آخرين خبر/
پيرانه سرم عشق جواني به سر افتاد
وان راز که در دل بنهفتم بدر افتاد
از راه نظر مرغ دلم گفت هواگير
اي ديده نگه کن که بدام که درافتاد
حافظ
گشتيم و گشتيم تا يک داستان خواندني و با ارزش برايتان آماده کنيم و حالا اين شما و اين هم شوهر آهو خانم.
يک داستان وقتي به دل آدم مي نشيند که بتوان با شخصيت هايش آشنا شد، دوستشان داشت از آن ها متنفر بود و يا درکشان کرد. وقتي شخصيت ها خوب و درست تعريف شوند ما هم خيلي راحت با آن ها ارتباط برقرار ميکنيم و اين مي شود که يک قصه به دلمان مي نشيند و مشتاق خواندنش مي شويم.
شوهر آهو خانم يکي از معروف ترين داستان ايراني موفق و پر طرفدار است که علي محمد افغاني آن را نوشته و سراسر عشق و نفرتي است که کاملا قابل درک است، اميدواريم از آن لذت ببريد
قسمت قبل
او وزنش آهو غالبا بر سر اين مسوله با هم بحث و گفتگو ميکردند نقش سرنوشت را هيچ کدام منکر نبودند .آهو پول را بخمير تشبيه ميکرد که خود بخود ور ميآيد و زياد مبشود . سيد ميران براي آن خمير مايه اي لازم ميدانست که عبارت بود از کار در بخشهاي ميان آنها مثال زنده هميشه زندگاني همين دو خانواده ي گلمحمَد و آقاجان بود که در دوازده ماه سال مثل اسب عصَاري دور خود ميگشتند و هميشه در همان جاي اول خود بودند که بودند.
آقا جان، شوهر خورشيد، مرد سفيد روي جا افتاده و کم معاشرتي بود که بر خلاف ظاهر بلغمي مزاج و آرامش ناکامي ها او را بسيار کج خلق، ناسازگار و براي خانواده اش به خصوص، غير قابل تحمل کرده بود. در خانه و براي زن و فرزدش او يک اغا محمد خان دوم بود بدون تاج و تخـ ـت. سيد ميران مرد بي نزاکت و بددلي مي دانستش که با همه ي نداري دماغش بالا بود. پيشکاري دکان را دون شان خود مي دانست و از روفتن برف روي بام خانه عار داشت. خشک و نامهربان بود، هر روز کوس کار ديگري مي کوفت و قبل از آنکه نقشش بگيرد آن را رها مي ساخت. زيرا به قول سيد ميران، طاقتش کم و طمعش زياد بود. اما آقا جان در پي رشته ي مناسب حال خود و موقعيت مي گشت که بدبختانه به علت خوي ناسالم و بي انعطافي که داشت اگر هم به چنگش مي آمد از آن استفاده نمي کرد. حال و روز برادر زنش نيز بهتر از اونبود؛ با اين تفاوت که گلمحمد مرد برهـ ـنه خوشحال بود که زندگي را هر طور مي امد مي گذارند. اگر در روز چهار قران کاسب بود يا چهار تومان تا شب هيچ هيچش را نداشت. به کارهاي عملي که به اصطلاح زور بر مي داشت بيش از شوهر خواهر خود دل مي داد، سهل است اصولا مثل اينکه غير از اين در قدرت خود نمي ديد. کار اصليش بوجاري بود. اما عشق عجيبي به بـ ـوستانکاري داشت. چون لب هايش بيش از اندازه کلفت و برشگته بود مي گفت خداوند عالم گويا از روز اول ازل مرا براي گلگيري خيار خلق کرده است. در زمـ ـستان ها حتي از برف روبي دور خانه ها عار نداشت. سلام هايش از ته دل بود و سيد ميران، برعکس اقا جان از او بدش نمي آمد.
