آخرين خبر/ پيرانه سرماني عشق جواني به سر افتاد
وان راز که در دل بنهفتم بدر افتاد
از راه نظر مرغ دلم گفت هواگير
اي ديده نگه کن که بدام که درافتاد
حافظ
گشتيم و گشتيم تا يک داستان خواندني و با ارزش برايتان آماده کنيم و حالا اين شما و اين هم شوهر آهو خانم.
يک داستان وقتي به دل آدم مي نشيند که بتوان با شخصيت هايش آشنا شد، دوستشان داشت از آن ها متنفر بود و يا درکشان کرد. وقتي شخصيت ها خوب و درست تعريف شوند ما هم خيلي راحت با آن ها ارتباط برقرار ميکنيم و اين مي شود که يک قصه به دلمان مي نشيند و مشتاق خواندنش مي شويم.
شوهر آهو خانم يکي از معروف ترين داستان ايراني موفق و پر طرفدار است که علي محمد افغاني آن را نوشته و سراسر عشق و نفرتي است که کاملا قابل درک است، اميدواريم از آن لذت ببريد
قسمت قبل
در فاصلهاي که نوازندگان به پيالهاي چاي و دانهاي شيريني رفع خستگي ميکردند دو هوو بقصد کاري خصوصي آهسته خود را از جمع کنار کشيدند و با طاق آهو رفتند . وقتي که برگشتند رنگ چوپي دوباره آغاز گشته بود . همسايه ها بعد از آنکه به پروپاي حاجيه پيچيده بودند تا چند دوري برايشان برقصد و او خودداري کرده بود ، از ناچاري مادر گيس سفيدش را بـ ـوسط انداخته بودند که با حرکات مسخره و در عين حال جالب مشغول گرم نگه داشتن مجلس و خنداندن زنها بود . هم اکنون چن زن ديگر از همسايه هاي بيروني خانه منجمله صاحب خانم و ايران دخترش که براي کاري آنجا آمده بودند به جمع تماشاچيان اضافه شده بودند . صفيه بانو که اصلا بزرگ شده ي همدان بود چيزي از رقص چوپي نميدانست . زنها لطيفه بارش مي کردند و به جاي چوپي از او رقص کاسه بشقاب مي خواستند . بچه ها پر دامنش را مي کشيندند و با شکلک و ادا و اطوار دستش مي انداختند . اين اعمال رگ غيرت داريوش را که خوي زنانه داشت و اکنون ديگر جزوي از زنان شده بود جنباند و باعث شد تا پسر جوان بي رودر بايستي کتش را بيکسو انداخته به کمک مادر بـ ـوسط صحنه بشتابد . در همان لحظه که او مي رسيد و بازوي مادرش را مي گرفت هما نيز که پشت در ايستاده منتظر فرصت بود چادر سرش را رها کرد و رقص کنان با طاق داخل شد . دوري زد و زوج پيز و جوان را مثل زمانهاي کودکي که نگين رقصندگان صحرا مي شد تکميل کرد . او لباس تازه اي بتن کرده بود که بازشناختنش در نظر اول براي خيلي ها مايه ي تعجب بود. نيمتنه ي گلابتون ، سربند شـ ـرابه داره با کلاه مخملي زردوري شده ، شلوار پاچه تنگ مخصوص و خلخالهاي زيباي نقره ، اينها بود آن چيزهاي که او پوشيده بود و همه مي دانستند يادگار دوران عروسي آهو بود و چون به تنش کمي کوچک شده بو دآن را کنار گذاشته بود . جمعيت بر فکر دوهوو جانانه احسنت گفتند و براي رقاصان جاي بيشتري باز کردند . آن ها گاهي حـ ـلقه وار دست يگديگر را مي گرفتند و باز از هم مي بريدند . هما از يکطرف و داريوش از طرف ديگر زير بازي زن گيس سفيد را نگه مي داشتند و بآهنگ چوپي اندام خود را بجنبش در ميآوردند. عمو نوروز در عالم شوروشيدائي خود پيوسته از تصنيف و ترانه اي به تصنيف و ترانه ي ديگر مي رفت ، کمانچه کش آرشه ي سازش پاره شده مشغول درست کردن آن بود و فلوت زن خود را بيکار زوي زانو نهاده خود بسلک تماشاچيان در آمده بود. تا آنزمان در خاطر هيچيک از همسايه ها تفريحي چنان زنده و دل انگيز ثبت نشده بود . حتي خاله بينگم پيرو زمينگير که بقول خودش با خوردن گرمک از مرگ نجات يافته بود . با اينکه چشم و چار درستي نداشت که زن را از مرد تشخيص دهد ، از حيرت دهانش باز مانده بود .خورشيد خانم دخترش ، شرمزده مي خنديد ، نرمي دستش را گاز مي گرفت و پيوسته مي گفت :
ـ خدا ديوانت را نکندهما! تو چه بلائي هستي هما!
در سلسله ي روزهاي کج معوج و يکنواخت اهل خانه آنروز بد نگذشت . از نظر زنها رقص هما با داريوش ( آن ها دو به دو نيز چند دقيقه اي با هم رقصيدند.)بخودي خود جاي هيچ گونه حرفي نبود ، زيرا چنين پيش آمده بود و بر پيشآمد ايرادي نيست. فقط نگراني کوچکي در ميان بود که شونر زن بوئي از جريان ميبرد. همه نيک مي دانستند که از اين موضوع اگر باد چيزي بگوش سيد ميران ميرساند در خانه کن فيکون مي کرد . و آهو با همه ي دشمني آشتي ناپذيرش با هما طالب چنين چيزي نبود . زيرا روشن بود که قبل از هر چيز کاسه و کوزه بر سر صفيه بانوي بيچاره شکسته مي شد که پسرش سرزده خود را قاطي جمع بيمرد زنها کرده بود .شب ، هنگام شام که همه ي خانواده و هما در اطاق بزرگ دور هم گرد آمده بودند فضولي بچه ها کار خود را کرد. بيژن با شادي خلانه بپدر خبر داد :
ـ افروز در خانه ي ما عروسي بود.
