آخرين خبر/
سرگذشت هيجان انگيز و متاثر کننده زني که در اثر يک اتفاق راهي زندان مي شود و پيش آمدهايي که او را از مسير درست زندگي اش جدا مي سازد...اثر: وين سنت ج بارنز
قسمت قبل
با وجود اين فرار ناموفق و استثنايي هيلدا موضوع بحث و سرگرمي خوبي براب زندانيان شده بود. همه جا صحبت از فرار او بود و هر کس به يک طريق اظهار نظر مي کرد. ولي آن روز براي من به عللي روزي خوب و خو ش يوم بود. زيرا روز دوشنبه و ملقات عمومي بود
قرار بود اريس عزيزم به ملقاتم بيايد. از طرفي به علت دوستس و نزديکي با سايه در ميان ساير زندانيان مقام و عنوان به خصوصي پيدا کرده بودم تا حدي که اجازه داشتم ملاقاتي داشته باشم.
از خوشحالي در پوست خود نمي گنجيدم زيرا پس از سال ها زنداني بودن اين اولين باري بود که با يک فرد غير زنداني آن هم فردي که محبوب دلم بود ملقات داشتم.
به خود مي گفتم خداي من آيا اين حقيقت دارد و من بيدارم، آيا اريس هم به وعده خود وفا خواهد کرد و به موقع به ملقاتم خواهد آمد؟ اريس عزيزم.
از آغاز صبح که چشم از خواب گشودم همه فکر و ذکرم متوجه اريس بود به همين دل خوشي به سر کار رفتم و مرتبا" ثانيه شماري مي کردم. از بس ملتهب و هيجان زده بودم قادر به انجام کارهاي معمول خود نبودم. حتي آرام نشستن در يک جا را نداشتم. در نتيجه از جاي خود بلند شدم و به منظور وقت گذراني شروع به قدم زدن و پرسه زني به اين طرف و آن طرف کردم تا حدودي به اين طريق خود را سرگرم کنم و از شدت فشار تحمل ناپذير ثانيه هاي دير گذر بکاهم. حتي در ناهار خوري هم از شدت ذوق و هيجان قادر به خوردن کامل ناهار نشدم.
هرچه لحظه ديدار نزديک تر مي شد بر بي قراريم افزوده مي گشت و بر ضربان قلبم مي افزود. ساعت دو و ربع بعدازظهر بود که با شتاب خود را به اطاق ملاقات رساندم.
طبق معمول پس از بازديد بدني به وسيله پرستار مسئول توانستم در ساعت دو و نيم وارد اطاق انتظار شوم. اين بازديد بدني به اين منظور بود که مبادا زنداني نامه يا چيزهايي داشته باشد که بخواهد به وسيله ملقات کنندگان آن را از زندان خارج کند.
از شدت خوشحالي مثل اينکه پر در آورده ودر آسمان ها به پرواز درآمده بودم. کمي به اطراف خود توجه کردم. اشخاص ناشناس مختلفي از همه تيپ در سالن انتظار نشسته با اشتياق منظره ديدار با زندانيان خود بودند. در حاليکه اغلب آن ها دست بچه هايي را که به همراه آورده بودند در دست داشتند. و از قرار معلوم اين ها فرزندان زندانيان محروم بودند که به ديدار مادر محکوم خود آمده بودند و از شدت اشتياق قرار و آرام نداشتند.
تعدادي هم پيرمرد و پير زن هاي افسرده و غمگين با موهاي سپيد و چهره اي شکسته بيتابانه چشم به در ورودي اطاق دوخته منتظر ديدار با دختران زنداني خود بودند. تعدادي از اين پير زن ها آنچنان آرايش غليظ و تندي کرده بودند که اصل" با قيافه سن آن ها تناسب نداشت.
خلاصه از همه تيپ مردمان در آنجا نشسته بودند وقتي گاه گاه ديدار من با آن ها تلقي مي کرد کامل" بي تفاوت و خونسرد مثل اينکه چشمشان بر روي يک مجسمه بي جان افتاده است.
