آخرين خبر/ پيرانه سرماني عشق جواني به سر افتاد
وان راز که در دل بنهفتم بدر افتاد
از راه نظر مرغ دلم گفت هواگير
اي ديده نگه کن که بدام که درافتاد
حافظ
گشتيم و گشتيم تا يک داستان خواندني و با ارزش برايتان آماده کنيم و حالا اين شما و اين هم شوهر آهو خانم.
يک داستان وقتي به دل آدم مي نشيند که بتوان با شخصيت هايش آشنا شد، دوستشان داشت از آن ها متنفر بود و يا درکشان کرد. وقتي شخصيت ها خوب و درست تعريف شوند ما هم خيلي راحت با آن ها ارتباط برقرار ميکنيم و اين مي شود که يک قصه به دلمان مي نشيند و مشتاق خواندنش مي شويم.
شوهر آهو خانم يکي از معروف ترين داستان ايراني موفق و پر طرفدار است که علي محمد افغاني آن را نوشته و سراسر عشق و نفرتي است که کاملا قابل درک است، اميدواريم از آن لذت ببريد
قسمت قبل
هما براي آنکه موهاي جلوي سرش را روي پيشاني افشان کند سرش را بتندي برگرداند و گفت:
-نه، نه، خاطرت آسوده باشد خورشيد، اگر خريدي کرديم شيريني اش را خواهيم آورد.
گونه هاي زن جوان هنگام گفتن اين کلمات هنوز داغ بود. زنها و دخترهاي خانه پشت سر آن دو تا نزديک در حياط رفتند. ميخواستند ببينند زنِ مُدِ روز، يا بعبارت درست تر، زني که از روح زمان الهام ميگرفت و هر ساعت طرحي خلق ميکرد و در بيرون اشاعه ميداد چگونه پا بدرون کوچه ميگذارد؟ زري دختر خورشيد که خواهر شيرخوارش را ببغـ ـل داشت با چشمهائي که از يک شادي بيدليل برق ميزد پيراهن تن زن را با پيراهن زرشکي پولک و منجوق داري که گاهگاه بر تن آهو ديده بود مقايسه کرد. رباب حتّي گيج تر از آن بود که بتواند اين مقايسه را هم بکند. دختر دم بخت هيجده ساله با اينکه هنوز يکسال از مرگ زودرس پدرش نگذشته بود در کش و قوس بخانۀ شوهر رفتن بود. عمّه جان بپيروي از يک عقل خودبينانه نخواست دست رد بسينۀ اولين خواستار او بگذارد. اين حرفها در ميان نبود که حسين قُمِشکن سر و وضع درستي نداشت، يا محض قسم يکدانه مو بسرش نبود. عوضش پول شانه اش بجيب بر مي گشت. اوچاه کن بود و همينقدر که ناني از قوّت بازوان خود بدامن داشت مي بايد دست بر ديدگان گذارد و دم برنياورد. بقول معروف، درويش هر چه نداشته باشد کشکولي دارد. بهتر از او ممکن بود شوهري گير دختر بي مادر بيايد، امّا انتظارات بي اساس هميشه براي دختران دم بخت آمد نداشته است. بعلاوه، خورشيد عجله داشت که پس از رباب هرچه زودتر دختر خود را نيز دست بسر کند. رباب که دختر حساسي بود با اينکه گوشش سنگين بود و غُرغُرهاي هميشگي عمّۀ نامهربان را نميشنيد چشمش ريزترين نکته ها را ميديد. با اينکه سوزن گيوه بافي آني از دستش نميافتاد و برادر خردسالش نيز غالباً بر سر کار بود خود را سربار عمّه ميديد. آرزو در دلش گردبادي برانگيخته بود که هرچه زودتر مأمني بجويد و با برادرش زندگي نيمه راحتي درپيش گيرد. بي شک شوهرش هرکه و هرچه بود از آن برج زهرمار که آقاجان شوهر عمّه اش باشد مهربان تر بود. داماد پيدا شد؛ فعلي را او نميخواست امّا هربار که از حياط باطاق ميرفت و برمي گشت کفش و جوراب و سه متر شلّۀ سرخي که در طاقچۀ بالائي آنجا گذاشته شده بود متوقّفش ميکرد. دلش شور ميزد و کلمات مثل دستۀ چلچله اي که سرود خوانان بگرمسير ميروند در ذهنش بهم ميپيوست:
«اگر خسته هستي بگير بخواب برادر، در گوشۀ اطاق اينهم جاي تست. فردا پيش از طلوع آفتاب بيدارت خواهم کرد. آيا از کار جديدت راضي هستي؟»
باري هنوز پنج دقيقه از رفتن دو زن نگذشته بود و مشايعين آنها که از حيرت چيزهاي نديده و نشنيده بيرون نيامده بودند مي خواستند بحياط برگردند تا با هم سر فرصت روي موضوع صحبت کنند؛ اکرم و پشت سرش هما که بخانه بازميگشتند از خم کوچه ظاهر گشتند. اکرم مثل چيزي که کسي دنبالش کرده باشد تقريباً ميدويد. باد چادرش را که فقط بنوک سرش بند بود روي هوا بلند کرده بود. با خندۀ گناه آلودي گفت:
-خدايا توبه، مردم کوچه و محل انگاري آدم آبي ديده اند، ميخواهند با چشم ما را بخورند!
خورشيد گفت:
-البتّه او را، نه تو را اَنتيکّه. چطور شد که برگشتيد؟ گردش شما همين بود؟ پس هما خوبست تو هم چادر نمازي روي سرت بياندازي.
زن جوان از شرم و شکست باز هم گلگون تر شد. در ترديد بود که آن روز بکلّي قيد گردش رفتن را بزند. امّا فکري که پرتو مـ ـستقيم امنيّت در سرتاسر قلمرو ارضي و اجتماعي کشور بود ناگهان به او جرأت داد. بند کيفش را روي دوش انداخت، چترش را باز کرد و بي اعتنا به اکرم راه خود را در پيش گرفت:
-مگر هيزي کرده ام يا دزدي؟ هرکس بد ميداند چشمش را ببندد. آنزماني که زنها با روبندۀ دُم اسبي و چادر دولاغ بيرون ميرفتند يا وقت حرف زدن با مردها پشت پرده ميايستادند و ريگ زير زبان ميگذاشتند مُرد و مُرده اش هم باد کرد. حتّي درشکه نيز نخواهم نشست؛ ببينم چه اتّفاقي خواهد افتاد.
خورشيد با صداي بلند باو شجاعت داد:
-برو جانم، بکوچه رفتن ترس و لرز ندارد. اکرم هم نيامد بجهنّم سياه که نيامد. اين زن اگر خير داشت اسمش را مي گذاشتند قدم خير، چرا ميگذاشتند اکرم.
اکرم گفت:
-تو که سنگ او را بسيـ ـنه ميزني چرا خودت همراهش نميروي؟
-ميروم و خيلي هم منّت دارم. مگر تا بحال صد بار نرفته ام؟ من مثل تو افاده ندارم.