ـ عروسي ؟
ـ آري ، عروسي و زلم زيبو. هما و داريوش هم رقصيدند.
ـ چي ؟ هما داريوش رقصيدند ؟!
آهو دور از چشم مرد با خشمي پنهان کرده به بچه لب گزه و چشم غره رفت و با خونسردي ظاهري بميان صبحت آمد :
ـ هما و مادر داريوش . امروز بعد از شش ماه هـ ـوس کرديم نيمساعت عمو نوروز را بخانه صدا بزنيم . اما با اين بچه هاي فضول و بي چاک دهاني که با داريم مگر کسي
ميتواند پنهاني کار بکند. اگر چيزي از اين خبر بگوش نازپري برسد تا قيام قيامت دلش با ما صاف نخواهد شد. پسرۀ خل، ميخواهم همين حالا شکايتت را بآقا بکنم، چه ميگويي، بکنم؟ هان؟
موضوع از اينقرار بود که در همان هنگام عصر بيژن با شيطنتهاي خود دو سه بار مادرش را از جا در کرده بود. موي اسبي گير آورده و هر ## را سرگرم صحبت با ديگري ميديد پنهاني ميرفت و از پشت آنرا در گوشش ميکرد. در آن گيروداري که کمانچه کش کور عجله داشت آرشۀ گسيخته شدۀ تارش را درست کند بچۀ شرور و بي ادب همين بازي اوس را بسرش در آورده بود. بيچاره تا مدتي خيال ميکرد مگس است که دور سرش بپرواز درآمده.
همامِنباب مصلحت از بچه پشتيباني کرد:
-نه، او بچۀ عاقلي است ، ديگر از آن کارها نميکند.
اين گفته ها که براي ايز گم کردن پيش آورده شده بود سيد ميران را در اصل موضوع قانع نکرد، اما چيزي نگفت. شام را در سکوت خورد و وقتي با هما تنها ماند آهو از پنجرۀ باز رو بحياط صداي يکي بدوي آنها را شنيد. از پاي جرز کنار چاه آهسته بگوش ايستاد؛ هما باو دوستانه اعتراض ميکرد:
-مگر براي زن تفريح و شادي هم قدغن است؟ من در اطاقي که همه از جنس خودم بوده اند دلم خواسته است يکدقيقه چادرم را کنار بگذارم و دست و پايي تکان بدهم. آيا عيب است؟ گناه است؟ حالا اگر ناگهان سربالا ميکنم و ميبينم او نيز در درگاهي اطاق نشسته تماشا ميکند من چه تقصير دارم؟ دختر خورشيد. از گيجي و سربهوايي که دارد سفارشهاي مارا فراموش کرده و رفته در حياط را بروي او باز کرده است. اين اوست که ناسلامت جانش مرد است و بايد بحد و حدودش آشنا باشد. بتو گفتم، مردي که اينقدر تعصب و خانه گماني دارد و با ايرادهايي از اين قبيل متّه بخشخاش ميگذارد، همسايۀ عزب در خانه اش قبول نميکند. آدم ميخواهد در چارديواري کوچکي که عمر دو روزه اش را سرميکند و خبر از جاي ديگر ندارد لااقل آزاد باشد، آزاد بپوشد، آزاد بگردد.
-من بآهو گفته بودم بآنها بگويد که براي خود در فکر جا باشند، تابحال چه کرده اند؟
-آهو هنوز چيزي بآنها نگفته است؟
سيدميران باو برآشفت:
-نگفته است! چرا نگفته است؟! باآنها چه سروسري دارد که نميخواهد از کنار او بروند؟ بسيار خوب، لازم نيست او بگويد، همين حالا..
مرد خشمگين حرف ديگري نداشت بزند جز اينکه برخيزد و از همان پنجره صفيه بانو را صدا بزند و باو امر دهد که سرماه اطاق را خالي بکنند. بيچاره پيرزن از اين تصميم که نشانه غضب شديدي از جانب صاحبخانه اش بود در حياط انگشت بدهان مانده بود. سيدهيران ميگفت که اطاقرا خودشان لازم دارند. اما بخوبي روشن بود که اين موضوع بهانه اي بيش نبود. تعجب او وقتي بدرجۀ آخر رسيد که فهميد کج تايي و بيمهري مرد صرفاً نه بعلت موضوع رقص بلکه از چيزهاي ظاهراً نامعلوم ديگري بود، و اينرا آهو باو گفت. اول صبح روز بعد، هنگاميکه سيدميران ميخواست از خانه بيرون برود، آهو او را باطاق خود صدازد. آنجا با اعتراضي پوشيده که رنجش و غم عميقي را آشکار ميکرد از او پرسيد:
-ميخواستم ببينم آخر دليل آنکه اينها را جواب ميکني چيست؟ من نبايد بدانم؟
-يعني تو نميداني آهو که چرا اينها را جواب ميکنم؟
سيدميران اخم آلود کنار ديوار چُندک زد نشست و بي آنکه زن را نگاه کند مشغول پيچيدن سيـ ـگارش شد. آهو گفت:
-نه، من از کجا بدانم، مگر کف دستم را بو کرده ام؟ يکدل پيش خودم ميگويم شايد بداريوش گمان بد برده اي، که مي بينم عرض اين چند سال من از چشمم بدي ديده ام و از اين جوان نديده ام. آدم براي خدا بگويد، از خودش سنگين تر و رنگين تر همان خود اوست.
