1. جذاب ترین ها
  2. برگزیده
کتاب

قصه شب/ زندان زنان آمریکا- قسمت سیزدهم

منبع
آخرين خبر
بروزرسانی
قصه شب/ زندان زنان آمریکا- قسمت سیزدهم
آخرين خبر/ سرگذشت هيجان انگيز و متاثر کننده زني که در اثر يک اتفاق راهي زندان مي شود و پيش آمدهايي که او را از مسير درست زندگي اش جدا مي سازد...
اثر: وين سنت ج بارنز
قسمت قبل اخرين نفرما از قطار پياده شد. همه ضمن اماده شدن براي حرکت با تکان دادن دست از همسفران خود خداحافظي کرديم.در اين حال قطار مسافر بري هم ضمن کشيدن چند نفس سريع و يکي دو سوت بلند اندک اندک به جلو زيده و يک مرتبه از جا کنده شد. در اين ضمن صف ما نيز اماده و مرتب شده بود.پرستار ها جلو و در حالي که نگهبانان و کادر محافظ به فاصله هاي معين در اطراف ما جا گرفته بودند به سمت زندان از سينه کشي تپه ها شروع به بالا رفتن کرديم. پس از تحمل هفت هفته زندان مجرد و تاريک و محروميت از کليه مزايا و ازادي حتي هواخوري، حال براي راه پيمايي در اين هواي لطيف ان هم از ميان چنين مناظر زيبايي عينا مثل گرد ش و تفريح در باغ بهشت با پرواز در اسمان خداوندي بود. صداي خرت خرت قدمهاي سبک ما بر روي برفهاي نرم و تميز کوهستاني براي اشخاصي چون ما که ماه ها و سالها پشت ميله هاي سرد زندان و در ان محيط خفقان اور محدود، به سر برده بوديم بسيار مطبوع و لذت بخش بود.هر چه جلوتر ميرفتيم شور و نشاط بچه ها بيشتر ميشد،همه به وجد امده بوديم و روي برفها به هوا پريده، مثل بچه ها همديگر را دنبال و بر روي برفها هل ميداديم. با شعف و خوشحالي هرکسي سعي داشت صورت ديگري را با برف شسته،يا گلوله هاي برفي به سايرين پرتاب کند.انقدر برف ازي کرديم و صورت همديگر را با برف شستيم که همه عرق کرده،صورتها گل انداخته بود. و به منتها درجه خوشحالي رسيده بوديم. اين برف بازي نه تنها همه را به شور و شادي واداشته و از شدت تقل و بازي خيس عرق کرده بود بلکه ناآگاهانه ما را ده ها سال به عقب برگردانده بود. همه خود را عينا" در زمان بچگي احساس مي کرديم حتي گوشه گيرترين و بدعنق ترين زنان تبهکار هم، در اين روز پر نشاط بوجود آمده و مثل دختر بچه ها قهقهه زنان به دنبال هم دويده و کار هاي بچه گانه مي کردند و به کلي از اين عالم و واقعيت اصلي تلخ آن غافل شده بودند. بالاخره با سرخوشي و بي خبري، اين تپه دور و دراز را پيموديم و به بالاي آ ن رسيديم. در حاليکه همه خورد و خسته و عرق کرده، نفس نفس زنان ميزديم، با وجود اين خو ش و سر دماغ بوديم. جدا اين روز، يکي از روزهاي خوب و فرامو ش نشدني ايم زندان ما و به هيچ وجه با ساير روزهاي تلخ قبلي قابل مقايسه نبود، و خاطره خو ش آن هميشه در ذهن ما باقي خواهد ماند. بناي زندان حصار خاکستري، از آجر قرمز يکدست شده، دور تا دور آن بکلي باز بود. از ابتدا محل ساختمان زندان را در دامنه يک تپه نسبتا مرتفع بسيار خو ش منظره انتخاب و در نظر گرفته بودند، دره هاي سرسبز و زيباي اطراف که کامل در پايين و زير پاي محوطه ساختمان قرار گرفته بود، منظره ديد بيننده را قشنگتر و دلفريب تر ساخته بود. حاشيه و انتهاي افق اين تابلوي رنگين، به کوههاي مرتفع دور دست منتهي و جلوه بيشتري به آن ميداد اسکلت و طر ح ساختمان زندان بشکل يک صليب يا بعلوه اي بود. درب اصلي بزرگ زندان، در يکسو بود که به جاي ميله با تورهاي بسيار درشت و محکمي محصور