آخرين خبر/ پيرانه سرماني عشق جواني به سر افتاد
وان راز که در دل بنهفتم بدر افتاد
از راه نظر مرغ دلم گفت هواگير
اي ديده نگه کن که بدام که درافتاد
حافظ
گشتيم و گشتيم تا يک داستان خواندني و با ارزش برايتان آماده کنيم و حالا اين شما و اين هم شوهر آهو خانم.
يک داستان وقتي به دل آدم مي نشيند که بتوان با شخصيت هايش آشنا شد، دوستشان داشت از آن ها متنفر بود و يا درکشان کرد. وقتي شخصيت ها خوب و درست تعريف شوند ما هم خيلي راحت با آن ها ارتباط برقرار ميکنيم و اين مي شود که يک قصه به دلمان مي نشيند و مشتاق خواندنش مي شويم.
شوهر آهو خانم يکي از معروف ترين داستان ايراني موفق و پر طرفدار است که علي محمد افغاني آن را نوشته و سراسر عشق و نفرتي است که کاملا قابل درک است، اميدواريم از آن لذت ببريد
قسمت قبل
بنابراين خود مرد دعانويس که ظاهراً سيد بود ولي از ترس تعقيب دولت يا به دلايل ديگر نميخواست شال سبز ببندد ميتوانست گره از اين کار فروبسته بگشايد. آهو طلسم را از او گرفت و به خانه رفت تا روز ديگر با نياز دعا نزد او برگردد اما همان برگشتني بود که بکند. با همۀ تأثيري که اين دو شياد همدست بر روي او به جاي گذاشته بودند بهتر دانست سير وقايع را به دست حوادث بسپارد. آن طور که شيرين جان خانم و دختر مهربانش براي او تحقيق کرده بودند سيدميران هنوز براي قانوني کردن هما به محضر شيخالاسلام نکرده بود و اين خود در ميان نوميديها موضوعي بس اميدوارکننده بود. آهو در فرصتي که يک روز به دستش آمد رفت درِ جعبۀ شوهر را گشود و طلسم گره بسته را همان طور که بود سرجايش گذاشت. باز فکري ماند که بهراستي وسايل نقرۀ خانه چه طور شده بود.ن اطاق بزرگ که روزگاري از زيادي وسايل و اشياء تجملي گوناگون شکل دکان سمساري به خود گرفته بود اينک هر روز که ميگذشت از فرش و اثاث لخـ ـتتر ميشد. دو تيکه از قاليهاي ابريشمباف و صندليهايي را که در جسن نيمۀ شعبان به قهوهخانۀ احمد واقع در بازار برده بودند همان پسآوردني بود که بکنند. فيالواقع اين چه داستاني بود؟! خورشيد و اجرام و اعضايش در خط مـ ـستقيم به طرف ستارۀ عظيم وِگا ميرفت و اين مرد با طفيلي و قفيليهايش به سوي فقر و پريشاني.
عوام ميگويند، هيچ دويي نيست که سه نشود. آنها که رأي دقيقتري در امور دارند اين گفته را تفسير ميکنند که سلسلۀ حوادث ناشي از يکديگر و تکميلکنندۀ همند. ضربۀ قاچاق و دستبرد کَچو که هر دو در فاصلهاي کمتر از يک سال براي سيدميران پيش آمده بود ميبايد با تصادف سومي که اثر ناگوارش بر روح مرد کاسب به مراتب عميقتر بود تکميل شود. يک هفته بعد از قضيۀ کشف طلسم در يک روز نيمهگرم و بلند که تيکههاي بيهنر ابر از صبح در هوا سرگردان بود، پس از ناهار، سيدميران يکتا پيراهن، با زيرشلواري مچي سفيد رنگ تکيهاش را به رختخواب داده پلکهايش روي هم بود. صداها و همهمههاي محيط خانه در پردۀ گوشش روي به محو شدن مينهاد. احساس کرد که کسي در ايوان اطاق با هما حرف ميزند. چشمان خود را گشود، صداي خليفۀ تازهآمدۀ دکان طالب را تشخيص داد که ميگفت:
به بگو زود به دکان بيايد. اين جماعت چشم و رو ندارند. ممکن است کاري به دسد ما بدهند.
سيدميران از همان جا که بود بيآنکه برخيزد صدا زد:
- هان طالب، چه ميگويي، مگر خبري شده است؟ بيا جلو ببينم!
- مشهدي ميران، ارژنگي را ميگويم. نان پيرزني را جلوي دکان از دستش گرفته و کشيده، گويا يک چارک يا چيزي در اين حدود کم بوده است. در دکان را گرفته بود اشتلم ميکرد.
- خوب، بعدش؟ حبيب چه جوابش را داد؟ چرا بايد کم بدهد که اين طور پيشآمدي بکند؟!
- حبيب گفت من يادم نيست که اين زن چه قدر پول داده و نان خواسته است؛ تا به حال که ده سال است ترازوداري ميکنم، چه در اين دکان و چه در جاهاي ديگر، هرگز از روي عمد به کسي کم ندادهام؛ اما اشتباه هميشه ميشود، بهخصوص در اين ازدحام عجيبي که ميبيني؛ نميدانم، شايد فيالواقع به او کم داده باشم. ارژنگي ميگفت چرا بايد هميشه اشتباه به ضرر مشتري باشد؟ شاطر جوابش را داد: براي اينکه وقتي به نفع مشتري است برنميگردد چيزي بگويد و هيچ هم از آن با خبر نميشود.