با اين کلمات چادرش را روي شکمش آورد تا پارگي پيراهنش پيدا نباشد. زيرا در همين موقع ايران دختر تازه عروس صاحب خانم، همسايۀ پهلويي، که بصداي گفتگوي زنها همراه مادرش بدرِ حياط آمده بود با زري مشغول صحبت بود. زري دست خود را با زگيلهاي کوچکي که سطح آن را پر کرده بود يزن تازه عروس نشان داد و گفت:
-آب روي گربه ريخته ام بالوک درآورده ام. نميدانم چطور بايد آن را از بين برد؟
زنک، دستمال بّته جقّه اي خوشرنگي بسرش بسته و بشکل زيبائي از زير گلو گره زده بود. با لباسهاي نوي که هميشه بتن داشت چنين مي نمود که پس از عروس شدن نازش پيش مادر بيش از حدّ تصوّر خريدار داشت و در خانه هرگز دست بسياه و سفيد نمي زد. در حالي که رو بجمع زنان ميان کوچه داشت گفت:
-بايد با نخ قرقره از بيخ آنها را بست تا خشک شوند و يک يک بيفتند. صحبت از چيست خورشيد خانم؟ اصلاً خودش تنها بگردش ميرود چه احتياجي بهمراهي دارد؟ گرگ آدمخوار که نيامده است تا او ترسي داشته باشد. مردم هم اينقدر نگاهش کنند تا چشمشان از حدقه بيرون بيايد. اين حرفها کدام است.
مادر او براي آنکه تازه پسشند بودن دختر خود را برخ مادام ارمني که از در حياط خود دورا دور گوش باين صحبتها داشت بکشد و همچنين دختر بزک کرده و نونوار خود را از هر حيث امروز و شايستۀ اين قبيل چيزها جلوه بدهد افزود:
-البتّه که نبايد ترس داشته باشد. آيا آن تصنيف کردي معروف را نشنيده ايد؟ دور دوري آزادي است، کسي غلط مي کند بنعل کفشش چپ نظر اندازد. دختر من ديشب در روزنامه خواند که زن ايراني با دور انداختن چادر مقام شايستۀ خود را در اجتماع بازيافته است. هان، ايران، براي مادام بگو که چه نوشته بود.
مادام ارمني با ساده دلي و خوشقلبي مخصوص خود لبخند زد امّا داخل صحبت نشد. بي بي خواهر کوچکتر خورشيد که زن دير آشنا، نجوش، خشک و گربه خوئي بود به رباب کمک ميکرد تا کلاف نخي را بگشايد. در همانحال که هر دو دستش بند کار بود بخواهر گفت:
-من تعجّب ميکنم که تو چرا بايد اينقدر خودت را بدُم اين زن ببندي؟ اگر ميخواهد بخيابان برود و قدّ و بالا و سر و لباس خودش را باين و آن بنماياند من و تو را کجا مي برند؟ اگر شوهرش راضي نيست او تنها از خانه بيرون برود چشمش کور برايش کلفت بگيرد. آيا کم دارد؟ دستش بيمه کار باز نيست؟ چطور مي تواند مثل آب روان پول بپايش بريزد، روزي يکتومان فقط خرج درشکه نشستنهايش را بدهد، امّا نميتواند دختر بچّه اي را پهلويش بخانه بياورد. اينهم خرجي بالاي همۀ خرجها. کلفت هم نميخواهد بگيرد مي تواند دستور بدهد هر وقت هرجائي مي رود باهوويش آهو برود. بتوچه ربطي دارد که خودت را داخل زندگي اينها مي کني؟!
بي بي که پشتش بدر حياط بود توجّه نداشت که آهو خانم چه وقت آمده و بلنگۀ در تکيه داده و بي سر و صدا به صحبتهاي جمع گوش مي داد. مطلب که باينجا رسيد او گفت:
-سي سال؛ مگر من خودم کار و زندگي ندارم يا اينکه جيره خور دست خانم هستم که صبح و ظهر براي آنکه چشم زخمي باو نرسد مثل علي دَلِه شر برخيزم و بدنبالش باحوالپرسي کوچه و خيابان يا مغازه ها و مردمان فراوان بروم؟ اگرچه
خوبش را بخواهيد در حقيقت من در نظر اين مرد کلفتي بيشتر نيستم. منتهي کلفت بي جيره و مواجبي که بايد زجر هم بکشد.
بي بي گفته ي او را تکميل کرد:
_ زجر بکشد و خواري ببيند. بعد از هيجده سال جانفشاني و زحمت يکي ديگر بيايد و دست روي خانمانت بگذارد؛ غذاهاي مقوي جور به جور بخورد، لباسهاي رنگ به رنگ بپوشد و کمرش را با ناز و ادا تاو بدهد – نه بيل زدم نه پايه، انگور مي خورم به سايه – آيا اينست رسم روزگار؟
رباب که از روي قرينه مي فهميد صحبت در حواشي چيست بچه ي شيرخوار عمه اش را که ونگ مي زد از بغـ ـل زري گرفت و در همان حال با تقلا و هيجان گفت:
_ يکي نيست به اين خانم بگويد آبجي چه دشمني در حق تو کرده بود که نپرسيده نشناخته آمدي اين زهر را در کاسه اش ريختي؟!
رباب آهوخانم را آبجي مي ناميد. زن با ناراحتي و حساسيت فوق العاده شديد اما خفه شده و ساکت به دخترش اعتراض کرد:
_ چرا نه به اين آقا که حق مرا زير پا گذارد؟! که دل مرا سوزاند؟! برويم توي خانه، برويم. به خدا که اگر ديگر حتي حوصله ي شکايت و ناله را هم داشته باشم! با اين آفتي که نصيب من بدبخت شد. با اين شتري که به در خانه ي من خوابيد. بگذاريد دردم در دل خودم بماند.