شده بود. پس از عبور از دروازه آهني بزرگ، وارد خيابان باريک با راهرو مخصوص به عبور زندانيها شديم که تا اين لحظه در حدود سي سانتيمتر برف بر روي آن نشسته بود. پس از مقداري راه به کنار پله هاي ورودي ساختمان اصلي زندان رسيده شروع به باال رفتن کرديم. انصافا" منظره داخلي زندان هم همانقدر زيبا و دلپذير بود که از دور ديده مي شد. يک پرستار درشت استخوان اخمو و بد هيبت، که طر ح صورتش عينا" مثل يک خرمالو ورم کرده بود جلو افتاد و هر سي نفر ما را به طرف سالن ناهار خوري هدايت کرد. سالن ناهار خوري بسيار بزرگ و وسيع و ديوارهاي آن به رنگ سير تند و زننده اي رنگ شده بود. در وسط آن يک ميزه ناهار خوري بزرگ و سرتاسري قرار داشت که اطراف آن را نيمکت هاي چوبي محکمي احاطه کرده بود. هرکدام از ما هر طور بود روي يکي از نيمکت ها جايي پيدا کرديم و جابجا شديم. پرستتار مسئول مرتبا" بالي سر ما مي چرخيد و مواظب رفتار ما بود و به اصطلا ح سعي داشت از همين روز اول ما را با رسم و رسوم اينجا آشنا کند و مقرارت خودشان را به ما تحميل نمايد. اسم اين پرستار خانم موگان بود و اين طور که نشان مي داد ذاتا بيزحم و مردم آزار و بدجنس بود. طوري با ما رفتار مي کرد مثل اينکه از سال ها پيش با ما عداوت، کينه و پدر کشتگي داشته و از ديدار و تماس با ما متنفر و منزجر است. وقتي به ما نگاه مي کرد مثل اينکه چشمش به يک چيزه کثيف، متعفن و نفرت آوري افتاده. قيافه ي خود ش را توي هم مي کرد و دماغ خود را بال مي گرفت، حرف زدنش تو دماغي، و تن صداي او خيلي بد و زننده بود. مرتبا" داد مي زد و هر وقت مي خواست دستوري بدهد، صداي جيغ و فرياد گو ش خراشش داخل سالن مي پيچيد و حقيقا چند ش آور بود. درحاليکه کام ال تودماني صحبت ميکرد ميگفت. شما زنهايي که امروز اينجا اومدين باهاس بدونين، شماهارو براي اين به اينجا فرستادن که يک کمي تربيت بشين و به مقررات آشنايي پيدا کنين، البته تو پرونده هر کدوم از شماها خيلي چيزا از بي بند و باري و بي تربيتي ثبت شده، ولي اينجا با اونجاها خيلي فرق داره. فکر نميکنم کسي بتونه از زير کار و وظيفه اينجا شونه خالي بکنه. يا دست به اون کارا نزده. (باز ادامه داد) البته ما خودمون ختم همه ناکسا، و رو دست همه جور تبهکارا و حافيهايي که شما فکرشو بکنين بوديم. اگه غير از اين بود، چطوري اين همه شغل و کارتو دنياي به اين بزرگي ريخته، حاضر ميشديم براي ماهي چندرقاز حقوق اينجا بمونيم و باشماها سروکله بزنيم. بعد ش دوباره شروع به مقداري رجز خواني و اهن و تلب ديگر کرد. هرکس اينجا کوچکترين سروصدا و نافرماني بکنه خرد ش ميکنيم، بليي به سر ش مياريم که خود ش پشيمان بشه. سرستاري که مقررات اينجا رو وضع کرده خود ش ذات يک فرشته رحمته، مثل يک راهبه مقدسه. اصلا همه پرستارها و در اصل اينجا هرکدام به نوبه ي خودشون يک فرشته اند. ولي خب اين دليل نميشه که شماها از حسن خلق آنها سواستفاده کنيد و دست به کارهاي احمقانه بزنين، تا جايي که اونا رو وادار کنين برخلاف ميل باطني خودشون اعمال و رفتاري انجام بدهند که باعث ناراحتي شما بشه. او گفت: اجراي کليه مقررات زندان اجباريست تا بدينوسيله بتوان نتيجه خوبي بنفع اجتماع، از تصحيح تبهکاران و کجرميني که تاکنون توبيت نشده اند گرفت. خلصه طرز حرف زدن و بيانات او طوري بود مثل اينکه ما يک مشت حيوانات وحشي