سيدميران که حوصلهاش سررفته بود پرسيد:
- بالاخره؟
- بالاخره ارژنگي پول زنک را گرفت به او پس داد و نان را هم با خود برد.
سيدميران با پريشاني و خلق تنگي که آن روز اصلاً از ابتداي ورود به خانه در او ديده ميشد پوزخند زد:
- هوم! ميبرد به خانهاش زن و بچهاش بخورند، هرچند زن و بچهاي ندارد. اين هم براي مأمورين يک راه تسمه تلکه شده است. بله و بله براي منهم بله!
هما پرسيد:
- چطور، مگر او تو را نميشناسد؟
- نميشناسد؟! آري نميشناسد! تا همين زمـ ـستاني که گذشت هر روز بيآنکه يک دينار پول بدهد، مثل چيزي که از من طلبکار است يا بني اسرائيل است و جيرۀ آسمانيش را ميخواهد، سر ظهر و در آن شلوغي که نان گير قمهبندهاي يکهبزن شهر نميآمد، ميآمد و دو سنگک از دکان ميگرفت که اگر برشته نبود نميبرد. تازه دلش ميخواست که از نانهاي خاصگي مردم به او داده شود. اين هم يکي ديگر از فايدههاي بيحساب رياست صنفي بود که عايد ما ميشد. و کاش که به همين يک چيز اکتفا ميکرد؛ از من هميشه پول تـ ـرياک و زهرمارش را هم مطالبه ميکرد. اينها سه نفرند که هر وقت در خيابان مرا ميبينند اگر در آن دستند به اين دست ميآين. اما اين يکي از ميانشان پرروتر است. با اينکه کارهاي نيست و خدمتي هم به من يا به هيچ يک از نانواها نکرده توقعش از همه بيشتر است. به حبيب گفته بودم بعد از اين ديگر به او نان ندهد. من از رياست صنفي کناره گرفتم تا از اين باجسبيلها معاف باشم. اين مشکل نان هم براي نانواها روزبهروز پيچيدهتر ميشود. خوب شد طالب که آمدي و راه دکان را از جلوي پاي من برداشتي. رحمن خارج بار امروز را گرفت يا نه؟ مطمئن هستي که نه؟ خوب، چه بهتر! به حبيب گفته بودم که به باربرهاي قاسم يوميه ندهد. اين مرد چيزي به ما بدهکار است که طلبکار نيست. با اين وصف به او بگو که اگر خود قاسم به در دکان آمد يوميهاش را مثل هميشه بدهد و از اين بابت حرفي نزند. ديگر آنکه اگر امروز عصر من نتوانستم به در دکان بيايم يا دير آمدم و بارکشي رسيد، سليمان معطل من نباشد. خودش بارها را قپان کند. رَيع را هم روز ديگر ميگيريم. مرخصي، برو. هان، به رفيع بگو شب که نان به در خانۀ مرشد ميبرد به او يادآور شود که يا بايد گندم حواله دهند يا پول، اما نه، گوش کن، لازم نيست چيزي بگويد، خودم او را خواهم ديد.
سيدميران سعي کرد دوباره بخوابد اما خوابش نميبرد. اين بيشرم و رويي يک عضو سرپايي غله و نان با همۀ شکل کوچک و ظاهراً کماهميتي که داشت براي عموم اعضاء نانواخانه پيش درآمد مطلوبي نبود. چيزي از رفتن خليفه طالب نگذشته بود که با وضعي سراسيمه و ناراحت دوباره در صحن حياط پيدايش شد. او جوان کوتاه قد، قوي و از نظر اخلاقي پرهيزکاري بود که فقط سالي يک بار ديوانه ميشد و آنچه در طول دوازده ماه زحمت شبانه روزي به دست آورده بود تا دينار آخر به باد ميداد. اين بار که به سراغ ارباب ميآمد يکسر به در اطاق بزرگ رفت و خبر داد:
- مشهدي چه نشتهاي، دکان را حراج کردند!
سيدميران مثل ترقه از جاي جست. از خبري که شنيده بود، اگر چه هنوز معني و موضوع را درست درک نکرده بود، بلافاصله سرش درد گرفت. با ديرباوري و اضطراب آشکار پرسيد:
چه ميگويي طالب، دکان ما را؟!
- بله دکان ما را، من وقتي برگشتم ديدم ارژنگي با دو مأمور کراواتي ديگر و يک پاسبان آنجا ايستادهاند. نانهاي روي منبر را که از پخت ظهر مانده بود و در حدود سه من ميشد به هر ميرسيد دانهاي پنج شاهي ميدادند.