در سکوت غم انگيزي که بعد از اين گفتار بر جمع مـ ـستولي شد زنها دنبال آهو يکي يکي برخاستند و به درون خانه رفتند. صاحب خانم و ايران و مادام ارمني نيز کوچه ي بن بست را به دست خلوت سپردند و درها را پشت سر خود بستند. بيش از نيم ساعت طول نکشيده بود که هما با خريدي که کرده بود از بازار برگشت. خوش و خندان و سرفراز بود. اما مثل اين که پيراهن آستين کوتاه براي او نيامد داشت. صبح روز بعد در حالي که هنوز سيدميران از گردنش رفتنش با آن پيراهن چيزي نمي دانست از ده خبر آوردند که عزيز پسر خالو کرم مرده است. در دهات به جز يکي دو بيماري مشخص مالاريا، دل درد – که اين يکي را نيز از هر نوعش باشد همين قدر که جاي درد معلوم است بايد جزو شناخته شده حساب کرد – مابقي تحت نام کلي ناخوشي شناخته گرديده اند. پسر بزرگ و رشيد خالو کرم نيز ناخوش شده و بعد مرده بود. به وصول خبر هما و سيدميران برق آسا حرکت کردند. چيزي که درد اين فاجعه را جانگدازتر مي کرد اين بود که کدخدا قصد داشت به همين زودي ها پسرش را داماد کند. وقتي که هما سفيد چغا را ترک کرده بود عزيز هفت ساله بود. از آن زمان تا اين تاريخ يازده سال مي گذشت و در اين فاصله ي طولاني جز يک بار آن هم همين اواخر که با پدرش به شهر آمده بود او را نديده بود. با اين که هنوز مرد کامل عياري نشده بود مانند پدرش هيکلي درشت و يکه داشت؛ ساده و صميمي و به همان نسبت پر کار و مفيد بود؛ از همان هفت سالگي مثل يک مرد بزرگ براي پدرش کار مي کرد. خالو کرم غير از او دو پسر کوچکتر نيز داشت. با اين وصف معلوم نبود که اين ضربت دردناک را چگونه تحمل خواهد کرد. عصر روزي که سيدميران و هما با درشکه حرکت کردند براخاص و خانيا با سوار بر ماديان خالو کرم و حامل پيغامي که خباز باشي از ده براي دوستش ميرزانبي بدون هيچگونه معطلي فرستاده بود شتابان خود را به شهر رساندند. طبق اين پيغام ميرزانبي بدون هيچگونه معطلي از دم کاروانسراي عالم شکن چرخ کرايه کرد؛ از دکان خود سيدميران و سه دکان ديگر دو خروار و پنجاه من نان سنگک تهيه کرد و با هفتاد تومان پول نقد به دو برادر عزادار تحويل داد. آنها از اين پول قند و چاي و قهوه و بعضي لوازم ديگر گرفتند. وسائلي نيز از خانه برداشتند و همراه چرخچي با همان شتابي که آمده بودند راه ده را در پيش گرفتند. بعد از چهار روز که زن و شوهر ختم را برچيدند و به شهر برگشتند هما اندکي لاغر شده بود. براي اولين بار صورتش بزک نداشت. زيرا وسائل آرايش خود را همراه نبرده بود. روي لپهاي پريده رنگش بگوئي و نگوئي اثري از خراش ناخن ديده مي شد که به او لطف نجيبانه ي تازه اي بخشيده بود. صدايش به کلي گرفته و حالات و حرکاتش بيمارگونه بود. همسايه ها به اطاقش رفتند و به او سر سلامت گفتند. ساکت و اندوهگين مي نمود اما بيش از هر موقع ديگر حرکاتش به ناز بود. چارقد سياهي را که هنگام رفتن از خانه ي علاقبندها به عاريت گرفته و به سر بسته بود پس داد و به فاصله ي دو روز يکدست سياهپوش گشت. معلوم شد که نوه غمو براي او بيش از اينها عزيز و گرامي بوده و کسي نمي دانسته است. در لباس عزا نيز او سليقه ي زيباپسند خود را از دست نداد؛ دستمال سياه ابريشمي را طوري به سر مي بست که قرص آفتابگون صورتش با زيبائي مهرآميز و پرشکوه مي درخشيد. در هر وضع و شکل و آرايش که بود او خوب و دوست داشتني بود. سيدميران که به علت نانها و لوازم براي عزاداري شب سوم مرده عجالتا کم از جيبش بيرون نرفته بود، هرچند مي دانست خالو کرم کسي نبود که مالش را بخورد، تا اندازه اي در فکر فرو رفته بود. شايد هم به طور کلي از بعضي خاصه خرجي ها و بي بند و باريهاي خود در امر معاش عصباني بود. با اين وصف يک دل شکر مي کرد که پس از مرگ عزيز، هما خواه ناخواه تا مدتي سنگين و رنگين سرجايش مي نشست؛ با ايرادها و بهانه هاي ريز و درشت وقت و بي وقت او را در مشکل قرار نمي داد. از مراجعت آنان از ده هنوز سه روز نگذشته بود که دل زن جوان هواي خيابان کرد. به شوهر گفت که دلش گرفته است و مي خواهد کمي با هم به گردش در درختستان هاي حوالي رفعتيه يا هر جا که پيش بيايد بروند و بعد هم بر خلاف همه ي رسمها و عادات جاري، و بي آنکه خواهش يا اصرار کسي در ميان بوده باشد خود به خود لباس سياه را کند و کنار گذاشت تا پروانه وار هرچه زودتر به استقبال عطر گلهاي مـ ـست کننده ي ارديبهشت و زيبائيها و شيدائيهاي هميشگي خود برود. روزي از روزهاي اواخر خردادماه همان سال سيدميران عوض ظهر چهار بعدازظهر به خانه آمد. نهار را در بيرون خورده بود. طبق عادت يکسره به اطاق بزرگ رفت که همه ي درهاي آن گشوده بود. هما در خانه نبود و چرخ خياطيش با پارچه ي دبيت مانندي که نصفه کاره دوخته شده و زير سوزن مانده بود و مقداي آل و آشغال و دم قيچي و خرت و خورت خياطي به طور نامرتب وسط اطاق رها شده بود. شايد خياط خانه از خستگي و تنهائي يا شدت گرما حوصله اش ناگهان به سر رفته بود و از حياط بيرون زده بود. زيرا درجه ي حرارت هواي آن روز به طور ناراحت کننده اي بالا رفته بود. از آسمان اتش مي باريد. اطاق پنجدري که بعدازظهرهاي تابستان سرتاسر آفتابگير بود به معني واقعي کلمه جهنم شده
بود. آهو که از فرط گرما خوابش نبرده و يکتاي پيراهن باطاق اکرم رفته بود از پشت حصير مي ديد؛ شوهرش با ولع کسي که از تشنگي در دم مرگ است بکوزه سفالي ميان ايوان حمله برد. آن را ربود و مثل يک قوطي حلبي خالي تکان داد، آب نداشت. زن خانه دار که درست پنج دقيقه پيشتر از آن چشم راستش پريده و اين مطلب را باکرم نيز گفته بود موقعي که ديد سيد ميران بدون درنگ از پله ها بزير آمد و بسوي اطاق او روان شد، از شادي ناگهاني و با هول دلش فرو ريخت. چادر نماز دوستش را روي سر انداخت و با دستپاچگي بحياط آمد. از بخت بد او، نه مهدي نه محمدحسين و نه هيچيک از دخترهاي همسايه جلوي چشم بودند تا بفرستد برايش يکشاهي يخ بگيرند. با شتابي صد برابر بيشتر باز پيش زن همسايه برگشت و التماسکنان از او خواست تا پيغامش را بجاي آورد. جاي درنگ نبود، سيد ميران همچون بازي که بر سرش بنشيند او را بتخـ ـت و تاج از دست رفته نويد داده بود؛ اين موضوع مثل يک الهام خدايي در قلب زن آرزومند طنين افکنده بود. وقتي که در اطاق خود بشوهر ميپيوست نيمي از صورت پوشيده اش را گشود و با شرم و فروتني بس موقرانه سلام کرد. مرد کتش را کنده، متکا را نهاده و با وضعي آزاد و کاملا خودماني که در عين حال تسلط پدرشاهي او را نفي نمي کرد استراحت کرده بود. بي آنکه چشمش را بگشايد گفت:
- کمي آب خنک براي من بياور، هما کجا رفته است؟ آيا قول و قرار فراموش شده اي با کسي داشته که ناگهان بيادش آمده است؟
- داده ام يخ بگيرند، تا يک دقيقه ديگر به تو آب خنک خواهم داد. هما نميدانم کجا رفت. همسايه ي خانه ي آقابزرگ پيراهني باو داده بود بدوزد، شايد دوخته و برده است آنرا بدستشان برساند. شايد هم جاي ديگر رفته است. گوشتش را باز کرد بخورشيد سپرد و با دم پائي و چادر نماز بکوچه رفت. اتفاقا خود خورشيد هم ده دقيقه پيش با خواهرش که باينجا آمده بود کار داشتند بيرون رفت.
