نماد آخرین خبر
  1. جذاب ترین ها
  2. برگزیده
کتاب

داستان ایرانی/ شوهر آهو خانم- قسمت بیست و نهم

منبع
آخرين خبر
بروزرسانی
داستان ایرانی/ شوهر آهو خانم- قسمت بیست و نهم
آخرين خبر/ پيرانه سرماني عشق جواني به سر افتاد وان راز که در دل بنهفتم بدر افتاد از راه نظر مرغ دلم گفت هواگير اي ديده نگه کن که بدام که درافتاد حافظ گشتيم و گشتيم تا يک داستان خواندني و با ارزش برايتان آماده کنيم و حالا اين شما و اين هم شوهر آهو خانم. يک داستان وقتي به دل آدم مي نشيند که بتوان با شخصيت هايش آشنا شد، دوستشان داشت از آن ها متنفر بود و يا درکشان کرد. وقتي شخصيت ها خوب و درست تعريف شوند ما هم خيلي راحت با آن ها ارتباط برقرار ميکنيم و اين مي شود که يک قصه به دلمان مي نشيند و مشتاق خواندنش مي شويم. شوهر آهو خانم يکي از معروف ترين داستان ايراني موفق و پر طرفدار است که علي محمد افغاني آن را نوشته و سراسر عشق و نفرتي است که کاملا قابل درک است، اميدواريم از آن لذت ببريد قسمت قبل در آن هير و وير اين بود انچه دل زيبا پسند زن جوان طلبيده و براي آن خود را به سردرد زده بود. سيدميران در عين حال که وي عصباني شده بود از خنده خود نتوانست جلوگيري کند. اداهاي او که چيزي کم از سرکشيهاي کودکان نداشت با همه احوال شيرين بود. حکم حاکم و مرگ مقاجات بود و مرد دست و دلباز با اينکه بقدر کافي پول در جيب نداشت و بعلاوه ميدانست که دخل شبانه دکان حواله طلبکار است قول داد که در راه جلوي بازار که رسيدند، ساعت دلخواهش را برايش بخرد. هما گفت که مي خواسته است برود از خانه ارمني ها يک ساعت مچي يکشنبه بامانت بگيرد. سيدميران ضمن اينکه بيش از پيش بکوچکي روح و کوتاهي فکرش پي مي برد باو تذکر داد: - تا وقتي شوهر تو سر سالم دارد و با هم زندگي مي کيند توصيه مي کنم هرگز از کسي چيزي به امانت يا عاريت مخواه. من در عمر چهل پنجاه ساله اي که کرده ام فقط يکبار امانت گرفته ام، آنهم اين فرشهاي ابريشمي کار نايين بوده است که براي جشن ختنه سوران بچه ها از فرهادخان سمسار گرفتم و بعد از خاتمه جشن خجلت کشيدم ببرم پس بدهم، پولشان را دادم. زن زيباروي زرين موي با نگاه و لبخندي سرفرازانه و شرم آلود اين اخلاق بزرگ منشانه شوهر خود را ستود و خود را به اراده او واگذاشت تا روي زانوان جمعش کرد و در آغـ ـوشش گرفت و روي چشمان سرمه کرده درشتش را بـ ـوسيد. پشت چشم لطيف و گلرنگ او که بابروهاي نازک و هلالي ختم ميشد نيمي از ابهت و شکوه عالم زيبايي را در خود جمع داشت، موهايش را با فر لوله اي حـ ـلقه حـ ـلقه شکن شکن کرده بود. چانه گرد و خوش طرح، دهان ظريف و گونه هاي مخملي اش چشمان گرسنه مرد پنجاه ساله را چنان لبريز از حظ و سرور مي کرد که گويي غير از زيبايي و زن حقيقت ديگري در عالم هستي وجود نداشت. هما که رفته رفته در خانه اين مرد شخصيت خود را به نوان يک  تمتع و کامروايي بازشناخته بود آن نقشي را بازي مي کرد که از وي طلبيده ميشد. بي توجه بآرايش تازه صورتش که مانند بال پروانه در هر تماس جزيي از خود رنگ ميگذاشت و خوشنود و آرام خود را تسليم بـ ـوسه هاي او کرده بود. سيد ميران علي رغم شتابي که در اول داشت و با اينکه چيزي به فرو نشستن آفتاب نمانده بود مثل اينکه اصلا فراموش کرده بود که قصد بيرون رفتن دارند. روي قالي در وسط اطاقي که درهايش بسته و پرده هايش کيپ تا کيپ افتاده بود فارغ از گردش ماه و خورشيد يا هر غم و شادي ديگر سر بر سيـ ـنه دلدار نهاده، با نگاهي سوزان که غبار عشقي پرافت و خيز و بيم آلود آنرا کدر و کم عمق نموده بود، در چشمان پهن و درشت و سعادت آميزش مي نگريست. هما با لبخند مهربان و ترحم انگيز موهاي سياه و سفيد سر دلداده را نـ ـوازش ميکرد. سرانجام باو يادآور شد که از وقت رفتن خواهد گذشت و بعلاوه با تاريک شدن هوا بعلت بسته شدن بازار ممکن است نتوانند ساعت بخرند. هنگام بيرون آمدن از خانه، عوض اينکه راه سرراست تر را که همان خيابان اصلي شهر بود در پيش بگيرند، از