نماد آخرین خبر
  1. جذاب ترین ها
  2. برگزیده
کتاب

داستان ایرانی/ شوهر آهو خانم- قسمت سی و یکم

منبع
آخرين خبر
بروزرسانی
داستان ایرانی/ شوهر آهو خانم- قسمت سی و یکم
آخرين خبر/ پيرانه سرماني عشق جواني به سر افتاد وان راز که در دل بنهفتم بدر افتاد از راه نظر مرغ دلم گفت هواگير اي ديده نگه کن که بدام که درافتاد حافظ گشتيم و گشتيم تا يک داستان خواندني و با ارزش برايتان آماده کنيم و حالا اين شما و اين هم شوهر آهو خانم. يک داستان وقتي به دل آدم مي نشيند که بتوان با شخصيت هايش آشنا شد، دوستشان داشت از آن ها متنفر بود و يا درکشان کرد. وقتي شخصيت ها خوب و درست تعريف شوند ما هم خيلي راحت با آن ها ارتباط برقرار ميکنيم و اين مي شود که يک قصه به دلمان مي نشيند و مشتاق خواندنش مي شويم. شوهر آهو خانم يکي از معروف ترين داستان ايراني موفق و پر طرفدار است که علي محمد افغاني آن را نوشته و سراسر عشق و نفرتي است که کاملا قابل درک است، اميدواريم از آن لذت ببريد قسمت قبل فصل يازده خياط خانه ايي که هما ميرفت از خانه ي خود آنها چندان دور نبود . در هفته سه روز صبحها ، و سه روز بعدازظهرها ، در همان موقع و همچنان که بچه ها کيف و کتاب را زير بغـ ـل ميزدند و به مدرسه روان مي شدند . او نيز بقچه ي وسايل خود را همراه با خط کش و الگو برداشت و با چادرنمار از در خانه بيرون مي رفت . اگر صبح بود ظهر و اگر بعد از ظهر بود عصر شاد و سرحال از کار برميگشت . اين برنامه روزهاي اول اندکي مسخره و حتي عجيب مينمود . تا آنجا که خود او نيز خنده اش ميگرفت ، اما رفت رفت عادي شد ؛ سيد ميران شوهرش که اطمينان داشت که اين روش ديري ادامه نخواهد يافت وهما به زودي از کارش خسته خواهد گشت ، او را "خياط بعد از اين" لقب داده بود . تا از در وارد ميشد و اسباب و وسايلش را در طاقچه ميگذاشت از روي شوخي زير چانه مي زد و مي گفت : _ دختر کوچولو ، خانم خانمها ، خسته نباشي ، خوب ، تعريف کن ببينم مدرسه چه خبر بود ، آه ببخشيد ، اشتباه کردم ، خياط خانه چه خبربود ؟ سيدميران با آنکه خود اجازه اش را داده بود ته دلش راضي با اين کار نبود ، اما چه ميشه کرد ، به قول خودش وقتي فکري به مغز کوچک هما راه پيدا مي کرد مثل چوب پنبه ايي که توي بطري بي افتد فقط با شکستن بطري ممکن بود بيرونش آورد . مرد پاک دل اين زمان هنگام آمدن به خانه يا بيرون رفتن به طور خود به خود يا با تصميم قبلي ، هميشه راهي را در پيش ميگرفت که از جلوي خياط خانه شاه زنان ، در کوچه ي نظيف و اعيان نشين خانقاه رد بشود . اين شاه زنان يکي از آن زنان پيشرو و قابلي بود که به محض اعلام کشف حجاب در تهران ، چادرش را کنار گذاشت و سر برهـ ـنه به خيابانهاي شهر آمد . با اينکه سنش گذشته بود هرگز در بيرون بدون آرايش کامل ديده نشده بود . صورتي گرد و موقر و زيبا ، موهاي مشکيو کوتاه داشت . اهل شهر همه او را به درستي و پاکي ميشناختند ، و با اينکه در کوچه و خيابا ن اگر وضعي پيش مي آمد و ضرورتي در کار بود هرگز از هم صحبت شدن با مردان بيگانه ابائي نداشت ، هيچوقت ديده نشده بود که کسي پشت سر او چيزي بگويد ، با اخلاق ساده و مرد واري که داشت او به اين ترتيب در شهر بزرگ براي خود شخصيت يا حق زنانه ي غير قابل تجـ ـاوزي کسب کرده بود . باري ، با خياطي رفتن هما درکار خورد و خوراک و ساير امور جزئي آنها بي نظمي هايي به وجود آمده بود . يک روز ظهر که خالو کَرَم هم آنجا بود سيد ميران به رسم اعتراض گفت : _ اگر من اختيار در دستم بود امر