1. جذاب ترین ها
  2. برگزیده
کتاب

قصه شب/ زندان زنان آمریکا- قسمت شانزدهم

منبع
آخرين خبر
بروزرسانی
قصه شب/ زندان زنان آمریکا- قسمت شانزدهم
آخرين خبر/ سرگذشت هيجان انگيز و متاثر کننده زني که در اثر يک اتفاق راهي زندان مي شود و پيش آمدهايي که او را از مسير درست زندگي اش جدا مي سازد...
اثر: وين سنت ج بارنز
قسمت قبل و به او اطلع دهند و اگر هم موفق به دستگيري لو بهنگام ريختن آشغال نشدند، زا روي آشغالها و کاغذ و وسائل داخل آن بتوانند شخص آشال ريخته را بشناسند.اتفاقا آشغال آن روز از بالاي پنجره طبقه بال درست بر روي مردم آزار که از طبقه پائين ميگذشته خالي شده بود. اين يک کار تصادفي بود ولي ظاهر امر طوري بود هرکسي فکر ميکرد قصد عمدي در کار بوده. ناگهان صداي يک جيغ بلند و وحشت آور در راهرو ميان محوطه زندان پيچيد. چند دقيقه بعد، هيکل درشت مردم آزار در حالکيه از شذت خشم چمها برگشته و کف بدهان آورده بود در ميان راهرو ظاهر شد که مرتبا فرياد ميکشيد. کدام فلن فلن شده اي اون سطلو روي سر من خالي کرد؟ کي اونو از پنجره روي سر من ريخت؟ يکدفه سوليا با دسپاچگي مثل بچه ايکه بيخودي ترسيده باشد احمقانه داد زد. خانم فانک بخدا منکه نبودم. اما بدبختانه محل ريختن آشغال درست در زير پنجره سلول او بود .مردم آزار يکدفعه مثل کسيکه ناگهان از خواب بيدار شده باشد بطرف او برگشت و مثل خرس تيرخورده فريادکنان بسوي او حرکت کرد، داخل سلول شد ابتدا بسوي پنجره رفت و از همانجا سر ش را بيرون کرد و به محل آن آشغالها نگريست. از همان بال بنظر ميرسيد که اين سلول نزديکترين سلول براي ريختن آشغال باشد. از قرار معلوم زن زنداني سلول روبروئي از يک فرصت کوتاه بيرون رفتن سوليا يا خواب بودن او استفاده کرده بسرعت داخل سلول شده و از اينجا از پنجره آشغالهاي خود را بيرون ريخته بود. نعره مردم آزار بلند شد اي يهودي لعنتي ، حالا کارت بجائي کشيده که سطل آشغالهاي خودت را روي سر من خالي مي کني و حالا هم با پرروئي حاشا ميکني ، در حاليکه با پنجه هاي قوي و درشت خود بيخ گلوي او را چسبيده بود محکم او را بديوار کوبيد و فرياد کشيد يالا حرف بزن. ... و شروع به کتک زدن کرد در حاليکه با نواختن هر ضربه مرتبا فرياد مي کشيد... آها بگير... که گفتي تو نريختي ها...خوب... خيلي خوب بگو پس کي ريخته؟ سيلواي بيچاره در حاليکه خرخر ميکرد و نفسش در حال بند آمدن بود به التماس افتاده و مرتبا قسم ميخورد که او نريخته است و اطلعي هم از سايرين ندارد. ولي گو ش او بدهکار اين حرفها نبود، صداي ضربه هاي مدام چوب دستي در راهرو پيچيده بود . آنقدر با اين چوب کلفت او را زد تا دخترک بيچاره سراپا مجرو ح و خونين از پا درآمد و از صدا افتاد و مثل يک تکه سنگ بگوشه سلول غلتيد. همزمان با کتک زدنهاي مردم آزار کم کم زندانيان ساير سلولهاي بند صدا به اعتراض و داد و فرياد بلند کردند. و با وجود اينکه همه مثل سگ از او مي ترسيدند طاقت نياورده همصدا فرياد ميزدند." دست از سر ش وردار. ئلش کن بي انصاف. آخه بي