راه ديگر يعني " برزه دماغ "رفتند که دورتر و پرپيج و خم تر دار بود. قصد سيدميران از اين تغيير راه آن بود که از نانوايي روبري مسجد نواب که در دست قليخان بود و معمولا خود صاحب دکان پشت ترازو مي ايستاد وجهي دستي بگيرد. وقتي که بآن محل رسيدند کسي ديگر را پشت ترازو ديد. دل قرصي اش را از دست نداد، با اينوصف از آنجا ببعد تا دم بازار بي اراده قدم برمي داشت. چشمش مثل پاندول ساعت اين ور و ان ور در گردش بود تا شايد يکي از همکاران يا دوستان نزديک را ببيند و از او پول بگيرد. نميخواست در چنان شب سور و شادماني، يا هرگز، دل يار نازنين را شکسته باشد. در دهانه سبزه ميدان، جلوي يک مغازه سات فروشي هما آستين او را گرفت. هردو ايستادند. از پشت شيشه دکان انواع و اقسام ساعتهاي زنانه و مردانه در جعبه آيينه برق مي زد و آتش هـ ـوس را در دل مشتري شعله ور تر مي کرد. يک خوبي يا بدي زندگي شهرستان در اينست که مردم کم و بيش همه مديگر را مي شناسند و احترام يکديگر را دارند؛ و چون سير اجتماع مثل نهري که از منگ آب مي گذرد کند است همه چيز عمق بيشتري دارد. مغازه دار مرد ميانه سال و خوش برخوردي بود که پيشترها کارو بارش چندان رونقي نداشت. يکبار براي سيدميران ساعت تعمير کرده بود و از همانجا با هم آشنا شده بودند. در اينموقع با ديدن آنها از پشت پيشخوان جلوي در ظاهر گشت، دستها را از هم گشود و با لبخندي دعوت کننده گفت: - چه فرمايشي داشتيد مشهدي ميران، ساعتهاي بهتري هم داريم که فقط به دوستان و مشتريان خوب خودمان عمرضه مي کنيم. تشريف بياوريد بداخل دکان، اگر هم نمي خريد بديدنش مي ارزد. قطعا از اين موضو خبر داريد که مشکل پسندترين زنان و مردان تجمل دوست شهر ساعتهاي خود را از همين دکان انتخاب مي کنند. - حقيقتش را بخواهيد مي خواستم يک ساعت زنانه خوب بردارم (سيدميران و پشت سرش هما داخل مغازه شدند ) اما از آنجا که وقت امدن در شتاب بودم يادم نبود از دکان پول بگيرم. صاحب دکان در حرف او دويد : - به مشهدي چه فرمايشها! مغازه مال خود شماست، بفرماييد، بفرماييد. سيدميران از اين ادب کاسبکارانه که ارزش و اعتبار حقيقي او را چنانکه بود پيش هما روشن مي کرد خوشش امد. مرد با حرکاتي تند که حاضر به خدمتي مطلق او را مي رساند پشت جعبه آيينه ستون مانند وسط دکان پيچيد و در همانحال که از درون يک صندوق نسوز آهني ساعت مورد نظر را بيرون ميآورد زيرچشمي نظري به خانم مشتري افکند. شايد بدان وسيله مي خواست بفهمد قوت معامله تا چه اندازه است. هما با متانت دل انگيزي که خاص خود او بود چادر سياه کرپدوشين را باز و بسته کرد و به مرد بيگانه فرصت داد تا چهره گلگون و دلپذير و گل و گوش سفيد و زيبايش را که به سيـ ـنه ريز و گوشواره هاي سنگين آراسته شده بود ببيند. چون شک کرد که پيراهن ابريشمي آبي و برجستگي سيـ ـنه اش را ديده باشد همان حرکت را با گشاده طبعي بيشتر از سر نو تکرار کرد. - مشهدي ميرا، ساعتي بشما ميدهم که حتي در تهران نظير آن يافت نميشود. شبنماي کار سوييس و هفده سنگ که در عين ظرافت و زيبايي دقيق و قابل اطمينان است. کارخانه تا ده سال کارش را تضمين کرده است. قيمتش نيزبسيار مناسب است. سيدميران با تاني قوطي را از دست فروشنده گرفت و ساعت لوزي شکل ظريفي را که در آن بود با دقت برداشت. با لبخندي مشکوکي پرسيد: - مثلا چند؟ - شما آنرا روي دست عليا مخدره ببنديد و پولش را ندهيد. - اينکه تعارف است، قيمتش چند؟ - بشما سي و پنج تومان! - سي و پنج تومان؟! نمي شود ارزانتر حساب کنيد؟ - قابل نيست، پولش را ندهيد. برداريد با هم کمتر حساب خواهيم کرد. - آيا حتما شبنماست؟ - مطمئنا، بشما دروغ نمي گويم. حاالا هنوز هوا روشن است، در تاريکي بخوبي معلوم است که شبنماست. قطعا مي خواهيد بندش هم طلا باشد. صاحب مغازه دوباره بروي مشتريان خود لبخند زد. سيدميران با ترديدي بي اعتنايانه به هما نگاه کرد. در حقيقت ترجيح داد که خود زن بزبان بيايد و بگويد: نه، طلا هم نباشد مانعي ندارد. اما هما که طرف صحبتش من غيرمـ ـستقيم صاحب مغازه بود آستين پالتو شوهر را گرفت و درحاليکه از شادي و شعف زنانه دل کوچکش پر پر مي زد پرسيد: - مگر توفير معامله چند است؟ بند طلا قيمتش چيست؟ صاحب دکان بلافاصله از همان صندوق آهني بندي بيرون آورد، با سر آستين برقش انداخت و روي شيشه جعبه آيينه گذاشت: - توفير معامله خانم هيجده تومان است و در حقيقت بايد بدانيد که نفع کلي در اينست که بند ساعت، آنهم چنين ساعتي که من بشما دادم، فقط از طلا باشد. چراکه ديگر يک روز در ميان مجبور نيستيد عوضش کنيد. طلا، نه چرک ميشود نه از عرق دست مي پوسد، هميشه طلاست. انگليسي ها مثلي دارند که مي گويند : من آنقدر دارا نيستم که پيز ارزان بخرم...اگر مي خواهيد پول خود را دور نريخته باشيد من بند ساعت طلا را توصيه مي کنم. وقتي هما ساعت کوچک بند طلايي را روي مچ بست و همراه شوهر از مغازه خارج شد سيدميران با خود گفت: - اين خرجهاست که پدر آدم را درميآورد. نگاهي بزن انداخت، چهره اش چون گل شکفته شده بود. بکوشش آنکه دلش مي خواست مرد دست و دلباز و تواناي خود را ببـ ـوسد در سايه چادر لبها را غنچه نمود. موجي شکرف از سعادت و خوشي روح مرد عاشق را در برگرفت. از اين بهتر چه پاداشي مي توانست وجود داشته باشد؟ دل محبوبه خود را بدست آورده بود همين خود کافي بود. خرجهاي تازه اي که براي او پيدا شده بود بر بودجه محدود زندگي اش سنگيني مي کرد. اما چاره چه بود. گل بي خار ونوش بي نيش تاکنون کجا بوده و کي ديده است؟ مي بايست تحمل کرد و از دل و جان هم تحمل کرد. خسروپرويز خراج هفت ساله ايران آنروزي را خرج يک گلوبند معـ ـشوقه خود کرد، يک ساعت بند طلا که چيزي معمولي بود و اغلب زنها داشتند. يکي از امپراطوران روم براي زنان حرمش استخري درست کرده بود که بجاي آب شير در ان روان وبد، تا در ان شنا کنند و پوست تنشان لطافت بهشتي خود را از دست ندهد؛ در مسافرتها و لشکرکشيها جزو مرکب عظيم او هزاران ماده الاغ در حرکت بود تا هر لحظه که خواسته شود شير تازه در دسترس باشد. مردان قدرت و جلال از بهر زيبارويان حرم خود چنين بودند. عشق زميني که سهل است حتي عشقهاي آسماني و پرستش خدا و پيغمبر نيز پول مي خواهد که خود را بنماياند. از اينها گذشته او اگر براي چنان لعبت نازي که شرر دائمي در کانون وجودش افکنده بود پول خرج نمي کرد پس براي چه کسي خرج مي کرد؟ آيا بدست آوردن ان اسکناس هاي کوچک و بزرگي که گويي از دم قيچي بريده ميشدند براي او زحمتي داشت؟ خدا برکت مي داد بدکان و بازوي کارگران و لياقت شخصي خود او که روزي هفت تومان پول کار نکرده و بي خون دل عايدش مي کرد. تا داشت و در مي آورد چه باکي از ريختن و پاشيدنش بود. سعادت او بعد از بچه ها که يک حقيقت از دست نرفتني بودند اينک در وجود هما خلاصه مي گرديد. اين مسئله ديگر مثل آفتاب وسط آسمان براي او غيرقابل انکار بود. و از آنجا که دل به رشته مهر يار بسته بود هرکاري که از وي ميديد، بهانه چپ و راستي که مي گرفت، نقشه هاي کودکانه اي که براي تصاحب او مي کشيد، بنظرش دوست داشتني و شيرين مي آمد. قهرهاي او سرتاپا لطف بود. حتي کشيده هايش، بله کشيده هايش، عوض درد لذت خاصي در برداشت. همان شب عروسي برادر ميرزا نبي، پس از بازگشت بخانه براي اولين بار در عمرش سيدميران از دست زن به صورتش خورد. او خشم دل انگيز هما را از همان لحظه پايان جشن که براي هر دردي دو درمان است: خانواده بقصد مراجعت بهم ملحق مي شدند احساس کرده بود. اما فقط اکنون در اطاق بزرگ آن هم پس از نوش جان کردن دو کشيدۀ جانانه بود که مي فهميد موضوع چيست. در مجلس جشن گويا او بي آنکه خود ملتفت باشد، به رقّاصه اي که بازي و هنرنمائي مي کرد، به حرکات و حالات دلچسب يا اندام نيمه لخـ ـتش بيش از ساير مهمانان نظر دوخته بود. هما و همچنين آهو از اطاق محل زنها که عروس هم آنجا بود با زيرکي موذيانه اي در نقشش رفته بودند ببينند چه مشق مي کنند. وقتي که در اطاق دوبدو مي شدند هما با رنجشي کاملاً جدي گفت: - چت مي شد؟ وقتي زَنَک لنگ و پاچه اش را بهوا ميانداخت نگاهت تا همه جاي بدنش مي رفت. وقتي عربي مي رقصد روحت يکسره به آسمان پرواز مي کرد. خيال مي کردي امشب آسمان ترکيده و اِلهۀ يکه يگانه هنر بزمين افتاده. يا اينکه چشم مرا دور ديده بود؟ وقتي با آن رقص مجسمۀ کوفتي اش که عُقم گرفت سر بر زانويت گذاشت چيزي نمانده بود جلوي هزار جفت چشم زن و مرد، پير و جوان، بغـ ـلش بزني و صورتش را غرق بـ ـوسه کني. همه يک تومان و پنج قران ميان داريه زنگيش مياندازند، داراب خان هر سيني با آنهمه دارائي و اِهِنّ و تُلُپ که اسم املاک خود را بلد نيست، اصلاً سرش را بالا نمي کند نگاهش کند چه رسد باينکه سنگي بدنده اش بزند، و آنوقت تو آهسته برميخيزي از ميرزا نبي پول ميگيري تا دو توماني پشت قرمز در پيش پيراهن بچپاني! تقصير خودت نيست، چشم و دلت گرسنه است.  پس امشب هم برو ، مرا مي خواهي چکار؟ اگر حسين خان ضربي يا کسي ديگر که لااقل مي فهميد تارزدن يعني چه آنجا بود من هم در عوض چيزي بتو و بهمۀ آن مؤمنين حاضر در مجلش مي فهماندم. سيد ميران کوشيد تا موضوع را بشوخي برگزار کند. پيش از آن هرگز ندانسته بود که زنش تا اين درجه حسود و خودخواه است. بعدها هر موقع چنين حسادتهايي از او مي ديد قند در دلش آب مي شد. مثل اين که نقطۀ ضعفي از او بدست آورده باشد. گاهگاه و بخصوص هنگاميکه بعضي مهمانان خودماني يا خويشان خود زن آنجا بودند سربه سرش ميگذاشت و پس از برداشت مطلب مثلا چنين ميگفت:يکزن کم است دو تا غم است سه تا خاطر جمع است. از اين گفته ها آهو عکس العملي نشان نميداد و وانمود ميکرد که بحال او تفاوتي نخواهد کرد.اما هما فورا با اخم زيباي کودکان لبـ ـهايش را بهم ميفشرد هر کاري در دست داشت حتي اگر مشغول ريختن چاي براي مهمانان بود رها ميکرد و کنار مينشست.آنگاه مرد با چشمک به مهمانان اقرار ميکرد که قصدش فقط و فقط شوخي بوده است و با زباني که باز از شوخيهاي نظير آن خالي نبود از وي عذر ميخواست. حقيقت اين بود که زن 21 ساله هـ ـوسهاي سيدميران را بيدار کرده بود.ذوق و احساس و نکته سنجي ها او را با کششها و کوششها با کرشمه ها و طنازيهاي دلفريب خود صيقل داده بود.از وقتي که او را گرفته بود و خوش خوش در چمن وصلش خرامان گشته بود چشم انداز ديگري از عشق و زيبايي و بطور کلي دنياي زن پيش ديدگانش گشوده شده بود.اين دختر کرد کولي که به پاي خود به خانه او آمده بود اکنون مانند هبه با باده هستي بخش زندگي عمر جاويش ميبخشيد.اسرار مگوي عشق را به او آموخته بود.گويي نام مادر موسي را ميدانست که قفلهاي بسته بر سر راهش خودبخود گشوده ميشد.هر جا زني ميديد که از خوشگلي و طراوت جواني بهره اي داشت فورا بياد هما مي افتاد.در ذهن خود مقايسه ميکرد.با اعتماد بيشتري به خود با آن سر صحبت را ميگشود و در عالم زن و عشق اين اعتماد براي او نوعي پاک دلي و بي نيازي بوجود آورده بود که عبادت و رياضت براي سالکان راه خدا بوجود مياورد.فکر او که هرگز از انديشه محبوب به دور نبود بر اين پندار راسخ بود که هر گلي را بلبلي و هر دلي را دلستاني است.خلاصه اينکه اگر نخواهيم لفظ سنگين بت را بکار ببريم ملکه قابل پرستش او غير از هما خود هما بود.از نظر او پيغمبري به محمد ختم ميشد و زيبايي به هما.قرآن فصيح ترين کلام بود و هما نيکوترين جمال غماز خانگي او خطه قلبش را اينچنين زير نگين در آورده بود .چشمي را که از هما برميداشت کور مي کرد تا بر چشم ميپارۀ ديگري نيفتد. وقتي که بگومگوي کشف حجاب به مرحلۀ حقيقت درآمد و نوبت از دوشيزگان مدرسه بپرده نشينان حرم رسيد دلواپسي و ترس مبهمي سيد را فراگرفت. او از لحاظ تعصب مذهبي شديد و خودخواهانه اي که بخصوص در مسئله حجاب داشت، از اين پيش آمد که بگفتۀ بعضي از همفکرانش هجوم قُلدرانه اي بود بسنگر دين، البته نمي توانست خوش دل باشد. ليکن ريشۀ دلواپسي و نگرانيش را بايد در جائي ديگر جستجو کرد. زمانه خراب و مردمِ رِند بودند. زن عزيز کردۀ او اگر هر آينه چهرۀ زيباي خود