غير از مردهاي اين دو خانواده ي خويش، زن ها و حتي بچه هاي آنان نيز کار مي کردند. خاله بيگم، مادر خورشيد و گلمحمد، پيرزن چشم نَمنَمو و ناتواني بود که دوک مي ريست. روزها همين که صبح مي شد چادر دولاغ مي کرد، روبنده مي بست و با قدم هائي سست و احتياط آميز راه بازار را پيش مي گرفت. آنجا رشته هايش را مي داد پنبه مي گرفت و از پولي که در اين ميان به دستش آمده بود چند سير گوشت گاو براي شام بچه ها مي خريد. نزديک ظهر به خانه برمي گشت و باقي روز را تا دير وقت شب که خواب و خاموشي همه جا را فرا مي گرفت، هم چنان که يک دختر گلرخ پشت دستگاه پيانو مي نشيند، در آفتاب گوشه ي ايوان يا کنج اطاق پشت دستگاه دوکش مي نشست و يک بند ناله ي کسالت آور و غم افزاي آن را به گوش همسايگان مي رساند. در اين اواخر پيرزن که در حقيقت روزنه ي ثابت و پابرجاي اميد دو خانواده بود بيمار و زمينگير شده بود.
در گوشه ي اطاق يا روي آجرهاي کف ايوان دراز مي کشيد و پنهاني ناله مي کرد، چون اطاق دخترش دم دهليزخانه واقع شده بود پيوسته گوش به زنگ در حياط بود؛ تا در حياط را مي زدند دلواپس مي شد که در آن خانه ي شلوغ و پر سر و صدا نکند کسي متوجه نشده باشد و اگر شده باشد به اميد ديگري بگذارد و در زننده پشت در معطل بماند.
اگر صداي نوه ي پنج ساله اش محمد حسين را نمي شنيد فورا گمان مي کرد به سر چاه يا حوض آب رفته و براي خودش بي آنکه کسي ملتفت باشد به اجل معلق گرفتار آمده است؛ و اگر مي شنيد مي گفت حتما کسي از بچه ها دارد او را مي زند. زيرا در آهنگ صداي اين موجود بدبخت، چه در بازي و شادي و چه در کز کوري و غم، گريه و التماسي هميشگي و جگرخراش حک شده بود که ادم را ناراحت مي کرد. طبيعت در حق او جانانه محبت نموده بود و همچنان که سليمان دست نـ ـوازش بر سر هدهد کشيد و پرنده ي خوش خبر را به تاج زيبا و پرهاي رنگارنگ پاداش داد، او نيز از خالق خود تاج نقره گوني پاداش گرفته بود که شکنجه ي ابديش شده بود؛ مصيبت که مي ايد از در و بام مي ايد، براي تکميل بدبختي پدر و مادر اين طفل، محمد حسين به طور غير قابل علاجي کچل بود. در هر صورت خاله بيگم علاوه بر بيماري که زمينگير و عاجزش کرده بود، به مرض ترس و نگراني دائمي نيز مبتلا شده بود. همسايه ها چند وقتي بود از صداي دوکش راحت شده بودند، ولي نگراني ها و داد و فريادهاي بيهوده ي او دربارهي نوه اش يا هر چيز واهي ديگر، همه را به ستوه آورده بود.
باري، وقتي گرداندن ساجي پزي نبش چهار سوق با وضعي که پيش آمده بود مشکل شد، سيد ميران زن باردار را نزد خاله اش به سراب فرستاد و خود با دادن دويست تومان از همان پول در يک سنگک پزي شريک شد. در اين موقع خود او هنوز مانند يک کارگر در دکان کار مي کرد. با کارگران دکان هم کاسه بود اما اسم صاحب کار بر خود داشت. قاتق نانش تغيري نکرده بود، کاميابي واميد چاشني آن شده بود. در يک فاصله ي زماني بسيار کوتاه از ميان گروه آسمان جل و گمنامي که سازشان به قد و بادشان به لُپ بود و با جامعه جز از طريق همان کار خود هيچ گونه وابستگي نداشتند، به ميان گروهي ارباب و صاحب وسيله جستن کرده بود. رنج و تلاش هنوز در جلوي روي او بود، ليکن مانند قاتل گريزاني که از مرز کشور خود پا به آن طرف نهاده است احساس راحتي نسبي مي