ميکردم در هر چه خياطي زنانه دوزي را که در اين شهر باز شده است تخـ ـته کنند ؛ هم چنان که امر کردم دکانهاي آزاد پزي را تخـ ـته کردند . ما نتوانستيم اين خانم را شير فهم کنيم که زن به کار خانه اش بچسبد بهتر است . صحبت ابتدا برسر اين بود که چرا دولت نقالي در قهوه خانه ها را که يک سنت قديمي و بسيار رايج و وسيله سرگرمي مردم بود ممنون کرده بود . خالو کَرَم که مانند غالب کردها و اهالي دهات خالصه که سفيدچفا نيز جزيي از ان بود از يک روشن بيني  کلي بهره داشت ضمن اينکه با طعن و لطيفه عمل دخترعمو را تقبيح مي کرد گفت: _ دولت به طور کلي بر اين محور دور مي زند که مردم را تا آن جا که مي تواند از دور هم بپاشد ؛ با وحدت فکر يا همبستگي هاي اجتماعي به هر رنگ که مي خواهد باشد ، مذهبي ، تعاوني ، مخالف است . در قهوه خانه هاي شهر من شنيده ام که بازي شاه-وزيري هم غدغن شده است . آيا اين هم روضه خواني يا کنفرانس حزبي است که در آن بشود به  دولت گوشه زد ؟ عاقبت خود کامگي حتي در يک خانواده کوچک هميشه با تشنجات شديد و تلخ همراه بوده چه رسد به يک مملکت بزرگ و کهنسال . من که يک کدخداي باسابقه هستم خوب قبول دارم که رعيت تابع ظلم است ، با جبر و زور بهتر کار مي کند تا با اختيار ؛ به قول معروف بايد هميشه ، مثل فيل توي سرش کوفت ؛ هرگز نبايد به او اجازي ابراز وجودي داد يا حتي در کار خود شق القمر کند به او بارک الله گفت ؛ اما اين در وقتي است که رعيت صاحب کار خود ش نيست ؛ ثمره ي تلاشش عايد ديگري گردد . حال آن که در چارديوار مرزه هاي يک مملکت نه چنين وضع کلي مي تواند حکم فرما باشد و نه ملت صغير است که نفع و ضرر خود را نتواند از هم فرق بگذارد . هما که مشغول سوهان زدن ناخن هاي خود بود گفت : _ از دولت حرف نزنيد که بسيار هم آدم خوبي است . لااقل براي اقاي خباز باشي که بد نيست ، تا به جاي چوب تعليمي حکم رانان سابق کلاه شاپويش را در دست بگيرد و با دو نفر مامور دولتي بروند ، يکي يکي دکان هاي آزاد پزي را تخـ ـته کنند اما ايشان هرچقدرهم در بيرون صاحب اختيار و اقتدار باشد بايد بدانند که در خانه تابع اراده ديگري هستند ؛ ديگري که نامش هماست و فاميلش زندي . سروسيـ ـنه را برافراشت و با پشت ايروان نازک او را برانداز کرد تا تاثير اين گفته را در وي بجويد ؛ سيدميران گفت: _باريک الله ؛ خوب ، ديگرچه ؟ _ديگر آنکه نغمه هاي خياطي نرفتن و از اين قبيل مطالب را هم براي من کوک مکن که هيچ خوشم نمي آيد ، ابدا گوشم بدهکار نيست . _ خوب حالا که کار به اين جا کشيد من از اين به بعد در دهانم را با سوزن و نخ مي دوزم تا نتوانم از تو ايرادي بگيرم . لابد اين هم يکي از درسهاي کلاس خياطي است که به تو مي دهند . ببين زمانه چه زمانه اي شده که يک زن به مردش اينطور جواب مي دهد . خداوندا اين دو سال شاگردي خانم کي به سر خواهد آمد که ما بفهميم تصديقش را گرفته و ديگر زن خانه و زندگي خودش شده است . ايا آن ساعتي که خياط قابلي شدي مرا خبر خواهي کرد ؟ -اطمينان داشته باش که قبل از هر ## ترا خبر خواهم کرد زيرا بايد به مژده اين موفقيت فورا زحمت کشيده بروي و برايم يک چرخ خياطي زينگر بخري.و اما منظورتو از اين حرف چيست؟آيا باز هم قصد مسخره ام را داري؟ -نه والله چه قصد مسخره اي کاملا جدي ميگويم.ميخواستم روزي که سرامد خياطهاي اين شهر شدي از تو خواهش کنم که لااقل دکمه هاي کت و جليقه يا شلوار و پيراهن شوهرت را که به پيسي افتادن گرفتار شده اند بدوزي يا بدهي به شاگردانت بدوزند -اوهووه کي برود اين همه راه را! دگير طول و تفصيل نميخواهد مثل اينکه دوختن دو تا دکمه کول شير است.