مروت چرا اونو ميزني. کشتي ولش کن. بدجنس دست از سر ش وردار آشغالو او نرخته. بعضي ها هم فرياد ميزدند ترا بهمان عيسي مسيح که يکشنبه ها به سراغش ميروي کمي رحم داشته با ش. ولي او ول کن نبود و مرتبا فرياد ميکشيد اگر ميخواهيد ولش کنم بگوئيد که کدام پدرسوخته اي آشغال روي سر من ريخته تا ولش کنم. از طرفي آن کسي هم که اطلع داشت يا اين کارو کرده بود جرئت بروزنداشت زيرا دچار مجازات شديدي ميشد و اي بسا مرگش حتمي بود. وقتي دخترک از پا درآمد. مرم آزار مثل يک سردار فاتح در حاليکه سينه ا ش را جلو داده بود از سلول خارج شد و با تهديد فرياد کشيد . اين يک درس خوبي براي همه شما موش هاي سرتو بود تا ديگر از اين غلطها نکنيد. اتفاقا آنروز مصادف با روز يکشنبه و دعاي هفتگي بود، ساعت ده صبح همه را دسته جمعي به عبادتگاه زندان بردند. بجاي صندلي و نيمکت تعدادي الوارهاي تخت نتراشيده و نخراشيده ناصاف را روي پايه هائي نصب و در کنار هم برديف چسبانده بودند . سرتاسر اين نيمکت الواريها اشغال شده جاي خالي نمانده بود. من از زير چشم کامل مواظب رفتار مردم آزار بودم. سر ش را بزير انداخته رياکارانه و سالوس وار مشغول خواندن دعا ( آيات مقدس بود. مراسم با وعظ کشيش زندان که او هم مرد کثيف و بدجنسي بود شروع شد. نه تنها وضع ظاهرا او کثيفو زننده بود بلکه کلمش نيز روحاني و دلنشين نبود. درحاليکه صدايش چند ش آور و تودماغي بود با گستاخي و بي پروائي شروع به تعريف از رئيس زندان و چابلوسي در مورد کارهاي نيک او وساير مسئولين نمود. بيچاره مثل اينکه از لحاظ جسمي هم بيمار بود زيرا دو تکه پنبه در دو سوراخ بيني خود چسبانده و وعظ خود را بدين طريق آغاز کرد. خواهران عزيز چه خوبست در مقابل اينهمه نعمت و پرستاري همگي از خداي خود سپاسگزار باشيد و در همه ال تن به رضا و مشيت او بدهيد و شکرگذار باشيد زنداني نصيب شما ساخته که از هر لحاظ عاليترين نمونه زندانهاست. بعد بلافاصله رفت بسراغ چاپلوسي و ثناگويي خود ش و چنين گفت خدايا خودت حامي و پشتيبان و حافظ رئيس و مأمورين مومن و نيک زندان با ش و آنها را هميشه موفق و خوشبخت و سلمت بدار، که بدينگونه با مهرباني و ملطفت از زندانيان و اين محکومين جنايتکار پرستاري ميکنند و در تربيت آنها تمل شدائد و زحمت فراوان مينمايند. از ذکر و يادآوري بقيه مزخرف گوئي هاي چاپلوسانه اين کشيش رياکار و حقه باز که باعث بهم خوردن حالم ميشود خودداري ميکنم. آنقدر کثيف بود که سعي داشت چهره کثيف رئيس زندان و سايرين را براي ما بصورت فرشته خدائي جلوه دهد. مزخرف گوئي هاي او همينطور ادامه داشت و مرتبا مثل صداي کشيده شدن کف ميخ دار يک کفش بروي زمين سخت جيرجير ميکرد و باعث چند ش و ناراحتي ما ميشد. در اين بين من پيش خود بفکر منظور اصلي از فلسفه ايمان و ارسال پيغمبران براي راهنمائي بندگان افتادم . يعني بسط عدالت برابري حق و حقيقت و همبستگي و همزيستي و نيايش و خداپرستي وقتي وعظ کشيش تمام شد و همگي متفرق شديم و بسوي بند و سلولهاي خود برگشتيم متوجه ازدحام و