سيدميران بلافاصله برخاست و لباسش را پوشيد که به دکان برود اما گرفت نشست. سيکاري آتش زد. اگر دنيا را به سرش زده بودند بهتر از شنيدن يک چنين خبر ناخوشايندي بود. پس آن طور که طالب ميگفت سبويي بود شکسته و کاري گذشته، جز آنکه از دست غرضورزي و بيشتر مي يک مرد نالوطي به عدليه شکايت کند و آن هم نتيجهاي نگيرد چه کاري از دستش ساخته بود؟ هما و آهو و کلارا که آنجا ايستاده بودند بهتزدهتر از آن مينمودند که حرفي بزنند يا حتي در جاي خود تکان بخورند. آهو اول خيال کرد که کارگر آنها ميگويد دکان خراب کردند. پيشآمد ناگواري بود که قبل از آن هرگز براي هيچ يک از نانواها اتفاق نيفتاده بود. خود سيدميران هرگز تصورش را نميکرد و در آن لحظه به فراستش نيز نبود که ممکن است بد از بد باز هم بدتر شود. سيـ ـگارش را تا ته کشيد و با طالب پشت سرش به دکان آمد. مأمورين کميسيون سيار پس از يک صورتمجلس فوري که حبيب از امضاي آن خودداري کرده بود با خط درشت اعلاني به اين شرح نوشته و به در دکان چسبانده و رفته بودند:
«به علت گرانفروشي از بيست و سوم خردا الي يک ماه اين دکان بسته ميشود. در صورت تکرار تخلف پروانۀ صاحب آن براي هميشه باطل خواهد شد.»
وقتي که سيدميران چشمس به اعلان افتاد و شاگرد قهوهچي روبهروي دکان آن را برايش خواند دود از کلهاش بلند شد. تا عمر کرده بود يک چنين ستم تلخي را نچشيده بود. احساس کرد که تا مغز استخوانش سوخت. به حبيب که از شدت درماندگي و شرم شاطر ميان درگاهي نشسته و سرش را پايين انداخته بود نگاهي که گويي کمک ميطلبيد انداخت و چيزي نگفت. با انگشت عرق پيشانياش را پاک کرد و براي آنکه در مقابل شاگرد قهوهچي و يکي دو نفر گذرندۀ ناشناس خود را از تنگ و تا نينداخته باشد گفت:
- اين اعلان را خوب بود زير شکم زنشان ميچسباندند. يک پدري از هر چه آدم نسناس است درآورم که خودشان حظ کنند!
با اين گفته يورش برد تا اعلان را از روي جرز بکند، قدس نرسيد و بهعلاوه کارگران و يکي از کسبۀ همسايۀ دکان مانع شدند! گفتند اين عمل براي تو مسئوليت دارد، کاري به دست خودت مده؛ در حالي که از غضب آه از سيـ ـنه بيرون ميداد خود را عقب کشيد و گفت:
نالوطي، آخرش پاي خودت را به من زدي، ميدانم چه طور حقت را کف دستت بگذارم!
سرش را پايين انداخت و او هم دو کارگر خود ميان درگاهي نشست. با خود فکر کرد که شايد کله خشکي و بددهني حبيب در بهوجود آوردن اين صحنه بيتأثير نبوده است. اما او نيک ميدانست که در اصل موضوع حبيب هيچگونه تقصيري نداشت. بيچاره همچنان که آنجا نشسته بود با استخوان بيرونزدۀ صورت و رنگ و روي پريده ميخواست قطعهقطعه شد و به زمين فرو رود. مأمورين از روي عجله نوشته بودند گرانفروشي نه کمفروشي، و اين هم باز خودش يک چيزي بود. زيرا همۀ اهل محل ميدانستند که او هرچه بود گرانفروش نبود و اصولاً گرانفروشي در وضعي که نرخ نان همه جا ثابت بود براي يک نانوا معني نداشت. اما کي بود که به اين نکتهها توجه کند؟ اين مردمي که عقلشان به چشمشان بود کجا ميآمدند دقيق شوند و بدانند که حقيقت امر از چه قرار است؟ آن طور که از نحوۀ عمل مأمورين برميآيد، غير از نسناسبازي ارژنگي که قرعه را به نام او زده بود، موضوع از جاها و چيزهاي بس عميقتري آب ميخورد. پيدا شدن بازار سياه و احتکار گندم، گران شدن خواربار که از شش ماه پيش به اين طرف پيوسته وضع را بر اهالي شهر سختتر ميکرد، چند روزي بود که عصبانيت و ناراحتي عمومي فوقالعادهاي ايجاد کرده بود. شايعۀ ترقي باز هم بيشتر نرخ نان را اگر چه شهرداري رسماً تکذيب کرده بود اما مثل اينکه مردم همين تکذيب را دليل بر خود حقيقت دانستند. شوريِ بياندازه نان چيزي نبود که قابل تحمل باشد. مردم از نانواييها دل خوشي نداشتند و بهعلاوه عواملي وجود داشت که تحريک ميکرد. دستگاه دولت مايل بود که نان روي منبرها هرچه کمتر باشد تا توده مشغول باشد. مردم اخبار و اطلاعات جنگي را از دهان يکديگر ميقاپيدند. خُم رنگرزي هر شب لو ميرفت و اخبار و اطلاعات عجيب و غريبي پراکنده ميشد. اينجا و آنجا کساني پيدا شده بودند که گويي همان شب پيشش با ديکتاتور زورمند آلمان يا وزير تبليغاتش بر سر يک ميز شام خورده بودند. شهر عالماً و عامداً آبستن بَلوا و بينظمي بود. فکر سيدميران به طور دردناکي منتقل به زمانهاي پيش از مشروطيت شد که در چنان لحظات باريکي براي نسق کردن مردم و کشيدن تسمه از پشتها حاکم وقت چگونه شاطر بخت برگشتهاي را در تنور ميگذاشت و طعمۀ آتس ميکرد. اين زمان نيز اگرچه شکل کارها عوض شده بد، اصل بر همان وضع و منوال سابق بود. مقامات حاکمه براي آنکه زنجير عدل و داد زنگزده و گرد گرفتۀ خود را به صدا درآورند کاسه و کوزه را بر سر او شکسته بودند؛ کسي چه ميدانست، شايد هم مخصوصاً براي مقصود خود او را که در شهر به خبازباشي معروف بود انتخاب کرده بودند. دل سيدميران از اينجا ميسوخت که در تمام مدت بيست سال سابقۀ نانوايي در اين شهر هميشه آبرومندانه کسب کرده بود؛ در ميان مردم به درستکاري و امانت، درستقولي و مردانگي معروف بود. وصلۀ ناروايي که به او چسبانده شده بود برايش کم دردآميز نبود. در حقيقت از آن پس مرگش فرض بود. سنگي را که اين ديوانۀ بيچشم و رو در چاه انداخته بود هيچ عاقلي نميتوانست بيرن بياورد.