را در آئينۀ چشم جوانان مي ديد و به ارزش جمال خود پي مي برد بي هيچ گفتگو دل از گروِ عهد او بيرون مي برد. در اين خصوص هرچه او بيمناک بود هما غمي نداشت و بلکه بطور محسوس دلش مي شَنگيد. در ميان طبقات پائين اجتماع ولوله هاي پنهان و آشکاري موج مي زد که بيشتر ناشي از جهالت بود تا هر گونه منطق با مذهب. دسته اي مي گفتند اين ديگر کلاه  يا شاپو نيست که با يک تهديد ساده بسر آنها برود، خواهند مرد و زنان خود را بي چادر و رو بنده در کوچه ها نخواهند ديد. دسته اي ديگر بعمد يا باِکراه برسم جديد تن در مي دادند. پيش از همه، زنان صاحب منصبان لشکري و کشوري از جلد هزار و سيصد سالۀ خود که يادگار صحراي سوزان عربستان و عهد جاهليت بود بيرون آمدند. پس از آنها نوبت بقِشرها و طبقات ديگر رسيد. در باغ بزرگ استانداري و سالون شهرداري مجالس جشن و معرفه اي تشکيل مي شد که رؤسا و نمايندگان صنوف مختلف شهر همراه با زنان بدون حجاب خود در آن شرکت مي کردند. سيدميران سرايي رئيس سقف اصلي و معتبر نانوا از ساعتي که دانست بايد براي روز و ساعت معين خود را آماده حضور در سالن شهرداري سازد. صرف نظر از همۀ آبروريزي هائيکه فکر مي کرد در انتظارش است، همين که مي ديد مي بايست کار نکرده اي بکند دستخوش سخت ترين هيجانها گشت. يکي از نانواهاي امروزي مآب که در قبول رسم و راه نو آمادگي و هم شجاعت بيشتري داشت پيش او آمد و به ميل و رضاي شخصي داوطلب شد که جور رئيس صنف محبوب خود را بکشد و در روز معين با زنش به جاي او در مراسم شرکت جويد. سيدميران قبول نکرد و با همان بي ميلي و اضطرابي که شاهِ افشار بر اريکۀ سلطنت ايران نشست و سکۀ «اَلخَيرُ في ما وَقَعَ» زد او هم دل به دريا افکند و خود را براي جشني که در پيش بود آماده کرد. و چرا نکند؟ با همۀ احوال مگر آن مرغي که انجير مي خورد نوکش کج بود؟ اين هم براي خود عالمي داشت. مرگ عمومي عروسي است. و از اينها گذشته، آيا او نمي بايد بخاطر پيشرفت کار صنف و همچنين شخص خويش در نزد مقامات بالا و پائين دولتي خود را فردي شايسته و قابل ترقي نشان بدهد؟ از ميان دو زن از همان ابتدا پيدا بود که قرعۀ کار به نام کدام يک زده شده بود. آن يکي که جوان تر و زيباتر بود و بعلاوه مادۀ مـ ـستعدتري نيز داشت. يعني همان. با اين وجود يک روز هنگام نهار که خالو کَرَم و ميرزا نبي هم حاضر بودند سيدميران ضمن چشمک به مهمانان رو به زن بزرگش کرد و گفت: - خودت را حاضر کن؛ بالاخره رأيم قرار گرفت که ترا ببرم. آهو فوراً جواب داد: - به شيطان گفتند عاقبت بخير گفت امريست مشکل. اگر مي خواهي مرا ببري پس چرا براي او لباس مي دوزي؟ با آزردگي رويش را از جمع برگردانيد و سپس گفت: - تو اين حرف را مي زني که من فردا نگويم چرا و اِرا، وگرنه تا او هست تو مرا نخواهي برد. - پس تو آرزو داري؟! - چرا نداشته باشم، اگر غيب است براي هر دوي ما عيب است. در فاصلۀ سه روزي که به روز موعود مانده بود خياطي سلوک واقع در کمـ ـرکش خياطي اصلي شهر با شتابي هرچه تمامتر کوشيد تا توانست لباس پائيزي هما را که اولين تن پوش بدون حجابش بحساب مي آمد حاضر بنمايد. لباسهاي فاسوني خود سيدميران چندان عيبي نداشت. پالتوي جنس بَرَکش از شکل افتاده و شُل و وِل شده بود که به پيشنهاد هما پالتوي تازه اي از ماهوت سرمه اي اعلا و همچنين شاپوئي ايتاليائي خريداري کرد. عصر روزي که زن جوان و زيبا با شرم و دستپاچگي خارج از توصيف به آهنگ سالن شهرداري همراه شوهر از در حياط بيرون مي آمد همسايه ها و مردم کوچه و محله مثل چيزي که غولَک بِنِما (بلفظ خارجي همان کارناوال است) راه افتاده باشد اينجا و آنجا بر سر کوي و برزن و جلوي در خانه هاي خود گرد آمده بودند. نگاه هاي کنجکاو و نديده بديد خُرد و بزرگ آنها زن و مرد را که گوئي از کرۀ مريخ بزمين آمده بودند ذوب مي کرد. هما بَزَک مختصري کرده بود. دستمال پيچازي سياه و سفيدي را موقتاً بر سر انداخته بود تا بعد بردارد؛ رويش را با آن گرفته بود. بلوز و دامن تافته و