نماد آخرین خبر
  1. جذاب ترین ها
  2. برگزیده
کتاب

داستان ایرانی/ شوهر آهو خانم- قسمت سی ام

منبع
آخرين خبر
بروزرسانی
داستان ایرانی/ شوهر آهو خانم- قسمت سی ام
آخرين خبر/ پيرانه سرماني عشق جواني به سر افتاد وان راز که در دل بنهفتم بدر افتاد از راه نظر مرغ دلم گفت هواگير اي ديده نگه کن که بدام که درافتاد حافظ گشتيم و گشتيم تا يک داستان خواندني و با ارزش برايتان آماده کنيم و حالا اين شما و اين هم شوهر آهو خانم. يک داستان وقتي به دل آدم مي نشيند که بتوان با شخصيت هايش آشنا شد، دوستشان داشت از آن ها متنفر بود و يا درکشان کرد. وقتي شخصيت ها خوب و درست تعريف شوند ما هم خيلي راحت با آن ها ارتباط برقرار ميکنيم و اين مي شود که يک قصه به دلمان مي نشيند و مشتاق خواندنش مي شويم. شوهر آهو خانم يکي از معروف ترين داستان ايراني موفق و پر طرفدار است که علي محمد افغاني آن را نوشته و سراسر عشق و نفرتي است که کاملا قابل درک است، اميدواريم از آن لذت ببريد قسمت قبل سيدميران از اين برداشت خوشش آمد. با آب و تاب مخصوص گفت: _ باين جهت که زن يک موجود کامل نيست. مصلحت خود اوست که بايد اينطور باشد. و ما در کتاب آسماني آيه داريم که زن بايد مطيع اوامر مرد و وسيله ي تمتع او باشد. مرد خداي کوچک زن است. پروردگار عالم هيچ مخلوقي را بي مصلحتي نيافريده است. اين خفاشي که ميبيني در حياط ميگردد براي آنست که حشرات هوا را بخورد. بمحض اينکه تشک سرما شکست و مگسها آمدند جان بگيرند او هم از خواي زمـ ـستانيش بيدار شد تا بوظيفه ي مقرر خود عمل کند. هر چند خفاش و شب پره ميگويند مخلوق دست عيسي هستند و در اين دنيا رزقي ندارند. اما من اين روايت را صحيح نميدانم. در روي زمين هيچ حيواني نيست که بدون خوردن قادر بزندگي باشد. هيچ مخلوق جاندار يا بيجاني نيست که وظيفه اي برايش معين نشده باشد. و بايد اين نکته را بداني که کسي نميتواند بکار خانه ي خدا عيب بگيرد. من بارها بتو گفته ام، زن اگر نمازو روزه اش درست نباشد شوهر از او راضي باشد ببهشت خواهد رفت. زني که بي رضاي شوهر پا از خانه بيرون بگذارد بجاي هر قدمي که برميدارد دري از جهنم برويش باز ميشود. و اين فرمايش خود پيغمبر صلوات الله و عليه السلام است. _ اهووه. تو که باز براي من رفتي رو منبرا آيا امشب هم ميخواهي بمن درس مذهب بدهي؟ خرتر از من مريدي پيدا نکردي! مگر اين جهنم چند در دارد؟ و گيرم چنين باشد که ميگوئي، جواب حرف مرا بده. ميخواهم بروم خياطي ياد بگيرم، آيا رضايت ميدهي؟ يا اينکه مايلي صدها در ديگر جهنم را بروي من باز کني؟ اينجا در خانه من روزها از تنهائي حوصله ام سر ميرود. دلم ميخواهد کاري ياد بگيرم که بدردم بخورد. اگر منهم توانستم مثل اين مرضيه خياطکي از آب در آيم آنوقت بتو خواهم گفت که زن هيچش از مرد کمتر نيست. مرد و زن مثل دست چپ و راست هستند، هر کدام را که بيشتر بکار انداختي ورزيده تر خواهد شد دورانديش مادر حسين گلزار بود. طفلش را از کودکي عادت داد با هر دو دست يکسان کار کند، در بزرگي هيچ پهلواني قادر نبود پشتش را بخاک بياورد. _ تو اهل خياطي ياد گرفتن نيستي هما، در اين مدت من ديگر بايد خوب ترا شناخته باشم. هـ ـوسي است که در اين لحظه بدلت راه پيدا کرده و ساعتي بعد جاي خود را بهـ ـوسي ديگر خواهد داد. وگرنه من چه بدم ميآيد که تو خياط بشوي. _ نه شوهرم، معلوم ميشود تو نميخواهي رضايت بدهي. ميخواهي خواهش مرا به زمين بگذاري. حال آنکه من در اين موضوع خيلي خيلي هم جدي هستم. براي تو چه فرقي ميکند، منهم( ) کلارا، فرض کن ميخواهم بمدرسه بروم. تو در اين کار چه بدي ميبيني که زنت هنري ياد بگيرد. مگر مرضيه يا آنهاي ديگر که روزانه کلي درآمد دارند از شکم مادر استاد بيرون آمده اند؟ آيا از پول بدت ميآيد؟ آيا ما قابل زندگي بهتري نيستيم؟ اگر من بروم خياطي ياد بگيرم دست کمش اينست که از دادن لباسهاي خود و بچه ها به بيرون بي نياز خواهيم بود. همين مرضيه که من حسرتش را ميخوردم و روزانه بکمتر از سه تومان راضي نيست براي آنکه از کار مفت ديگران بهره کشي کند قصدش اينست که مثل شاهزنان شاگرد قبول کند. بدفکري نيست، هم فال است و هم تماشا. از يکطرف از شاگردها ماهانه ميگيرد که چيز يادشان ميدهد و از طرف ديگر آنانرا بزير اخيه کار ميکشد. پس دوزي، زيگزاگ کردن، جاي دکمه دوختن و خيلي خورده کاريهاي ديگر را بدست آنها ولي بقع کيسه ي گشاد خودش تمام ميکند. و چرا نکند؟ غير از اينست که همه منتش را دارند؟ بلي شوهر عزيزم، مردم سوراخ روزي خود را اينطور پيدا ميکنند. او گفته است اگر من اولين شاگردش باشم از دادن ماهانه معافم خواهد کرد. اما من اگر رفتني شدم چرا استاد را ول کنم و شاگرد را بچسبم؛ يکسره پيش شاه زنان خواهم رفت که سابقه ي اينکار را دارد. _ صبر کن ببينم، اين مرضيه اي که تو ميگوئي سواد هم دارد يا نه؟ _ گويا يکي دو کلاس درس خوانده است. اما منظورت از اين سوال چيست؟ آيا فکر ميکني براي خياط شدن حتماً سواد لازم است؟ ابداً مهم نيست. خواندن متر و اندازه گيري با آنرا من از همين حالا ميدانم. کار ساده ايست، فقط يادداشت کردنش احتياج بسواد دارد، آنهم يک سواد جزئي. همينقدر که آدم بتواند عددها را تا صد بنويسد کافي است. عزيز جان، تو بمن ميگوئي اين هـ ـوسي است که بسرم زده است و ساعتي ديگر فراموشم خواهد شد. اما من يکهفته است در اين تصميم مطالعه مي کنم. با کلارا و بهرام قرار گذاشته ام عدد نويسي را يادم بدهند و تا بحال خواندن و نوشتن چند عدد را ياد گرفته ام. ببين، عدد يک اين شکلي است( انگشت سبابه اش را نشان داد). اگر نقطه پهلويش باشد، يعني طرف راستش نه چپش، ميشود ده. عدد پنج گرد است. هفت اينطور و هشت برعکسش. من ذهنم کور نيست، هر چيزي را خيلي زود ياد ميگيرم. _ لابد در بچگي مويز شاهيني زياد خورده اي. خوب خدا کند اينطور باشد و تو بتواني يک چيزي بشوي، ما که حسود و بدخواهت نيستيم، اما از آن ميترسم که فردا بيائي و بگوئي ميخواهي بمدرسه بروي؛ يا چرخم را چنبر کني که ماشين خياطس ميخواهي. سيدميران نرم شده بود و هما که مطلوب خود را حاصل ميديد سعادتمندتر از هر لحظه، مانند يک کودک عزيز کرده، جستن کرد و روي زانوي او نشست. دست ها را به گردنش انداخت و از روي ذوق و حق شناسي صورتش را غرق بـ ـوسه ساخت: _ نه شوهر جان از اين بابت خيالت آسوده باشد. زن تو ديگر از وقت مدرسه رفتنش گذشته است و تازه اگر هم بخواهد برود راهش نميدهند. زيرا شوهر دار است. تو فقط اجازه ي رفتن بکلاس خياطي را بمن مرحمت کن ديگر چيزي نميخواهم. عوضش وقتي خياط قابلي شدم تلافي اينهمه خوبي و مهرباني تو را باز خواهم کرد. سيدميران لبخند زد: _ چه جور باز خواهي کرد؟ ببد يا خوب؟ _ واه، چرا ببد!؟ به خوب، کار ميکنم پول درميآورم ودر مشتت ميريزم. آيا از من بر نمي آيد؟ با اين گفتار انگشتر فيروزه را بحال انديشه در انگشت کوچک دست چپ شوهر گرداند و با قطعيتي سست و زنانه ادامه داد: _ امشب چه شبي است، بتو قول مي دهم کاري کنم که توي پول غلت بزني. قول ميدهم ترا واجب الحج کنم. از اين گفته سيدميران قاه قاه بخنده افتاد: _ داستان آن شتريست که از توي خاک و گل بلند شده بود مي گفت از حمـ ـام ميآيم. نه، نو خرجهاي اضافي براي من نتراش واجب الحج کردن پيشکشت. هوم، هوم، واجب الحج! _ چيه، هوم هوم ميکني؟ سرت را تکان ميدهي؟ آيا دور ميداني که زندگي ما در آينده بهتر از اين باشد که هست؟ يا گفته ي مرا بيهيچ ميگيري؟ _ نه، نه، ابداً گفته ي تو کاملاً نشانه ي يک قلب پاک و آرزومند ولي فکر بچگانه و نارساست. بعلاوه بتو بگويم، براي من گذشته پوچ و آينده بيمعني است؛ همانطور که خود تو يک روز اشاره اي کردي هر چه هست حال است. تا تو با من و من با تو هستي و هستم جز اين عقيده ام نيست. يعني حقيقتش را اعتراف کنم، براي من در اين سنين پيري ديگر چه آينده اي وجود دارد؟ زندگي خوب يا بد بالاخره هر طور که هست خواهد گذشت. بايد غم فردا را نخورد و خيام وار زيست؛ اما خيامي که آن دنيا و بهشت و جهنمش را منکر نيست، زندگي جهان ديگر را اصل و عبادت خدا را حق ميداند. يادم ميآيد يک وقت خوابي ديدم. همين حالا داشتم بآن مي انديشيدم. يکي از شبهائي بود که تازه تو را آورده بودم. نه، تازه در گيرا گير آوردن تو بودم؛ آه ببخشيد اشتباه ميکنم؟ تو را آورده بودم اما هنوز با هم بمحضر نرفته بوديم.. خواب عجيبي بود که جزئياتش هرگز از خاطرم نخواهد رفت. درست مثل واقعه اي که در بيداري ديده باشم اين خواب در من تاثير کرده است. بحثم بحرف توست که گفتي مرا واجب الحج خواهي کرد. رفتم پيش آقا محمد پيشنماز، برايم تعبيرش کرد که حاجي خواهم شد، که غرق در ثروت و مکنت خواهم شد.