دکان آن شب پخت کرد و صبح فردايش بسته شد. حبيب همان روز و طالب سه روز بعدش به سر کار رفتند. کارگر که نميتواند از کيسه بخورد؛ شاطر زمان براي سفري کوتاه به ولايت رفت وبقيۀ کارگران نيز سرگردان شدند. خود سيدميران در مدت يک ماهي که دکان بسته بود به تمام معني کلمه خانهنشين بود. روي بيرون آمدن و ظاهر گرديدن در ميان مردم را نداشت. سليمان پاکش دکان که بيکار بود از روي وفاداري به اربابش اغلب اوقات در قهوهخانۀ روبهروي دکان نشسته بود. گاهگاه بکتۀ آرد و گندم سرکشي ميکرد. سوراخ موشهاي تازهاي را که پيدا شده بود ميگرفت، به خانه سرميزد و ساعتي در دالان يا دم در حياط مينشست. براي زنها که ماتمزده و ناشاد بودند فرمانهايي ميبرد. و سيد ميران نيز در عالم بيپولي گاه دست ميکرد دو يا سه قران به او ميداد. نانواها عموماً از اين پيشآمد متأثر بودند. ميرزا نبي که چند روز زودتر از سايرين از ماوقع باخبر شده بود توسط آسيابان خودش به وسيلۀ پيغام از ا و عذرخواهي کرده بود که به علت کار فوري که حرکتش را به هرسين ضروري کرده نتوانسته است خدمتش برسد. گفته بود که با رييس غله و نان و همچنين شهرداري روي اين قضيه صحبت کرده و به عرض آنان رسانده است که ما در اين شهر تاکنون با آبرو بزرگ شدهايم؛ براي نان شهر جانفشانيها نموده و استخوانها خرد کردهايم؛ حالا نبايد يک لات بيملاحظه نه يک بگويد نه دو و اين داغ را به پيشاني کسي بزند که افتخار نانواخانه است. اگر ارژنگي با افرادي از قبيل او که در اين شهر غريبهاند معني آبرو را نميفهمند چيست حق ندارند اينچنين بيتحاشانه با آبروي اشخاص بزرگ بازي کنند – رييس غله و نان و شهردار هر دو ضمن اظهار تأسف از آن پيشآمد گفته بودند که قضيه از حوزۀ صلاحيت و دستور آنان خارج است؛ کميسيون سيار کار خبطي کرده که قبل از اطلاع شهرداري دست به حراج دکاني زده است؛ آقاي در هر صورت براي آنکه خيلي ضرر نکنند، بعد از گذشت يکي دو هفته ميتوانند آهسته بروند و اعلان را از ديوار بکنند و به کار پخت ادامه دهند. – سيد ميران پيغام دوستش را همان طور که گرفته بود در طاقچه نهاد و نگاهي هم به آن نکرد. آن طور که سليمان ميگفت اعلان روي جرز خميرش ورآمده و خود بهخود کنده شده و به زمين افتاده بود. ولي با اينکه يک ماه مقرر تعطيل دکان سررسيده بود سيد ميران همچنان روي بيرون آمدن از خانه را نداشت، اين کار را فوق طاقت خود ميديد. همکاران او همان روز حرکت ميرزا نبي در خانۀ مرد جلسه کرده بودند. پس از او اين شتر به در خانه يکي ديگر از نانواها يعني هاديان پسر آقاشجاع مرحوم خـ ـوابيده بود و به در خانه يک يک آنهاي ديگر هم ممکن بود بخوابد.نانواها بيشتر تقصير را متوجه ميرزا نبي دانسته بودند که فريب وعده و وعيدهاي پوچ را ميخورد که گوش به زنگ تصميمات شهرداري و اقتصاد نبود به کارها اگر نفع آني خودش اقتضا نميکرد خوب نميرسيد بيشتر به روي چشم بود تا کار حقيقي کار نانواخانه را مثل توپ بازي ميان شهرداري و اقتصاد رها کرده و از پخمگي که داشت نميگذاشت اعضا بعنوان يک صنف زنده شخصيت خود را آشکار سازند.رييس خواربار شهرداري به رقابت با اقتصاد براي آنکه کار بري خود را به رخ مردم و مقامات استانداري بکشد يا علم کردن کميسيون سيار بازرسي کمانش را به سمت نانواها راست کرده بود.در همان جلسه بعضي نانواها به شديدترين وجهي دوست او را مورد حمله قرار داده بودند که اصلا چکاره است و کي به او راي داده که خودش را رئيس صنف جا زده است؟ميرزا نبي گفته بود رئيس صنف همان آقاي است که سيد است و سرور همگان و او غير از اينکه مجري دستورات وي باشد کاره اي نيست اگر در گذشته بعضي وقتها جلو افتاده يا سر خود دست به کاري زده تقصير خود آقايان بوده است.باري اين بحثها در ميان نانواها روزهاي بعد نيز ادامه يافته بود.