جورابهاي نخي اش بيش از آنچه زيبا و احساس انگيز باشد عجيب مي نمود. سيدميران موهاي سرش را رنگ کرده صورتش را براي اولين بار در عمرش با تيغ تراشيده بود. پالتو و کلاه گران قيمت به او ابهت و جاذبه اي اعيانوار داده بود. ناراحتي اش چنان بود که در تمام طول کوچه تا رسيدن به سر خيابان و درشکه نشستن مثل اينکه زنا کرده باشد و در حال با معـ ـشوقۀ گناهکارش او را بخارج شهر مي برند تا سنگسار کنند. صد بار مُرد و باز زنده شد. حتي براي خود همان مثل کسانيکه تغيير جنسـ ـيت داده اند. مَردند زن، يا زَنند مَرد شده اند. بيرون آمدن از خانه با آن ريخت و ترکيب ناهنجار بطرز وحشتناکي غريب بود. با همۀ بي پروائي و قابليتش در استقبال از چيزهاي نو، رنگ رخسارش از حالت عادي وي گفتگو نمي کرد. فکرش را بکن، يک زن در مقابل چشم هزاران نامحرم سر برهـ ـنه بکوچه بيايد! در انجمني شرکت کند که صد جور مرد، پير و جوان، آشنا و غريب در آن حاضر باشد! او از پيران بيشتر شرم داشت تا جوانان. اينها همه يک طرف، اينکه مي بايد روسريش را بردارد و آن کلان اِکبير فرنگي را که از زور شرم در دستمال پيچيده بدست شوهر داده بود بر سر بگذارد يکطرف. همائي که اينک آن شخصيت را يافته بود تا دوش بدوش شوهر برود و در انجمن مردان شرکت جويد با همۀ احوال دور افکندن آن پوستۀ سياه رنگ آرزوي ديرينش بود. اگر فقط يکسال بيشتر از آن اين رسم در کشور جاري شده بود مسلماً اکنون او بجاي سيد ميران پير و زن و بچه دار دست در دست مردي داشت که خورند خودش بود. با اين تغييري که در وضع زنان کشور پيدا شده بود و ميشد بي شک روزگار بهتري در انتظار آنان بود. زيرا في المثل وقتي اسب را زين و يراق ي کنند و از اصطبل بيرون مي کشند مسلم است که مسافرتي در پيش است. هما با فکر عقد مانده اي که داشت نه احساس مي کرد و نه مي توانست بفهمد که اين مسافرت به کجا، چگونه و از چه راهي خواهد بود. در لحظه اي که پيشاپيش شوهر قدم به سالن شهرداري نهاد و ميزبانان جشن يعني شهردار و خانم بلند قدش با استقبال گرم و خوش آمد گويان آنها را بسر جاي مربوطه هدايت کردند هيجان شکوهمند سرتاسر وجود هما را فراگرفت؛ راه آينده به نظر او راه قطعي شخصيت زنان، راه تساوي کامل حقوق آنها با مردان بود. مجلس جشن ساده تر از آنچه در تشويسس بودند برگزار شد. سالن بزرگ شهرداري مثل کشتي نوح از مخلوقات جفت جفت و رنگ برنگ خدا پر شده بود. لباس و آرايش زنها عموماً و حتي زن خود شهردار ساده و اغلب خنده آور بود. از مدعوين کسي به خوشگلي و بدگلي ديگران توجهي نداشت و در مقام چنين ارزيابي نبود؛ لااقل ظاهر امر اينطور نشان مي داد. بجز عدۀ معدودي که گوئي مادۀ مـ ـستعدتري داشتند مابقي در درون لباسهاي خود هيجان زده و ناراحت مي نمودند. و اگر بدانيم که اين اجتماع، گروه ناگهان تشکيل يافته اي بود از نمايندگان صنفهاي مختلف و از همه رنگ شهر آنگاه به نامتجانس بودن آن از هر نقطۀ نظر پي خواهيم برد. در پايان مجلس و متفرق شدن ميهمانان، ميدانچۀ شهرداري و چهار سمت خيابان از مردم تماشاگر چنان غُل مي زد که به زحمت ممکن بود رد شد و بدرشکه نشست. وقتي زن و شوهر بخانه بازگشتند هوا کاملاً تاريک شده بود- تصادفاً مهدي که همراه مادر شوريده بخت و آشفته دلش بحوالي ميدان شهرداري بتماشا رفته بود از همان سه بعدازظهر گم شده بود. همسايه هاي خانه، کوچک و بزرگ، هر يک از گوشه اي در تلاش جستجوي او بودند که ممکن بود در آن ازدحام بي سابقه خداي ناکرده زير اتومبيل رفته يا بلائي بسرش آمده باشد. در خانه بيقراري و اضطرابي وحشت انگيز حکمفرما بود. آهو حال خود را نمي فهميد. سيدميران که تقصير را از جانب او مي ديد با حرص و غضب بسويش گام برداشت تا کُتکَش بزند. خورشيد خانم خود را به وسط انداخت و نگذاشت. در اين ميان صداي حلقۀ در خانه بگوش رسيد و سر و کلۀ بچه همراه يک پاسبان که به داخل آمد ظاهر گرديد. نگرانيها جاي خود را بشادي داد و سيد ميران با انعام پاسبان را مرخص کرد. بچه با اينکه نام