-بگو بود نگو هست. گربه وقتي زمين گِل است همچنين باريک رد ميشود که کف پايش هم تر نميشود، اما وقتي ميخواهد ماهي بگيرد تا نصف تنه دستش را توي آب حوض مي کند. از روزي که هما در اين خانه ظاهر شده است من مراقب جلف گريهاي اين جوان سنگين و رنگين هستم؛ خوب مي فهمم چش مي شود.
-آيا مراقب ناجلف گريهاي زنت هم هستي، يا فقط ميخواهي در اين گرماي تابستان مردم را آلاخون والاخون کني؟! مگر خدا را خوش مييآيد مرد؟! اينها نه، کساني ديگر، کساني ديگر. زن اگر خودش سنگين و نجيب باشد ميان فوجي سرباز هم که بيفتد سالم بيرون ميآيد. عوض آنکه بي جهت به پروپاي مردم بپيچي خوبست او را کمي دلالت کني. بياه! بيا نگاهش کن! نه اينکه کرم درخت از خود درخت است؛ در اين اول صبحي و با اينکه ميداند تو هنوز از خانه بيرون نرفته اي و مردهاي ديگر هم هستند ببين چکار ميکند. در خانۀ همسايه داري و اين حرکات! من در حيرتم که منظورش چيست؟ اگر منعش نکني بيرودربايستي لخـ ـت ميشود و توي حوض ميافتد.
سيدميران از شيشه اطاق بيرون را نگريست؛ هما بي آنکه چادر بخوبي سرش را پوشانده باشد، آستينها را بيريا تا زير بغـ ـل بالا زده، لب حوضي که نيمه خالي بود تا کمـ ـر خم شده بود و بازوهايشرا آب ميکشيد. با اين عمل ميخواست باو بفهماند که در خانه طالب آزادي است. اخم هاي سيدميران بيش از پيش درهم رفت. آهو ادامه داد:
-اگر من بودم که اينکارها را ميکردم تو دنيا را بسرم آخر نميکردي؟ اجازه ميدادي يک لحظه روي اين زمين زنده بمانم؟ چشمهاي مادر اين خانه دارد چيزهاي تازه اي مي بيند.
مرد خاموش ماند. چند دقيقه اي بي آنکه چيزي بفکرش برسد دو دل ايستاد و بعد در حالي که ميرفت برود گفت:
-بسيار خوب، اگر تو با اين کهنه همداني و دخترش گيسک ريسک داري و نميتواني دوري آنها ببيني من حرفم را پس ميگيرم، بگو لازم نيست فکر جا باشند.
آهو از اين مو ديگري در لحن شوهر که نشانۀ دِلپُري و خشم پنهان وي بود چندان ناراحت نشد. همينقدر که عجالة توانسته بود از مرکب لجاجت پياده اش کند و نقشه هاي هوويش را نقش برآب سازد کافي بود که ديگر لازم نباشد مطلب را کش بدهد. سيدميران تا لب ايوان رفت و مثل چيزي که پشيمان شده باشد دو باره برگشت. زن بزرگش پيشتر از آن نيز او خود نماييها و عشوه فروشيهاي هما پيش مردهاي خانه و بخصوص داريوش نزد او اشاره اي کرده بود که ميبايد کيفيت آن برايش روشن بشود. او با اين قصد بود که باطاق بر ميگشت. با وجود اين وقتيکه دوباره گرفت نشست از برداشت هر نوع سؤالي در اينخصوص خود را عاجز ميديد؛ يکي از اينجهت که کسر شأنش ميآمد و ديگر آنکه مي ترسيد توقع آهو زياد بشود. تصادفاً در همين موقع صداي افتادن چيز بزرگي در حوض همراه با جيغ وحشت زدۀ زنهاي همسايه هر فکر و مسئله اي را از ذهنش بيرون برد. حوض بزرگ و گود اين خانه قبل از آن در چهار سال پيش يک خون کرده بود. بچه سه سالۀ خورشيد خانم؛ و درست بهمين جهت بود که همسايه هاي بچه دار بخصوص خاله بيگم مار گزيده از آن وحشت ميکردند. از شنيده شدن صداي سيدميران و آهو سراسيمه از اطاق بيرون جستند. تصور آنها بيجا نبود، اما کسي که در حوض افتاده و در حال غرق شدن بود نه بچه بلکه يک آدم بزرگ، يعني هما بود. اين بي مبالاتي که زن جوان و نيرومندي نتواند بر لب حوض تعادل خود را حفظ کند از نظر سيدميران با همۀ شتابي که در نجاتش داشت قابل بخشايش نبود. و شايد همچنانکه پوزخند بعضي از همسايه ها و نگاه آهو ميرساند بِعمد اينکار را کرده بود. در مدت چند دقيقۀ کوتاهي که او در اطاق آهو نشسته بود زن جوان پيش از آنکه لب حوض بيايد دوبار بـ ـوسيلۀ دختر خورشيد برايش پيغام داده بود که بيايد با او کاري دارد. اينطور که برميآمد برگشتن مجدد او باطاق آهو آتش حسد را در دل زن کم طاقت بمنتهاي درجه تيز کرده بود. با اين فکر، سيد ميران از مغزش گذشت که همانساعت در اطاق پنجدري درس خوبي باو بدهد که اين نوع بازيهاي خنک براي بار آخرش باشد. اما وقتي خود را با شلوار بآب انداخت و بکمک آهو و نقره او را بيرون آورد و روي دوش نهاد و باطاق برد معلوم شد که هيچکدام از اينها نبوده است؛ هما غش کرده بود.