هستيم، که همين امروز به باغ وحش وارد شده ايم . او هم يک مربي و سرپرست حيوانات باغ وحشه. ضمن صحبت هايش ميخواست بما بفهماند، که همه ما دزد و تبهکار و جاني هستيم، و و در نظر گرفته شده، حتي خيلي هم به سر ما زياد آنچه براي ما در اينجا تهيه شده است. زيرا ما مستحق رفتاري خيلي بدتر از اينها هستيم. و هرگاه مايل باشيم آنها براي اتخاذ هرنوع رفتار سخت تر و شديدتري، آماده هستند. من از طرز صحبت و رفتار او سعي داشتم پي به موقعيت و ماهيت زندان و متصديان آن ببرم. " زندگي در زندان براي هر زنداني بسيار دشوار و مشکل ميباشد ولي فشار ناهنجار و ظالمانه و مزاحمت هاي بيجاي اغلب مامورين و پرستارها، اين سختي را ده ها بار مشگلتر و غيرقابل تحمل تر مي کند) آنها همه زندانيان را با بدبيني نگاه مي کنند و بنابر احساس و فکر تاريک آنها، همه زنداني ها متقلب، بد، حقه باز، کلاهبردار و فاسد هستند. از طرفي هرگاه درست به اصل موضوع دقيق شده و توجه بيشتري به عمل آيد معلوم خواهد شد همين پرستارها هم، پس از سال ها خدمت و زندگي در محيط آلوده و فاسد زندان دراثر همنشيني و تماس با تبهکاران مختلف، خود به خود خواسته يا نا خواسته، تحت تاثير خوي و رفتار اطرافيان خود قرار گرفته، و بر اثر برخورد با نيرنگها، حقه بازيها، نادرستي ها و شرارتا نا آگاهانه، رفتار اوليه انساني، و اساسات ظريف حساس ابتدايي خودرا رفته رفته و با مرو زمان از دست داده. اندک اندک تبديل به يک فرد سغاک، بيرحم، بي احساس، بددل و کينه توز خواهند شد. و شايد بتوان گفت محيط اطراف براي آنها حکم آيينه شکسته و خرد شده از هم نپاشيده اي را پيدا کرده که به هر طرف نگاه کني همه تصاوير را زننده و زشت و بدنما مي بيني. دولت سرنوشت مارا بدست اين نوع مامورين و پرستارها سپرده و آنها را حاکم بر وجود و زندگي ما نموده و ما از حال بايد تا پنج يا ده يا پانزده و حتي بعضي ها براي همه عمر، بنده و برده حلقه گو ش آنها باشيم. و مدام هم مورد تحقير توهين و تهمت آنها در مورد سرقت ،ارتشا ،اختلاس، و کلاهبرداري قرار بگيريم و در صورتيکه وقتي درست توجيه شود و منصفانه قضاوت بعمل آيد همين حافظين قانون و مربياني که ما تبهکاران را فعلا به اتهام جرائم مختلف در اختيار آنها ميگذارند خود در داخل همين چهار ديواري ندامتگاه با زندان دست به انواع دزديها و جرم و فسادهاي بمراتب شديدتر وبزرگتري مي زنند که حد وحصري ندارد . اين مدت زندان براي من که فرد روشن فکر و تحصيلکرده اي بودم ،درس خوبي بود بارها با همين دو چشم خودم انواع جرائم ،خيانت و جنايتهايي را از اين زندانبانان در داخل همين چهار ديوار اجراي قانون ، مشاهده کرده ام که تا کنون حتي در تواريخ و کتابها هم نظير آنرا ثبت نکرده اند. زندانيان بيچاره علوه بر محکوميت به مجازاتيکه قانون براي آنها در نظر گرفته ،مجبور به تحمل انواع سختي ها و مجازاتهاي مضاعفي چندين برابر شديدتر از مجازات تعيين شده براي آنها مي باشند . اين تشديد مجازات ، از رفتار ظالمانه و بيرحمانه کسانيکه ماسکي بصورت قانون به صورت زده اند ،ناشي مي شود . آنها آزادانه بميل خود بهر کاري هرچه هم غير انساني و خلاف موازين اخلقي و قانوني باشد دست زده و آنرا به مقررات و قانون مربوط و منتسب ميدارند. سرانجام رجزخواني و بددهني و باصطل ح خودشان سخنراني خانم مرگان تمام شد .