کرد. زمان باغباني خود را به ياد مي اورد که هنگام توت تکاني چادر بزرگي را باز مي کردند، هر گوشه اي از ان را مي گرفت، او روي درخت مي رفت و در ميان صلوات هاي پر آب و تاب مشغول تکاندن توت در چادر مي شد؛ دکان نانوائي که اينک او جاي پائي در آن پيدا کرده بود در حکم همان چادر توت تکاني بود. از موقعيت تازه ي خود با همه ي وضع نااستواري که داشت راضي بود؛ زيرا اطمينان داشت که از کلاف سردرگم زندگي بالاخره سر رشته را به دست آورده است. به اين وصف گوش به زنگ موقعيت بهتري بود. اينجا و آنجا در ميان همکاران خود که آن زمان ارتباط صنفي محکم تري داشتند سر و گو آب مي داد و همچنان که عقاب از اوج آسمان کوچکترين جنبش را در روي زمين مي بيند، با چشماني نافذ همه چيز را مي پائيد، همه جا را بو مي کشيد، تا اگر فرصت مناسب تري پيدا بشود از دستش ندهد. خيابان بزرگ شهر در دست تاسيس بود. دکان نانوائي کمـ ـرکش آن، همين که هنوز آن را داشت، پي ريزي شده بود. صاحبش در احتياج پول بود. سيد ميران زرنگي کرد و پيش از آنکه در و پيکرش کار گذارده شود توانست با مبلغي ناچيز اجاره نامه اش را تمام کند. وسائل و سرمايه ي خود را به دکان جديد منتقل کرد و به اين ترتيب ديگ شراکتي که پنج سال تمام سربار بود و به جوش نيامده بود زمين گذاشته شد. لذت موفقيت براي سيد ميران هرگز شيرين تر از اين موقع نبود، رشته ي کار و زندگي دست او بود بي آنکه شريک و رقيبي داشته باشد، بي آنکه در افق ديدش تا آنجا که چشم کار مي کرد مشکل و مانعي در ميان باشد. او سواد نداشت، موقع شناس و باهوش بود. چاچولباز و پشت هم انداز نبود، برش و پشت کار داشت. زير و بالا و ته و توي رشته ي خود را زودتر از آن شناخت که بايد بشناسد. با نرمش و سهولتي دلپسند که از موذي گري و پست نهادي خالي بود کارها را قبضه مي کرد. رفتار صميمانه و بي ريايش با زيردست و بالا دست و همکار، هر يک به فراخور حال خود، چنان بود که همه را از خود راضي نگه مي داشت. اين خصوصيت که جزئي از اخلاق او بود. به خصوص موقعي اهميت پيدا کرد که پاي وي به ادارات دولتي باز مي شد. خيابان تازه ساز روز به روز آبادتر و پر جمعيت تر مي شد. دکان کوچکي که در آغاز کار توي سرش مي زدند بيشتر از پنجاه من پخت نمي کرد، همچنان که پيش بيني مي شد رونق گرفت! پنجاه من به يک خروار و يک خروار به دو شگردشش باري که آخرين گنجايشش بود رسيد. در اين موقع سيد ميران ، چوب سر چوب، صد تومان دخل تحويل مي گرفت که از آن خود نيز نمي دانست چه مقدارش تن خواه مايه و چه مقدارش سود بود. چيزي که عيان بود پس انداز او پس از سه سال که از گرفتن اين دکان گذشت تا آنجا رسيد که بتواند به همت جدش خانه اي شش دانگي بخرد و زن و دو کودک عزيزش را از ناراحتي هاي کرايه نشيني برهاند، بعد از آن هم سفري به پابـ ـوس امام رضا (ع) به مشهد مقدس برود و به اين وسيله زنگ ورود خود را به جرگه ي چيزداران بنوازد. به همان نسبت که خريد خانه از نظر آهو مهم بود، به وزن و حيثيت او در ميان مردم مي افزود، زيارت مشهد از نظر سيد ميران اهميت داشت؛ در جامعه برايش وزن و اعتبار کسب مي کرد؛ مهري بود به پاي اعتبار نامه ي کسب و کارش زده مي شد. دوستان و اشنايان قديمش که موقعيت او را نداشتند حسرتش را مي خوردند. ميران