زنهاي خانه ضمن بيرون آوردن لباسهاي خيس او براي بهوش آوردنش بدست و پا افتادند. سيدميران فوق العاده دستپاچه شد. از فکر خطاي خود در دل استغفار طلبيد و شکر خدا را بجاي آورد که خود او هنوز از خانه بيرون نرفته بود و اين اتفاق پيش آمد. بلافاصله گلمحمد را پي نعمت آقا حکيم فرستاد و تا لحظۀ رسيدن او و بهوش آمدن هما از هيچ کوششي فروگذار نکرد. بعد از آنهم تا نزديک عصر از خانه بيرون نرفت؛ در کنار بستر او نشسته و دستشرا در دست گرفته بود.
از بخت بد آهو. صفيه بانو که انگيزۀ صاحبخانه اشرا در جواب کردن آنها بخوبي درک کرده بود وقتي انصراف مرد را شنيد گفت:
-خواهر، محبتهاي تو در حق من بزرگتر از آنست که بگفت درآيد. اما با اينترتيب ديگر بهشت بسر زنشش نمي ارزد. اين زن گر مي خواهد براي پاک نشان دادن خود بچۀ مرا لکه دار کند. من از او مي ترسم از آبروي خودم مي ترسم.
و آنگاه صبح روز بعد، مادر از سمتي و دختر از سمتي ديگر پي اطاق خالي چرخ کوچه ها افتادند. هنوز ظهر نشده بود که پيرزن با چهره اي خسته اما سرفراز که جنگ دلهره با انتظار و اميد در نشيب و فراز چينهاي آن بپايان رسيده بود بخانه بازگشت. معلوم شد که در گشت چهارساعتۀ خود پي اطاق بنتيجه رسيده است. جايي را که پيدا کرده بود در ساختمانهاي نوساز زير بي سيم، يعني درست رو بروي ادارۀ راه محل کار پسرش بود. آهو يکبار ديگر کوشيد آنها را منصرف سازد؛ از آنها خواست که در چنان موقعي راضي نباشند او تنها بماند، فايده نکرد. اين پيرزن همانقدر که عاقل و پر تدبير بود در کارها ده برابرش پي گير و قاطع بود. اگر ميديد فکر خودش درست است بدهان هيچکس ديگر نگاه نمي کرد. او و دخترش هردو با بودن هما ماندن خود را در آنخانه صلاح نميدانستند. عصر همانروز ساعت خوش کرده آيينه و قرآن بردند و صبح فردايش، اول آفتاب، شروع باسباب کشي نمودند.
از رفتن آنها طبعاً تمام اهل خانه بجز هما که خود انگشت در شير زده بود دلي اندوهگين داشتند. در راه آخري آنها که به بعدازظهر افتاده بود و اثاثيه ي باقيمانده خانواده فقط عبارت مي شد از چراغ نسبتاً قيمتي و چند تيکخ ظروف شکستني، مادر و دختر. برخلاف راههاي پيش چندان شتابي نداشتند نشان بدهند. براي رفع خستگي يا از روي تعمد دست دست ميکردند. غليان احساسات آهو در يک لحظه بچنان درجه اي رسيد که نتوانست جلوي اشکهاي خود را بگيرد. گريه اش بقدري تلخ و از روي خواري بود که شرمش آمد در آنحالت کسي او را ببيند يا صدايشرا بشنود. از بچه ها بزرگترها را، که بعلت تابستان و تعطيل بودن مدارس در خانه بودند، از حياط بيرون کرد تا بروند و در کوچه براي خود بازي کنند. مهدي را خود نگه داشت. در اطاق را پيش کرد، چادر را روي سر کشيد و دريچه ي احساسات را بيدريغ بر روي خود باز گذاشت.
چند نفر از همسايه ها و از جمله حاجيه خانم که محض دلداري نزد او آمده بودند خبر دادند که شوهرش بخانه آمده است و هم اکنون صفيه بانو براي حلال"بود" طلبيدن او را باطاق صدا کرده است و آنجاست. آهو بي اعتنا باين خبر همچنان ميگريست و بيوه ي جوان که سعي مينمود در لحظه ي خداحافظي قيافه خوش و خنداني داشته باشد، تحت تاثير اين گريه که حکايت از انس و الفتي بي پايان مي کرد، اراده اش را از دست داد و مثل کاغذي که در آب بيفتد ناگهان چهره ش در هم ريخت، کنار دوست خود نشست و در حالي که بشدت هق هق ميکرد و اشک از چشمانش جاري بود سرش را بسر او تکيه داد. مداخله و اعتراض غمخوارنه ي نقره و نازپري نگذاشت اين وضع ديري بپايد. هر دو زن چشمها و صورت خود را پاک کردند، از قليـ ـاني که بدستشان داده شد دودي در آوردند. زندگي شيرين گذشته و خاطرات خود را بياد آورذند. انچه در اين دوري مايه تسليت بود اين بود که آن ها بمحله نرفته بودند. بالاخره حاجيه عذر خواهي کرد و برخاست:
_ مادرم حتماً با مشهدي کاري داشته که او را پيش خود صدا زده است. منهم بايد باشم. ميخواهم از او گله کنم. ما باز همديگر را خواهيم ديد. اينقدر بي وفا نيستيم که يکباره ترک دوستان بکنيم.