گرچه تعدادي هم با شور و هيجان مشغول بحث و گفتگو با رفيق کنار دستي خود بودند.اما روي هم رفته بيشتر اين نگاه ها شوق آلود و چشم هاي خسته آن ها خواب زده و اشک آلود بود. پنج دقيقه هم گذشت و از اريس خبري نشد پنج دقيقه اي که در نظر من بيشتر از پنج سال به طول انجاميد کم کم داشتم نگران مي شدم.خداي من نکند فرامو ش کرده يا از آمدن پشيمان شده باشد.آيا اتفاقي افتاده؟خدايا چه شده؟
ناگهان چشمم از دور به مرد جواني افتاد که پشتش يه سوي ما بود و با پرستار مسئول اطلاعات مشغول سوال و گفتگو شده بود.از قرار معلوم سراغ کسي را مي گرفت.دلم هوري فرو ريخت بي اختيار از جا پريدم آخ خداي بزرگ مثل اين که اريس است.اريس من،واي اگر
اشتباه کرده باشم چه...نه مثل اين که اشتباه نکرده ام و خود ش است اريس اريس من...
به سمت من چرخيد و ناگهان چشمان مشتاق هر دوي ما به روي هم تلقي کرد.
الينور!
اريس!
بي اختيار خودم را در آغوشش انداختم.فکر مي کنم فاصله بين خودم و اريس يعني سرتاسر طول سالن را تا رسيدن به آغو ش او پرواز کردم.صورتش را به صورتم چسباند و نفس گرمش بنا گوشم را نواز ش داد در حالي که صداي ضربان قلب هر دوي ما در هم شده گويي
به صورت يک قلب در دو کالبد در آمده بود گويي رو ح من و او در هم آميخته و از اين سالن و از ميان اين جمعيت پرکشيده به کهکشان ها رسيده بود و ديگر جز عالم خاکي نبوديم.
چشم من به جز موهاي طلايي و چشمان آبي او هيچ جا را نمي ديد او نيز نطقش بسته و زبانش ياراي گفتن نداشت سراپا چشم شده بود با نگاه سراپاي مرا برانداز مي کرد گويي جسم و رو ح ما نيز در هم آميخته و به صورت وجودي مطلق درآمده بود.نمي دانم اين حالت تا کي و چه مدت طولاني به طول انجاميد ولي مطمئنم که مدت زيادي به همين حال بي خبر از همه چيز باقي ماندم.سرانجام او زودتر از من به خود آمد،کمي عقب کشيد.در حالي که هنوز هم نوک انگشتان مرا در در ميان پنجه هاي خود داشت.هردو غرق در دنياي خويش غافل از پانزده جفت چشم حيرت زده ساکنين سالن بوديم و اصلا توجهي به هيچ چيز و هيچکس نداشتيم و به غير از محبوب کسي
را نمي ديديم.سرانجام همين طور دست در دست به سوي نزديک ترين نيمکت کنار سالن کشيده شديم و در کنار هم نشستيم در حالي که لحظه اي چشم از هم برنمي داشتيم.
اشکي آرام و بي صدا از چشمان من سرازير شده نوک مژگان او نيز از اشک شادي تر شده بود.
در اين جا باز هم اين اريس بود که با رو ح مردانه ا ش زودتر از من کنترل خود را بازيافت و آغاز سخن کرد.
-آه خدايا...چه سعادتي،چقدر شکر مي کنم که دوباره پس از سال ها دوري چشمم به ديدار تو روشن شده.الينور راستي چقدر سرحال و خوشگلتر شده اي.من که قادر به توصيف زيبايي هاي تو نيستم.به قول معروف فقط مي توانم بگويم.هر نگاهت به اندازه ميليارد ها طلا و
جواهر ارز ش دارد.راستي يادم آمد يک جعبه هم شکلات برايت آوردم ببين مي پسندي؟
گفتم حتما عزيزم حتما او چون از دست تست کاملا گوارا خواهد بود و در ثاني وجود شيريني و تنقلات در اين زندان حکم کيميا را دارد.هيچکس سال تا سال رنگ اين چيزها را نمي بيند.