سيد ميران گفت:
- آمده است من که بروم پيش علي اطوئي ضامنش بشوم. اين زن اگر بخواهد اطوکشي بکند، صبح برود و تنگ غروب برگردد، کي از بچه هايش سرپرستي ميکند؟ کار دخترش بکجا انجاميد؟ (سيد ميران برخاست نشست.)
- بچه هايش. جواد که شاگرد کفش دوز است. باقي مي ماند محمدحسين که مف خودش را ميخورد و در اين ميانه ها ميپلکد. دختر شيرخوارش را اگر زري رفتني بشود به خواهرش بي بي خواهد سپرد؛ ميديدم اين طور گفت و گويش بود. اما او براي دخترش گويا چشم به انتظار پسر بيگلر بيگي است. به شئونش برخورده است که برادر حسين (منظور برادر شوهر رباب است. اين دختر تازه عروسي کرده بود.) بخواستگاري او آمده است. برايش پيغام داده است که زري رباب نيست که به يک مقنّي شوهر کند.
سيد ميران از روي کراهت صورت خود را در هم کشيد و آهو افزود:
- بزرگيش بزرگي نواب است، گدائيش گدايي عباسِ دوس. بايد منتظر بود که چه پيش خواهد آمد. دخترک از وقتي که رباب بسر شوهر رفته آرام و قرارش بريده است. يک لحظه در خانه بند نميشود. مثل قاپوچي دائماً پشت لنگه در حياط واستاده است. دلش هواي شوهر کرده است. راستي يادم آمد بتو بگويم، امروز پيش از ظهري که من و هما براي خريدن لباس پيشاهنگي بهرام ببازار رفته بوديم يک نفر به در خانه آمده و ترا خواسته است. گفته است چرا نميآيد پول برنج را بدهد يا تکليف موضوع را روشن کند؟ برنج کدام است مشهدي؟
سيد ميران که با هر کلمه از خبري که مي شنيد پرتر ميشد ناگهان بانگ برداشت:
- گور پدر قرمساق برنج بده و برنج بستانش هر دو! بهر که داده است برود پولش را از همان بگيرد. شکايت هم مي کند بکند. حالا اهل محل خيال بکنند که منهم آخر عمري براي مردم دبّه درآورده ام و ميخواهم بابت جنسـ ـي که خريده ام پول آنها را بخورم! مگر در اين ميانه من شده ام حاج ميزمَدهادي بانکيه که هر قباله اي دارد روي سر من حواله کند؟! يکي ديگر مرده که سگ تو روحش... يکي ديگر ناسلامتِ جانش عزاداري کرده، من بايد توي خرج بيفتم؟1 مردک آنجا دو خروار و پنجاه من نان و هفتاد تومان پول گرفته است که بعد از دو ماه و نيم هنوز بروي مبارک نياورده است. معلوم نيست پول ميدهد يا گندم يا اينکه هيچکدام. تازه بهمين هم اکتفا نکرده، باعتبار اينکه با من نسبت خويشي دارد فرستاده از رزّازي بازار برنج کوبها چهل من برنج سدري گرفته است که پولش را بعد بدهد. حالا صاحب دکان که دستش بجائي بند نيست آمده يقه ي مرا چسبيده است.
- خوب، دست دست را ميشناسد، برود از خودش بگيرد. تعجب است، مگر اينها هميشه دم از برنجکاري ولَشت نِشاي چنين و چنان خود نميزدند که خالصه را بعد از گيلانات دومين منطقه برنج خيز ايران بقلم ميآوردند؟! حالا چطور شد که احتياجشان بشهر افتاد؟ کار دنيا برعکس شده است؟ حتي در مرگ فرزند نيز بفکر گوش بُري هستند؟! اينجا هم دست از رندي و حقّه بازي بر نميدارند! اين جماعت چقدر مفت خوددان هستند!!
سيد ميران گفت:
- دولت امسال برنج کاري را جز در مناطق مخصوص قدغن کرده است. اما رندي و چاچولبازي اين گروه کار تازه شان نيست. هوم! هوم!
آهو در همان حال که گوشش بشوهر بود چيزهاي اضافي را که در داخل اطاق ريخته و پاشيده شده بود جمع کرد. از دم ايوان يخ را گرفت و با حرکات اشتياق آميزي که روي آن را پوسته اي از خويشتن داري ذاتي پوشانده بود براي شوهر در قدح چيني آب آورد. چشمهايش با تاثر و تشويش ميخنديد. سيد ميران آب را با عطش نوشيد و همان زمان که کاسه را بميزبان بر ميگرداند با آخرين جرعه آب در گلو گفت:
- اينها ديگر خودشان را شريک المال من مي دانند. رو که دادي بلُر، خانه ات را ميبندد بکُر.
زن افزود:
- و از آن نترش و بگو خودشان را صاحب مال تو مي دانند. چه عجب، بعد از پنج سال حالا داري بيدار ميشوي؟ پنج سال تمام است که اينخانه ناداني خانبابا و خانه اميد براخاص شده است. هفته که هفت روز است هشت روزش اينجا پلاسند. تا يکي از سفيد چغاموي سرش گره ميخورد، دندانش درد ميگيرد، هواي شهر بسرش ميزند يا بهر حال کاري دارد، مثل اينکه اينجا کاروانسراي شاه عباسي است يا که تو مهمانخانه باز کرده اي، ميگويد بگير که آمدم. وقتي که ميايند نيز يکي دو تا نيستند، يکهو سرباز ميکنند. گوئي تنها که هستند خجلت ميکشند از در تو بيايند. درست مثل عربهاي حشيليحميلي، يا نه، بهتر بگويم، مثل دسته هاي ملخ که بکشتزار حمله ميکنند؛ زيرا بعد از آنکه جا خالي کردند کَرَم الهي هيچ چيز پشت سر خود باقي نمي گذارند. اين کيست پسرعمه، آن کيست دخترخاله. يکي با زنش طلاق طلاقکشي دارد، ديگري نظام وظيفه احضارش کرده است. سومي ناخوش است و چهارمي پرستار. کلاغ سر سياه زنگوله به پاش است، اين يکي نرفته آن يکي بجاش است. و ايکاش لااقل معرفتش را داشتند که يکدفعه مَشکي دوغ- يا آنهم پيشکششان- دوگل ترخينه يا شَلَم با خودشام مي آوردند که دستشان خالي نباشد. دبّه روغن و خروسشان مال خانه مالک است و گند و کثافتشان مال خانه ما. چرا، خدا حلال کند بعد از قرني شنبه به نوروز افتار و زمـ ـستان پارسال که خرج من و هما يکي بود براخاص برادرش يک خيک روغن آورد که آنهم خودش پايش نشست تمام کرد و خيک خالي را برداشت و برد.