کار يک دقيقه است. -کار يک دقيقه يا يک ساعت همينقدر با رسوم است که به تو ميگويم و پشت گوش مي اندازي. -خوب کتت را بکن بده تا همين حالا برايت بدوزم.نميخواهي بده به آن زنت برايت بدوزد.او در اينگونه کارها زرنگتر است تا من.منکه کلفت تو نيستم پسرعمو مگر تو قول نداده بودي که دختر بچه اي کسي را از ده براي من به شهر بياوري کمکم باشد پس کو؟اين دفعه ديگر لازم نيست عذر بياوري خودم پيدا خواهم کرد. هما در حاليکه از گفته شوهر رنگش گل به گل شده بود برخاست و با دست خود کت او را از تنش بيرون آورد و روي صندلي انداخت تا بعد از ناهار دکمه هايش را بدوزد.بعدازظهر به خياطي رفت و بالاخره هم وظيفه خود را فراموش کرد.وقتي که کسي به علت مشغوليان ذهني ديگر در جريان کاري نيست نسبت به جز و کل آن بيگانه ميگردد داستان هما هم غير از اين چيزي نبود.و از نظر سيدميران که اخلاقا و اصولا خوي  داشت و به بيش و کم زندگاني يا صورت ظاهر آن اهميت نميداد اينگونه مسائل در خور انديشه نبود.ميکر دوستش داشت نميکرد دوستش داشت.او را زيباي حقيقي ميدانست نه زن حقيقي!اين را بارها به خود او گفته بود.ايا في الواقع آن چشمها که بديع ترين نمونه صنع خدايي بود براي اين ساخته شده بود که دود اجاق بخورد ؛ آيا اين نوع انديشه ها ناسپاسي آشکاري به نعمت پروردگار نبود ؟ افسوس که نمي توانست براي دلدار نازنينش مانند صدها زن خدا لايق ديده ي آن شهر کنيز و نوکر طاق و جفت بگيرد . وقتي که چنين افکاري به مغز سيد ميران راه پيدا مي کرد طبعا نمي توانست سهل انگاري هاي زن را دربردار و بگذارد و پخت و پز و ساير امور خانه ناديده نگيرد . در اين ميان فقط آهو بود که با بدبختي و نفرت بي حساب جريانات را زير نظر داشت و اينجا و آنجا هميشه ندا ميداد : _ خدا عاقبت ما را با اين زن بخير کند ! براي اهو موضوع از بغض و حسرت گذشته جاي تعجب بود که با همه ي اوصاف علاقه ي سيد ميران روز به روز به آن زن افزوده مي شد که کم نمي شد . با اينکه از سياه کاري هاي پيشينش بهتر از هر  ديگر خبر داشت ، با دست خودش عکس جوان اجنبي را از او گرفته بود ، باز او را ميخواست ، هر روز رنگي ميريخت و هر ساعت ادائي در ميآورد ، عزت و احترامش بالا ميرفت که پايين نمي آمد . براي او جواهرات و لباسهاي جور به جور ميخريد . در راه او و اقوام کُرد او چپ و راست پول ميريخت . به همه سازش ميرقصيد و اگر امر دائر ميشد مثل يک بچه دو ساله ترو خشکش مي کرد . وقتي جزئي ترين کسالتي پيدا مي کرد به سر حد مرگ متلاطم مي شد . ماشين فکر آهو از درک و حل اين رابطه ي عشقي عجيب به کلي عاجز مانده بود . جز غرزدن هاي بي اثر و خودخوري کاري از دستش ساخته نبود : _ معلوم مي شود زن هر چه هيزتر پيش شوهرش عزيزتر ! قحبگي ولوندي هم مايه ميخواهد که خدا به همه نداده است . پروردگارا خودت به سر شاهدي که آهو به درگاه تو گناهي نکرده بود ! يک دلخوشي کوچک آهو در اين موقع که هوويش به خياطي مي رفت اين بود که پاره اي وقتها شام و نهاري درست مي کرد که براي آنها نيز مي فرستاد . چه که هما به کارهاي خانه اش نمي رسيد و چوون فصل بعد از خرمن بود اغلب اوقات يکي دو نفر از خويشان وي نيز آن جا پلاس بودند . پيش از ان هم زن خانه دار و آداب دان هر وقت غذاي تفصل دار يا تنسقي مي پخت شوهر و هوويش را فراموش نمي کرد . آش رشته ، کشک و بادمجان ، کله پاچه يا کفته سماق ، از غذاهايي بود که چه هما در کار به او کمک