گفت حال عزيزم بيا کمي درباره خودمان صحبت کنيم.ببينم چه طوري؟....چه کار مي کني؟ چگونه مي گذراني؟...وضع اينجا چطوره؟رفتار اين ها با تو از چه قراره؟
گفتم:هيسسس...س مواظب با ش يواشتر مگر نمي داني همه جاي اين زندان پر از جاسوس و خبرچين است.سپس در حالي که کم کم صداي خود را بلندتر مي کردم گفتم تا امروز که طرز رفتار مسئولين زندان با من خيلي خوب بوده به طوريکه حتي کوچکترين ناراحتي هم از وضع زندان ندارم.
اريس دست برد و دو بسته ديگري جلو من گذاشت و گفت با اين يکي چه طوري،يک پاکت بزرگ پر از گيلاس و موز.
با خوشحالي از او تشکر کردم.آفرين به تو که دانستي چه نوع هديه اي براي ما بياري.زيرا ما اصلا چشممان به اين جور چيز ها نمي افتد.بعد با هم مشغول پوست کندن و خوردن ميوه ها شديم و به صحبت خود ادامه داديم.اما دوباره نگاهمان با هم تلقي کرد و نطقمان بسته شد.گويي در اين لحظه اين نگاه درون ما بود که به اندازه يک کتاب با نگاه سخن مي گفت.اصلا مثل دو تا بچه ذوق زده شده بوديم.تا اين که سرانجام يکي از پرستار ها وارد شد.دست روي شانه ي من گذاشت و گفت يک دقيقه بيشتر از وقت ملقات نمانده.
از اريس پرسيدم که آيا براي او امکان ندارد که درمورد عفو من عفو مشروط و شرافتي از مقامات بال کسب توافق کند؟زيرا به طور حتم اوليا زندان حاضر به دادن رضايتنامه از طرز رفتار من بودند.سپس سر در گو ش او گذاشتم و گفتم گرچه اينجا به من يکي بد نمي گذرد اما حوصله ام از دوري و تنهايي سرآمده و جانم به لب رسيده به خصوص اين که مجبورم باز هم ماه ها صبر کنم و انتظار بکشم تا دوباره به ملاقاتت نائل آيم. پاسخ داد سعي خود را مي کنم تا شايد بتوانم کاري براي تو انجام دهم.به اميد خدا شايد که موفق شوم.خوب ديگر بايد رفت هرچند اص ال مايل نيستم.مجدداا مرا بغل کرد و به سينه فشرد بوسيد اگر چيزي لزم داري بگو تا برايت بفرستم.
گفتم اگر امکان دارد يک جفت کفش برايم بفرست.زيرا کفش هاي اينجا خيلي به پايم بزرگ و گشاد و خشک و ناراحت کننده است.
قول موافق داد و اندازه کفشم را يادداشت کرد.
پرستار مسئول صدا زد.براون بسه ديگه.بلند شدم با نارضايتي تمام از او جدا شدم و به طرف درب خروجي سالن به راه افتادم. هرچه سعي کردم که در آخرين لحظه بگويم و حتي کلمه خداحافظي را به لب آوردم.زبانم بسته و بغض شديدي گلويم را به هم فشرده و مانع از کلامم شد.سرانجام سيل اشکم روان گشت و دانه هاي درشت آن بر گونه هايم غلتيد.هرچه سعي کردم نتوانستم مانع از ريز ش آن گردم من از اين در خارج شدم او هم از درب مقابل بيرون رفت او به سوي آزادي و من به سوي حصار زندان...در هر شبانه روز به وسيله مسئولين حاضر غايب مي شد و سرشماري دقيقي از زندانيان به عمل مي آمد.ساعت نه آن شب هم اين شمار ش به وسيله پرستاران کشيک به عمل آمد تازه شمار ش به پايان رسيده بود
که جار و جنجال بي سابقه اي سکوت زندان را در هم شکست،پرستار ها به تکاپو و دوندگي کردند.بعدا افتاده بودند به هر طرف مي دويدند و هر گوشه و بست و حتي توالت ها را بازديد مي کرد معلوم شد که يکي از زندانيان به نام جني گوان در رفته.از قرار امروز ملاقاتي داشته.پرستارها تمام سوراخ سنبه ها را مي گشتند و مرتبا فرياد مي کشيدند گوان،گوان و از هر کسي سراغ او را مي گرفتند.زنداني ها هم صداي به صداي پرستارها داده به عنوان تفريح و تمسخر دسته جمعي صدا مي زدند گوان....گوان.....