- چي؟ خدا پدر صاف و ساده ات را بيامرزد، اشتباه کرده اي، يازده تومان و نيم پولش را از من گرفت. با اينکه از او و هم از برادر باباغوريش طلب دارم که بنا بوده برايم گندم بياورند و همان آوردني است که بياورند، با کمال وقاحت پول روغن را از من گرفت.
آهو بعلامت تعجب از چيزي که براي اولين بار مي شنيد نرمي دستش را گاز گرفت:
- مشهدي! مشهدي! چه ميگوئي، براخاص پول روغن را از تو گرفت؟! من که باورم نمي شود. تو از آنها پول طلب داري؟ از کي تابحال؟ چقدر؟ پس اين دو برادر هم گوش ترا بريده اند؟ من که باورم نمي شود!
- نه، خواهش ميکنم بشود! بياه، اينهم باصطلاح نوشته اي است که به من سپرده اند.
سيد ميران با عصبانيتي که دستش را بلرزه درآورده بود از ميان کاغذهاي کيف بغـ ـلي خود دو برگ تا شده کوچک بيرون آورد و چشمهايش دو دو زد:
- الان دو سال است که دو برادر صد و پنجاه تومان از من گرفته اند که باصطلاح سر خرمن که شد گندم برايم بياورند. اين که جاي انگشتش پهن شدع قبض براخاص است که بايد دو خروار بدهد. آن يکي هم مال آن کوره است که بايد يک خروار بدهد.
- آخر چه ميگويند، چرا قرضشان را نمي دهند؟
- چه دارند که بگويند. دستي که مو ندارد بيا يکدانه از کفش بکن. نه ميخوريم نه ميدهيم نه حاشا ميکنيم، اين زبان حال آنهاست. (قبضها را تا کرد و دوباره در کيف گذاشت.) بايد جان خودم اينها را هم بگذارم در کوزه و آبشان را بخورم. آنروزي که من گردن شکسته اين پول را بآنها دادم خيال نميکردم که اينقدر مردمان دنده پهن بياره و گوش بُري باشند. گفتند بذر نداريم، ارباب به ما تَقاوي نداده است، نمي دهد، رعيتيمان به زمين مانده است و از اين قبيل عز و جز ها. و حالا ايکاش اينها هم، مثل ديگر بدهکاران باغيرت که ديدار طلبکار را حيض خود ميدانند و تا ميتوانند از او رو ميپوشانند، گورشان را از در اين خانه گم ميکردند و من هر صبح و عصر هيکل نحسشان را نميديدم.
آهو بطرز شومي سر تکان داد:
- هي هي! نه، خيالت کاملا آسوده باشد، اين جماعت که ترا نانداني گير آورده اند يقين داشته باش تا سفره آردي را هم نتکانند و نخورند دست بردار نيستند. تا وقتي ريشت را بدست اين کهنه آپارتي داده اي غير از اينهم نبايد انتظار داشته باشي. بارک الله شوهرم که گاوِ دوشاي براخاص و خانبابا شده اي. با همه ي زرنگي و حسابگريت که اگر مار مالت را مي خورد قي مي کرد حالا داري مُفتِ پانصد ميبازي. کردها که خود ما هم پشت در پشت جزء آنها بوده ايم و هستيم روي هم رفته مردمان بدي نيستند اما اينها نميدانم چه حسابي است که..
- حسابش روشن است، اصلا خاصيت انساني اينست که هر جا تکيه گاهي ديد دمي بر آن بياسايد، بخصوص وقتي که ديد حساب و کتاب يا هيچگونه مسئوليت اخلاقي و اجتماعي در ميان نيست قاليچه را لب باغچه پهن مي کند، دستها را زير سر مي گذارد و دراز به دراز بر روي آن مي خوابد.
- و من بتو قول مي دهم که فاتحه ي هفتاد تومان پول و دو خروار نان خالو کرم را هم بايد بخواني. اين توئي که من ديده ام يقينا و بي آنکه جيکت درآيد پول برنج را نيز از کيسه ي فتوّت خواهي داد. براي يک تحفه نيست در جهان تا اين درجه وادادن نتيجه اي غير از اين نميتواند داشته باشد. يکمشت رند و کلاش ترا دوره کرده اند. چشمشان بروشنائي افتاده است. به اسم ها و عنوان هاي گوناگون ار تو مي کنند. نميدانند چه بخودشان بکنند. پنداري بمال غارتي رسيده اند. با اجازه يا بي اجزاه کفش و کلاه، کت و شلوار ترا بخود اختصاص ميدهند و کار بي شرمي را به جائي رسانده اند که اگر دستشان برسد از اموال تو ميدزدند. بمن نگاه نکن، بله ميدزدند. اگر شک داري حاضرم به تو ثابت کنم. در اين چند ساله دقت کنيم ببينيم چه چيزها که از ما گم نشده است. از هاون برنجي و تشت مسي بگير تا قيچي و قاشق چنگال. از کفشهاي بهرام که شب بيرون ماند و صبح چکه اي آب شده و بزمين فرورفته بود تا (آهو فکر کرد و سيد ميران با خوشخلقي شکّاکانه افزود.) تا پيراهن تافته ي خود هما.
- بله دامن تافته ي خود هما. مگر يادت رفته است وقتي که لباسهاي صفيه بانو را از روي طناب بردند براخاص با يک دهاتي ديگر شبش اينجا بودند که صبح خيلي زود چاي نخورده رفتند؟ خوب، دامن هما هم روي طناب داخل همان لباسها بود. کسي که نصف شب بر ميخيزد تا براي کاه و يونجه ي مالش به کاروانسرا برود چه مانعي دارد، يعني چه اتفاقي مي افتد اگر چيزي هم از داخل خانه دارد و با خود ببرد؟ همچنانکه برداشتند و بردند و طوري نشد. وانگهي، مگر تو از اينها بعيد ميداني که حتي به مال خواهر خود نيز ابقا نکنند. مگر تو بقول خودت همين بهاري که به سفيدچغا رفتي و چهار روز آنجا ماندي گَزلِک گم شده خانه را دست زري زن براخاص نديدي؟ مگر اين مطلب به گوش تو نرسيد و ندانستي که پاييز گذشته که اَتا و اوتا دراز و کوتاه خالو کرم با ايل و تبار و کوچ و کلفت و طفيل و قفيلش به شهر آمدند چرا هما با طاووس زن او دعوا کرد؟ هوم، شوهر جان سرت را زير برف کرده اي. علي پاک مالي که مي گويند به خدا همين ها هستند. حالا ديگرر از آن چيزها که هر بار به شهر آمدند آشکارا برداشتند يا به امانت گرفتند و با خود بردند تا سفر ديگر پس بياورند و نياوردند حرفي نميزينيم؛ باديه مسي که با سمنو بردند و من از بس به براگه گفتن زبانم مو درآورد؛ دشکچه و چادر شبي که زير ناخوش روي ماديان گذاشتند و در اصل نيز مال باغبانهاي سراب بود.