خاوره، طبق کش ديروز که براي شندرغاز خود را از گردن و کمـ ـر مي انداخت و يک طبق بکش غوره يا انگور را که دورش لنگ بسته بود از سراب به شهر مي رساند، و سال به دوازده ماه نصف شکمش سير و نصف ديگرش گرسنه بود، مشهدي ميران امروز شده بود. زن و بچه و دم و دستگاهي به هم زده بود. سرشناس شهر وده شده بود. خانه اش را که پشت کوچه ي عليخان لر بود همکاران و دوستانش مي شناختند. سورها و ميهماني ها مي داد. سفره علي ها مي انداخت. در غم و شادي مردم پاي ثابت بود. براي او و زنش جهت مجالس عقد و عروسي کارت هاي دعوت مي فرستادند. خانم که در ديدني هاي عروس به رسم اسکناس پشت قرمز در سيني مي اندخت جاي خود را داشت، مردم يک يک بچه هاي او را به اسم مي شناختند. ختنه سوراني که براي بهرام و بيژنش گرفت از لحاظ تشريفات جشن دست کمي از يک عروسي اعيان وار نداشت؛ در ميان ميهمانان آنروز او اشخاص محترم و معروفي چون حاج محمود آقا تاجر و آذرنوش کفيل سابق شهرداري ديده مي شدند که آمدند چند دقيقه اي نشستند، شربت و ميوه اي خوردند و رفتند. کساني که دم و دستگاه مجلل آن روز را ديده بودند هر جا مي نشستند زبان به تعريف و تحسين مي گشودند؛ کف حياط بزرگ با ديوارهاي آن به طرز جالبي فرش کوبي ده بود. يک دستگاه آبرومند با دو رقاصه ي شنگول ومنگول، ميهمانان را که گوش به گوش رديف صندلي هاي دور حياط را پر کرده بودند سرگرم مي کرد. ميوه و شيريني و گل و بلاش بود. کنار باغچه، تخـ ـتي آراسته به گل هاي طبيعي و مصنوعي ديده مي ششد که روي آن دشک اطلس، نازبالش ها و شمد ابريشم انداخته بودند. هنگامي که کوچولوهاي شش ساله و سه ساله را، که در بلاس هاي گاباردين خوش دوخت و کراوات و پاپيون خود مشدي تر از عروسک هاي پشت جعبه ي آئينه بودند، ميرزا نبي لواش پزبه سحن حياط آورد جمعيت با شادي آميخته به احساسات کف زدند؛ موسيقي آهنگ ملي بادا بادا را شروع کرد و رقاص ها در ميان شور و هلهله ي ميهمانان و تماشاچيان اطرافي، که در و بام را لبريز کرده بودند، مـ ـست و شيدا دور آن ها رقصيدند و از شادي و هيجان عمومي طوفاني پديد آوردند که تا آخرين لحظه ي سنت ادامه داشت. چون بچه ها جفت بودند، محض شکون، همان لحظه ميان آنها خروسي سر بريدند که دو خونه سه نشود. سيدميران که در گوشه ي حياط چشمش به تخـ ـت و دست دلاک بود لبخند به لب داشت، در دل احساس سرفرازي مي کرد، ليکن رنگش پريده بود. آهو که مادر بود و دل کم طاقت تري داشت، براي آنکه هول نکند به گوشه ي يکي از اطاق ها پناه برده پايش را در تشتي از اب سرد نهاده بود، نقره و صفيه بانو در کنارش بودند. جشن پر طمطراق و باشکوه به خوبي و خوشي پايان يافت، اما خاطره ي آن براي همه ي آنها که آن روز بودند و ديدند تا آخر عمر جاويدان ماند. نانواها، که فراموش نشده بود از خرده پاترين آنان نيز دعوت به عمل آيد، پس از يک دوره رکورد ده ساله براي اولين بار که چنان عده ي بزرگي از صف گلو گشاد خود را در يک جا جمع مي ديدند. بعضي از آنها اصلا همديگر را نمي شناختند. يکي از همکاران سيدميران در وقت ختم مجلس، هنگامي که براي عرض تبريک و خداحافظي او مي آمد، سر دم گوشش برد و با لحني حکيمانه که به قدر کفايت نيش دار و ملامت آميز بود گفت:
-يک قاشق آب و شنا؟ همکار عزيز خيلي تند مي روي!