اما در حقيقت بيشتر آن ها اطلع داشتند که گواني در بين نيست و تا اين ساعت خود ش را به هر جا که مي خواسته رسانده،يا داخل ماشين مدير زندان به همراهي و رانندگي سايه يا به هر طريق ديگر.به هر حال اين ها همه صحنه سازي بود.طر ح آن قبلا با همدستي مسئولين تهيه شده بود.امروز که روز ملقات بود حتماا ملقات کننده چند صد دلري به گوان رسانده گوان هم يواشکي پول ها را در مقابل فراهم آوردن وسيله به سايه رد کرده.سايه هم ماهرانه وسيله فرار او را فراهم آورده بود.بدين طريق در ساعت پنج بعد از ظهر پس از انجام برنامه صرف شام اين زنداني از راه زيرزميني به آپارتمان سايه منتقل شده است در آن جا لباس زنداني خود ش را با يک دست لباس نو معمولي تعويض کرده،کمي در آن جا مانده پس از تاريک شدن هوا به دستور مديره زندان داخل صندوق عقب ماشين او شده و بقيه کار ها را خود سايه ماهرانه به پايان رسانيده و چند ساعت بعد او را نزديک ايستگاه راه آهن در چند کيلومتري زندان پياده کرده.يارو هم از همان جا سوار ترن شده و به سوي مقصد خود ش روان شده بدين طريق مرغ زيرک از دام پريده.
وقتي دو نفري با الويز در اين باره صحبت مي کرديم او گفت اين يکي از اتفاقات هميشگي اين زندانه.فردا صبح هم با هريک از زنداني ها که در اين باره هم صحبت شدم آن ها هم همين نظريه را داشتند و مي گفتند اشکال اصلي پوله و هرگاه اين وسيله فراهم باشه هرکس در هر موقع از سال مي تواند به همين طريق فرار کند.
باز هم موضوع بحث و سرگرمي خوبي براي زندانيان فراهم آمده بود.هر جا مي رفتي و با هر کسي هم صحبت مي شدي موضوع فرار ديشب پيش مي آمد.
آن روز صبح وقتي وارد باجه دفترم شدم، صحبت من با ليل بيکنز بموضوع فرار ديشب کشيد. ابلهانه از او پرسيدم راستي به نظر تو اين مسخره نيست که يک زن محکوم بدون اينکه ديده شود يا گير بيفتد از ميان اين همه پرستار و پاسدار و نگهبان فرار کند، حتي براحتي از
دروازه ها و ديوارها هم بگذرد؟
پاسخ داد بنظر من نه. چون با اين نگهبانان هاي شل و ول و تنبل و وظيفه نشناسي که ما در اين زندان ديده ايم، فرار از اينجا نبايد بنظر بعيد برسد. فقط اگر کسي موفق شود شب هنگام از زندان به طريقي خارج و خود ش را بميان جنگل هاي اطراف زندان برساند ديگر دست
هيچکس باو نخواهد رسيد حال نظر تو چيه؟
منکه اصل موقعيت خود و شخصيت و ماموريت بيکينز را فرامو ش کرده بودم گفتم بنظر من که کار خودشونه از داخل زندان به او کمک هايي شده.
ديگر دير شده بود من که نتوانسته بودم بموقع جلو زبان خودم را بگيرم دستي دستي براي خودم دردسر درست کردم. و بکلي سفار ش و نصيحت هاي الويز را فراموشکرده بودم. از طرفي او با زرنگي مرا اغفال کرده و در دام خود گرفتار ساخته بود.
با لبخندي مرموز درحاليکه کامل به ميان چشمان من خيره شده بود گفت چطور که کار خودشونه منظور تو از اين خودشون کيه؟
" اين زنداني همانطور که من از اولين برخورد از او بدم آمده بود او هم متقابل علاقه چنداني بمن نداشت و از من خوشش نمي آمد.