سرو صداي عده اي در مقابل يکي از سلولها شدم. عده اي از سر و کول هم بال ميرفتند تا بتوانند داخل سلولها را بخوبي ببينندو الويز جلو رفت و از يکي از آنها ماجرا را پرسيد. هيچ يک احمق بيچاره خود ش را دار زده و مرده. وقتي جلوتر رفتيم معلوم شد اين بدبخت بيچاره بوده. الويز در حاليکه قيافه فيلسوف مآبانه و متفکري بخود گرفته بود آهسته چنين گفت ، دخترک بيچاره کاسه صبر ش از تحمل اين همه رنج و فشار لبريز شده و اين دنياي بدين وسعت برايش اينقدر تنگ و زجر آور شده بود که چاره اي جز مردن نديد ، تا بدينوسيله خودشرا از دست رنجها برهاند . دوران رنجهاي او در اين سياهچال بدينطريق به پايان رسيد . و صفحه زندگي پر اميد ش در اول جواني بدست حاميان قانون بدينطريق ظالمانه ورق خورد . چند دقيقه بعد مردم آزار بهمراه دو نفر مرد و يکنفر پرستار وارد راهرو شد و فرياد کشيد چه خبره بريد گمشيد . همه داخل سلولها زود متفرق شيد . دو سه تا فحش آبدار هم نثار چند نفريکه نزديکش بودند کرد و آنها را بجلو هل داد . کليد در داخل سلول چرخيد دو نفر مرد همراه مردم آزار جلو رفتند و جسد او را از طناب پائين کشيدند و روي يک برانکارد قرار دادند و بطرف بيرون براه افتادند . رنگش کاملا کبود و سياه و زبانش ورم کرده چشمانش از شدت فشار از حدقه خارج شده بود . هيبتي کام ال زننده و چند ش آور بطوري که من با احساس يک لرز ش در پشتم رو بر گردانيدم سراپايم شروع به لرزيدن کرد . وقتي اين گروه چند نفري حامل جسد مثل يکدسته از مقابل سلول ما گذشتند چند کلمه اي بين صحبتهاي مردم آزار بگوشم خورد که ميگفت " چشمش کور ، حقش بود . بزار بميره . اينجور احمق ها براي مردن خوبند ، بهر حال او بايد مي مرد حال هر چه زود تر بهتر . " وقتي به انتهاي سالن رسيدند هنوز پا روي پله ها نگذاشته بودند که يکي از محکومين شرور و کله خشک که سلولش مقابل سلول ما بود فرياد کشيد بچه ها حال اين اولشه توي اين زندان لعنتي و اين جهنم شوم ، حال حال منتظر اتفاقات ديگري نظير اين باشيد . روز ها بکندي ميگذشت و هفته ها پشت سر هم سپري ميشد . وضع زندان هم بهمين منوال بود اما روي هم رفته چون به محيط عادت کرده بودم بمن يکي چندان بد نمي گذشت . بطوريکه اين احساس راحتي در قيافه و وضع ظاهر و جسماني من مؤثر واقع شده باعث شده بود که ضعف و نقاهتم برطرف و جبران کم غذائي و ناراحتي هائيرا که در زندان قبلي کشيده بودم بنمايم . بنا به دلئلي سايه خيلي بمن احترام ميگذاشت و در موارد مختلف علقمندي و محبت خودشرا نشان ميداد . طرز دوستي و رفاقت او هم مثل قيافه زيبايش جالب و دل پسند بود . هر زمانيکه قصد ملقات با اشخاص سر شناسي در خارج از زندان را داشت اشخاصيکه داراي مقامات بال و موثر بودند و گاه به منظور باز ديد و سر کشي به زندان ميآمدند ، مرا با خود به همراه ميبرد . قلم و زبان من از شر ح حالتي که اولين بار به محض خروج از چهار ديواري بلند زندان و ورود به قلمرو آزادي و محيط بيرون بمن دست داد عاجز است . هنگامي که پا از داخل اين گورستان