اعضا صنف درباره ميرزا نبي عقايد و آرا متفاوتي داشتند.بعضيها او را مرد عاقل و با ايماني ميدانستند که عقلش را به احتياط خارج از اندازه و ايمانش مانند شاه سلطان حسين به استخاره بود.اگر در يک روز تابستان پاره ابري در هوا مشاهده ميکرد ترديد به خود راه نميداد که با چتر از خانه بيرون بيايد.هرگز خربزه يا هندوانه نميخريد چون ممکن بود شيرين از آب در نيايد.برخي او را نيمه مرد ملايم طبعي ميدانستند که صد مرد سرکش در آستين داشت در همان جلسه صنفي مقابل روي خودش يکي از نانواها گفته بود ميرزا نبي آدم خوبي است اما از لحاظ رياست نانواخانه عيبش اينست که خودش يکپا آسيابان است همين آدم که سنگ خواجه محمد علي را به سيـ ـنه ميزد درباره سيدميران گفته بود کسي که نتواند خودش را نگه دارد چگونه ميتواند صنفي را نگه دارد.ما که نميخواهيم خودمان را مسخره کنيم.او الان 7 سال است که براي خوشي دل زنش عقلش را طاقچه گذاشته است. دلم ميخواهد کسي برود عين گفتۀ مرا براي او واگو کند. ما همه دوستان قديم او بوده و باز هم هستيم، اما ارسطو ميگويد اگر ناداني در حال غرق شدن است بايد در نجاتش کوشيد ولي نبايد نزديکش رفت. –
همۀ اين خبرها به وسيلۀ اکبر خان که به پاس يک نيکي قديم در چنان موقع تنگي نميخواست قدر دوستي را از ياد برد و همچنين خود ميرزا نبي هنگاميکه از سفر بازگشت به گوش سيد ميران رسيد. وقتي که ميرزا از هرسين مراجعت کرد نيمۀ مرداد بود. نهارش را در دکان خورد. در قهوه خانۀ احمد واقع در بازار که زيرزميني خنک و بدون مگسي بود چرتي زد و بعد از آنکه برخاست، نمازش را خواند و نزديک غروب به سراغ دوستش رفت. چون درِ خانه باز بود بدون دقالباب يکسر وارد حياط شد. کلارا لب حوض نشسته بود تا او را ديد خبرش را به مادر رساند. در اطاق، آهو چادرش را روي سرانداخت و مرتب کرد و در حالي که چراغ را ميگيراند با لحن گرفتهاي با مرد سلام عليک و احوالپرسي کرد. ميرزا نبي که هنگام برخورد با هرکس به خصوص زنان خيلي کمـ ـرو بود کنار فرش نشس. به علت گرما و کار زياد لاغرتر و سياهتر شده بود. کلاه حصيري به سر نهاده بود که رنگ حاشيۀ دورش از عرق برگشته بود. کت و شلوارش از پارچۀ سبک تابستاني و پاي افزارش گيوۀ معمولي بود. بلافاصله پرسيد:
- مشهدي کجاست؟ چرا تا به حال دکان را باز نکرده است؟
زن از روي درد و بيچارگي محض پاسخ داد:
- والله من سردرنميآورم پدر سعدالدين. ما که جرأت نداريم با او يک کلمه حرف بزنيم، يعني هر چه ميکنيم فرصتي به دست نميآوريم که چند دقيقه او را روبهروي خود ببينم. چرا دکان را باز نکرده است، ما هم نميدانيم. تا همين نيم ساعت پيش در خانه بود. هان کلارا، پدرت مثل اينکه بيرون رفت؟ آري، پيش پاي شما بيرون رفت. ميرزا نبي از نو پرسيد:
- آخر توي خانه چه کار ميکند؟ مگر مرغ است که روي تخم نشسته باشد؟ يا شايد چله نشسته است؟ چرا بيرون نميآيد به کارش برسد؟ درد و مرضش چيست؟ وقتي که دکان مثل در امامزاده جُرجُر بسته است او از کجا ميآورد خرج شماها را ميدهد؟ اين مرد چرا اين طور شده است؟
در همين موقع سيد ميران با دستمالي پر از خيار و گرمک در دست وارد خانه شد بچهها که در کوچه بازي ميکردند آمدن ميرزا نبي را به او خبر داده بودند. از روي اکراهي که زاييده انزواجويي اخيرش بود راهش را به طرف اطاق آهو کج کرد. تا وارد اطاق شد به اشارۀ آهو کلارا دستمال پر از ميوه را براي آنکه نصيب هما نشود از دستش گرفت و پشت پرده نهاد. ميرزا نبي جلوي پايش بلند شد. دو دوست با هم تعارف کردند. سيد ميران با صدايي پست که بيريايي و محبت هميشگياش را آشکار ميکرد پرسيد:
- اين سفر خيلي طولش دادي، گويا کارت زياد بود. و من بيست روز پيش خبرت را داشتم که آمده و فوراً برگشتهاي.