نگاه تحقير آميزي بصورتش
آنشب بعد از شام کليه جريان و اتفاقات امروز را براي الويز تعريف کردم کمي به فکر فرو رفت و گفت خيلي بچگي کرده اي اصل به کلي بند را به آب دادي و براي خودت دردسر درست کردي و بايد منتظر عواقبش باشي. اين مديره زندان بهيچ وجه از کسانيکه زبان به
انتقاد و بدگويي باز کنند صرف نظر نميکند و دست بردار نيست. منظور او از گماشتن اين همه جاسوس و خبرچين براي همينه، که در ميان زندانيان ول و بيکار بگردند و کوچکترين بدگويي و انتقاد را باطلع او برسانند.
اما از تو يکي که اين همه راحتي و آزادي داشتي هيچ انتظار اين حرفها نمي رفت. از خورد و خوراک گرفته تا شغل راحت و بي زحمت و دردسرت همه چيز برايت فراهم بود. با اين وصف جدا بي انصافي کردي که با او اين رقمي تا کردي. حقش اين بود که نسبت باو حق
شناس و وفادار ميماندي.
پاسخ دادم براي من هيچکدام از اين مزايا اهميتي ندارد يعني من کسي نيستم که با اين مزايا شخصيت خودم را مثل ساير جاسوسه هايش به او بفروشم و در مقابل اين همه ظلم و حق کشي دم نزنم منکه حيوان نيستم که فقط چشمم به آب و علف باشد من انسانم و احساس دارم نمي توانم د رمقابل کمي خوراک بهتر چشم و گو ش و زبان خودم را قفل بزنم. عاطفه و احساس انساني خودم را زير پا بگذارم. من د راين خراب شده اينقدر بي قانوني و جرم و جنايت وحق کشي بوسيله آدمهاي او ديده ام که اگر روزي حساب و کتابي پيش بيايد قادرم سالها آنها را بجاي اين زندانيان فعلي د رمقابل يک دادگاه منصفه به پشت ميله ها بکشم حال هم دست بردار نيستم و تا پاي جان ايستاده ام ميداني چطوري فقط با خرج دو سنت پول تمبر و فرستادن يک نامه فهميدي فقط دو سنت.
الويز با ناراحتي سر ش را بلند کرد و گفت خيلي خوب حال چرا اين وقت شبي دور ورداشتي اين جور بي هوا داد ميزني يواشتر کمي مواظب حرفات با ش.
افسوس که اين هشدار او بموقع نبود و خيلي دير شده بود د رهمين موقع صداي پايي توجه مرا بخود ش جلب کرد، به محض اينکه برگشتم در پشت در سلول خودمان چشمم به هيکل گنده مردم آزار افتاد که همراه با ليل بيکينز همانجا کمين کرده و لبخند مرموز و مزورانه هميشگي در گوشه لبانش ديده ميشد.
از قرار معلوم کار من خيلي بيخ پيدا کرده و از همه بدتر بطور حتم با گو ش خود ش هم آخرين جملت صحبتهاي ما را شنيده. بيکينز نگاه معني داري بچهره مردم آزار انداخت و خواست باو بفهماند که ديدي حرفهاي من درباره او درست بود.
کليدي از ميان دسته کليدهاي خود ش سوا کرد آنرا درميان قفل درسلول چرخاند وارد شد و درحاليکه از شدت خشم دندانهاي خود ش را بهم ميساييد فرياد کشيد بيا پايين ببينم حالا کارت باينجا کشيده .
بدون هيچ پاسخ و اعتراضي از تخت پايين آمدم و پشت سر او از سلول خارج شدم مردم آزار مرا بشدت بجلو هول داد و گفت معطل نکن راه بيفت بريم. من جلو افتادم و او مثل يک مامور پشت سر من براه افتاد در حاليکه با عصبانيت گلوي چوب دستي کلفتش را در ميان پنجه ميفشرد من نگران اين بودم که مبادا از عقب با ان بميان فرق من بکوبد. لرز و وحشت عجيبي سراپايم را گرفته بود زانوانم د رحال لرز ش و تا شدن بود.هر قدمي که برميداشتم زيرچشمي مواظب دست او بودم و با خود مي گفتم همين حال چماق او فرود خواهد آمد. اما نمي دانم روي چه حساب و ملحظه اي بود که تا رسيدن بزير زمين و محل رختشويخانه دست از پا خطا نکرد و جلو خود ش را گرفت. پس از ورود در را از پشت سرمان بست ابتدا دست از دهن برداشت و چنين گفت:
خوب سليطه خانم حال بهت ياد ميدم که نتيجه زبان درازي و کله شقي چيه. بلايي بسرت بياورم که تا عمر داري فرامو ش نکني و از اين به بعد هيچوقت بفکر ايجاد بلوا و آشوب نيفتي و جلو دهن صاخب مرده تو بگيري
بيا جلوتر خوشگل خانم، اينجا ، اينجا... آها... حال بدون معطلي زود رو زمين دمر دراز بکش تا کمي مشت و مالت بدهم جونم مشت و مال.