حالا چه وقت و چطور اينش معلوم نيست.شايد بعد از خودم. هما گفت: واه چه حرف ها، خدا نکند! من هم با گفته ي تو موافقم. اگر هدف زندگي عشق است پس پول چه معني دارد! سيد ميران براي آن که سيـ ـگاري آتش بزند دست از زن که هم چنان روي زانويش نشسته بود برداشت. دلش مي خواست حرفي ميان حرف آمده باشد تا موضوع خياطي رفتن از ذهن پيشنهاد کننده بيرون برود. هما در کنار او روي قالي نشست. چنان که گويي اندکي سردش است خود را به او چسباند و شاد و سرگرم آماده ي شنيدن موضوع خواب يا هر صحبتي که شوهرش آغاز مي کرد شد. وقتي مرد اولين پُک را به سيـ ـگارش زد، مثل چيزي که يکي از خاطرات دور و دراز و حقيقي خود را مرو مي کند، با مکثي کم و بيش طولاني اين طور آغاز سخن کرد: - در جايي بوديم شبيه صحن حرم امام رضا، گنبد و بارگاه و باغ و باغات، که پرندگان بهشتي بر درختان مي پريدند و از هر سو گلبانگ شادي سر مي دادند. درست يادم نيست چه کساني بوديم، همين قدر مرحوم پدرم هم بود، بي آن که صحبتي از پدري و پسري بين ما باشد، و خواب مرده ديدن مي گويند بد نيست. احرامي هايي از پارچه هاي رنگ به رنگ روي دوش انداخته بوديم و مثل حجاج در مِني لِي لِي مي کرديم. سيد ميران با برق خاموش شده اي در چشمان به زن نگريست و هما در حالي که مي لرزيد و خود را بيشتر به او مي چسباند گفت: - واه، من مي ترسم! کجا، در همان صحن حرم لِي لِي مي کرديد؟ پارچه ي رنگ به رنگ به دوش انداخته بوديد؟ اِحرامي که رنگش سفيد است. - آري در همان صحن که مناره ها و گلدسته هاي بلندش نيز پيدا بود. و من اين عقيده را از هر ## که مي خواهد باشد قبول دارم که خواب آدم ترکيبي از ديدني ها و محسوسات لحظات بيداري است؛ ترکيب بريده و بي سر و تهي که فقط در اولياء و انبياء مي تواند درست درآيد. روز پيش از آن بر سر کوبيدن پرچم به در دکان با پاسبان پست که مرا نمي شناخت دَم بحثم شد و چيزي نمانده بود که کار به جاهاي باريک بکشد. حرف حرف را پيش مي آورد؛ پدر نيامرز بهانه دستش آمده به پر و پاي من پيچيده بود که چرا کلمه ي سيد را که لقب است هنوز از جلوي اسمت روي تابلوي دکان پاک نکرده اي. آن هم به چه شکل زننده اي که گويي من نه يک مرد محترم شهري بلکه کُرد از پشت کوه آمده اي هستم که جز زبان چُماق هيچ چيز نمي فهمم. حالا کاري نداريم، برگرديم سر مطلب. من يک وقت نگاه کردم ديدم نه از صحن اثري هست نه از گنبد و بارگاه و گلدسته؛ يکّه و تنها در بيابان بَرَهوتي سرگردانم و تا چشم کار مي کند ريگ است و ريگزار. نه چرنده اي پيداست و نه پرنده اي. در همان رويا به نظرم آمد که آن چه مي بينم در خواب است نه بيداري و عالم واقعيت. با اين وجود چنان وحشت و هراسي به من دست داده بود که گفتي در احتضار مرگ هستم. در اثر يک احساس دروني اين طور يقينم شده بود که تا ابد از آن بيابان نجات نخواهم يافت. در آن عالم خواب با خود مي گفتم: اينجا صحراي محشر است زيرا هر ثانيه اش هزار سال نمود مي کند، و اين ريگ هاي داغ نتيجه ي اعمال بد تو، يعني خودم. حال آن که تا آن لحظه من حتي موري را نيازرده بودم. به هر حال، ناگهان ديدم پيرمرد نوراني و محاسن سفيدي در جامه ي سفيد و شال سبز از دور به طرفم پيش مي آيد. به نظرم آمد دستش را بلند کرد و به اشاره گفت: - سيد ميران پسر سيد نصرالله، اينجا اَعراف است، بگير دامن جدت را و بگئ يا خِضر زنده! ببين چه سعادتي مي خواهد که در آن عالم پر هول و اضطراب اين کلام به زبان من جاري گردد: - اين جمعه ي چهلمين است که سيد ميران پسر سيد نصرالله صبح هاي زود به مسجد مي آيد تا خضر را ببيند. به من رو کرد و با لفظ صريحي گفت: - کور باطن، مطلوب خود را جلوي چشمت نميشناسي؟! من با دستپاچگي دويدم تا دامنش را بگيرم و حاجت بخواهم، در حالي که از جلويم به سرعت دور مي شد و در مِهِ ناروشني فرو مي رفت گفت: - خضر زنده نگهبان خشکي هاست، اين را مي بايد تو از پيش مي دانستي. به الياس رو کن که نگهبان درياهاست. از اين حرف چنان يکه خوردم که موي بر بدننم راست شد. دور و بَرم را نگاه کردم ديدم همه جا تا چشم کار مي کند موج است و آب دريا کعه روي هم مي غلتد و شلاق کش به سوي من مي تازد. نه خضري پيدا نه الياسي معلوم که دست به دامان آن ها بشوم. عجيب و هراسناک وضعي بود. به دشواري نفس مي کشيدم. ناراحتيم به قدري شديد بود که وحشت زده و خيس عرق از خواب پريدم.