتادين بودي، به محض ورود يک کار سبک توي آشپزخونه يا نهار خوري و اين جور جاها بهت مي دادند که هم راحت بودي و هم وضع خورد و خوراکت خوب بود و با اين وصف مدت زندانت آسانتر و زودتر از آنچه که فکر مي کني تمام مي شد. خب راستي حال بگو ببينم، اهل هيچ کدام از اين کلک ها و گرت مرتي، چيزي نبودي و نيستي؟ خلاصه معتادي يا نه؟ جواب دادم: تا به حال که لب به هيچ کدام نزده و مزه ي هيچ کدام را نچشيده ام. گفت: پس حواستو جمع کن، که مي خوام يک پيشنهاد خوبي بهت بکنم، الينور اگه مي خواي تو اين هلفدوني جديد بهت خو ش بگذره و نونت تو روغن باشه ، باهاس بگي که معتادي و تو دفترم اسمتو جزو معتادين بنويسي.
گفتم: آخه چطور ممکنه، من که معتاد نيستم و بعلوه ممکن آن ها از من بخواهند که ثابت کنم و نشان بدهم که معتادم.
گفت: اينکه چيزي نيست خيلي ساده است. با من بيا همين الن يادت ميدم که چيکار کني، پشت سر او راه افتادم و با هم رفتيم تو توالت زنانه قطار. گفت: ببين جونم، فقس يک علمت آمپول روي هر جاي بدنت که باشه، لازم به صحبت و ثابت کردن نيست چون اغلب معتادين مرفيني هستند و خودشون به خودشون آمپول مرفين مي زنند. يک دستگاه سرنگ و آمپول از تو سينه بند ش درآورد و آمپول را به بازو و ران من فرو کرده گفت: خوب، همين دو تا علمت نجاتت مي ده و کارت روبه راه مي شه، بعد از چند لحظه محل آمپول ها درد گرفت و مرا اذيت کرد. اصل من زياد هم فکر پيدا کردن کار و جاي راحت در زندان نبودم و اگر به اجبار خودم بود براي يک منظوري که درست براي خودم هم معلوم نيست حاضر نبودم بيخودي آمپول به تنم فرو کنم ولي بهر حال هر چه بود گذشت. من هم دلم را خو ش کرده و خودم را فعل گول زده بودم. هر چه ترن به زندان حصار خاکستري نزديکتر مي شد ياس و نااميدي بيشتري بر من مستولي مي گشت. رو ح درماندگي و شکست شديدي بر من چيره شد و دو مرتبه خود را در اين دنياي بزرگ تنها و شکست خورده و رانده شده از اجتماع و فردي تبهکار و محکوم مي ديدم. احساس کسالت، بدبختي و پريشاني، به کلي مرا نا اميد و پريشان کرده و راه چاره را از هر طرف به روي خود بسته مي ديدم. موقعي که در باستيل بودم، بالخره طاقت نياورده و مجبور شدم براي مادرم نامه مفصلي بنويسم و به اشتباهات و جرم و بدبختي هاي خود اعتراف کنم. هر چند مطمئن بودم که اطلع او از اين جريان چقدر ناراحت کننده و سخت خواهد بود و ضربه شديدي به پيرزن بيچاره وارد خواهد ساخت ولي چه مي شود کرد. چاره اي نداشتم، اما مادر بيچاره ام براي راحتي خيال من در ظاهر به روي خود ش نياورده، و در پاسخ نامه هيچ گونه سرزنش و شماتتي به من نکرده، بلکه نوشته بود: اميدوار باشم با روحيه قوي در مقابل اين گرفتاري ها پايداري کرده و زياد به خود ناراحتي ندهم. و مطمئن باشم پس از خاتمه دوران زندان و برگشت به آزادي، بازهم آغو ش گرم و پرمحبت او براي من باز و کانون پر محبت فاميل نيز مثل سابق براي پذيرفتن من آماده خواهد بود. ولي من درس آموزنده اي به هنگام مسافرت آخرمان با اين قطار آموخته بودم بدين طريق که در موقعي که نمايش هنرمندان ما ادامه داشت کامل در چهره يک يک مسافريني که صحنه هاي مختلف ما را با تحسين تمام تماشا کرده و از آن لذت مي بردند و حتي با شادي و هلهله آن را تشويق مي کردند دقيق شدم.