کرده چه نکرده بود با سخاوتمندي وگذشت يک کدبانو ي حقيقي سهم آن دو را به اتاقشان مي فرستاد . اگر غذاي نذري ميپخت حتي يک يک خويشان هما را از نظر نميبرد ؛ برايشان نگه ميداشت تا بيايندو قسمت خود را ببرند يا همان جا بخورند و دينشان بر گردن او نماند . اگر هما به او بد کرده بود اقوام او چه گناهي داشتند . او که از خود قوم و خويشي نداشت . به کسان هما به چشم قوم و خويش مينگريست . هما از اينکه آهو بعضي وقتها زحمت شام و نهار را قبول مي کرد ناراضي نبود ، سهل است صفت خود ميدانست ، پيش مي آمد که اهو و بچه ها هم به دنبال غذا به اتاق بزرگ بروند و همه بر سر يک سفره بشينند و اين موضوع در چنان حالتي که گويا سيدميران قسم خورده بود پا به درون اتاق زن بزرگش نگذارد البته براي آهو نميتوانست غنيمتي نباشد . با اين وجود خونسردي و بي اعتنايي مرد نسبت به او سر سوزني توفيق نکرده بود . دلي که در سيـ ـنه ي او ميتپيد گويي يک بار به هما تسليم شده بود . از صحبت يا حتي رد و بدل کردن يک نگاه به وي طفره مي رفت . به دل زن خونگرم و حساس حسرت مانده بود که براي نمونه يک بار او را پاسم صدا بزند . آگر کاري يا دستوري داشت از طريق بچه ها بود که به او ابلاغ مي شد . خرجي خانه را که نسبت به يکي دو سال پيش تر دو قران اضافه شده بود صبح به صبح که به وسيله بچه ها که مي رفتند پول روزانه خود را بگيرند براي او مي فرستاد . کارش به جاي رسيده بود که از اينها هم فاصله گرفته بود . گاه ديده مي شد که مهدي چهار ساله را از کوچه بغـ ـل کرده و به درون خانه مي آورد . و اين بيشتر در مواقعي بود که بچه ها از دکان بقالي سر گذر چيزي خريده بود و روي پا هاي ني قليـ ـان و نااستوار خود قِل ميخورد و اتفاقا پدرش سر مي رسيد که ميگفت : _ اين تو هستي ؟! در اين گِل و شل امده اي چه بخري ؟ ببينم ، باز هم کشمش ؟! من ميترسم آخرش يک درخت کشمش تو شکمت سبز بشود . از دهنت بوي کشمش مي آيد . او را با محبتي ابراز نشده بغـ ـل ميکرد ، تا ميان حياط مي آورد و آنجا به زمين ميگذاشت. سر تا پاي همهء محبت او نسبت به چهار بچه بزرگ و کوچک خود بود. فرصتي پيش نيامده بود و نمي آمد که به آنها ابراز محبتي بکند و خود نيز به صرافت اين مطلب که در روابط پدر فرزندي اهميت بزرگي دارد نبود. بچه ها البته به او علاقه مند بودند. اما اين علاقه را پوسته نازکي از نگراني و عدم اعتماد فرا گرفته بود که روز به روز چوبي تر و ضخيم تر ميگرديد. نتيجه اينکه مثل يک ناپدري خشک و بي تظاهر نميدانستند بايد او را دوست داشته باشند يا چه. اگر خود را پيش پدر زيادي يا بي مصرف احساس نمي کردند دست کم اينرا نيز نميدانستند که پدر درباره آنان چه فکر مي کند. با همه احوال، کلارا که دختر بود و قلب نرمتري داشت تبسم شاد و بي رياي خود را هرگز از روي او دريغ نميکرد. بيژن که کله خشک و بي اعتنا بود و در دنياي بازيگوشيهاي خود سير و سياحت مي کرد اغلب در گوشه و کنار خيابان ، جلوي قهوه خانه يا دم دکان ، مقابل او سبز ميشد و درحاليکه يک دستش را پي چيزي موهوم در جيب خاليش فرو برده و دست ديگرش در چاک دهانش بود خجولانه مي گفت : - آقا صنار بده ! بهرام نيز با همه حجب و خويشتن داري ذاتيش گاهي سلامي مايه ميگذاشت و پنجشاهي يا چه بسا دهشاهي ميگرفت تا قلم و دفتر بخرد. اينها علاوه بر پول روزانه آنها بود. پدر مرد خسيسي نبود. بي آنکه حرفي از هيچ قبيل بزند يا سوالي بکند مضايقه نمي نمود. همين وبس. و آن صفا و محبتي که به فرزند جرأت و حق مي دهد تا با عشق و