در همان حال ديدم کسي آهسته پشت در اتاق را مي زند. آهو بود که آمده بود بدکاريش را تصفيه کند و مفاصا حساب بگيرد. هما گفت: - امواج ترسناک پس همان او بوده که به سوي تو آمده است. عجب خواب پر پيچ و خم و معناداري. من هيچ گاه عادت ندارم خوابي را تکميل ببينم. و تو چرا پيش تر اين را به من نگفته بودي؟ شايد از تعبير آن مي ترسيدي؟ - بله، فردايش رفتم پيش آقا محمد. البته در اصل قصدم اين بود که در خصوص کار تو با او مشورت بکنم. آن جا يادم آمد و خوابي را که ديده بودم هر چند قسمتي از آن فراموشم شده بود تعريف کردم و از او تعبيرش را خواستم.به من گفت، اين خواب با کار خيري که در پيش داري ارتباط حتمي دارد، يعني همان کار تو. گفت که تعبير آن بسيار بسيار نکوست. اين زن قدمش براي تو خوب خواهد بود.انشاءالله خانه خدا را زيارت خواهي کرد؛آب هم روشني است. من با تشويش خاطر گفتم: - اي آقا، در دريا داشتم غرق مي شدم. گفت در ثروت غرق خواهي شد. اما شايد در زندگي گناهي کرده اي که خود يادت نيست. بايد بکوشي تا چال آن را نزد خدا صاف کني. - در اين که قدم من خوب است حرفي نيست. و از کجا معلوم تعبير او في الواقع روزي صورت حقيقت به خودش نگيرد؟ که گفتي آقا محمد به تو سفارش کرد حتما مرا بگيري؟ - آري، حتي نگذاشت با قرآن خدا مشورت کنم. از اما جعفر صادق عليه السّلام روايت آورد که تعجيل بد است اما در کار خير نيکوست. آن قدر مرا تشويق کرد و کرد که دو دلي ها و مآل انديشي ها را پاک کنار گذاشتم و از همان راه که رفته بودم يک سر به خانه برگشتم تا تو را به محضر ببرم. بالاخره شد آن چه که نبايد بشود. جمله ي آخر را سيد ميران محض شوخي و سر به سر گذاشتن زن ادا کرد. هما با تمسخر و نيشخند گفت: - مثلا مي خواهي بگويي اگر به تو تاکيد نمي کرد يا استخاره مي کردي و بد مي آمد از من در مي گذشتي؟ با آن شور و التهابي که مثل گندم روي تابه قرار و آرام براي تو نگذارده بود آيا مي توانستي از عشق من صرف نظر کني؟ خيلي مايل بودم جواب اين سوال را بدانم اما به شرط آن که حرف دلت را بزني و راستش را بگويي. - راستش اين است که با همه ي احوال شک و ترديد بيشتر از عشق نو کلافه ام کرده بود. در زندگي آدم هاي قاطع که در هر کار زود تصميم خود را مي گيرند خيلي کم پيدا مي شوند. و از آن کمتر کاري که يک جانب بيشتر نداشته باشد و خد را به صورت ضروري حتمي نشان بدهد. از يک طرف فکر آهو و رنجش او را مي کردم و از طرف ديگر مي ديدم مسئله ي يک ززن و ضعيف و بي پناه در ميان است که خونسردي و بي اعتناعي نسبت به وضع او موجب رضاي خدا نيست. - اوهو، بي پناه، بيلاخ ( هما شست دست خود را عمودي به مرد نشان داد ) چرا آقا خجالت مي کشد بگويد تا اين زن "بي پناه" را ديد مثل آبستني که بوي ترشي به دماغش برسد دست و پايش سست شد، دلش مالش رفت و آب از چک و چانه اش راه گرفت. خيال مي کني من آن روز ها را فراموش کرده ام؟ کسي غير از ما دو نفر اين جا نيست، خجالت مکش و آن چه حقيقت است بگو. شايد اين خودپسندي زنانه اي بيش نباشد که من از خود آشکار مي کنم، هنوز که هنوز است تو ديوانه ي پا به زنجير عشق من هستي. هما جان براي تو هنوز ارزش شب اولش را از دشت نداده است. آيا اين طور نيست؟ سيد ميران زير سبيلي لبخند زد: - نه، انکار نمي کنم؛ امر به تو مشتبه شده است. هيچ چنين چيزي نيست. - چرا، اطمينان مي دهم که هست. اگر شک داري دير نشده است، مي توانم به تو ثابت کنم که زندگي بدون من براي تو آسان نيست. اين را خود تو بار ها به من اقرار کرده اي. - اقراري که در شرايط عادي نباشد ارزش ندارد. و بعد از همه ي اين حرف ها، فرض کن که چنين است. چه مي گويي، حلال و همسر هستيم، بر هم منّتي نداريم. هم چنان که زن بايد مطيع و محلّ آسايش شوهر باشد، امر خداست. شوهر هم بايد او را دوست بدارد. حالا برخيز کلارا را صدا بزن بيايد اين جا چند قلم سياهه است در دفتر بنويسد، ممکن است يادم برود. - نترس يادت نمي رود. بگذار براي فردا صبح. اگر حالا او اين جا بيايد ممکن است بگيرد بنشيند و آن هاي ديگر هم سلام سلام سر باز کنند تا آخر شب شرخر بشوند. من امشب مي خواهم دوا بخورم؛ و عشقم گل کرده است که به تو هم بدهم. تنها خواري کار شيطان است. به علاوه اين طوري به من کيف بيشتري خواهد داد. گوينده خنده آزمايشي کرد و برخاست از طاقچه ي کناري اتاق که پرده ي در نيمي از آن را پوشيده نگاه داشته بود سيني وسايلي را که اماده کرده بود پيش آورد. سيد ميران در طول برخاستن و نشستن وي همه جا با چشم کنجکاوش مراقب او بود. هنوز معني حرف اخيرش را به درستي درک نکرده بود. وقتي چشمش به شيشه ي سياه رنگ براق، يک جفت استکان و کاسه ماست خوري با انار دانه کرده ي درونش افتاد از زير ابرو هاي ضخيم خود به وي خيره شد: - چه گفتي؟ غلط هاي بي جا! فقط همين يک کارم مانده بود که دهانم به اين زهر ماري آلوده شود. وانگهي، من معني اين تفصيلات را نمي فهمم چيست. مگر دکتر بخاطر کيف و لذّت بود که بتو اجازه ي خوردن اين دوا را داد؟ مگر نگفت فقط روزي يک استکان و نه بيشتر؟! آيا مي خواهي خودت را مبتلا بکني؟ جواب زن فقط نگاهي شوخ و شيطنت بار بود که بزبانحال مي گفت: دم غنيمت است، غصّه ي اين چيزها را مخور! در حاليکه گونه هايش از شرم گلگون گشته بود ابروهاي هلاليش با او سخن مي گفت. برخاست و يکي از پنجره هاي رو بحياط را که باز بود بست. چِفْت در ورودي را انداخت. چند لحظه از شيشهْ حياط نيمه روشن را از زير نظر گذرانيد. وقتي آمد سرجايش نشست سيد ميران ادامه داد: _ بتو بگويم، اين بطري بايد تا دو هفته طول بکشد. و من از همين حالا هول بَرَم داشته است که دوّميش را با چه حقّه و قايم موشک بازي از زهرمار فروشي بگيزم که کسي نبيند. اگر تو بخواهي حالا وقت و بيوقت هـ ـوس اين زهرمار را بکني هيچ با هم معامله مان نميشود. آنرا مي گيرم و در جعبه ي اسناد خودم مي گذارم و روز بروز همان جيره اي را که دکتر برايت مقرّر کرده است بتو مي دهم. هما خنده گناهکارانه اي کرد و خود را پستر کشيد: _ ديروز که براخاص اينجا بود باو پول دادم رفت از همان دکّان نبش ميدانچه که نشانيش را داده بودي يک شيشه ي ديگر خريد. بعد از اينهم خوبست اين وظيفه ي مشکل را بعهده ي همان او واگذار کنيم. تو چشمت به پخمگي ظاهريش نرود. براگه از آن آب زيرکاهها و ناقلاهاي دهر است؛ آب نمي بيند وگرنه شناگر قابلي است. بکار او بايد اطمينان داشته باشي که با همين سر و وضع جُلُنْبُري و ظاهر چُلْمَن بر شيطان هم ايزْ گُم مي کند. عزيز جان اين مداوا را من بايد چند وقتي ادامه بدهم شربت چاقي حقيقي همين است که برايم خريدي. بمزاجم خوب ميسازد. ببين، النگوها بگوشت دستم چسبيده است؛ آستين پيراهن از زير آرنج بالاتر نميآيد.  سيد ميران دست و ساعد سفيد و نرم او را در دست گرفت، نـ ـوازش کرد و با غرور سرشار از ذوقي که زائيده ي تملّک آن گنج يگانه لطف و سعادت بود گفت: _ خوب، حالا موسم بهار است، بايد هم چاق بشوي، پس ميخواهي چه؟ امّا در هر حال توجّه داشته باش که اگر اسراف بکني ممکن است نتيجه برعکس بگيري. هرچيزي کمش خوبست. _ جز دوستي و عشق، که يا بايد اصلاً نباشد يا اگر هست مثل آب اقيانوسها پايان ناپذير باشد. و من بتو اطمينان ميدهم که در اين خصوص هرگز اندازه را از دست ندهم. امّا امشب، فقط يک امشب را خوش کرده ام بتفريح بگذرانم. و اينکه گفتم تو هم بايد هم پياله ام باشي خواستم سربسرت بگذارم. ولي ضمناً اينرا هم بدان که عشق و محافظه کاري هرگز با هم مناسبتي نداشته اند. او با دقّتي ممسکانه نصفه استکان را پر کرد و سيد ميران گفت: _مگر اينکه بگوئيم حساب پس انداز جديد را نزد خدا تو باين قصد باز کرده اي که گوشه اي از زمين جهنّم را بخري. در اينصورت البتّه منهم شريک هستم و ترا تنها نمي گذارم. امّا تصوّر نميکنم چنين باشد. زيرا فراموش نميکني که همين حالا بمن غير از اين قول دادي. روي اين اصل باز هم بتو گوشزد ميکنم که نيّتت از خوردن اين دوا بايد همان چاقي باشد بخصوص هرگز نبايد کسي از همسايه ها بوئي از اين موضوع ببرد که طبل رسوائي ما را بر سر بازارها خواهند زد. با همه ي زرنگي و مول مول کاري که تو در برادرت سراغ داري من ابداً موافق نبودم که پاي او را وارد اينکار بکني. بين خودم و خودت ميمانْد بهتر بود. هما در حالي که چند قطره اي ديگر از شيشه بر استکان ميافزود با تمسخري دوستانه گفت: _ حق با تست عزيزم. زيرا اشخاص را بايد فقط در عمل و از روي عمل شناخت. امّا من از اين لحاظ ببرادرم اطمينان دارم. اين کلمات با چنان لحن اقرار آميز و حقيقت باري بزبان زن آمده بود که سيد ميران با همه ي بي توجّهي عمومي خود در امور بلافاصله راز درونش را خواند. پرسيد: _ در خانه ي حاجي بنّا هم ميخوردي؟ _ مخفيانه و بقدري که برايم عادت نشود. از وقتي که پاي برادرم را از آنخانه بريد بکلّي ترکش کردم. _ و شايد بهمين علّت بود که پاي برادرت را از آنجا بريد؟ _ تا حدودي. يکبار هم دادم بپسر همسايه يک شيشه برايم خريد. حاجي ناجنس فهميد و آنرا از صندوقم پيدا کرد. از آنوقت ببعد تا بحال لب نزده ام. _ هيچوقت؟ _ هرگز. هما استکان را بلب نزديک کرد و در دو جرعه نوشيد. رويش را هم درکشيد. سيد ميران نيز چنانکه گوئي خورده باشد بتقليد او روي خود را در هم کشيد. زن قاشقي انار بدهان گذاشت و با اطميناني بيشتر استکان دوّم را ريخت. بشوهر نزديکتر نشست و آنرا زير بيني وي گرفت. سيد ميران روشي را برگرداند. هما اصرار کرد. _ بايد اينرا بخوري، بسلامتي من. اگر نخوري از تو خواهم رنجيد. مرد دستش را کنار زد و از همين حرکت استکان لب پر زد. چيزي از محتوي آن بر سر شانه و روي دامن پيراهن او ريخت سريعاً خود را عقب کشيد و با رنجشي کاملاً جدّي باو تند شد: _ آه، ديدي چکار کردي، پاک آلوده شدم. تو اصلاً روح شيطان در بدن داري. لعنت بر تو! زن بي اعتنا برنجش و اعتراض شوهر و بخصوص براي اذيّت کردن بيشتر او با استکان دستش باز هم باو تنگ تر نشست. يکدست حمايل شانه ي او کرد و بالتماس گفت: _ عزيز جان! _ بتو اصرار نمي کنم حتماً بخوري، ميخواهم اين يک استکانرا از دست شوهرم بگيرم و بنوشم. اين بمن جان تازه اي خواهد داد. آه، چه سعادتي احساس ميکنم! براي من که مدّت چهار سال در زندان يک سگ نانجيب بودم تصوّر کردني نيست ببينم که شوهري تا اين پايه نسبت بزنش بآزادي و مهرباني رفتار نمايد. من در زندگي امروزي خود با تو کاملاً خود را خوشبخت ميدانم. امّا اقرار ميکنم روحم دنبال چيزي ميگردد که نميدانم چيست. اينکه ميگويند زهرماري عقل را زائل ميکند پس در چيست که من حالا خود را هوشيارتر ميبينم؟ دلم ميخواهد حرفهاي گنده گنده بزنم. گوئي پيري هستم که جوان شده ام. سيد ميران با تبسّمي افسرده و سرشار از محبّت استکان را از دستش گرفت و بلب وي نزديک برد تا آنرا خالي کرد. بعد قاشقي از انار که دانه هاي آن به درشتي ياقوت بود پر کرد. امّا هما لبـ ـهاي گلگون خود را غنچه کرد، سيد ميران روي آن را بـ ـوسيد؛ طعم گس زهرماري را فوراً در دهان خود احساس کرد. پيش از آن در مدّت عمرش فقط يکبار، آنهم نه بدلخواه خود بلکه برحسب اتّفاق و بزور و اصرار بعضي دوستان ناباب، دهانش باين مادّه ي شيطاني آلوده شده بود. آنزمان که در باغهاي سراب کار ميکرد روزي جمعي از جوانان بيخيال و خوشگذران شهر با ساز و ضرب و بساط مشـ ـروب بباغ او آمده بودند. آنجا بخواهش و اصرار گيلاسي عرق باو خورانيدند که گلويش را آتش زد و از بيني و چشمش آب درآورد. همان يک گيلاس براي او کافي شد تا بفهمد اين ساخته ي دست بشر چه چيز بيمعني و زحمت افزائي است. با اينکه در ميان دوستان اداره نشين و حتّي همکاران صنفي او باصطلاح از طرفداران جمعيّت مبارزه با الـ ـکل اشخاص پروپاقرصي پيدا ميشدند. بعضي وقتها که رُماتيسم کهنه اش عود ميکرد از ماليدن عرق بپا که ميگفتند تأثير نيکو دارد خودداري ميکرد. ميگفت آن دردي که بعرق شفا يابد ميخواهم تن را سياه کند بپوساند و هرگز احتياجش باين مادّه نيفتد. اگر عرق شفا ميداد چرا اسمش عرق بود؟ هما استکاني ديگر نيز نوشيد و مزه اش را انار کرد که سيد ميران بدهانش گذاشت. سرش را که رفته رفته گرم شده بود بر سيـ ـنه ي شوهر نهاد و در عالم رؤيا زير لب مشغول زمزمه کردن يک آهنگ کردي شد. خسته و خمـ ـار آلود بود.حالت تسليم آميز دوستانه و بي ريب و ريائي داشت که سيد ميران از آن خوشش مي آمد. و اين مايه ي تعجبّش بود که با همه ي آنکه بحق مادر فسادها لقب گرفته بود انسان را موقّتاً از جلدها و صورتکهاي ساختگيش در ميآورد. پلکهاي زن لحظه بلحظه سنگين تر مي شد. سرخوش و نيمه لمس چنان بر زانوي شوهر نشسنه بود که اگر دست از وي برميداشت ميفتاد. سيد ميران لبها را خاموش بر گيسوان کوتاه ابريشمين او که بطور ملايمي بوي مطبوع صابون کاستور ميداد نهاده بود و مثل مادري که دست در کار خواباندن طفل ناز پرورده ي خود ميباشد آرام آرام روي پشتش ميزد تا اينکه زمزمه اش بکلّي قطع گشت. در چهره ي زيبايش نگريست؛ گونه هايش بطرر دلنشيني گُل انداخته بود. پلکهايش رويهم افتاده