سيد ميران ناگهان حرف ميان حرف آورد:
- قپان کوچک دکّان، و راستي چه خوب شد يادم آمد، اين چتر زمـ ـستاني من کجاست که مدتي است نمي بينمش؟ از هما پرسيدم گفت، نمي دانم، همين جاهاست.
آهو که مي خواست درباره ي قليـ ـان سر نقره، وسائل قهوه خوري و چيزهاي ديگري که در عزاي عزيز به ده برده شده و هنوز برگردانده نشده بود تا زود به شوهر سفارش بکند، مطلب فراموشش شد. با ترس و دلهره اي ناشناس ندا داد:
- چتر زمـ ـستاني؟ جاي آن هميشه در اطاق کوچک گل ميخ بود. و من يادم مي آيد مدتي هم پشت صندوق هما افتاده بود. دو سهه بار که رفتم رخت چرک او را براي شستن بردارم آن را آنجا ديدم. از آن به بعد ديگر چيزي خاطرم نيست. بصرافتش نيافتاده بودم.
آهو اين را گفت و با نوعي جنون که سر تا پايش را دستخوش لرزه و التهاب کرده بود برخاست و شتابان به اطاق پنجدري رفت؛ باطاق کوچک نيز که درش چفت بود سر کشيد. آنجا اسباب و خرد و ريز لازم و غير لازم زيادي بطور در هم بر هم رويهم ريخته شده بود. اما چون صندلي ها و ميز بزرگ را شوهرش همان هفته به يک دوست قهوه چي اش امانت داده بود با نظري کوتاه به دور و بر اطاق معلومش شد که چتر آنجا نبود. آهو از انبار که در دست خودش بود اطمينان داشت، با اين وجود سري هم آنجا زد. به نظر مي آمد که چتر نيز علي العجاله دست چيزهاي نيست شده ي ديگر تشريف برده يا رفته بود که به خواهش و تمنا و کلانتر مآبي آنها را باز گرداند. وقتي که باطاق برگشت سيد ميران با گره نامحسوسي که در ابرو داشت باو گفت:
- حالا ول کن، بعدا پيدا خواهد شد. شايد هم خودم در انبار ارزاق، شهرداري، يا جائي آن را جا گذاشته ام و يادم نيست. شايد هم چرب بوده گربه برده. يک پياله چاي درست کن بخورم که سرم به شدت درد مي کند. امروز نهار در چلو کبابي ماهي خان ميهمان يکي از نانواها بوديم، کمي ترشي خوردم فورا حالم را بهم زد.
- تو که ترشي به مزاجت نمي سازد چرا باز ناپرهيزي کردي، مهمان کي بوديد؟
- قليخان نانوا. آسيابانها لعنت نامه امضا کرده بودند که بارش را نبرند. چون خيلي اهل اذيّت شده است. آدم جان سخت و بدحسابي است. به آنها تاوان پس نمي دهد. و من هم از اول موافق بودم که درسي به او داده شود اما آمد روي دست و پايم افتاد. قرآن از جيبش درآوردو بجان بهرام و بيژن قسمم داد. رفتم وساطت کردم دوباره بارش را بردند و امروز ظهر باصرار و خواهش فراوان من و ميرزانبي و رضا خان کار شيرين جان با يکي دو تا ديگر از آسيابانها و باربرهاي آنان را بنهار بيرون دعوت کرده بود.
آهو با دلي که از شادي و هول غنج مي زد و مي تپيد بسوي سماور شتافت. از لحن کلام شوهر بوي انس و گرمي احساس مي شد. سماور بزرگي را که مهر قفقازيه بر آن بود و از تازگي برق برق مي زد از پشت پرده بيرون آورد، در ايوان آب و آتش کرد و هنگاميکه باطاق بر ميگشت گفت:
- اتفاقا بچه ها هم ظهر چاي نخورده بمدرسه رفتند. چند روزي است بعلت فرا رسيدن موسم امتحانات نه خواب دارند و نه خوراک. کلارا طفلک مثل دوک لاغر شده است. نذر کرده است که اگر امسال قبول بشود عفت شمع در سقاخانه روشن کند. خودم هم براي او يک آجيل مشکل گشا نذر امّ البني کرده ام. بچه هاي تو در درک و استعداد بد نيستند اما ميداني هيچ چيز سخت تر از امتحان نيست. حالا يکي يکي پيداشان خواهد شد. اين سماور مسواري که ديدي همان است که هفته پيش با هما رفتيم از بازار براي کلارا خريديم. قطعا بتو گفته است،صاحب دکان سمساري که آن را بما فروخت ترا ميشناخت، بقول خودش يک تومان از ما نگرفت. سماور بدي نيست، دخترم دوستش دارد. اگر کمي ديرجوش است درر عوض دير هم سرد ميشود، ميداني کلارا امسال سال آخريست که بمدرسه ميرود. گفتگو هست که فرهنگ مدرسه آنها را مانند دبيرستان پسران دوازده کلاسه بکند، اما اگر نکند، يا اگر بکند و او نخواهد بيشتر از اين درس بخواند. او که البته بدست خودش نيست، نميدانم. تا تو چه بگوئي و چه پيش بيايد.