- آري، يک کار فوري داشتم، يعني سند استشهادي بود که ميخواستم به امضاي آيتالله نورالعلما برسانم. گندمهايم بيمحافظ وسط خرمن مانده بود. دروهايم نصفهکاره بود. ميبايست زود برگردم. هنوز هم نخود و عدسم دستنخورده مانده است. رستم را آنجا گذاشتهام و به وعدۀ دوروزه برگشتهام.
- استشهاد براي آن خانهاي که برسرش دعواست؟
- آري، براي همان. خوب، مشهدي، مگر پيغام من آن روزي که عازم هرسين بودم به تو نرسيد؟ چرا نرفتي دکان را بازکني؟ و الآن که توي هفتۀ پنجم بسته شدن آن هستي به چه دليل دست روي دست گذاشتهاي؟ به نظرم معطل يک همچنين پيشآمدي بودي که بتواني با خيال آسوده و دل راحت در خانه لم بدهي. حکيم فردوسي طوسي در طول تمام سي سالي که شاهنامه را ميسرود اين قدر بيخ خانه ننشست که تو در اين چند سال نشستهاي. امروز در قهوهخانۀ احمد يک نفر آمده بود پيش من و به خيال خودش خيلي محرمانه از تو صحبت ميکرد. ميگفت، اگر خيال ندارد دوباره دکان را راه بيندازد ما حاضريم يک سرقفلي چيزي به او بدهيم و آنرا بگيريم. اين حرف به قدري در من اثر کرد که هنوز که هنوز است خُلقم بجا نيامده است. با همۀ اينکه به من اعتماد کرده بود و حرفش جنبۀ مشورت داشت مثل توپ پريدم توي دهانش و گفتم برو عمو، برو خجالت بکش، اين مرد به گردن تو حق دارد. اما خوب، زمانه اين طوري است چه ميشود کرد.
آهو که با حيرت به دهان مرد نگاه ميکرد پرسيد:
- کي بود پدر سعدالدين؟ اسمش را بگو!
- بيآنکه من اسمش را بگويم مشهدي خودش ميشناسدش.
آهو دوباره گفت:
لابد پسر فغفور است که کارگر خود ما بود. اين مرد مثل کفتار همه جا بو ميکشد. قيافهاش هم با آن فکهاي بزرگ و کت و کوپال درشت عين کفتار است. عقب مرده ميگردد نعلش را بکند.
سيد ميران که تا اين لحظه ساکت بود به شيوۀ هميشگي خود در هنگام غم و انديشه سر را پايين انداخته با قوطي سيـ ـگارش ورميرفت. در همان حال که به بالهاي برجستۀ شير پشت آن نگاه ميکرد گفت:
- هر ميخواهد باشد. بندۀ خدايي است که حرف نامناسبي هم نزده است. اگر حاضر است يک سرقفلي به من بدهد – يعني من ادعاي سرقفلي ندارم – پول خرجهاي متفرقهاي را که در عرض اين چند سال براي دکان کردهام و صاحب ملک زير بار نرفته است به من بدهد، حاضرم دکان را به او واگذارم. بيايد با خودم صحبت کند، چرا ميرود به اين و آن ميگويد. چاه کندهام، تغار چوبي درست کردهام، سقف تنور را درست کردهام. البته ملعوم است، که پول موتور و ساير اثاث و لوازم نيز هست که جاي خود دارد و حسابس روشن است. اگر صاحب ملک من زن نبود مثل همۀ اجارهداران هر خرجي کرده بودم به پايش حساب ميکردم، اما من حوصلۀ کلنجار رفتن با يک زن را ندارم.
ميرزا نبي که انتظار شنيدن چنين حرفهايي را نداشت ديرباورانه او را نگريست:
- پس آن وقت خودت چه کار ميکني؟ خرت را بده بِکِراه، خودت بنشين سر راه؟
- خودم؟ خودم هم کار ديگري خواهم کرد. بالاخره يا ميميرد يا صاحب، يا دنيا ميماند بيصاحب. يک طوري خواهد شد.
گويندۀ اين کلمات با اخمي جدي يسر را به يکسو حرکت داد تا نشانۀ آخرين تصميمش باشد. ميرزا نبي با لبخندي حاکي از نوميدي و نگراني تکرار کرد:
- شوخي ميکني مشهدي
- بجدّ اطهرم اگر در اين حرف يک کلمه خلاف باشد. اگر نميخواستم دکان را زمين بگذارم چرا نميرفتم بازش کنم. من همان وقتي که از قم برگشتم اين خيال را داشتم.