پچ پچ ها و بگو مگوهاي ديگري نيز پشت سر او به راه افتاده بود؛ اما سيدميران گوشش بدهکار نبود. خدا مي رساند و او هم سرش از خودش نبود، مي رخيت و مي پاشيد. البته آنطور که بدگويان و حسودان گمان مي کردند کارش آنقدرها هم بي حساب نبود؛ دو روز بعد از جشن ختنه سوران، در جلسه ي صنفي که به دعوت او و هم در منزل خود او تشکيل گرديد، به اتفاق آراء به عنوان نماينده ي صنف خباز انتخابش کردند. در اين روز همان دلاکي که بچه هاي او را ختنه کرده بود و روزانه دو سه بار براي ديدن و دوا زدن زخم آنها با کيف دستش به خانه سر مي زد. جواد و جلال بچه هاي خورشيد و نقره را نيز بريد. دوباره شيريني مختصري که بازمانده ي پيش بود خورده شد. خروسي نيز ميان آن دو سر بريدند تا ثوابش تکميل باشد. جمعيت که اين بار درپنج دري بزرگ نشسته بودند، پس از خاتمه راي و رفتن بعضي زيش سفيدترها، از ميزبان خود ساز و ضرب خواستند؟ آن هم ساز و ضرب حسين خان با همان رقاصه هاي شنگول و منگول آن روزي. مرد خراج و بي پروا، که اينک جقه ي رياست را هم به کلاه زده بود کسي نبود که روي رفقا را به زمين بگذارد؛ فورا گلمحمد را که حاضر به خدمت بود پي دسته ي خواسته شده فرستاد؛ که در آخر وقت با يکي از رقاصه ها رسيد و تا دو ساعت از شب رفته در زير سقف اطاق ولوله اي افکند که نظيرش هرگز مشاهده نشده بود. جلسه ي آنها رنگ و بوي نداشت، همه اين را مي دانستند؛ مقامات شهرداري، غله و نان و حتي خود حاکم با اين گونه فعاليت هاي صنفي مخالفتي نداشتند، سهل است از لحاظ پيشرفت کار خود آن را ضروري مي دانستند؛ چه که در غير آن اجراي تصميمات واحد مشکل بود. اما موضوع به همين جا ختم
نميشد، اگر بهانه ي اين جشن ها و سورها نبود چگونه ممکن بود سي نفر آدم دراز و کوتاه، چاق و لاغر از در خانه اي تو بروند و بيرون بيايند و بشهرباني خبر نرسد؟ همان شهرباني که نامش وحشت در دلها ميافکند و حتي شاه مملکت بي اجازه آن آب نميخورد.
کار و زندگي سيد ميران از لحظه اي که رئيس صنف شدسکه ي ديگري پيدا کرد. مسئوليت رياست صنفي دوندگيهاي تازه اي برايش بوجود آورد. پاي او را به جاهايي از قبيل بلديه، ارکان حرب، حکومتيه و اداره ي غله و نان باز کرد. مسئوليت تازه ايجاب ميکرد که با اشخاص تازه اي ولو آنکه با آنها دمخور نباشد، گرم بگيرد. بخاطر اين اشخاص، که غالباً از اداره نشينان بودند، چند بچندي، ذر باغهاي سراب، سر چمن آسابها، طاق بستان، و يا اگر هوا مساعد نبود در منزل، ميهمانيها ميداد. آهو زنش چون زن بود در اينگونه مهمانيها فقط شرکت پس پرده اي داشت، مگر وقتي که بر حسب تصادف ميهماني رنگ خانوادگي پبدا مي کرد، مثل روزي که آذرنوش کفيل شهرداري خودش از خودش کرد که يک روز جمعه با زن و بچه از صبح به باغ آنها برود.