منظور و نيت باطني آهو از موضوع سماور مسوار، همچنان که کاملا از برداسشت مطلب پيداست، اين بود که حرف دخترش را که براي او يک مسئله جدي بود پيش بکشد و نظر پدرش را که باد کلاهش را باينسوي آورده بود بپرسد. ممکن بود چنين فرصتي بار دييگر ببچنگ او نيافتد. کلارا که در اينموقع پا به هفدهمين تابستان زندگي خود ميگذاشت روي هم رفته دخترکي بود نمکين، شرمرو، تا بخواهي مودب و حرف شنو و بالاتر از همه مرتب و اخلاقي و نظيف. همچنانکه هميشه مدادهايش تراشيده و مشق و تکليفش بي لکه بود، زلفهايش شانه زده، ناخنهايش گرفته، و لباسش تميز بود. با همه آنکه فرزند ارشد بود کمي نسبت به برادرهايش حسادت ميورزيد و اين اخلاق، اگر بنا بود بخواهد در آينده نيز در وي باقي بماند در روابط زن و شوهري پيش از آنکه عامل منفي باشد عامل مثبت بود. اگر چه هنوز از اين گل سر سبد خانواده که رايحه فضل و کمالش همه محله را تا شعاع زيادي معطر کرده بود نه کسي خواستگاري نموده و نه آهو در چنين انتظاري بود، اما چه کسي نمي داند که شکوفه هاي سفيد درخت بادام دليل بر بهار روح افزاست. و اگر او از نوع آن کسان بود که درختان را ميخواست فقط از روي ميوه آنها بشناسد، يا بعبارت ديگر مانند انگليسها دليل وجودي پودينگ را خوردن آن مي دانست، باز نمي توانست فراموش کند که دخترش ديگر از زير سبد بيرون آمده بود. از لحاظ سيد ميران، اين مردي که با ايمان محکم صحابيها بشريعت و آئين اعتقاد داشت و دختر را از همان موققع که پا بسال نهم زندگي مي گذاشت بالقوه عروس ميدانست، مسئله از خيلي وقت پيش قابل دقت بود. چيزي که مسلم بود، دختر خانم تحصيل کرده آهورکه با دختران خانه نشسته معمولي مثقالي هفت سنّار تفاوت قيمت داشت از هر حيث شايسته همسريي دامادي خوب و برازنده، با سواد و فهميده که مايه افتخار خانواده باشد بود. بخصوص آنکه آهو آرزو داشت بتلافي همه سختيها و ناکامي هائي که در چند سال اخير چشيده بود با سعادت يکه و درخشاني که به همت وي و بخت خود دختر نصيب فرزند ارشدش مي شد نمدي آفتاب کند با همه بي علاقگي هاا و ترک نفسهاي راهبانه اش نسبت به وجود خود، داشتن چنين آرزوي مادرانه اي از وي عجيب نبود. با همه متانت و نجابت اخلاقي اش که مانند لنگر کشتي او را در مسير امواج سنگين رو کرده بود هر وقت مي شنيد از در خانه، يا حتي دورتر از آن، سر خيابان جهاز مي بردند، مانند هر زن يا دختر ديگر چادر روي سر ميانداخت و سر ازز پا نشناخته بتماشا مي رفت تا ببيند خوانچه ها چند تاست، در آنها چيست و بخت عروس ظاهرا در چه کفه ايست. او که خود هنگام شوهر کردن جز يک لحاف و دشک سبک، باديه مسي و خرت و خورت ناقابل ديگر، چيزي که بشود که نام جهاز بر آن نهاد همراه نداشت، حالا بعد از چندين سال زندگي در شهر و نشست و برخاست با خانواده ها، بخوبي مي دانست که اين مسئلله براي دختر چه اهميتي دارد و حتي در زندگي آينده او چه نقشي بازي مي کند. طبق اين غريزه مادر-فرزندي او البته تا اين موقع خوابب نببود. از اثاثيه خانه تا آنجا که دستش گرفته بود به نيت کلارا نشان کرده يا کنارر گذارده بود. از ايين اثاثيه و اشيا بعضي ها در اختيار هما بود که گرفتن آن بدون حقه ها و بهانه هاي مخصوص يا حتي دعوا و اوقات تلخي دو جانبه ميسر نبود. از ان گذشته براي وي جسته گريخته ازز بازار چيزهايي خريده بود که از وجود پاره اي از آنان هنوز خود او خبر نداشت. کلارا وسائل حمـ ـام و حتي لباس اولين بچه اش تکميل بود. طبق گفته آنها که يک پيراهن بيشتر پاره کرده بودند دختر ميبايد در خانه شوهر تا بيست سال چيزي لازم نداشته باشد! او نيز از تخـ ـته تنباکو و کيسه قندي گرفته تا بند تنبان کش و حتي چوب گربه زني نورچشمي خود را فراهم کرده بود. اما کي را ميخواست فريب بدهد، هيچکدام از وسائلل او خوانچه پر کن نبودند، کلارا به چيزهاي مهمتري احتياج داشت. سخن دختر که پيش آمد سيد ميران تا ته فکر آهو را خواند و بر همين اساس در موقعي که زن باز به ايوان سرکشي مي کرد گفت:
- بايد بيشتر بفکر زندگي بود. خانبابا حاضر شده است بيايد به شهر و عوض بدهي اش در دکان کار کند. اما نظر من اينست که مايه دست کوچکي برايش درست کنم تا بکمک برادرش در همان دهات خالصه دوره گردي و پيله وري کنند و بتواتر قرضشان را بدهند.
آهو باطاق آمد:
- چي، تو برا خانبابا مايه دست درست کني؟! يک لاش کرديم نرسيد، دو لاش کرديم سر آمد. از يکطرف مي نالي که دارند تو را غارت مي کنند و از طرف ديگر به آن ها ميدان مي دهي که باز هم بيشتر خيز بردارند. پس بگو کرم درخت از خود درخت است. به ياد کي، به عشق چي مي خواهي اينکار را بکني؟ مايه دست را نيز خواهند خورد و آبي هم رويش. هر سگي، بدان که از اين دو برادر استخواني طلب دارد. به محضي که ## و خورجين آن ها را ببينند جلويشان را سد مي کنند. نه، نه، مشهدي، اگر هما چنين چيزي را به تو تلقين کرده است دستم بدامنت اگر بحرفش بکني.
سيد ميران نيم خيز شد، سيـ ـگاري آتش زد و با خوش خلقي زيرکانه اي گفت:
- داستان من داستان ملا جعفر خروس باز است که پاره اي وقتها مرحوم کربلائي عباس تعريف مي کرد، اگر يادت باشد.
- چطور ممکن اسست يادم نباشد. مردي بود خادم مسجد، اما قمارباز ورند و همه سر حريف. روزي از روزها هنگام گستردن جانماز آقا ورقهاي گنجفه از جيب بغـ ـلش به زمين مي ريزد. با شتاب آن ها را جمع مي کند و در حالي که باز در جيب مي گذارد ميگويد، لعنت خدا بر کسي که اينها را به دست من داد.