- آخر که بعد از آن چه کار بکني؟
- هر چه پيش بيايد. علافي، بقالي، ميوهفروشي، اجارهداري، بالاخره کار که قحط نيست. اين کسب به درد من نميخورد. يا بهتر بگويم، من آدم ديگر به درد اين کسب نميخورم. از آن زده شدهام. اصلاً از اين حول و حوش و مردمان آن بَري شدهام. و بعد از اين قضيه بايد پوست رويم خيلي از سنگ پاي قزوين سفتتر و از چرم همدان کلفتتر باشد که بتوانم در اين شهر سر بلند کنم. وقتي که اين گِل گرفته را نداشتم مجبور خواهم شد تکه کار و پيشۀ ديگري زير يسر بگذارم.
-نه، نه، مشهدي، من فکر ميکنم تو خيلي دچار توهمات بيجا شده باشي. اولاً همۀ مردم خوب ميدانند که اين نظم و نسقها تا چه اندازه جعلي و بيحقيقت است؛ ميدانند که کار دستگاههاي ما روي هيچ حسابي نيست. ترا هم هرکس به خوبي ميشناسد. از همۀ اينها گذشته، تو که خودت پشت دستگاه نبودي. همه اين را ميدانند که حساب ترازودار از حساب صاحب دکان جداست. اين حرف را من واقعاً از تو بعيد ميدانم. بقالي و علافي هم به نوبۀ خود خوندليها دارند. عمدۀ مطلب سر اين است که انساني خودش به کارش بچسبد. لقمه نيز جويدن ميخواهد. اصل زندگي کار است. سعادت نيز به نظر من در همين خلاصه ميشود. ميگويي از اين شهر و مردم آن بري شدهاي، اين حرف توضيح بيشتري ميخواهد، منظورت؟
- منظورم اين است که نخواهم ماند، به جاي ديگري خواهم رفت.
-جاي ديگر مثلاً کجاست؟ اين هم باز از آن حرفها ست. پس اينها را چه ميکني؟ (اشاره به آهو و کلارا.) آنکه ميبيني ميگويد اين شهر نشد شهر ديگر اين يار نشد يار ديگر، مشهدي، من و تو نيستيم. او آدم يکّه و يالقوزي است که هر جا برود رفته، هر کار بکند کرده؛ نه تو که کَرَم الهي يک دور تسبيح نانخور داري. من حرف تو را جدي نميگيرم. نکند ميخواهي قلندر بشوي. قلندري هم کشکول ميخواهد.
آهو با کنايه به هوويش جواب داد:
کشکولش حاضر است.
سيد ميران به ميرزا نبي – تو چه وقت حرف ديگران را جدي گرفتي که حالا بگيري؟! مگر آنهايي که از شهرها و ديار دوردست بلنده شده و براي کار و زندگي به اين شهر روآوردهاند از زير بتّه پيدا شدهاند؟ اينها هر يک در شهر و ديار خودشان شهرياري بودهاند و من هم مانند آنها. نه من آدم سايهخشکي بارآمدهام که بترسم داغي آفتاب به نرمي ملاجم به خورد و ناراحتم کند و نه چيزي از کسي اضافه دارم. قلندر هم نميخواهم بشوم. زن و بچهام را برميدارم و بُنِه کن به شهر ديگري ميروم. آدم در ديار غربت گداي گمنامي باشد به از زيست که در ملک خودش پادشاهي شکست خورده. آب که يک جا ماند ميگندد. مگر هاشم نانوا شريک بيست سال پيش من که اينجا بيسروصدا خانه و زندگيش را تبديل به احسن کرد و زن و بچهاش را برداشت به هواي زيارت سر زير آب کرد چه بود؟ الآن براي خودش در بازار شاه عبدالعظيم دکان شمعفروشي دارد. خيلي هم کار و بارش از ما بهتر است و با شاه هم پالوده نميخورد.
- و لابد همين بود که در سفر خراسان وقتي که به سراغش رفتم از من رو پوشاند. يادش به خير آدم خوبي بود اما خيلي دروغ ميگفت. شنيدهام پسرش قاضي عدليه است.
- بله، همان پسري که هميشه مُفَش به دماغش بود و توي خرابۀ پشت خانۀ خودشان ميان خاکها وکثافات لول ميزد. ميرزا نبي، بتّۀ کدو ميداني چرا عمر کوتاهي دارد؟ براي اينکه به زمين چسبيده است، همين.
ميرزا نبي که رنجش و دلآزردگي کلي دوسش را تشخيص داده بود محض شوخي گفت:
- نکند بعد از بيست سال ميخواهي بروي و دوباره با هاشم شريک بشوي، يا اين که دکاني روبهروي دکانش باز کني؟
گويندۀ اين کلمات با آنکه از پس رفتن کار دوست خود و فروش باغ و زمين او آگاهي داشت با خود انديشيد:
- يقيناً از روي اطميناني است که چنين قصدي داري. کسي از کار ديگران چه آگاه است. شايد پول و پلهاي دارد.