خامو ش بدنياي آزاد گذاشتم آنچنان شوق و هيجاني بمن دست داد که هر چه در باره آن بنويسم کافي نيست . اصو ال اشخاص غير محکوم و آزاديکه آزادي براي آنها مثل نفس کشيدن برايگان و جزو حالت طبيعي آنها شده و هيچگاه در چهار ديواري قفس مانند زندان در بند نبوده اند قادر بدرک نعمت آزادي نيستند و پي بوضع محروميت يک محکوم زنداني که بايتس سالها از عمر خود را پشت ميله ها بگذراند نمي برند . و قادر به تصور اين نيستند که هر گاه ناگهان و بدون انتظار فرصت بيرون رفتن حتي چند ساعته هم شده به يک زنداني بدهند ، چه شور و نشاط و هيجاني باو دست خواهد داد . علاوه بر اين گردشها هر چند يکبار امتياز ديگري که براي من قائل شده بود استفاده از غذاي مخصوص پرستار ها و کارکنان رسمي زندان بود ، که اصو ال با غذاي معمولي زندانيان قابل مقايسه نبود . کام ال لذيذ و خوشمزه بود و بخوبي به من ميساخت . دوباره شروع به چاق شدن کردم و کام ا يکل شدم . بطوريکه ل سر حال و خو ش ه خوشحالي ديگرم از طريق در يافت نامه هاي محبت آميز و مداوم از اريس بود ، رشته مکاتبه بين ما بر قرار شده و هر بار در يافت نامه قلب مرا لبريز از خوشحالي و احساسات ميکرد . از مطالعه ا ش غرق در شور و نشاط ميشدم . بطوريکه اغلب از زور خوشي و غرق شدن در افکار او شبها تا ساعتها خواب از چشمم گريزان بود بطوريکه مجبور ميشدم نامه او را به آرامي از زير بالشم بيرون بکشم ببوسم و ببويم و در نور کمرنگ چراغ خواب سلول بار ها و بار ها مطالعه ا ش کنم در يکي از نامه هايش برايم نوشته بود . ديشب خواب ديدم که من و تو در کنار هم هستيم و در عالم رويا در کنار فرشتگان آسمان بر فراز ابر هاي سفيد پرواز ميکنيم . عشق من بدان که شب و روز دقيقه شماري ميکنم تا روز رهائي تو برسد و ما آزادانه بهم برسيم . آنروز روز ايده آل و تحقق آرزو هاي منست کا ش روزي با خو ش پيام خبر برگشت و بوي نفس گرم و معطر ترا بمن برساند . کا ش قادر بودم آن جاذبه زيبايي و گيرائي چشمان مسحور کننده ترا شبها که خواب از سرم ميپرد در ميان روشني ستارگان آسمان جستجو مشاهده کنم . الويز که از راز دل من با اطلع بود اغلب در مورد اريس از من ميپرسيد و گاه بشوخي سر بسرم ميگذاشت و ميگفت الينور فکر ميکني الن نامزدت کجاست و چکار ميکند نباشد سرگرمي ديگري داشته باشد . ولي من که اريس را شناخته و بقول و مردانگي و عشق و دلبستگيش اعتماد داشتم ميدانستم که اريس من جز بمن به کس ديگري دل نبسته و در عهد خود پايدار خواهد ماند . هميشه بخود نصيحت ميکردم که بايد هر طور شده در مقابل سختيها با خونسردي پايداري کنم . و در مقابل مصائب احساس تلخي و رنج شديدي نکنم تا مبادا در اثر اين تلخکاميها خورد و شکسته شده و شادابي چهره ام را از دست بدهم و براي زمان وصال و رسيدن به اريس جوان و تر و تازه نمانم . از طرفي بايد هر طور شده با منتهاي جديت و کمال عفت خود را از آلودگيهاي اين محيط بر کنار و دامنم را منزه بدارم و حتي سعي کنم تا دچار بعضي بيماريهاي وا گير دار و مسري ساير زندانيان