بود. مژگان خاکي رنگ بلندش بآرامي و با نازي هرچه تمامتر جفت جفت رويهم خواببده بود. مرد بآرزو رسيده مدتّي در همانحال بيحرکت نشست. خسته شده بود ولي دلش نميآمد او را از خود سوا کند. احساس ميکرد پايش بخواب رفته است، ميترسيد اگر از جاي خود تکان بخورد آسايش يا کيف جسماني او را بهم بزند. نفس خنک و آرام او که لطيف تر از زمزمه ي جويبار و سبکتر از عطر صبحگاهيِ بستان روح را بنـ ـوازش در مي آورد، ضربان قلب او را مي شنيد و سنگيني و گرماي مطبوع بدنش را نه با پوست بدن بلکه با گردش خون خود احساس مي کرد. با شور و شوق هرچه تمامتر ميخواست که آنوضع تا آنجا که ميل زن بود ادامه يابد. بازوها و بدن نرم و نازنين او را در چنان عالمي از شيفتگي و رضا نـ ـوازش ميکرد که مانندکوران گوئي ميکوشيد از راه لمس، زيبائي جسماني و ترکيب ظاهري اندام او را بازشناسد. موج سحرانگيزي که از صافيهاي پوست بدن آن سوسنبر برميخاست پرتئ گرما بخشي بود که تا درون دل نفوذ ميکرد. باري ، سيدميران با چنان کيفتي که قلم از توصيف و توجيهش عاجز ميماند خوش بود به خوشي هما . او را چنان دوست ميداشت که هرگز در روي کره خاکي مردي زني را دوست نداشته است . از نظر او گوي فلسفه ايجاد موجودات زنده و اين همه جنب وجوش پايان ناپذير در دايره روابط آنانفقط بر يک پايه قرار دارد رسيدن به جنس مخالف و تشکيل يک کل تکميل شده ؛ واحد به منظور مبارزه با مرگ ؛ يا تسليت منطقي براي چاره ناپذير آن. و هما که خود موضوع و و در عين حال شاهد اين عشق فيلسئفانه و عجيب با همه ي غريزه ي تيز زنانه اي که داشت کمتر از آن درک کرده بود که حقيقت دل مرد پنجاه و يک ساله بود. از هفت خم خسروي که بخت بلند در خرابه نصيبه او گردانيده بود فقط يکي را کشف کرده و مورد استفاده قرار داده بود. براي سيدميران آنچکه هما ميگفت زندگي بدون اين عشق حقيقتا مشکل و بلکه محال مينمود . زيرا در سرانه پيري و آن چنان وضعي که سراشيب تند نيستي در پيش پايش بود تصور اينکه پس از هما بتواند در زلف زيبا سنم ديگري نظير او چنگ درآويزد درست به همان اندازه غير ممکن بود که جلوگيري از مرگ آري ، او هما را دوست داشت و اکنون که با فرصت و دقت کامل در قرص صورت وي با آن حالت از خود رفته و عاري از غمزوطنزي که در آن لحظه داشت مينگريست با همه ي تارهاي احساس و انديشه ي وجودش اعتراف ميکرد که هما نه يک همسر معمولي بلکه روح و روان او بود . و آه از آن ابروهاي مويئن و و زير ابروهاي صاف و برآمده اش که دژخيم تر از دهان شيرين و هـ ـوس زايش هر لحظه قاتل جان و هم قتلگاه او بود . اين زن با همه بوالهـ ـوسي هاي کوچک و بزرگي که در وجودش مي جوشيد و راه گريز به بيرون نميبافت با زير و بم هاي عشق يگانه ي خودارغنواني براي او که ساز کرده که گويي ناله ي جاودان آن پس از مرگ هم ادامه ميبافت و در قبر به گوش او ميرسيد . از وقتي او را گرفته بود چهره ي زندگي را در آئينه جمال وي به شکل ديگري ميديد. پير بود ولي به خوبي احساس ميکرد که عشق هما چون اکشسيري خدايي او را جوان کرده است . بي شک زيباي و يا عشق پرتوي بود از نور آسماني که پروردگار عالو در وقت خلقت برجسم پاره اي از بندگان خاص خود مي افزود ؛ همان پرتو نوراني که اگر بر روح بتابد مردان پاک و يا پيغمبران بزرگي به جهانيان ميدهد . پس به خوبي قابل قبول بود که جسم هما نيز جلوه ي آسماني باشد . و با اين کيفيت آيا براي او روزي ممکن بود هم چان که جسم اين زن را با روح خود لمس ميکرد روح او را با جسم خود. لمس و درک کند ؟ يک موضوع اساسي در عشق او به هما عبارت از همين موضوع پيچيده رواني بود که مانند اسرار ازلي طبيعت احتياج به تامل و انديشه فراوان داشت . قهرمان پاک دل ما در اين زمينه هم چنان که شعر و غزل دلداگي خود را ميسرود و کتيوه وار بر صحيفه ي دل مينوشت مشغول تعمق و تفکر بود تا فلسفه عارفانه نويني را که پيش از آن که هرگز اه ذهن کسي مگر عاشقانه حقيقي نرسيده بود تکميل نمايد. در وضع جسمي هما نسبت به سابق تغيير کلي رخ داد ه بود ، حتي لکه هاي کوچک و نا محسوسي که پيش از بيماري در چهره اش ديده ميشد و پزشکان آن را از اختلالات کبدي ميدانند ناپديد شده بود . چاق تر و زيبا تر گشته بود از درد کمـ ـر و ناراحتي هاي ديگرش به جا نمانده است . سلامتي جسماني که سر آمد همه زيباييهاست در گونه ها