سيد ميران باقي تمثيل را تمام کرد:
- آقا مي پرسد اگر بد است چرا دور نميريزي که دوباره در جيب ميگذاري؟ ميگويد: آخر اسراف حرام است. – اما ضعيفه، نه، تو مو را مي بينيو من پيچش مو را. در اينکار راز ديگري نيز هست که من نميخواهم به کسي گفته باشم. واي اگر بعد از بيست سال تلخ و شيرين و همه جور امتجان بد و خوب به تو اعتماد نکنم پس ديگر به کي بکنم؟ من هيچ وقت کارم کَنره اي و بدون نقشه نبوده است. ميداني که جافِر چند ماهي است که پايش از شهر بريده شده است. از قصر شيرين که برميگردد يکسره به ده ميرود. مامورين مرزباني و گمرک به او مظنون شده اند. و روي اين اصل ما ناگزيريم بکار خود ترتيب ديگري بدهيم، ترتيبي که اگر خانبابا و براخاص همت کنند و پيش بيايند هم نان خودشان در روغن افتاده و هم ما بنوائي خواهيم رسيد. الاغ زبر و زرنگي براي آنها خواهم خريد با مقداري قند و چاي و سوزن و سنجاق، سقز و احيانا چند گز چيت «بکش- مدر» و ساير چيزهايي که يک فروشنده دوره گرد بايد داشته باشد، تا ببرند براي خودشان بفروشند. بقول کريمخان زند سي خودشان بگيرند و سي خودشان بخورند. بدهي آنها را هم به خودشان بخشيدم. فقط در عوض هر بار که به شهر ميايند دو سه توپ با خودشان جنس بياورند. (آهو به او نزديک تر شد و رازدارانه گوش فرا داد.) اين براي آنها راحت تر و بي خطرتر از آب خوردن است. داخل پالان الاغ هر چقدر هم ريز و کوچک باشد تا سه توپ پارچه مي توان جا داد. تو به اين پخمگي ظاهري براخاص نگاه نکن، از آن موش مرده هائيست که سقّر را از دهان شيطان مي دزدد. اين حرف را که ميزنم از او تجربه دارم. (آهو با فروبستن چشمان به طور نيمبند گفته ي او را تصديق کرد.) بله، از دهاتي گري و آشنائي به محل نيز که چيزي کم ندارند، جريان امر کاملا طبيعي و حق بجانب خواهد بود. گيرم براي آنکه خوب راه و روال کار به دستشان بيايد و مامورين نواقل و مفتشين دمِ دروازه بديدن آنها عادت کنند چند سفر اول لازم باشد دست خالي به شهر بيايند.
آهو با چشمان تنگ شده که نشانه تشويش آشکار او از تصميم شوهر بود بدهان او نگاه مي کرد. يک موضوع ديگر که اگر چه قابل گفتن نبود ولي در هر صورت به سيد ميران دل قرصي مي داد اين بود که يکنفر از مامورين نواقل، در دروازه ي غربي شهر، که در اداره ي غله و نان کار ميکرد با او دوستي محبت آميزي داشت. سيد ميران که مي ديد زنش نمي داند چه بگويد و هنوز شايد عمق نيت او را درک نکرده است بعادت هميشگي هنگام گرفتن تصميم تازه چشمانش برق زد و انگشت سبابه اش را در هوا تکان داد:
- فکرهايش را کرده ام؛ دو روز ديگر فصل درو خرمن فرا خواهد رسيد. ده نشينان که تا فرق سر غرق در کار خويشند فرضت و وقت بشهر آمدن را ندارند. هيپ کاري براي اين دو برادر مفلوک و گرسنه پر سودتر از اين پيدا نخواهد شد. اگر از هر سرش براي آنها نفعي در ميان نباشد يقينا از پوست و روده فروشي و جام بازي بي دردسرتر است؛ از جُغتياري و ورزيري بهتر است که از زور پسي گندمهاي صاحل جفت را چال کنند و مچشان گير بيفتد. نه زراعتي دارند که ويلان بماند و نه مشغوليتي که بفکر آن باشند. مثل خفاش بي آنکه ببينند دهان باز کرده و اينجا و آنجا در هوا پر ميندازند تا خود چه نصيبي از قسمت و روزي بيابند. من يقين دارم که آنها از اين پيشنهاد کلاه ها را به هوا خواهند انداخت. اما اين پدرسوخته ها هم به راستي يکبار گيش کرده اند؛ امروز صبح براي آنکه سروگوشي آب داده باشم نيم ساعتي در قهوه خانه صابونيها، روبروي نواقل، رفتم نشستم و توي بحر اين مامورين خدانشناس فرو رفتم. از گندمي که کرد وارد شهر مي کند تا نمک و خرمايي که براي احتياج خانواده اش مي خرد و به ده ميبرد عوارض ميگيرند. شهرداري فقط عوارض بر اجناس ورودي را وضع کرده است ولي کي بکي است، کُرد که اطلاع از قانون ندارد، يا اگر داشته باشد صدايش به کجا مي رسد.
آهو بفکر فرو رفته بود. حرفهاي شوهر در دلش نمي نشست. پرسيد:
- نظر هما چيست؟ او مخالفتي ندارد؟
- هنوز در اينخصوص چيزي باو نگفته ام. خواستم اول نظر تو را پرسيده باشم. ميداني که من درباره ي کارهاي خودم هرگز با او صحبتي به ميان نمي آورم زيرا نه او گوشش به اين قبيل چيزها بدهکار است و نه من ميل دارم باشد. من او با هم قرار گذاشته ايم که تا مي توانيم يکديگر را فريب بدهيم و در پيش هم از واقعيات زندگي صحبت نکنيم. مثل پرندگان بي احساس مسئوليت زيستن هم عالمي دارد. اما به شرط آنکه جفت آدم موش زيانکار خانگي يا مار خوش خط و خال صحرائي نباشد.
آهو گفت:
- ميترسم پيش از آنکه تو او را فريب دهي او تو را فريب دهد. بهر حال من نميدانم شوهرم، به خدا بايد توکل کرد. اما چيزي که هست من در اصل موضوع حرف دارم. اصلا ما را چه به اين قبيل کارها؟ سري که درد نمي کند چرا بايد دستمال بست؟ من در همان موقعي که پاي اين نکره جافِر باين خانه باز شد تا بحال هميشه در تشويش بوده ام که نکند خداي نکرده روزي اتفاق بدي بيفتد. بتو گفتم که يک شب اکرم چه به من مي گفت. اين زنک آب زير کاه و پررو که سرش براي فضوليهاي بي جا و کنجکاوي و دخالت در کار و زندگي اين و آن مي خارد همه چيز را بو برده است. عده اي که در يکجا با هم زندگي مي کنند و از خوب و بد کار و بار با يکديگر اطلاع دارند آدم اگر نمي تواند دم کُني ديگ باشد لااقل نبايد کفگير باشد. اطمينان دارم که اگر چشم هاي بيدار و هميشه هوشيار من در اين خانه مراقب نبوداکرم تاکنون هفت باره زندگي ما را زير و رو کرده بود. شبها از حِکّه ي کنجکاوي خوابش نمي برد. و از آن مي ترسم که همين حرف ها در دهان ديگران نيز باشد. اينست که خواستم به تو توصيه کنم که اگر مي تواني پاي خودت را از خطّ اين يک قلم کار بيرون بکش. اين کارها مشهدي بما نيامده است. هر کسي را براي کاري ساخته اند. ما هم اگر بهمان رشته ي نانوايي خودمان بچسبيم و مـ ـستقيم رو به جلو برويم صدبار بهتر است تا دست به اينطرف و آن طرف بياندازيم. فکر و خيال آسوده و آسايش خاطر خود بالاتر از هر سوديست. برو دست و پا کن تا دوباره کنترات قُشَن را برداري.
ادامه دارد...
همراهان عزيز، آخرين خبر را بر روي بسترهاي زير دنبال کنيد:
آخرين خبر در تلگرام
https://t.me/akharinkhabar
آخرين خبر در ويسپي
http://wispi.me/channel/akharinkhabar
آخرين خبر در سروش
http://sapp.ir/akharinkhabar
آخرين خبر در گپ
https://gap.im/akharinkhabar
بازار