ضمن اين تحسين ها در چشم يک يک همين تشويق کنندگان يک نوع کناره گيري و امتناع از پذير ش ما احساس کردم. لذا در مورد فاميل، حتي مادرم نيز اين نوع طرز تفکر مسلما صدق کرده و آنها هم از اين به بعد حتما مرا به چشم يک تبهکار و مارکدا رو محکوم نگاه مي کردند. بله داغ ننگي توسط قانون به پيشاني من خورده بود که محکوم و مجبور بودم تا آخر عمر آن را تحمل کنم و به هر جا که ميروم انگشت نما باشم. خدايا آخر کار من بالخره به کجا خواهد کشيد؟ و تا چه مدت بايد در اين حصار خاکستري بمانم؟ اگر وضع رفتار اينها هم مثل رفتار زندانبانان باستيل باشد، مطمئنا من يکي که جان سالم به در نخواهم برد. با اين تفاصيل فرض کنيم نمردم و پس از خاتمه دادن دوران محکوميت از زندان خارج شدم، نقطه اميد و هدف نهايي من در زندگي آينده چه خواهد بود؟ به چه چيزي اميدوار و دلخو ش باشم، ناگهان از ميان اين همه تاريکي، ظلمت و تباهي و از پس افق دور مه آلود و تيره ي نااميدي، جرقه و شعاع روشني درخشيدن گرفت. کم کم جلوتر و جلوتر و اندک اندک بزرگتر و روشنتر مي شد تا سرانجام از ميان اين شعاع نوراني خوشرنگ، قيافه جذاب و مردانه اريس ظاهر شد که لبخند اميدوار کننده اي به لب، در حالي که آغو ش خود را به روي من باز کرده مرا به سوي خويش مي خواند و در اين لحظه بود که ياد آخرين سفار ش او افتادم و جملت پر مغز ش در گوشم پيچيد ( بدترين موقعيت و اتفاقات ناراحت کننده ايکه در زندگي انسان اتفاق مي افتد، ممکنست با قدرت اراده و خو ش فکري اشخاص با اراده، مبدل به شيرين ترين ايام زندگي گردند. ولي شرط اصلي، حفظ روحيه و داشتن اراده براي استقبال هر ناراحتي با خنده و خوشرويي و باز کردن آغو ش براي پذيرفتن
مشکلت خواهد بود) در اين افکار بودم که ترن ترمز کرد و تابلوي ايستگاه حصار خاکستري به چشم خورد.
هيچوقت زيبايي عصر انروز زمستاني را با ان هواي نيم روشن و خاکستري فرامو ش نميکنم. پوشش سفيدي از برف سرتاسر تپه و برامدگيهاي ييلق دامنه را پوشانده بود.و در منتها و خط الراس کوههاي کنار اين افق سفيد رنگ بود که قرص مدور سرخ فام خورشيد شامگاهي اخرين شعاع دلفريب خوبشرا به هر طرف ميپاشيد و بار خود را براي سفر به پشت کوهستان دوردست سبکتر ميکرد. اين شعاع قرمز در زمينه برف الماس رنگ کوه تابلو ي بديعي به وجود اورده بود که حاشيه و گوشه هايي از اين تابلوي زنده نيمه روشن تا به پشت ايستگاه راه اهن کشيده شده و به درختان سرو سبز پو ش سر به هم اورده طرفين ايستگاه محدود ختم نمگرديد.
از ان دورادور در سينه کش يکي از همين تپه هاي سفيد از برف خو ش منظره،حصار خاکستري به خوبي مشهود و به اين تابلوي زيبا نقا ش چيره دست طبيعت جلوه ي خاصي بخشيده بود.اين منظره تا موطه ايستگاه بيش از يک کيلومتر فاصله نداشت و در همين لحظه
که از دور صحنه زيباي ان را تماشا ميکرديم اخرين تيغه هاي خورشيدي که اندک اندک مشغول جمع کردن لبه هاي پايين دامن طلئي خود بود تا در پس قله مرتفع و پربرف کوهستان دوردست غروب کند به خوبي ديده ميشد و جلوه بسيار بديع و شاعرانه اي به اين منظره داده بود. نوار باريکي از اين شعاع طلئي هنوز هم بر فراز ديوار و برجهاي زندان مشاهده ميشد که با تابش و انعکاس به شيشه هاي پنجره هاي اين ساختمان افسانه اي، دوباره چون شعله هاي نارنجي رنگ اتشکده هاي مقدس باستاني به هر طرف زبانه کشيده و منتشر ميگرديد و منظره کاخ هاي افسانه اي پنجره طلئي را مجسم و به خاطر مي اورد.
ادامه دارد...
با کانال تلگرامي «آخرين خبر» همراه شويد
بازار