نگردم . ماه مارس هر طور بود گذشت و سر انجام در يکي از صبحهاي آوريل طليعه بهاري دميد و دوباره چهره جهان زيبا و دنيا دوست داشتني تر و نسيم سحر گاهش عطر آگين از گلهاي بهاري شد . بامدادي سپيده دم بکنار پنجره رفتم و از همانجا مشغول تماشاي افق دور دست شدم . طلوع آفتاب فرا رسيد و آفتابي گرم و مطبوع سر از افق مشرق بر آورد و در حال گستردن دامن طلائي خود بروي دشت و دمن و سبزه هاي زمردين رنگ بيرون زندان شد . نسيم صبحدم نرم و لطيف وزيدن آغاز کرده ، بوي شبدر تر و يونجه هاي تازه را مخلوط با بوي عطر گلهاي وحشي بمشام مي رساند . از ميان خاکهاي نرم پياده روهاي باريک اطراف زندان گل زبق هاي وحشي زرد رنگ سر از خاک بيرون کشيده به هر سو که نگاه ميکردي اينجا و آنجا سوسن هايي زيبا به رنگ هاي سرخ و آبي روشن در ميان لله هاي انبوه و ارغواني جلوه خاصي به خود گرفته هريک ضمن خود تکاني در مقابل باد بهاري مشتي عطر به دامنش مي ريختند و آن را به عنوان هديه به هرسو پخش مي ساختند. افسوس که اين تمتع از زيبايي و تماشاي پرده الوان گلهاي بهاري زودگذر بود و ديري نپاييد که ناگهان شنيدن صداي جيغ بلندي مرا از دامنه هاي پر گل طبيعت در ميان حصار بلند زندان به خود آورد.جيغي دل خرا ش و تکان دهنده از سوي بخش بهداري در ميان چهار ديواري حصار بلند زندان خاکستري پيچيد. بعدا" معلوم شد که يکي از زنان بستري در درمانگاه زندان به نام هيلدا تحت تأثير بيماري خود و عوالم بيماري ناگهاني دچار جنون آني شده و فرياد ديوانگي سر داده. ابتدا از پنجره ي بالي سالن بيمارستان خود را بيرون کشيده و از همان جا با کوشش و تقليي باور نشدني که از عهده ي هر انسان عاقلي ساخته نيست خود را به بالي سقف کشانده و از آن جا سوار نوک سر تيري که از سقف به سوي داخل حيات زندان بيرون زده شده کم کم خود را به پيش کشيده تا کامل" به قسمت نوک و انتهاي آن رسيده همان جا ميان زمين و آسمان از سر تير آويزان شده و نزديک به رهايي از آن ارتفاع بسيار بلند جيغ هاي جنون و وحشت سر داده. وضع و موقعيت فعلي او طوري بود که بدون کمک از وسايل فني مثل جرثقيل هاي بلند و مخصوص امکان نجات مقدور نبود. خود او هم جرئت و توان برگشت به عقب را نداشت و از خطر سقوط مي ترسيد. طولي نکشيد که عده اي از زنداني و پرستار وحشتزده و هراسان در محوطه جمع شدند، هريک به زباني و طريقي او را تسلي داده سعي داشتند هر طور شده وادار به کنترل اعصاب و دست برداشتن از اين جيغ زدن ها وحشتناک و چند ش آور نمايند. تا بتوانند تا رسيدن کمک تعادل خود را حفظ و از سقوط جلو گيري کند. ارتفاع اين سر تير تا کف حياط زندان در حدود سي متر بود آن هم زمين سفت وسنگ فر ش در ضورت سقوط مرگي فجيع انتظار او را مي کشيد. يک نفر آژير خطر را به صدا در آورده بود. طولي نکشيد که تعدادي افراد آماده و مسئول آتش نشاني زندان با تور و ساير وسايل سر رسيدند. در اين مدت ليندا هم که کمي به خود مسلط شده بود يک باره خود را بر روي تير برساند و دوباره سوار آن شود ولي با اين وجود مثل