آنها هنوز صحبتها و درد دلهاي فراواني داشتند که ميبايد با هم بکنند. سفارشهاي دو جانبه، دستورالعملها و از همه بالاتر خداحافظي آخري و روبـ ـوسي هاي اشک آلود در عقب بود. اما بيوه ي شوهردار عجالتاً دوستش را ترک کرد. در بيرون، آفتاب هنوز از سر ديوارهاي آجري حياط نپريده بود. گربه ي خاکستري و زيرک خانه روبروي مطبخ نزديک پاشويه حوض قوز کرده نشسته بود. با چشم حاجيه را تا دم در اطاقش دنبال کرد. گوئي او نيز با اينکه حيوان بود ميفهميد که ديگر آنها را نخواهد ديد. دتر حقشناس که از کوچک و بزرگ اهل خانه غير از هما حلال بود طلبيده بود دلش گرفت برود دستي به پشت حيوان بکشد و از او نيز با همه ي زيانهائي که بآنها رسانده بود حلاليت بخواهد؛ موقع باريک و فرصت اندک بود. در اطاق خودشان که اکنون پس از چهار سال و اندي از آن وداع ميکردند سيد ميران چهاز زانو ميان درگاهي پنجره ي وسط نشسته بود، بحرفهاي مادر او گوش ميداد. پيرزن ميگفت:
_ من که از دست شما و آهو خانم راضي هستم خدا راضي باشد. در اين چهار سال از حق نگذرم نه شما صاحبخانه بوديد و نه ما کرايه نشين. خداوند عالم هميشه صاحب ملکي را بشما روا داشته باشد. اما اين زن دو روزه آمده، مشهدي ميران اسباب پراکندگي ميان ما شد. بعد از چهار سال زندگي خوب و بد که ما باخلاق نيک شما آشنا شده بوديم، انس و الفتي بهم زده بوديم، من خيال داشتم در اين خانه زير سايه ي شما پسرم را داماد کنم. و اگر شما راستي راستي اطاقرا براي خودتان لازم داشتيد مگر نه اينست که نازپري پيش پسرخوانده اش خواهد رفت، صبر مي کرديد تا اطاق او خالي مي شد و ما بآنجا نقل مکان مي کرديم
حاجيه در دنبال صحبت مادر گفت:
_ اگرموضوع باين سادگيها بود ما چه حرف داشتيم، اطاق مال خود شماست، ميخواهيد، بگذاريد خالي بماند يا اينکه بقول معروف در آن ## ببنديد؛ از همسايه داري و شلوغي خانه خسته شده ايد يا اينکه ميخواهيد کساني بهتر از ما را بياوريد؛ اما دل آدم از اينجا ميسوزد که اين زن براي شيرين کردن خودش پيش شما برادر مرا هدف تهمت قرار بدهد. و حالا که ديگر همه چيز براي ما يکسان است، بخاطر آنکه امر بشما مشتبه نشده باشد، من خودم را ناگزير مي بينم پرده از روي کارش بردارم، تا بعد از اين غلط بکند جهت( ) گم کردن از اين نعلهاي وارونه بکس نزند.
حاجيه از سر پيش بخاري قاب عکسي را که بعد از چراغ و ظرفها تنها شيئي موجود در اطاق بود برداشت و گفت:
_ من اينرا مخصوصاً جا گذاشتم تا بشما نشان بدهم.
صفيه بانو نيمه جدي باو برآشفت:
_ نه مادر، چکار داري. آيا نميخواهي در اين وداع آخر غوغائي بپا کني و دلخوري ديگري بر آنچه هست بيفزائي؟! وانگهي از کجا معلوم حتماً کار او باشد، يا اگر هست قصد نيت آلوده اي داشته است. چرا دين و گناه مردم را ميشوئي؟!
دختر با کم حوصلگي و شتاب ميان حرف او دويد:
_ چرا مادر؟ آيا اين چشمها هم بمن دورغ ميگويند؟ خودم نديدم با سنجاق قفلي از درز بالاي قاب بيرونش کشيد و در پيش سيـ ـنه ي پيراهنش پنهانش کرد؟ اگر خودش آنرا از ما خواسته بود که آشکارا در طاقچه ي اطاق بگذارد عيبي نداشت، چيزي معمولي بود. اما حالا، فردا يا يکروز ديگر شوهرش آنرا در صندوقش ميبيند و بدنامي براي داداش معصوم ميماند که هنوز روحش از اصل قضيه خبردار نيست. اين مرد در آنصورت پيش خودش حتم خواهد کرد که بيشک عکس زنش نيز در بغـ ـل داريوش است. آري آقاي سرابي، ما رفتيم و گذشت، اما بشما عرض ميکنم، با اين زن عاشق پيشه و شروري که بچنگت افتاده است ديگر روي آسايش نخواهي ديد.
ابروهاي سنگين سيد ميران بملايمت و شکوه پرده ي تاتر بالا رفت و چشمان نافذ او با کنجکاوي ناآشکاري بزن خيره شد:
_ منظور شما را نميفهمم، موضوع چيست؟
از چهره زن که نيمي گرد آلود نيمي اشکي بود همچنين از لحن رگه دار بيانش پيدا بود که گريه کرده است.گوشه خالي مانده قاب عکس را به او نشان داد و گفت:موضوع اين است که اينجا از برادرم عکسي بود که حالا پيش خانم شما هما خانم است آن را دزديده است.
صفيه به طعنه گفت:ندزديده يواشکي برداشته است.
مرد ديرباورانه پرسيد:کي و به چه منظور اين کار را کرده است؟
-شايد الان يکماهي باشد و من اول خيال کردم قصدش شوخي است گفتم ديدم گفت چي را ديدي؟گفتم همان که قاب عکس برداشتي و جايش خالي است.رنگ گذاشت و رنگ برداشت و خند خندان زد به دور بسم و حاشا که او برنداشته است.البته من نخواستم دست در پيش سيـ ـنه اش بکنم و آن را بيرون بياورم.زيرا هنوز فکر نميکردم در کار او چيزي زشت و ناشايست وجود داشته باشد بخوبي امروز او را نميشاختم.و حالا هم که مطلب را افشا کردم فقط محض دانستن شما بود نه اينکه گمان کني قصدم انتقام جويي است يا اينکه در اين مد رفتن ميخواهيم اي بپا کنيم.