علاقه هرچه آزادتر از مهر بي دريغ و سرشار پدري برخوردار شود در اين مرد وجود نداشت، يا اگر داشت دير زماني بود که ميدان خودنمايي نمي يافت، چشمه اي بود که برگهاي مرده پاييزي آنرا پر کرده واز جوشش و جريان طبيعي خود باز داشته بود. بچه ها که سر به کار بازي يا درس خود گرم داشتند چندان نمي فهميدند و وقتي ميديدند پدر از روي ندانستگي اسم آنها را عوضي صدا مي زند يا اگر در محله هاي دورتر تصادفا يکي از آنان را مي بيند نميشناسد در ميان خود اورا دست مي انداختند و اين حواس پرتي را از مشغله يا خصوصيات بزرگسالي مي دانستند. اما مادر در جواب آنها مي گفت : - آري بچه هاي من ، پدر جان شش دانگ حواسش در جاي ديگر است. با همه اين کم لطفيها که براي زن بلا ديده رنجي دايمي شده بود در شب تيره اش اميد چون ستارهء فروزاني سوسو ميزد ، آن اميدي که هووي افسونگرش با همه کبکبه و دبدبهء ناز و زيبائي فاقد آن بود، هما بچه اش نميشد و اين مسأله ديگر يک حقيقت به اثبات رسيده و مسلم بود. با همه عزت وحرمت و کيا بيايش ، با همه سوز و گداز سيد ميران در دور و برش ، طلاق او مساله روز بود، همه  چنين حدس مي زد و مي گفت. وضع موقت و ناپايدارش را حتي بچه ها نيز حس مي کردند و خود هما اگرچه به رسم دلخوشخنک بود، گاهي بي آنکه نشانه افسوسي در وي باشد پيش او ندا ميداد : - آهو خانم ، شما ريگ ته جوي هستيد من آب گذرا. با اين وصف يکبار که لجش گرفته بود بـ ـوسيلهء خورشيد برايش اين پيغام ناهنجار و کنايه آميز را داده بود : - هنوز تا سن يائسگي اش چند سال وقت دارد ، به او از قول من بگوئيد که هنوز پاي هما روي هواست و البته پشتش بر زمين. چرا اينقدر از من بد ميگويد ؟! يکروز ظهر هما ديرتر از روزهاي ديگر به خانه آمد. آهو که نهار مشترک پيش بيني کرده بود پس از يک انتظار نيم ساعته، براي آنکه مدرسه بچه ها دير نشود بالاخره در اتاق خود سفره را گسترد و سيد ميران نيز سر خلق و با روي گشاده آنجا رفت. در گيرودار کشيدن غذا بود که هما سر رسيد. بقچه وسائل خود را در اتاق بزرگ گذاشت و برگشت و بي آنکه از تغيير جديد چيزي به روي خود بياورد سلام کرد نشست و با خوشحالي کودکان ساده و صميمي خبر داد : - امروز برش را ياد گرفتيم. آهو با نشانۀ ضعيفي از بدجنسـ ـي در لحن کلامش گفت: -لابد دير آمدنت هم به همين علت بوده است.خوب،مبارک است انشاءالله! سيد ميران براي آبگوشت نان خورد مي کرد.با انبساط خاطر گفت: -حالا که بالاخره بعد از پنج ماه و نيم به شما برش را ياد دادند لابد ادّعاي شيريني هم دارد.سابق بر اين بچّه مکتبي ها بعد از شش ماه که به سوره عمه مير رسيدند ملّا در کتاب را ميبست و مي گفت تا شيريني نياوريد به شما درس نمي دهم. يادم مي آيد من به مکتب شيخ جعفر که سوک چهار سوق بود ميرفتم. به اينجا که رسيدم،خدا بيامرزد جمع رفتگان را،پدرم نگذاشت بروم. گفت آنها که سواد دارند چه گلي چيده اند که تو بچيني. خوب، خدا بيامرز يا زمان ميسنجيد، چه مي دانست که چه خواهد شد. کلارا که بارها ديده بود پدرش بر بي سوادي خود افسوس خورده است ميان صحبت دويد: -آقا جون، مگر سواد دار شدن چه کاري دارد؟در مدرسه ما براي 1 کاربر کلاس شبانه باز کرده اند،تو هم مي تواني بيائي. سيد ميران مثل اينکه حرف نسنجيده اي از دهان دخترک شنيده باشد شد و گفت: -هر وقت جوانها که از ما ذهن روشنتري دارند در اين کلاس ها چيزي ياد گرفتند آن وقت نوبت ما هم فرا خواهد رسيد.راستش، من يکي را مي خواهم که همت اينکار را در وجودم بدمد.