يک سرخپوست وحشت زده مرتبا" جيغ مي کشيد. گروه آتش نشاني فعاليت خودشان را آغاز کردند. قبل از هر کار تور وسيع خود را در زير محل سقوط پهن ومستقر کردند و تا آنجا که امکان داشت بال آوردند. به او پيشنهاد کردند که خود را به داخل تور نجات بيندازد ، ولي بي فايده بود و او به هيچ وجه خيال نداشت دست از سر تير بردارد و مرتبا" به جيغ زدن خود ادامه مي داد. هرگاه وضع به همين منوال ادامه مي يافت رفتار هيلدا داشت وضع برنامه هاي معمولي زندان را بهم مي ريخت، به طوريکه براي مدتي کليه برنامه ها و کارها تق و لق شده همگي دست از کار کشيده و به محل حادثه خجوم آورده بودند. ناگهان ولوله آهسته اي همه جا را فرا گرفت و هرکس يواشکي به پهلوي بغل دستي خود زده و حضور پرنسس را در ميان سايرين به اطلع او مي رسانيد. بدين طريق معلوم شد که پرنسس هم به همراه کشيش زندان خود را به آنجا رسانده. ابتدا مستقيما" تا جلوي جمعيت پيش آمد. عينک پنسي بالي بينيش را کمي جا به جا کرد. و سپس شروع به صحبت کردن با هيلدا نمود به طوريکه با صداي محکم و پر نفوذ ش توانست او را آرام ساخته و تحت تأثير کلم خود قرار دهد. ابتدا با متانت تمام ضمن ساکت ساختن زندانيان رو به هيلدا چنين گفت: هيلدا گو ش کن، همه ما سعي داريم به تو کمک کنيم و نجاتت بدهيم. زيرا همگي تو را دوست داريم و حاضر نيستيم صدمه اي به تو وارد شود. حال بهتر است حواستو جمع کني و دست از اين جيغ زدن هاي بي نتيجه و حرکت هاي بچه گانه برداري و با توجه تمام گو ش به حرف هاي کشيش بدهي. بيش از اين چيزي نگفت و عقب کشيد. کشيش جلو آمد ابتدا سينه ا ش را صاف کرد و سپس رو به هيلدا کرد و گفت: هيلدا گو ش کن تنها يک را براي نجات تو به طوري که هيچ گونه آسيبي نبيني باقيست. آن هم اين است که به خود جرئت بدهي و با شهامت تمام به داخل تور نجات بپري. خيالت کامل" راحت باشد هيچ جاي نگراني نيست. اين گروه آتش نشاني که در اين جا مي بيني کامل" در اين جور کارها تجربه دارند و آموز ش ديده اند شرط باشد طوري تو را با تورشان در هوا بگيرند که حتي خودت هم ملتفت نشوي.به تو قول مي دهم اگر همين حال بپري و بيش از اين، اين همه جمعيت را معطل نکني، از خانم مدير زندان تقاضا کنم که اين مورد تقصير تو را نديد بگيرند و از تنبيه و مجازات در مورد اين قصد فرار مسخره ات صرف نظر نمايند. حال زود با ش بپر. در اين موقع هيلدا هم بدونه کوچک ترين عکس العمل يا پاسخ و اعتراض در حاليکه چشمانش را از زور وحشت کامل" گشاد شده بود دست خود را از سر تير رها کرد و به داخل تور افتاد و به همه سر وصدا ها خاتمه داد. اما پس از برگشت به زندان معلوم شد تمام قول وقرارهاي کشيش پوچ و توخالي بوده. زيرا به محض ورود او در اختيار مردم آزار و گروه ستم کار ش گذاشتند. آن ها هم ابتدا با کتکي مفصل حالش را خوب جا آوردند بعدا" هم براي مدت نامعلومي روانه کولر يا زندان انفرادي گرديد. ادامه دارد... با کانال تلگرامي «آخرين خبر» همراه شويد
آخرین خبر | قصه شب/ زندان زنان آمریکا- قسمت شانزدهم