و نام خانوادگي و حتي شغل پدرش را مي دانست و بخوبي تلفظ مي کرد وقتي در کلانتري از او پرسيده بودند پسرکي هستي سکوت نموده بود. تا اينکه درويش، کارگر قديمي دکان آنها، او را ديده و از روي يک سابقه حدس زده بود که بچۀ کيست سيدميران پس از آن روز پر شور و شرر مثل کسي که کار ننگيني کرده باشد تا چند روز وي بيرون آمدن از خانه را نداشت. اصلاً اعصابش چنان کوفته شده بود که تا چندي احتياج به استراحت داشت. بعضي از ولگويان يا ولگردان محل فرداي همان روز در سر گذر پشت سر او و زنش حرفهاي نامربوطي زده بودند که بگوشش رسيد. دو روز بعدش در انبار ارزاق يکي از نانواها که آدم زمخت و ناسازگاري بود از آنجا که از طرز تقسيم بندي آسيابها نارضائي داشت. گو اينکه طرف دعوايش در اصل کسي ديگر بود، حرف قلنبه اي پراند که مـ ـستقيماً هدفش او بود: - بي ديني و اجحاف بود بي ناموسي هم بر آن اضافه شد. يا برو زن خوشگل بگير، يا سرت را بزن بر زمين و بمير! اين گفته اگرچه از غرش شخصي و کينۀ گويندۀ آن مايه مي گرفت، با بدبيني عمومي مردم نسبت به اصلاحات و اقدامات دولت بطور کلي بي ارتباط نبود. تحولاتي که از بالا انجام مي شد و به وسيلۀ پشت ميز نشينها يا چکمه پوشان ارتش اشاعه مي يافت از نظر مردم مثل رزش صياد براي ماهي در خور پرهيز بود. نقشۀ خلق الساعۀ تجديد نظر در قرار داد نفت، چراغاني ها و جشن هاي فرمايشي تو خالي، و حتي کارهاي بزرگ و اساسي از قبيل ساختمان راه آهن سرتاسري که در همۀ آنها شبح دستي با موهاي حنائي بچشم مي آمد نمي توانست مايۀ خوشبيني و تشويق يا دلخوشکُنک عموم باشد. مردم مي گفتند دولت اگر آب مي خورد با اجازه يا حتي دستور انگلستان مي خورد؛ هر قدمي که برمي دارد در جهت منافع او و به ضد مصالح ايران است. و در اين ميان اگر حقا اصلاحات مفيدي بچشم مي خورد با همين مبالغه آميز بدبيني رانده مي شد. قضيۀ تعويض کلاه و قتل عام مسجد گوهر شاد که کربلاي خونين ديگري بر وقايع تاريخ افزوده بود هنوز سالها وقت تلاطم داشت تا از خاطره ها برود. کشف حجاب را هم بايد بر همين منوال گرفت. هرگز کسي دلش نمي خواهد با تازيانه نقل و نبات بخورد. بعد از قضيۀ شهرداري، زنهاي دور و بر، همسايه ها و آشنايان خانوادۀ سرايي با نظري که بيش از پيش کنجکاوانه بود به هما و رفتار او مي نگريستند. مثل اينکه در او قابليت ديگري بود که در ديگران نبود. پشت سرش مي گفتند: - از خدا خواسته و مراد حاصل، تا ديروز که چادر روي سرش بود يک دقيقه بيخ خانه بند نمي شد. واي به حالا که چادر هم از بين رفت. اما برخلاف اين تصورات هما از آن پس سنگين تر شد. کمتر از خانه بيرون مي رفت؛ آن زمان هم که مي رفت مانند سابق خود را نمي آراست. از زيور آلاتش به روش آهو جز در مواقع مخصوص استفاده نمي کرد و شايد براي او ديگر آن لطف سابق را نداشت. در همان محله دوستي پيدا کرده بود که کارش خياطي بود. پيراهنهاي خود را براي دوختن يا دوباره دوزي و دستکاري به او مي داد و روزها ساعتي که شوهرش در خانه نبود اغلب وقتش را پيش او مي گذراند. در خارج از محيط خانه مبارزه با چادر و روسري و شال و هر چه که نامي از پارچه بر آن بود و مي توانست قسمتي از موي سر يا صورت زن را بپوشاند بشدت و خشونت و بطرز اهانت باري آغاز شده بود. پاسبانها که خود را بشکل دژخيمان مردم معرفي کرده بودند در خيابان و کوچه پس کوچه ها هممه جا بچشم بودند تا زن دستمال بسريث را ببينند و بي ملاحظه از موي سياه يا سفيد و هر چيز او صاعقه آسا بر سرش فرود آيند. شهرباني براي از بين بردن قُربِ حجاب به زنان روسـ ـپي دستور داده بود با چادر سياه به خيابانها بيايند. دولت که نمي خواست و يا نمي توانست از راه اقناع وارد ميدان شود ناچار به روشهاي خشونت بار و نادرست متوسل مي شد که اگر از يکسو نتيجه اي عايد مي کرد از سوي ديگر آثار نامطلوبي بجاي مي گذاشت که بمراتب زيان بارتر بود. با اين وجود بدبيني و ترس مردم بفاصلۀ يکي دو ماه کاهش يافت. آنهائيکه گمان مي کردند چادر براي