صفيه بانو گفت:چه اي مادر ما پيش هيچکس حتي آهو که بقول خود مشهدي با هم گيسک ريسک داريم هنوز اين مطلب را بازگو نکرده ايم و هيچوقت نخواهيم کرد.آدم بايد تا متواند سرپوش باشد .و باز تکرار ميکنم اصل قضيه چيز مهمي نيست از عکسي خوشش آمده و ان را برداشته است.کردها آنطور که من ديده ام از اين اخلاق کوليانه که رنگ شيطنت دارند فراوان دارند.به علاوه زندگي هم با همه حقيقتي که دارد مثل خوابي است که آدم ميبيند خوب يا بد بايد نيکو تعبيرش کرد.اما کساني که آن را قمار ميپندارند يا اينطور عادت کرده اند که پايه کار خود را بر واقعيتهاي نا روشن بنا سازند باختنشان حتمي است.اگر غير از اين بود منهم ميبايست مثل مشهدي گول تازگي و رنگ رخسار يا ادب ظاهري اين زن را خورده و همان روزي که پيشنهاد کرد براي داريوش بگيرمش بخواهشش تن در داده باشم.هر چند اطمينان دارم که مشهدي هم کسي نيست که او را نگهدارد و به همان آساني که او را آورد دير يا زود روانه اش خواهد کرد.
سيدميران مشتها را درهم نهاد آرنجها را در حال چهارزانو به پاها تکيه داده سر را پايين انداخته با دقت به گفته هاي غرض الود پيرزن گوش ميداد مطلب تازه اي ميشنيد پس بنابراين هما يک چنان پيشنهادي را هم به پيرزن کرده بود.اين موضوع که هيچ چيز بر دروغ بودنش گواهي نميداد ازناحيه محبوبه براي او به درجه يک خيانت مسلم و اشکار غيرقابل انتظار و ناگوار بود.او که ابتدا مسئله برداشتن عکس را سرسري گرفته بود اينک بخوبي عليه هما پر شده بود.با اين وجود در مقابل اين حرفها تا وقتي آنجا نشسته بود جز سکوت عکس العملي از خود ظاهر نکرد.کينه اش نسبت به مادر و دختر بالاتر رفت که پايين تر نيامد.بالاخره بي انکه از آنها خداحافظي کند برخاست و از در اتاق پايين امد.آن روز او در اصل به اين منظور زودتر به خانه آمده بود تا با هما براي خريد چند تيکه اجناس زنانه به بازار بروند.از بس دلش ميجوشيد که خود به سر درد زد و روي تخـ ـت بدون رختخواب ميان حياط دراز کشيد.گفته هاي مادر و دختر مسئله تازه اي پيش روي او نهاده بود اين زن درعشق نشست به او يکدل و يکزبان نبود بوالهـ ـوس و دزد و عاشق پيشه بود از وجود او فقط نامش را ميخواست تا بتواند با دل آسودگي و ازادي بيشتر دنبال جوانان برود.در انديشه او چيزي از منهم غايب طرفداري ميکرد.اگر چنين بود به چه جهت از او خواسته بود تا آنها را جواب بکند؟
دو روز بعد هما به حمـ ـام رفت.سيدميران در خانه ماند.ميدانست که تا نزديکيهاي ظهر بازنخواهد گشت.بهترين موقع براي يافتن عکس و اثبات گناهکاري او بود.پيش از آن در دو روزي که گذشته بود چند بار فرصتهاي کوتاهي بدستش آمده بود تا بعضي جاها را جستجو کند جيبهاي کت زن که هميشه به ميخ آويزان
ود؛ داخل جعبه آرايش او، پشت اشياء طاقچه ها و اينجا و آنجا زير فرش ها را خوب گشته و نگاه کرده بود. يکجا مانده بود که از همان اول بيش از هر جا قابل سوء زن بود و آن صندوقچه ي لباس وي بود.گشتن صندوقچه به نحوي که معلوم نشود دست خورده است در چنان موقعي که زن تا چند ساعت ديگر به خانه باز نميگشت البته کار مشکلي بود و نبود. پنجره ها را خود هما هنگام رفتن بسته بود و سيد ميران محض محکمي کار که کسي غفلتا سر نرسد و ببيند او چه ميکند و در نظر کوچک بشود در اتاق را چفت کرد. صندوق مورد نظر را با دقت و حوصله زير و رو کرد، چيزي نيافت. همه ي آن جاهايي را که روز قبل گشته و از زير نظر گذرانده بود از سرِ نو و با دقتي بيشتر جستجو کرد:چنين به نظر ميرسيد که آن کهنه همداني و دخترش در لحظه ي رفتن از لجي که داشتند خواسته بودند او را دست بيندازند.
کسي از پله هاي ايوان بزرگ بالا آمد و در اطاق را آهسته تکان داد . آهو بود. سيد ميران دور مي دانست که همداني ها مطلب را به زن بزرگش نگفته باشند.برخلاف تصميمي که اول گرفته بود و نميخواست هيچ کس، بخصوص آهو، از راز کارش سر در کند و بفهمد در اطاق مشغول چه کاريست، با خود فکر کرد که شايد دست هاي زنانه او بهتر بتواند آن گره پيچيده را بگشايد. اما آهو از دانستن موضوع عکس حقيقه دچار تعجب گرديد. چون شوهرش را از پيشنهادي که روزي هما به صفيه کرده بود فوق العاده کوک ميديد او هم دريغ ننمود و آنچه را به چشم خود ديده و به گوش شنيده بود، به خصوص قضيه ي مکالمه دو نفري آنروز آنها در آفتاب را، به تفصيل بيان کرد.