آهو از اين ميهمانيها که نشانه ي رونق و اعتبار کار شوهر و مايه ي سربلندي خود او بود، هرچه بيشتر زحمتش را زياد ميکرد بيشتر استقبال مينمود. خود او نيز با عده اي از دست خواهر چه ها و دوستاتن، ميهمانيهاي دوره اي داشت که گردانندهي اصلي آن شيرين جان خانم مادر رضا خان آسيابان بود. پير زن زنده دل و خوشگذراني که سر ماه و ته ماه باسم ها و بهانه هاي مختلف زنها و دختر ها را در خانه اش، نزديک کنسولگري انگليس، دور خود جمع مي کرد. در ميهمانيهاي او مردان را ارهي نبود، بنابراين شرکت کنندگان که همه از يک جنس بودند ميتوانستند بهر شکلي که بخواهند از شادي داغ دل بستانند. علاوه بر اين، آهو براي خود خوشي هاي ديگري نيز داشت. شبهاي جمعه در خانه مجلس روضه خواني داشتند که اگر چه گاهي آشيخ علي علما، که در حقيقت واعظ بود نه روضه خوان در آن شرکت ميکرد، رنگ خصوصي داشت.زودتر شروع مي شد و زود پايان مي يافت. زنهاي همسايه اي جمع ميشدند، چشمي تر ميکردند، چاي و قنداغي ميخوردند و بر ميخاستند، گاه نيز مينشستند و صحبت ميکردند. براي تمام اهل آن خانه اين عزائي بود که بصد شادي ميارزيد.
رفت و آمدهاي سيد ميران با همکاران و بعضي افراد اداره نشين، معاشرتها و ديد و بازديدهاي زنش با مردم و مسئله چشم و همچشمي ضرورت ميطلبيد که داخل خانه آنها تا آنجا که سليقه ي کاسبکارانه ي آنان قد ميداد مرتب و آبرومند باشد. از حياط هشت اطاقه س بزرگ و درندشت با چاه و آب حوض و باغچه، که چهار ايوان قرينه و دو طاقنماي بلند بر صفا و دلبازي صحن آن ميافزود، دو اطاق، و اگر دستدانها را نيز بحساب آوريم در حقيقت پنج اطاق در دست خودشان بود. از اينها، يکي اطاق دم دستي يا نشيمن. ديگري مهمانخانه ي آنها بود که هر کدام در ايواني جداگانه واقع شده بودند. سومي اطاقکي بود بغـ ـل دست مهمانخانه که هميشه درش باز بود و بچه ها در آن بازي مي کردند. در روزهاي مهماني يا دعوتها و انجمن هاي صنفي از آن بعنوان آبدارخانه استفاده ميشد. غير از اينها، زير زمين بزرگي نيز داشتند که انبار گندم آنها بود. در موسم پائيز که گندم نو به بازار ميآمد و طبيعتاً ارزانتر بود انيار پر ميشد تا فصل بهار که نرخ ها بالا ميرفت و خريد آزاد چنگي بدل نميزد مهروموم درش شکسته ميشد. سيد ميران با اين فکربکر، که ازتراوشات مغز تواناي پول است و کمتر از عهده ي هر ## ساخته ، توانسته بود در چند سال اخير کلي خود را پيش بياندازد . اگر صرفش ميکرد حتي با علاف ها يا کسان ديگر وارد معامله ميشد. مرد کاسبي بود و در کسب هيچ چيز حلال تر از معامله نيست. دو دست از صندلي ها و چند تيکه از بهترين فرشهائي را که در ختنه سوران بچه ها از فرهاد خان سمسار کرايه کرده بودند سيد ميران همانجا در خانه نگه داشت و پس نداد. فرشها کار کاشان و از ابريشم يکدست بودند که هرچه کرد نتوانست دل از آنها بکند. او در آستانه ترقي و سعادت بود. لذت و شادکامي مثل کرمک هاي شب فروزچمن از چپ و راست دوروبرش ميپريدند و بهـ ـوسهاي دلفريب خود دعوتش ميکردند. اين بود که هر وقت از کوچه بازميگشت غالباً چيزي از وسائل تجملي زندگي در دست
داشت که از بازار براي خانه خريده بود.در خريد اشياء طبع عوسيني داشت و چون آدم دست و دل گشاده اي بود هرگز از هيچ خريدي و لو آنکه چشم بازار را کور کرده بود احساس پشيماني نمي کرد.