زن حکم وزن را دارد براي جسم که اگر آن را بگيرند نظم و قانون هستي بهم مي خورد رفته رفته به اشتباه خود پي مي بردند. پس از چادر برداري براي زنان شهرنشين احتياجات نوظهوري پيدا شده بود. زيرا بيشتر از سابق ناگزير بحفظ ظاهر بودند. کار و بار خياطهاي زنانه دوز بالا گرفته بود. بر شمارۀ تابلوهاي آنان در کوچه ها و خيابان ها روز به روز افزوده مي شد. هر نوع سفارشي را نمي پذيرفتند و يک شب که هما پيراهن تازه و بهاري خود را که پيکه گلدار بود به خانه آورد همين صحبت تکرار شد. سيدميران گفت: - اين روزها موسي کليم براي خياطها رفته است به مناجات. ديگر آن زمان گذشت که زن در زير چادري که داشت هرچه مي خواست مي پوشيد؛ ابريشم يا جُل خر، نو خوش دوخت يا کهنۀ پر وصله پينه؛ حالا اگر لباسش رو براه نبود بايد جانش درآيد و از بيخ خانه اش جنب نخورد. هما گفته او را تأييد کرد: - امروز که  مرضيۀ خياط رفته بودم براي اين پيراهن که بريدن و دوختنس بيشتر از دو ساعت طول نکشيد از من که دوستش هستم پانزده قران پول گرفت. مزد پيراهنهاي معمولي را دو قران بالا کرده است. هرچه هم دست کم بگيريم باز روزي سه تومان عايدي خالص دستش را مي بـ ـوسد. و اين همان پولي است که نقره و دخترش در يک هفته هم نمي توانند از کار گيوه بافي به چنگ آورند. عزيزجان، به من اجازه مي دهي بروم خياطي ياد بگيرم؟ سيدميران که حرف اخير زن را جدي نگرفته بود جوابي نداد و چون هما دوباره سؤال خود را تکرار کرد گفت: - حالا همينت مانده بود که بروي خياطي ياد بگيري؟ برخيز شامت را بکش که از گرسنگي روده هايم دارند همديگر را مي خورند. و ضمناً کلارا را هم صدا بزن بيايد اينجا دو سه قلم سياهه است بدهم در دفتر بنويسد. کيف بغـ ـلي جلد چرميش را از جيب بيرون آورد و با ذهنِ مشغول سرگرمِ وارسي و زير و رو کردن بيجکهاي گندم. حواله ها و کاغذهايش شد. حسابهائي را که در نظر داشت وارد دفتر کند پيش خود يادآور شد: - رجب آسيابان بابت يوميۀ روز جمعه. پنج تومان. کمبود شگرد، سه من. جواله برحمن بارکش، پانزده قران. طلب از نقدعلي علاف بابت دو خروار گندم دولتي، پنجاه تومان. ضمناً يادش آمد که تاريخ سر کار آمدن يکي از کارگران جديد دکان را که چهار روز پيش از آن بود هنوز نداده بود در دفتر يادداشت کنند. در ثبت و سياهۀ حسابهاي خود او منشي معيني نداشت؛ غالبا ميرزا نبي در اينکار باو کمک مي کرد و اگر او را دير مي ديد به وسيلۀ دخترش يا هر ## که نيمه سوادي داشت و با او همدم بود احتياج خود را برطرف مي نمود. اما هما اصلاً مثل اينکه متوجه دستوري که مردش داده بود نشد يا نخواست بشود؛ در دنبال همان برداشتي که خود کرده بود گفت: - مرضيه مي گويد خياطي را پيش زني به اسم شاهزنان که در کوچۀ خانقاه خياطخانه دارد ياد گرفته است. در دوران دختريش سه سال آنجا شاگردي کرده است. حالا با اينکه شوهر روي سرش نيست هيچگونه غمي ندارد. خرج خود و بچه و مادرش را از اين راه درمي آورد. خودش شوهر خودش است. منت هيچ مردي را نمي کشد و بخوبي و خوشي هم زندگي مي کند. آرزو داشتم که انگشت کوچک او بودم؛ مثل او مي توانستم روي پاهاي خودم بند باشم. من نمي دانم خداوندگار عالم روي چه حسابي بعضي ها را زن و بعضي ديگر را مرد خلق مي کند. مثلاً من چه گناهي کرده ام که بايد به اسم اينکه زنم هميشۀ روزگار چشمم بدست تو که مَردم هستي دوخته باشد؟ اجازه ام، اختيارم، سرنوشتم در دست تو باشد؟ مگر تو براي خدا چه کرده اي که من نکرده ام؟ شما مردها اگر بخواهيد مي توانيد مـ ـستقل از وجود زن زندگي کنيد اما ما زنها نمي توانيم. زندگي ما مثل گُل سنگ طفيل وجود شماهاست. ادامه دارد... همراهان عزيز، آخرين خبر را بر روي بسترهاي زير دنبال کنيد: آخرين خبر در تلگرام https://t.me/akharinkhabar آخرين خبر در ويسپي http://wispi.me/channel/akharinkhabar آخرين خبر در سروش http://sapp.ir/akharinkhabar آخرين خبر در گپ https://gap.im/akharinkhabar
اخبار بیشتر درباره

اخبار بیشتر درباره