زن و شوهر آنگاه با دقت و نيروي بيشتري به جستجو ادامه دادند. انگيزه ي يکي حسد و از ديگري انتقام بود. هر جا که شک برده مي شد از زير نظر گذشت اما چيزي که نيست نيست؛ هر چه بيشتر ميگشتند کمتر ميافتند. و اگر تصادفي عجيب پيش نيامده بود، تصادفي که از لحاظ آهو بايد يک دست غيب يا کمک خدايي اش ناميد،چيزي که اين همه دنبالش ميگشتند شايد اصلا پيدا نميشد. آهو که ديگر خسته و نوميد شده بود براي بارآخر به سراغ جعبه ي آرايش هما رفت تا ببيند رغيب سرسخت و پر فن و فعلش در درست کردن خود از چه چيزها و لوازمي استفاده ميکرد. اين پهلوان حَسني که در يک زورآزمايي قطعي مانند پهلوان اکبر خراساني(مردي که در عهد ناصرالدين شاه قاجار يزدي بزرگ را به زمين زد و لقب پهلواني پايتخـ ـت گرفت) بازوبند قهرماني را با دندان از بازوي او بريده و صاحب شده بود چنان که تجربه نشان ميداد نيرنگ بازِخود آرايي بود که بيش از هر چيز بر جعبه ي آرايش خود تکيه داشت.قسمتي از اين وسايل را حتي در مهماني ها يا خريد هاي بيرون از خانه از خود منفک نميکرد. در لحظه اي که او درِ مخملي جعبه را باز کرده بود مهدي از ميان آن آيينه ي گرد کوچکي را برداشت و براي بازي به گوشه ي ديگر اتاق برد.مادرش کوشيد آن را از دستش بگيرد و سر جايش بگذارد، بچه لج کرد و با جيغ و گريه نخواست پسش بدهد. بالاخره زور مادر چربيد، آيينه را گرفت قابش را که لغ شده بود امتحان کرد تا ضايع نشده باشد.براي آنکه بچه را سر جاي خود بنشاند گفت:
- ببين، ببين،خرابش کردي. اگر هما بيايد جوابش را چه بدهيم؟تاوانش را از تو خواهد گرفت.
شيشه اش را چرخاند تا بهتر در جاي خود قرار بگيرد. ناگهان مثل اينکه ماري در پشتش خوابيده باشد آن را از دست رها کرد؛عکس کذائي آنجا بود.
شادي بهت آلود آهو از کشفي که تصادف نصيبش کرده بود از شادي ديوانه آساي ارشميدس هنگامي که در حمـ ـام به راز اجسام شناور پي برد و لُخت و يافتم يافتم گو بيرون زد اگر بيشتر نبود کمتر نبود. شوهرش با تبسم تلخي که روي لبـ ـانش خشکيده بود بي آنکه حرفي بزند عکس را گرفت. کاردش مي زدند خونش در نمي آمد. آهو شيشه ي آيينه را که از دستش به زمين، ميان درگاهي ، افتاده بود برداشت، گوشه اش به اندازه پشت ناخني پريده بود. سيد ميران با تاکيدي خاموش گفت:
- خود اين طرز مخفي کردن عکس در پشت آيينه دليل بي چون و چرايي بر نادرستي و گناه اين قحبه است.
آهو فيلسوفانه سر تکان داد:
- هوم،هوم، کرد هيز نشود اگر بشود. به يکي دوتا وانميايستد!
سيد ميران - مايل بودم اين را همانطور که بود سر جايش ميگذاشتم و گربه را سر ماست خوردن ميگرفتم.اما با اين ترتيب که لبش پريد در اولين نظر شستش از جريان کار با خبر خواهد شد.
اهو - او عيار تر از آن است که بگفت درآيد؛ آنوقت چه بسا بگويد: اين را خود شما از روي دشمني و براي بدنام کردن من اينجا گذاشته ايد.