رونق و روزبهي کار اين مرد که به نيروي خودش متکي بود چشم به مال غير نداشت.خيرش به مردم ميرسيد و مورد احترام عموم بود.بيش از هر چيز اسباب افتخار و جلوه زنش بود.به اين ترتيب آهو ديگر از خدا چه
مي خواست؟شوهري خوب و کامروا،بچه هايي سالم و شاداب،خانه و زندگي از هر چيز مرتب و دلبخواه.اوديگر نه آن موجود تيره بدبخت دوران دختري خانه خاله بود و نه آن زن چرکين و بي روز و شب دکان نبشچهار سوق.چقدر کار اين دنيا تماشائي است،او و اين زندگاني شاهانه.کدام غيبگو مي توانست پيش بيني اش
را بکند؟چپ مي رفت اسم شوهرش بود،راست مي رفت اسم خودش.چنين مي نمود که زندگي مردم و همسايه
ها بدون او و شوهرش رنگ و بوئي نمي توانست داشته باشد.عروسي بود يا عزا در خانه او به صدا درميآمد.ديگ يکمن و نيمي و وسايل سفره،قهوه خوري و قليـ ـان،ميز و صندلي يا ساير احتياجات خود را از آنجا فراهم مي کردند حتي پيش مي آمد که زنها زيورآلات او را در عروسيها براي خود به امانت بخواهند و
مضايقه نکند.يک جفت دستبند سه مناتي و سيـ ـنه ريز مناتي،گوشواره هاي کنگره اي و دو حـ ـلقه انگشتر سر
فيروزه.اينها بود مجموعه زيور آلات قيمتي آهو که همه را از راه گيوه بافي و احيانا پس اندازهاي سرخرج
براي خود خريده بود.در گيوه بافي او در عين حال استاد هم بود که زيردستش چند تن از دختران خانه هاي ديگر،و از جمله زري و رباب دختران خورشيد و نقره، شاگردي مي کردند.در ميان آنها رباب از خود استعداد بيشتري نشان مي داد.ديگران هنوز دوره يک کردي را ياد نگرفته بودند او رويه را شروع کرده
بود.کارش تميز و مورد قبول بي چون و چراي بازيار بود.آهو،دوره و رويه جفتي چهار قران مزد به وي
مي داد.دستکاريهاي آخر را با زدن شبکه ها و کنگره هاي خود ميکرد و در بازار جفتي هر قران ميگرفت هر دختري که نخ عمامه به دست مي گرفت يک شيريني مي داد و يک قران به مزدش اضافه مي شد به اين ترتيب مگر براي يک زن ساده و کم توقع،خوشبختي معني ديگري هم دارد؟زير پايش قالي هاي کاشي و
کرماني که نقش دلپذيرشان چون چمني پر گل و ريحان در دل مي آويخت و در روح آميخته مي شد بالاي سرش سقفي از آن خود که آسايش شوهر و فرزندانش را تامين مي کرد دور و برش کودکان دلبندي که بيخيال از هر غم و نگراني بازي و شادي مي کردند و بزرگ مي شدند.هر روز که مي گذشت در نهال وجودشان
رمز نوي از طبيعت شگرف جوانه مي زد.گل مي کرد و مي شکفت.که زندگي را رنگ و بو،شيريني و تازگي
لطف و صفا مي بخشيد.زندگي آرام و بي دغدغه آنها که به گل هاي مخملي سعادت آراسته شده بود،کشتي
سبکباري بود که به نرمي سيـ ـنه امواج زمان را مي شکافت و خوش خوش پيش رفت.آهو در عرشه بلند اين
کشتي ملکه وار مي خراميد.با روحي لبريز از شادي،زلفها را به دست نسيم داده بود.با چشمي نيم بسته ازتابش
پرتوهاي درخشان در منظره طلائي افق.آينده روشن و اميدبخش خود و فرزندان و شوهر عزيزش را مي ديد.