حال سعي داشت به خيال خود ش فيلسوفانه بميان چشم يک يک ما نگاه کرده و عکس العمل سخنان خود را در ديدگان ما بوضو ح مشاهده کند .در اين هنگام در باز شد و در يک چشم من به دختر جواني افتاد .سر وگردن زيباي خود را داخل اطاق کرده بخانم مرگان اطلع داد ،همگي آماده و مرتب باشند .از قرار معلوم شخصيت مهمي وارد ميشد.تبهکاران قديمي که قبلا در زندان حصار خاکستري زنداني بوده و بجريان اوضاع وارد بودند، يکمرتبه از جا پريده ،مؤدبانه و مرتب ايستادند .ما هم بتقليد از آنها بلند شديم و منتظر مانديم. در باز شد وبرخلف انتظار ما زني بلندقد ،ظريف، متين، خو ش قيافه وخو ش لباسي وارد شد که بيشتر به مهمانداران و نديمه هاي شاهزاده خانمهاي کاخهاي افسانه اي شباهت داشت ،تا اينکه در چنين زنداني صاحب شغل و مقامي باشد.لباسهاي بسيار شيک و گرانقيمتي پوشيده بود .ظاهر ش نشان ميداد که فوق العاده ليق با نفوذ و سختگير است.آنچه که در اولين برخورد بيشتر از هرچيز انسان را به خود جلب وتحت تأثير قرار ميداد ،صورت خو ش فرم وخوشگل او بود که در حال حاضر به طرف راست برگشته بود. همين نيم رخ زيبا حالتي توأم از زيبايي و عظمت داشت. چند قدم ببلند به جلو برداشت ويکدفعه صورت خود را بطرف ما چرخاند. در اين وقت بود که ناگهان چشمهاي گيرا و پرنفوذ خود ش را به چشمهاي ما دوخت. عجب چشمهاي گيرائي در حالي که يک مقدار بسيار ناچيزي تاب داشتند. که اين نقص کوچک خود را با افزودن يک عينک پنسي متصل به يک روبان سياه جبران کرده و پوشانيده بود. طبق عادت بهنگام صحبت آنرا برداشته و بين دو انگشت خود نگه ميداشت و به چشمهاي طرف خيره ميشد. وپس از مقداري صحبت دوباره آن را به چشم ميگذاشت. سخنراني خانم مديره يا رئيسه زندان با صداي بسيار نرم و مليمي شروع شد اول از هرچيز مايل بودم که هرچه زودتر شما را بببينم تا ورود شما را به اين زندان خير مقدم گفته باشم اميدوارم که اين مدت زنداني در اينجا به شما بد نگذشته و ناراحت نشويد.اطمينان دارم که هر کدام از شما به وظيفه خودتان آشنا هستيد و هيچوقت راضي به ايجاد ناراحتي و دردسر براي خودتان نمي شويد. در ضمن از خانم مرگان خواهش مي کنم تا مواظب شما باشند و نگذارند به شما بد بگذرد. من ديگر حرفي ندارم. حال مي تونين براي استحمام، بعد ش براي شام خوردن آماده شويد. همه از مقايسه اين همه اختلف بين صحبتهاي کوتاه و نرم مختصر او، و صحبتهاي قبلي خانم مرگان گيج و مبهوت شده بودند. آن هم چه اختلف فاحشي، مثل اختلف بين قطبين شمال و جنوب. به هنگام خارج شدن هم برگشت و خنده محبت آميزي به ما کرد. همه بي اختيار مجذوب رفتار او شده، صميمانه شروع به کف زدن و ابراز احساسات برايش کرديم. هنگاميکه پشت سر خانم مرگان از سالن خارج مي شديم، الويز سر بيخ گو ش من گذاشته گفت: اين بود ملکه پرقدرت و مديره با نفوذه زندان ما، اونو چه جور ديدي؟ گول ظاهرشو نخوريها. به نظر تو يارو يکي از اون پيره بوقلمونهاي نيرنگ باز نيست؟ اينو از من داشته با ش، بعدا خودت پي ميبري که چه آب زيرکاه و حقه بازيه. فکر نمي کنم هرگز لنگه ا ش رو ديده باشي. سر تا پايش کلکه. از اون کله پر حيله و تزوير ش گرفته تا اون کفشهاي پاشنه بلند گران قيمت قشنگش، همش کلکه تا وقتي مطابق ميل و خواست او رفتار کني، بهر ساز ش برقصي و صدات در نياد خيلي خوب خانميه ولي واي به روزگار کسي که بخواد با اون در بيفته، يا پا تو کفشش بکنه و به اصطل ح به ساز او نرقصه. مگر خدا به داد ش برسه اگرنه کار ش تمومه. واي... واي... چي بگم. از همانجا يکسر ما را بطرف دستشوئي و توالت که در طبقه زير قرار داشت بردند. يکي از منشي ها که جزو محکومين بود، جلو در دستشوئي و حمام ايستاده، و به هر نفر يکدست لباس نو ميداد. اين لباسها هم عينا مثل همان لباسهايي بود که در زندان باستيل داشتيم يکدست لباس گشاد آبي رنگ.يک جفت جوراب نخي. يکدست زيرپو ش چلواري و باز هم يک جفت از آن کفشهاي ناجور گل و گشاد. کف قسمت توالت و حمام سنگفر ش و جمعا داراي سه دستگاه دو ش بود. سه نفر سه نفر به نوبت زير دو ش ميرفتيم و به سرعت مشغول استحمام ميشديم. خانم مرگان هم بالي سر ما ايستاده، مواظب بود که کامل خودمانرا تميز بشوييم. و به منظور انجام نظريه خود ش شلنگ پلستيکي بلندي را به يکي از شيرهاي آب سرد متصل کرده و بطرف هرکس که مي خواست زودتر از موقع از زير دو ش خارج و يا سرسرکي شستشو کند، آب سرد مي پاشيد اين آب چنان سرد بود و با شدت به بدن ما ميخورد که به قول معروف مثل شمشير مي بريد و کامل انسان را ناراحت مي کرد و گاه ضمن پاشيدن اين آب سرد چند تا فحش بسيار رکيک هم نثار طرف مي کرد. بعد از استحمام و تعويض لباس، به سمت بهداري حرکت کرديم تا مورد معاينه کلي قرار گيريم. دکتر اين زندان، کامل مرد بلند قدي بود که برخلاف دکتر زندان باستيل، خيلي تند مزا ح و بد دهن و در ضمن رفتار ش هم خيلي خشن و بي ادبانه بود. بيشتر از آنچه لزمه کار معاينه بود. معاينه زنهاي جوان و خوشگل را طول داده، با آنها ور ميرفت. و با وجود اين همه شلوغي، سعي داشت زير زيرکي با آنها قرار مدار و وعده ملقات بگذارد. در ضمن قول ميداد که هرگاه سر وعده حاضر شوند و نزد او بروند، تسهيلت خوبي از لحاظ معافي و غيره براي آنها فراهم آورد. بعد از اتمام معاينه توسط اين دکتر پست و منفور، بطرف ناهار خوري رفتيم. غذاي آنروز بسيار خوب و خوشمزه بود که پس از مسافرت طولني ما، و بعد از آنهمه بازي و دويدن توي برفهاي دامنه تپه ها با توجه به اينکه مدتي هم از ساعت معمولي غذا گذشته بود،درنتيجه همه از گرسنگي بيتاب شده بوديم خيلي چسبيد ، به طوريکه همه از روي رغبت و اشتهاي کامل غذا ميخورديم. بعد از شام برابر صورت تعيين شده ، هر کسي را به سلول خود ش فرستادند. وضع سلولهاي اينجا از سلول هاي باستيل به مراتب مرتب تر و تميز تر بود.حتي از لحاظ ساختماني هم مدرن تر و به اصطلا ح نمونه اي از بهترين زندان ها روي اسلوب جديد بود. محکومين جديد را در ميان دو رديف سلول هاي واقع د رطرفين راهرو هاي طبقه اول وطبقه دوم به نسبت جادادند اطاق نگهباني و بهداري ، در انتهاي غربي طبقه سوم ساختمان قرار داشتند. ولي توالت هر سه طبقه ،در انتهاي شرقي راهروهاي دور و دراز هر طبقه واقف شده بودند.انتهاي هريک از اين راهروها ، به دو شاخه عمومي تقسيم ومنتهي مي شد.شاخه هاي طبقه اول ودوم،مخصوص دفت سرپرستارزندان .