سيد ميران به شتاب شلوارش را پوشيد؛ فکر خوبي به مغزش رسيده بود –
-من تا بيرون ميرم و فورا بر مي گردم. اين آئينه را با چند فقره چيز هاي ديگر تازه خودم براي او خريده ام. باز هم نظير آن در همان مغازه ي فروشنده پيدا مي شود. يعني چه، في الواقع اين زن صورت پرست و عاشق پيشه است؟مرض اذيت کردن دارد؟از اين ديوانگي ها منظورش چيست؟
وقتي مرد از خانه بيرون رفت اميد مبهمي مثل پاندول ساعت در دل آهو نوسان ميکرد؛ چه بسا ممکن بود همين عمل به ظاهر کوچک و کودکانه که در معني بزرگ و قابل اهميت بود راه کوچه را به هووي چهار ماهه رسيده اش نشان ميداد.در عين حال او هم مانند سيد ميران از کار اين زن سر در نمي آورد . از يک طرف عکس پسر جوان و ساده رو را به خاطر علاقه يا سابقه ي علاقه اي که به وي داشت مي ربود و در جايي که عقل جن هم به آن نمي رسيد پنهان مي کرد تا هميشه همراهش باشد و وقت و بي وقت با تماشاي آن آبي بر آتش دل بپاشد. از طرف ديگر براي آنها با شيطاني ترين نيرنگ ها مايه مي گرفت تا جل و پلاسشان را به گُرده شان بدهد. آيا اين بدان جهت نبود که مي خواست در چشم اين مرد خاک بپاشد؟
از رفتن سيدميران ده دقيقه گذشته و نگذشته بود که هما از حمـ ـام بازگشت. هنوز ظهر نشده بود. آهو به اطاق خود رفته بود. دود و بوي سيـ ـگاري که در فضاي اطاق بزرگ معلق بود به زن زيرک نشان ميداد که شوهرش تا آن ساعت در خانه بوده و تازه چيزي نيست که بيرون رفته است.با احساس تعجبي که به او دست داده بود دو تا از پنجره ها را باز کرد.پيش از آنکه برود حوله و قطيفه اش را روي طناب بگستراند به سراغ جعبه آرايش خود رفت.آيينه بزرگ را از طاقچه روي ميز نهاد.دستمال سرش را گشود و در حال انديشه مشغول آراستن خود شد.خواست لب خود را قرمز کند.دنبال آيينه کوچک گشت.فکر کرد ان را جاي ديگر گذاشته است و يادش نيست.به سر صندوقچه خود رفت و بيش از پيش فکري ماند مثل اينکه لباسهاي او دست خورده بود.سنجاق يکي از بقچه ها باز بود و بادبزني را که در آخرين لحظه بيرون رفتن از خانه در صندوق گذاشته بود بيرون افتاده بود.يعني چه؟آيا همراه شوهرش مهماني به خانه آمده بود که دنبال بادبزن گشته بود يا آنطور که عقيده عموم بود جن و پري به لباسهاي او دست زده بودند تا د رجشنهاي خود از آن استفاده کنند؟نه اينها هيچکدام نبود بنظر مي آمد که کسي در پي چيزي صندوقش را زير و رو کرده بود.و در هر صورت آئينه کوچک چکه آبي شده به زمين فرو رفته بود.همه جاي اتاق را در دنبال آن گشت و نيافت.احساس ناخوشايندي دلش را زير و رو کرد.آهو را ديد که از حايط به بهانه بهم زدن سبزي هايي که به منظور خشک کردن روي تخـ ـت بزرگ ولو کرده بود زيرچشمي او را ميپاييد.در نگاهش چيزي بود که شبهه او را قوي تر ميکرد.ولي شانه هاي خود را با بي اعتنايي بالا انداخت و با اخم کوچکي که خواه ناخواه نقشبند چهره اش گشته بود به ارايش خود ادامه داد.ناگهان کار خود را رها کرد و به حياط رفت.آنجا ضمن پهن کردن حوله و قطيفه خود بوري طناب دختر خورشيد که در سايه نشسته بود گيوه ميبافت به هانه کمک پيش خود صدا کرد و آهسته چيزهايي از او پرسيد.وقتي سيدميران وارد خانه شد قبل از آنکه پا به درون اتاق بگذارد هما دست پيش را گرفت:تو و آهو وقتي که من به حمـ ـام رفته بودم سر صندوقم رفته ايد.مگر آنجا گم کرده اي داشتيد؟هان به چه علت اين کار را کرده ايد؟
مرد در دادن پاسخ راه عجله نپيمود.با کفش داخل اتاق شد و نشست.سه گره اش کاملا درهم و چهره اش تيره تر از هر موقع بود.با لحني زهر آلود پاسخ داد:با اين علت که خواستم بدانم خانم اين عکس را به چه منظور از قاب عکس مردم برداشته اند يعني برنداشته اند دزديده اند و اينجا پنهان کرده اند؟
آينه تازه خريده را که با آيينه اصلي هم شکل و هم رنگ بود از جيب جليقه خود در آورد و عکس را از پشت آن بيرون کشيد:بيا خوب نگاهش کن ببين اصلا به چشمت آشنا مي آيد يا نه؟!
هما اول وا رفت و سپس اخم کرد.خواست به دروع و انکار متوسل شود که مسلما به نفعش نبود.جرات به ياريش دويد.پس بي آنکه به شوهر غضبناک که در قسمت بالاي اتاق نشسته بود نزديک گردد با خونسردي ظاهري جواب داد:بله کاملا به چشمم آشناست !عکس پسر صفيه است و همانطور که پريروز در دم رفتن ترا به اتاق خود صدا زدند و خوب پرت کردند من آن را از ميان قاب عکس آنها دزديده و پشت اين ايينه پنهان کرده ام.حالا چه ميگويي؟
-هيچي!ميگويم بارک الله هزار آفرين دستت درد نکند.ناز آن شستت لابد اگر اتاقت صندوقخانه يا پستوي کوچکي داشت خود او را هم مياوري و آنجا پنهان ميکردي.پس در حاليکه هنوز پنج ماه از شوهر داريت نگذشته با اين عمل ننگين نميخواهي وفاداري خود را به ان زندگي پست و رسوا ثابت کني؟!نشان نميدهي که توبه گرگ فقط در مرگ اوست؟پس در روز روشن و توي چشم من اقرار به خيانت نميکني؟!و خواهش ميکنم بگو زود هم بگو تکليف من با زني مثل تو چيست؟!
هما مثل توپ توي دهانش پريد:چه خيانتي مرد حسابي؟!ميخواهي حرف به دهان من بگذاري؟! عکس کسي را برداشتن کجايش خيانت است؟!
ادامه دارد...
همراهان عزيز، آخرين خبر را بر روي بسترهاي زير دنبال کنيد:
آخرين خبر در تلگرام
https://t.me/akharinkhabar
آخرين خبر در ويسپي
http://wispi.me/channel/akharinkhabar
آخرين خبر در سروش
http://sapp.ir/akharinkhabar
آخرين خبر در گپ
https://gap.im/akharinkhabar
بازار