مثل يک بره جلو آمدم و همينطور که او خواسته بود روي کف سنگفر ش رختشويخانه دراز کشيدم. بيکينز که کامل بوظيفه خود آشنا بود و در اين جور کارها تجربه داشت فورا رو به جلو سوار گردن من شد و همينطوري نشست و مچ دستهاي مرا محکم چسبيد که قادر به بلند
شدن و تقل نباشم. چوبدستي سنگين مردم آزار بيرحمانه بال رفت و پايين آمد، از شدت درد و ناراحتي مثل يک حيوان وحشي نعره مي کشيدم و التماس مي کردم.
احساس کردم که جاي ضربه ها دارد ورم مي کند و از هم متلشي ميشود و ميترکد يک رگه خون باريک از ميان پاهايم بروي سنگفر ش کف زير زمين راه افتاده بود اما او هنوز هم دست بردار نبود به کلي هراسان شدم فرياد کشيدم اي خدا...اي خدا مردم...رحم ...رحم....
ولي او بي توجه به خون و فرياد سي ضربه متوالي بهرکجاي بدنم که دا ش مي خواست وارد آورد ولي من در ضربه هاي آخري بيهو ش شده و بکلي از حال رفته بودم. بي حال و بيرمق بحال اغما در انجا افتادم.
مثل اينکه خود ش هم خسته شده بود دست نگهداشت و د رحاليکه دندانها را بهم مي فشرد جويده جويده گفت خوب فکر مي کنم اين خدمتي که به تو کردم کمي مغز عليلتو تکان بده و فکرتو به کار بيندازه تا از اين به بعد بتوني راه خودتو خوب تشخيص بدي.
پس از خاتمه شکنجه بيکينز که تا اين لحظه هنوز هم مچ دستهاي مرا محکم نگهداشته بود پيکر خون آلود و بيحال مرا کشان کشان تا کنار وان بزرگ رختشويي کشيد و از آنجا دو نفري مرا بلند کردند و بداخل وان پرت کردند.
منکه در حالتي بين بيهوشي و بيداري بودم مثل يک تکه گوشت اعصاب و عضلتم بکلي فلج شده اختيار و قدرت کوچکترين حرکتي را نداشتم همينطور بي حرکت در کف وان باقي ماندم. شير آب سرد را روي بدنم باز کردند، آب يخزده ايکه تا مغز استخوانم اثر مي کرد. اينقدر شر آبرا باز گذاشتند تا آب بال آمد و کامل قسمتهاي مجرو ح و خون آلود بدن مرا پوشاند. حال نوبت انتقام کشي و شکنجه بيکينز رسيده بود. با خوشحالي شيلنگ آب را بدست گرفت سر آنرا درست مقابل صورت من نگهداشت آب با شدت و ضربتي کوبنده بسر و صورت و چشم من پاشيده و داخل بيني و گو ش من ميشد بطوريکه فرصت نفس کشيدن نداشتم و باز التماس کردم اما جيغ و فرياد فايده اي نداشت و بيشتر باعث ميشد که اب با شدت بيشتري وارد حلقم شود و در ضمن باعث بر هيجان و تحريک او ميگردد خم شد کمي دست نگهداشت و گفت حال آدم شدي تا تو باشي و ديگر از اين غلطها نکني.
دو نفري مرا از ميان وان بيرون آوردند و نعش کش بداخل سلولم انداختند و هنگام رفتن مردم آزار گفت اين درس خوبي شد، يادت باشد سپس درب سلول را محکم پشت سر ش بست و قفل کرد و رفت.
ادامه دارد...
با کانال تلگرامي «آخرين خبر» همراه شويد
بازار