آپارتمان واطاق هاي شخصي پرستارهاي ديگر هم در طبقه سوم قرار داشتند . شاخه شمالي طبقه اول ،مخصوص ناهار خوري ،و شاخه هاي شمالي طبقه دوم ،مخصوص سالن هوا خوري يا سالن باشگاه و استراحت عمومي زندان و طبقه سوم اين شاخه مخصوص نماز خانه يا سالن دعا و مراسم مذهبي زندان بود. کلبه ي کارگاههاي عمومي ، حمام ،رختشويخانه و انبار ها ، در قسمت زير زمين ساختمان زندان واقف شده بودند چون تعداد زندانيان موجود ، بيش از حد تعيين شده و گنجايش معمولي زندان بود در نتيجه وقتي که جمعيت سي و سه نفري ما هم به اين تعداد افزوده شد ، اجبارا تعدادي از ما را د ر سلول هاي اضطراري ،که در طبقه سوم قرار داشتند جا دادند. حتي چند نفري را به بخش مخصوص پاسدارخانه فرستادند ولي جاي من و الويز کو ک در يکي از در يکي از سلول هاي طبقه دوم بود. هنگاميکه صف ما از ميان راهرو ها عبور ميکرد،صدها زنداني که با قيافه هاي درهم و رنگ پريده ، روي تخت خواب هاي خود دراز کشيده بودند ، سرو گردن کشيده واز پشت ميله هاي سلول خود ما را تماشا مي کردند .بي چاره ها مثل ميمونهايي بودند که در يکي از قفسهاي تنگ و کم وسعت باغ وحش افتاده باشند. خستگي و ناراحتي از وضع و محيط درچشم هاي همه خوانده مي شد. بدين طريق ضمن عبور از راهروها صدها جفت چشم ما را بدرقه مي کرد. براي زندانيان بيچاره با آن زندگي پر شکنجه و يکنواخت حتي تماشاي زندانيان تازه وارد هم به سهم خود تنوع و تفريحي محسوب مي شد. من از هم سلولي با الويز ،راضي و خوشحال بودم ، زيرا هرچه بود دوست و هم زنداني و آشناي قبلي من محسوب مي شد. از طرفي هم او از ساير محکومين مشابه خود سنگين تر و متين تر و بي غل و غش تر بود. و بعلاوه چون مدتها قبل ، باز هم يکسالي از عمر خود را پشت ميله هاي اين زندان گذرانده بود ، از کليه راز و رموز اين زندان،موبه مو آگاهي داشت . سلول ما در حدود سه متر طول و دو و نيم متر عرض داشت کنار ديوار سمت چپ سلول يک تخت خواب دو طبقه مخصوص دو نفر زنداني زده بودند.الويز تخت زير و من تخت باليي را نصاف تر و تميز عبارت از يک تشک يک جفت پتوي ضخيم و ا انتخاب کردم . وسائل خواب ما يک بالش بود . کف سلول فلزي و ديوارهاي آن سيماني بود که در بعضي نقاط اين ديوار ترک و شکافهايي ديده مي شد که پر از کک و ساس وساير حشرات مشابه بود . خوشبختانه موقع مسافرت با ترن ، الويز روزنامه اي را که يکي از مسافران ترن جا گذاشته بود برداشته ،به همراه آورده بود. و به محض جابه جا شدن در سلول يک برگ آنرا تکه تکه و پاره کرده ، يکي يکي اين تکه ها رابا کبريت آتش زده ،شروع به سوزاندن و به آتش کشيدن کک و ساسهاي زنده کرد، بوي ساس و کک همه جا را پر کرده بود. کار داشت حسابي پيش مي رفت و چيزي نمانده بود که کلک همه حشرات کنده شود که يک دفعه يکي از پرستارها سررسيدو فرياد کشيد: آهاي ،چيکار مي کني ،هنوز نرسيده خيال داري زندان و به آتش بکشي ، زود خامو ش کن. هم اجبارا الويز روزنامه اي زير پاي خود گذاشت و خامو ش کرد. وبعد هردو روي تختهاي خودمان دراز کشيديم و استراحت کرديم. هنگاميکه روي تخت دراز کشيده بوديم صداي مداومي مثل صداي امواج متلطم دريا ايکه به تخته سنگ هاي کناره ساحل برخورد مي کند به گو ش ميرسيد،درزندان پيچيده بود. هرچه وقت مي گذشت اند ک اند ک صدا کمتر و کمتر تا اينکه تبديل به يک ولوله وپچ پچ کوتاه شد تمام اين صداها در اثر سرو صدا وصحبت صدها زنداني محکوم اين زندان بود که بعد از مدتي تبديل به خرخرو ناله و گاه فحشو ناسزا گرديد . بعضي ها هنگام خواب عادت به صحبت کردن داشتند و در خواب هم دست از فحش دادن و بد دهني برنميداشتند. ادامه دارد... با کانال تلگرامي «آخرين خبر» همراه شويد
آخرین خبر | قصه شب/ زندان زنان آمریکا- قسمت سیزدهم