دولت اگر آن فشاري را که براي يک شکل کردن لباس ها و وضع ظاهر مردم به ملت وارد آورد متوجه با سواد کردن عموم يا ساير قواي مضوي ملت مي کرد نتيجه خيلي حسابي تري مي گرفت.آري دختر جان، اين ها ماستمالي و محض خالي نبودن عريضه است.وانگهي پدر تو در اين سرانه پيري ديگر سواد بچه دردش ميخورد.کسي که در چهل سالگي تنبور بياموزد در گور استاد خواهد شد. کلارا شرمزده سر به زير افکند و هما در حالي که به سفره نزديکتر مي نشست گفت: -من اگر بخواهم شيريني بدهم با آهو خانم ميدهم که در اين مدت از هر لحاظ جورم را کشيده است.آهو خانم، والله من از روي تو شرمنده هستم.انشاالله نميرم و در عروسي کلارا و شاه بپرام تلافي هارا باز بکنم.با خود عهد کرده ام اولين پيراهن زنانه اي که بدوزم مال تو باشد. آهو که براي آوردن تنگ آب به ايوان مي رفت دم در اطاق ايستاد،نگاه يکوري کاونده اي بگويند اين کلمات افکند که سيد ميران معني آن را با بيان خود تکميل کرد: -چه بود،نان اول تنور مال سگ است؟آهو دستکار اول تو را مي خواهد چکار کند.بچه گول ميزني؟آنروز هم که تو بريدن و دوختن يا وادوزي را خوب ياد گرفته باشي تازه بايد يک چند مشغول کردي دوزي بشوي و آن هم ده تا را خراب کني تا بتواني يکي را موافق دلخواه از زير کار در آوري. -هرگز!هرگز!به شما اطمينان ميدهم چيزي که از زير دست و پنجه من بيرون بيايد لااقل ارزش آن را دارد که آهو منتش را داشته باشد. خانم بزرگ که به اطاق بر مي گشت نفهميد که هوويش باو لغز گفت.جواب داد: -چيزي که از زير دست تو بيرون بيايد تافته جدا بافته است،ببينيم و تعريف کنيم. -مگر منکرش هستي؟پر واضح است کسي که خودش را تافته جدا بافته است کارش نيز غير از اين نيست،همه چيزش تافته جدا بافته است.مي گوئي نه از شوهرت بپرس. -لازم به اين قدر منم زدن نيست هما،و حرفت را برنگردان .اين مطلب را قبل از آن که تو بگوئي از خيلي وقت پيش او به من گفته است.تو اگر با ذلخوشکنک نمي خواهي مرا خام کني،عوض وعده سرخرمن آن قواره پارچه سلک پيراهني را که خويشت جافر از قصر شيرين برايت سوقات آورد به من بده.دوختش هم به پاي خودم.رنگ اين پارچه خيلي دل مرا گرفته است.ببينم اهل عمل هستي.ببينم... راستي راستي آدم حقشناسي هستي. ـ واه، چه چيزها! تا بحال کي ديده است که آدم هديّۀ کسي را بديگري ببخشد؟ پس تو هم آن مخمل آبي را که ميگوئي سوقات خراسان مشهدي است بمن بده. ميخواهي چکار ته صندوقت انداخته اي بپوسد. گر چه لباس مخمل اينروزها وَر افتاده است و من هم لازم ندارم، امّا ميخواستم بدانم خواهي داد. وتو هم اينقدر منّت بسر من نگذار. همچنين کار فوقالعاده اي برايم نکرده اي که ببيني حق شناس هستم يا نه. غذائي براي بچّه ها و شوهرت پخته اي که منهم لقمه اي از آن خورده ام. آيا بايد نظر تنگ نباشد. فرض کن منهم يکي هستم مثل کلارا. او از خوشه انگوري که شايد اوّلين محصول سر چين کَندولِه بود چِلازه اي کند و با ظرافت بدهان گذاشت. آهو گفت: ــ واه، قيقه ! قيقه ! بعد از هفت کُرّه و ادّعاي بِکارت؟ ماشاءالله و انشاءالله آلبالو گيلاس سال نو را که بخوري چهارده سالت تمام خواهد شد. خودش را همپاي کلارا بحساب ميآورد. منهم يکي مثل کلارا ! ــ وانگهي اينرا ميخواستم بدانم، چطور شد اينجور جاها شوهر مال من شد و جاهاي ديگر مال تو؟! هان، جواب بده، چرا ساکت ماندي؟! لحن اعتراض او علي رغم خلق خوش و بذله گوي هما و سيد ميران و حتّي برخلاف ميل خودش بطرز آشکاري زخمي بود. دل بچّه ها ميزد که دعوا در نگيرد. سيد ميران ضمن ردّ و بدل چشمکي با هما، قاه قاه خنده را سر داد. زن جوان بيصدا خنديد و چيزي نگفت. عطر ليمو عمّاني آبگوشت اطاق را فرا گرفته بود. گربه که ببوي غذا در اطاق حاضر شده بود گوئي کسي رقم دعوت برايش نوشته بود پيوسته ميو ميو ميکرد. هنوز کسي بخوردن مشغول نشده بود. هما با کلارا يک گفتگوي خودماني را شروع کرده و آهسته پچ پچ ميکردند. در ظاهر طرف سخن زن او و در حقيقت خود سيد ميران بود. ميگفت: ــ امروز يکي از همشاگردانم که اسمش سوسن است از من پرسيد تو دختر آقاي نانوا هستي؟ ميگويم آري، ميگويد پس شوهرت کيست و چکاره است؟ ميگويم هنوز شوهر نکرده ام؛ ميگويد در اينصورت چرا بزک ميکني؟ ــ حالا ميخواهم از فردا بي بزک سرکلاس حاضر شوم. زير ابروهايم را نيز از اين ببعد بر نخواهم داشت. اين لاکها را هم از روي ناخن پاک خواهم کرد. درست مثل يک دختر مدرسۀ ساده، منتهي بدون اُرمَک، ازخانه بيرون خواهم رفت. کلارا دست او را گرفت نگاه کرد. انگشتان خضاب کرده اش قلمي، کشيده، وبس زيبا بود. بلاک عنّابي يکي از ناخنهايش اشاره کرد و گفت: ــ اين يکي خودش پاک شده است. ــ اين يکي را انگشتانه پاک کرده است. آنهاي ديگر را هم تراشيدم دستم مثل دست تو ميشود. با اين گفته دست دختر را کنار دست خود نگاهداشت و در حالي که با چشمهاي شوخ و غمّاز پنهاني شوهر را مينگريست آهسته تر افزود: ــ ببينم دست من قشنگ تر است يا دست تو؟ آهو که در پائين اطاق مشغول کوبيدن گوشت و نخود بود شنيد. اين اداهاي لوس و خودپسندانه کار تازۀ هوويش نبود. همانطور که زنبورعسل با حسّ ذائقه اي که طبيعتِ آفريننده در پاهايش تعبيه کرده است شيرۀ گياهي را مزه ميکند، آهو نيز با آنکه پشت بجمع وسط اطاق داشت چنانکه گفتي با چشم ديگري غير از دو چشم معمولي مواظب آنان است، بخوبي ديد که سيد ميران دست زن عشوه گر را گرفت و با حالت شوريده اي از شوق و تمنّا آنقدر در دست نگه داشت تا بچّه ها از شرم سايۀ چشمها را بپائين انداختند، آنگاه عاجزانه آن را بلب برد، بـ ـوسيد و بگونه خود ماليد. گوئي آنها فراموش کرده بودند که در حضور جمعي نشسته اند. يا غبار شهـ ـوت و خود بيني آنچنان جلو ديدگانش را گرفته بود که جز خود و عشق نفرت انگيز خود چيزي را نميديدند. هما با نازي بچّگانه و مثلاً پنهاني دستش را کشيد و باو اَخم کرد: ــ اوه، صورتت تيغ دارد! بغض و حسادت که نهايت نداشت صندوقچۀ سينۀ آهو را در هم شکست. امّا ايکاش حسادت، اين جامي خُرده الماس بود که اندرونش را ميتراشيد. ديدن اين منظره ها براي زن بينوا ناگوارتر از آن بود که در تصوّر بگنجد. اگر اينها را نميديد شايد ميتوانست آن تيکۀ الماس درشت يا گوهر شبچراغ را که از خاطرات عشق پيشين خود با اين مرد خودکامه در گنجينۀ دل پنهان داشت و همۀ دلخوشي فعلي اش بسته بدان بود بَدَلي نداند. ترجيح ميداد خود وبچّه هايش براي هميشه از سيد ميران دور بوَند و شاهد مظلمه هاي قانوني او نباشند. طوفاني از کين و نفرت نسبت بستم آشکاري که شوهرش و اين زن لوند در حقّ او روا داشته بودند در اندرونش سرکشيده بود. چه چيز ميتوانست باين ماجراها پايان دهد؟ اگر بخاطر بچّه هاي دستگيرش نبود تاکنون صدباره خود را از غم زندگي راحت کرده بود. آري، با دو قران تـ ـرياک که بدست آوردنش آب خوردن بود خود را راحت کرده بود. و فقط در اينصورت بود که شوهرش بدرجۀ بدبختي و عذاب او پي ميبرد. و فقط در اينصورت بود که ممکن بود دل سنگ اين مرد جفا پيشه با پشيماني و اندوه چاره ناپذير نسبت باو، اوئي که ديگر وجود نداشت، اندکي نرمتر گردد. آهو گيج و پريشان از افکار يأس آميزي که در حلقۀ محاصره اش گرفته بود نهار را سر سفره آورد. نه سيد ميران و هما و نه هيچيک از بچّه ها قادر بدرک اين احساس بودند که او چه ميکشيد. سيد ميران نانهاي سنگکي را که خُرد کرده بود در آبگوشت ريخت و با دست بهم زد. همه بجز آهو که از گلويش پائين نميرفت دست بکار خوردن شدند. او غمزده تر از آن بود که ميل و اشتهائي بغذا داشته باشد. بعلاوه اين ديگر غذا نبود خونابه بود، زَقّوم بود. دلش ميخواست برخيزد و مثل گربۀ ناخوش بگوشۀ خلوت آشپزخانه يا انبار پناه ببرد و با افکار و آرمانهاي تو سري خوردۀ خود تنها بماند. با وجود اينکه هنوز بهار جوانيش خزان نشده بود و از ملاحت و لطف زنانه بقدر کفايت بهره داشت شوهرش بکلّي از او رميده شده بود. از حدس و گمان گذشته برايش يقين حاصل گشته بود که در ميدان رقيب شکست نصيبش شده است. دلهُره و ترس ناگواري بر اعضاء وجودش رخنه کرده بود. مانند کسي که در عالم خواب و بيداري با آنکه صداي نفس و ضربان قلب خود را ميشنود فکر ميکند مرده است، کابـ ـوس شومي سيـ ـنه اش را ميفشرد. بدستهاي خود نگاه ميکرد استخواني و مثل پوست ليمو عمّاني که در آن گوشۀ اطاق ريخته شده بود خشک و قهوه اي رنگ و بدون هر گونه لطف و ظرافت بود. دستهاي او دست کار بود. کار يک بند عنفوان جواني آنرا از زيبائي انداخته بود. در خمير ترنجيده شده بود. آب نمک خشک و چروک چروکش کرده بود. جلوي ساج سوخته و برشته گرديده بود. در يخبندان زمـ ـستان کبود و شيار شيار شده بود. اين دستها زيبا نبود امّا زيبائي را بوجود آورده بود. چهار بچّۀ عزيز و يک از يک بهتر را تحويل داده بود که شکوفه هاي سبز و خرّم سعادت و زندگي بودند. اين دستها که بخاطر احساس مسئوليّت در مقابل آيندۀ بچّه ها حتّي يک دم آسودگي نداشت، همين دستهاي نازنيني که از هر انگشتش هنري ميريخت با همۀ احوال اکنون در مقابل حريف غدّار چيزي جز وسيلۀ شکست او نبود. آيا کسي بود که روزگارش شرح اين ستم آشکار و ماجراي تلخي را که بر سر او آمده بود برشتۀ تحرير در آورد؟ بي شک هر ## آنرا ميخواند از شدّت تأثر اشک ميريخت. «صورتت تيغ دارد!» ــ پس بيجهت نبود که سيد ميران يکروز در ميان صورتش را از ته ميتراشيد؛ همان سيد ميران مؤمن و مقدّسي که ميگفت تيغ بصورت مرد حرام است. بيجهت نبود که موهاي سر خود را هفته به هفته رنگ ميگذاشت. پس براي ايشان بود که زلفش پريشان بود. چرا پيش از هما اينکارها را نميکرد؟! آيا او لياقت نداشت، يا دلش نميخواست؟ تف بتو، تف بتو اي مرد بي عاطفه و انصاف که هرگز مهر و وفا را نشناخته بودي! صفا و صميميّت که لازمۀ زندگيست در خانه باينترتيب که ميبينيم جاي خود را به بغض و حسد داده بود. حتّي همسايه ها ميبايد در رفتار و گفتار کمال دقّت را بنمايند؛ احتياط کار و سنگين باشند تا پائي را که بلند ميکنند بدانند کجا ميگذارند. زيرا در خانه از دشمنهايِ پنهان و آشکار دو هَوو همه جا خُرده شيشه پاشيده بودند. آهو ميدانست ــ و چون زن ساده دلي بود حتّي جلوي شوهر اقرار ميکرد ــ که هَوويش از خوشگلي و کشش زنانۀ فوق العاده اي برخوردار است. زيبائي هما حسد او را برميانگيخت ليکن مايۀ بغض و نفرتش نميشد. ادامه دارد... همراهان عزيز، آخرين خبر را بر روي بسترهاي زير دنبال کنيد: آخرين خبر در تلگرام https://t.me/akharinkhabar آخرين خبر در ويسپي http://wispi.me/channel/akharinkhabar آخرين خبر در سروش http://sapp.ir/akharinkhabar آخرين خبر در گپ https://gap.im/akharinkhabar
اخبار بیشتر درباره

اخبار بیشتر درباره