و چشمان درخنده ها و اداهايش غل ميزد . زير تاثير همين سلامت او ديگر به وضع موقت فعلي با آينده اي مبهم و نامطمئني که براي خود تصور کرده بود نمي انديشيد . شادي و نشاطي که در وجودش ميجوشيد به نوبه ي خود سيد ميران را نيز لبريز از سعادت مي کرد . باري، زن خوشبخت درهمان عالم خلسه و نازي که بود احساس کرد که در رخت خوابش خوابانده مي شود . يک لحظه چشمانش را گشود و بلافاصله خوابش برد . سيدميران روي او را پوشاند به ساعت خود نگاه کرد پنج دقيقه به يازده مانده بود . بطري و استکان و ديگر وسائل را برداشت و موقتا زير صندوق گذارد تا بعدا به وسيله خود زن تميز و شسته گردد.لاي يکي از پنجره ها را گشود . از صندوق زنش پيراهن تميزي برداشت و بالاي سر خود گذاشت تا صبح فردا پيش از نماز به حمـ ـام به رود . پيش از آنکه چراغ را خاموش کند يکباره ديگر چهره سعادت بخش همسر بي همتا ي خود را برانداز کرد روي گونه هاي مخملي اش پريدگي نقره فام آسمان در سپيده دم صبح با سرخي شگفت انگيز افق در غروب يک روز تابستاني به طرز دلکشي با هم مخلوط شده بود . اينجا جلوه گاه شگفت انگيزي بود از معجزه ي مسلم طبيعت از ترکيب رنگها و تغيير شکل ماده و خاک . اما چه اشتباه بزرگي به خدا اين گوشت و پوست را کفر بود که زميني ناميد ! اين اداليسک خفته که خدا فرشتگان کائنات را امر به سجود داده بود تابلوي سحر آميزي بود که از زير پرده ي شفاف رنگها در خاموشي با صاحب خود سخن ميگفت . آخرين لبخند لحظه ي بيداري که غم به فراموشي سپرده اي را مجسم ميکرد هنوز از گوشه لبـ ـانش محو نشده بود . اين غم چه بود ؟ آيا براي او ممکن بود که روزي راز آن را ازدرون سيـ ـنه زن بيرون بکشد ؟ آيا خود وي بر آن آگاهي داشت ؟ شايد او نيز بي آن که يا چيزي معيني را در حد مد نظر داشته باشد ذاتا عاشق بود . اما اگر چنين بود هرگز نميتوانست نقش معـ ـشوقي خود را به آن صافي و خوبي بازي کند . اين لبخند غبار آلودي که مانند خود زندگي دوجلوه ي درد و لذت را منعکس مي کرد بزيانحال چنين ميگفت : ما فرزندان آدم و حوا که محصول دمي لذتيم به خاطر لذات است که هر دردي را تحمل مي کنيم ؛ لذات جسم و برتر از ان لذات جان . اي دلداده ي عزيزي که اکنون به جاي آنکه بخوابي بر بالين دلدارت نشسته اي و به بازي رويا انگيز پرتوهاي مورب ماه در گيسوان افشان و زرينش مينگري ؛ اي خسرو بي تاج و تخـ ـتي که اگر در حيطه ي امکانت بود بي شک هفت سال از کنار شيرينت تکان نميخوردي ! تو را در دوستي خود خوب شناخته ام . با اين وصف آيا تو مرا زن ضعيف و بي اراده اي شناختي که ندانسته و نميدانم به چه منظور زنده هستم ؟ دوستي تو براي من عزيز و گرانبهاست ، اما اگر دست مرا نگرفته و از ان خانه کوچک صنعتي بيرون نکشيده بودي ، با همه ي احوال ، آيا نميتوانستم در عالم مهتابي رنگ و دل فريب هنر همان الهه جاودان و خلاقي باشم که غزل سراي بزرگ ايران ، سعدي ، در دايره ي سخن بود ؟ آري ، ميتوانستم . به پاداش خوبي ها و مهرباني هايت دستي بر اندام نازنينم بکش و گواهي ده که در آن صورت عشاق هوا خواهم نه محدود به يک شوهر شرعي بلکه در هر کوي و محله بالغ به هزار پير و جوان مي شد که تنها آرزوي وصالم مايه ي سعادت آنان بود . اگر من ميدانستم که خاکستر آتشهاي عشق اين چنين کودکانم را فرا خواهد پوشيد آن جامعه زيبنده اي را که از شکم مادر چسب تنم دوخته شده بود نميکندم و دور نمي انداختم . با اين وجود از سرنوشت خود افسوس نميخورم . اين هم رنگي از سعادت زندگي است که براي خود مزايايي دارد . خيالت از هر حيث آسوده باشد و راحت که در کنار من بحسب که هرگز دست از دانان تو نخواهم شست . تو مال من هستي همان گونه که من مال توام . در آخرين لحظات آن شب بهاري اين بود شمه ايي از انديشه و احساس سيدميران نانوا . ليکن گويي هنوز بايد با خود بيشتر بيانديشد و بي خوابي بکشد . آه سوزان و حسرت باري از سيـ ـنه سرداد و آهسته بردلدارش بر تخـ ـت خواب خزيد .
ادامه دارد...  همراهان عزيز، آخرين خبر را بر روي بسترهاي زير دنبال کنيد: آخرين خبر در تلگرام https://t.me/akharinkhabar آخرين خبر در ويسپي http://wispi.me/channel/akharinkhabar آخرين خبر در سروش http://sapp.ir/akharinkhabar آخرين خبر در گپ https://gap.im/akharinkhabar
اخبار بیشتر درباره

اخبار بیشتر درباره