او که با تلخي ها و ناکامي هاي زندگي از کوچکي خو گرفته بود.اکنون که با گامهاي فرسنگي پل ميان بدبختي
و خوش بختي را طي کرده بود،از بازي سرنوشت و نصيب خدائي که بدان معتقد بود بيش ازآن راضي بود
که تصورش برود.ديگران نا نشان به دور پيازشان نمي رسيد،او خيکهاي روغن و کوزه هاي پنيرش در
صندوقخانه دست نخورده مي ماند.تازه به دوران رسيده بود ليکن طعم ناگوار را زير زبان داشت.زن زحمت
کشي بود که از کار خانه و رسيدگي به بچه ها دمي فارغ مي شد بقچه وصله پينه يا کار گيوه بافيش را پيش
مي کشيد.بزحمت همانطور عادت کرده بود که مرغ به پاپيشک زدن.با اينکه به ناز و نعمت رسيده بود از
راحت طلبي گريزان بود.چون زن پاک و خوش طينتي بود از حسادت ها و بدگوئي هاي زنان و بي جا،که
نشانه کوچکي روح است و بيش از هر چيز به خود آدم بر مي گردد،فاصله مي گرفت.در چهره با معنايش
لبخندي ديده مي شد که با هر چيز موافق بود و هيچ چيز را تاييد نمي کرد.آنچه حقيقتا رنچش مي داد غم
ديگران بود.زيرا معني غم و غمخواري را او بيشتر از شادي،و با گوشت و پوست خود لمس کرده بود.از
زندگي دنياي تجمل و شهرت کم و بيش چيزهائي مي دانست، خانواده هائي را مي شناخت که نوکر و کلفت
ياتل و تازي نگه مي داشتند.خانه هائي که سر در شاهانه،اندروني و بيروني،اطاقهاي غلام گردشي داشتند.
برق مي سوزاندند و روي درشان پلاک برنجي و زنگ اخبار بود.در همان خانه زيردست آنها يک خانواده
ارمني سکني داشت که اگرچه اجاره نشين بودند نوکر و کلفتي در کارشان نبود.اما تا آنجا که فعاليت هميشگي
زن و مرد خانواده،دود يکروند آشپزخانه،حياط پرگل و سبزه،و اسباب بازيهاي رنگ به رنگ بچه هاي آنان
نشان مي داد،در سطح بالاتري از زندگي و گذران معمولي قرار داشتند.اين چيزها در دل زن سي ساله
آرزوهاي دوري را برمي انگيخت ولي آهو گزيکي حسادت نمي ورزيد،زيرا حسادت نشانه بدخواهي و دليل
ناتواني و بي لياقتي است.اگر شوهر او در عرصه زمان،مقام و مکنت برمکي ها در دربار هارون را بهم
ميزد،معلوم نبود آنها بتوانند و يا بخواهند همه پيوندهاي خود را با روزگار گذشته ببرند و دور بريزند.براي
او و همچنين شوهرش،زندگي و آميزش با خانواده هاي فقير دلچسب تر از دولتمردان بود.طبيعت افتاده و
بي آزار اين زن که همه اهل خانه "خانم" خطابش مي کردند پس از تغيير نسبه بزرگي که در زندگيش رخ
داده بود،همچنان ثابت مانده بود.گوئي جوجه اي بود که هرگز نمي خواست از مادر جدا بشود.اگر وسوسه
زمان و پيشامدها مي کوشيد تا گذشته تلخ و گمنام را از يادش ببرد،آنجا در ميان همسايه هاي او کساني
بودند که اين جمله حکيمانه يا نظائرش را پيوسته زير گوشش تکرار مي کنند:سلام عليکم آهو خانم،به اين
زودي خود را گم کرده اي؟حق داري!-زندگي اين کسان تصوير زنده اي بود از گذشته خود او که مانند
کپنک پاره اياز،هر لحظه هشدارش مي داد.در نبرد زندگي،چنانکه او به چشم مي ديد ،ديگران زير مي
رفتند و آنها رو مي آمدند.زن ساده دل نيک نفس غير از آنکه شاد باشد و شکرگزار درگاه خدا در اين
زمينه چه انديشه يا عکس العملي مي توانست داشته باشد؟پاره اي وقتها که همه به خوبي و خوشي نشسته
بودند و صحبت پيش مي آمد،سر به طرف آسمان بلند مي کرد و از ته دل ندا مي داد:
-پروردگارا،آهو ديگر چه مرادي دارد که از تو بخواهد،يکبار قسمتش کن دستش به قفل امام رضا برسد
همان امام عزيزي که مهديم را بهم پس داد...
ادامه دارد....
همراهان عزيز، آخرين خبر را بر روي بسترهاي زير دنبال کنيد:
آخرين خبر در تلگرام
https://t.me/akharinkhabar
آخرين خبر در ويسپي
http://wispi.me/channel/akharinkhabar
آخرين خبر در سروش
http://sapp.ir/akharinkhabar
آخرين خبر در گپ
https://gap.im/akharinkhabar
بازار