با دقت تازهاي سيد ميران را نگاه کرد و از روي سالوس صوفي مسلکانه افزود:
- بله، وقتي نظر پروردگار شامل حال مخلوقاتش باشد کِرم کوچکي هم که زير سنگ ميلولد بيروزي نميماند. در زندگي براي هر فرصتي پيش ميآيد، منتهي شخص بايد از آن خوب استفاده کند؛ بايد ظرفيتش را داشته باشد. و يک نکتۀ مهم ديگر اين است که براي آدمهايي به سن ما که ديگر از تکاپو و جوش و خروشمان گذشته است تغيير کسب به همان سادگي که نهال جواني را از زميني به زمين ديگر مينشانند و ميگيرد ميسر نيست؛ مگر آنکه پول و پلهاي يا سرمايۀ کلاني در اختيار داشته باشيم. البته سرمايۀ معنوي مذهب است، کاري به اين نداريم، اما پول که ود همه چيز هست، حتي جواني و کامراني (از روي کنايه به آهو خانم و دختر جوانش که مثل دو کبوتر هم نشسته بودند چشمک زد.) حتماً آيه نيامده که مانند زمانهاي پيشتر آدم همان کار و پيشهاي را انتخاب کند که پدرش کرده بود. ميگويي مردم براي کار و زندگي دستهدسته يار و ديار خودشان را ترک ميکنند و به اين شهر روي ميآورند؛ حرفت را رد نميکنم؛ نود و پنج درصد کارگران نانواخانه و آسيابها يا ملايري و تويسرکاني هستند يا اصفهاني و از ولايتهاي ديگر. در ميان آنها تک و توک به بچههاي سراب خودمان و خيلي به ندرت به شهريها برميخوريم. چرخچيها و درشکهچيها از دم ترک هستند. خرکداران، خاککشها، گالهداران و به طور کلي مقنيها از دهات اصفهان. تهرانيها بيشتر در گاراژها يا روي اتومبيلها کار ميکنند. و اگر از موردهاي استثنايي بگذريم و غريبههاي انگشتشماري را که در اين شهر به نوايي رسيدهاند کنار بگذاريم ميبينيم که همۀ اين گروهها، برعکس اينکه ميگويند کرمانشاه شهري غريب نواز است، وضع چندان تعريفي و دلپذيري را نميگذرانند. همشهريان ما دربارۀ دوستان کارگر خود ميگويند: فلاني آمد پولي که زرنگترين افراد اين جماعت ميتوانند ذخيره کنند، با همۀ نخوريها يا دزديها و گرگيها مساوي است با خرج و کرايۀ برگشت آنها فقط تا پشت دروازۀ ولايت خودشان چرا، البته غير از تجربههاي تازهاي که از ديار غربت فراگرفتهاند اين دلخوشي را هم دارند که با سر و وضع آراستهتري به شهر خود برميگردند. دو روز ميمانند و روز سوم باز به بهانهاي کوس ديار ديگري ميکوبند و زن و فرزند يا کسان نزديک خود را به امان خدا ميگذارند.
ميرزا نبي به تعارف آهو خانم از خياري که در بشقاب چيني پيش دست او نهاده شده بود يک دانه برداشت با چاقو مشغول پوست کندن شد و در همان حال ادامه داد:
- همين بعد از ظهري در قهوهخانۀ احمد ميان شيرعلي با وليالله نادري آسيابانش دعوا بود. باربر وليالله بارِ دکان را عوض آسياب به علافخانه يا جاي ديگر برده يکجا فروخته خالي را وسط خيابان ول کرده و مثل کچوي رفيقت سر زير آب کرده است. موضوع، تاوان آردِ برده شده بود. وليالله ميگفت به من ربطي ندارد؛ شيرعلي ميگفت کارگر تو بوده است، من آرد ميخواهم. – قصد من از اول اين بود که ناهار را به اينجا بيايم، تا اين دم غروبي اصلاح ذاتالبين کرديم؛ به نحوي که سه بار از آرد خورده شده به ضرر اين و سه بارش به ضرر آن باشد؛ تا وقتي که خود باربر کار کند و خُرد خُرد تاوانش را پس بدهد.
سيد ميران سر بلند کرد و با تعجب ميرزا نبي را نگريست:
- مگر باربر را گرفتهاند؟
- نگرفتهاند، خودش آمده بود. برعکس کچوي کار تو، او عوض اينکه پول آردها را بردارد و از شهر خارج شود. در ده روزي که غيبش زده به يکي از خانههاي کوچۀ جبوري رفته، ته جيبش که بالا آمده بيرون آفتابي شده است. وليالله نامردي نکرده و جلوي انبار ارزاق حسابي از کار درش آوردهاست. اما چه فايده به او گفتم احمق بيشعور با اين پول لااقل ميخواستي براي خودت زني بگيري تا براي هميشه از رنج تنهايي و اين گونه کثافتکاريها آسوده شده باشي. جواب داد: اگر زن گرفته بودم آن وقت چه طور ميتوانم کار کنم و پول را پس بدهم؟ با همۀ حماقت و نادرستياش اين حرفش پر بيدليل نيست. کارگران ما با همۀ جان کندن سال به دوازده ماه آن قدر درميآورند که وصلۀ يک شکم خودشان بکنند، چه جاي آنکه زني بگيرند و خانماني بهم بزنند. گرفته پشيمان، نگرفته آرمان. البته نه اينکه بگويي دل من به حال آنها سوخته است، در دنيا به عقيدۀ حقير هر نصيب و قسمتي دارد که به گفتۀ شاعر نه کم ميدهند ور نستاني به ستم ميدهند، منتهي مقصودم اين است که اگر تو از غريبههاي اين شهر صحبت ميکني، مشهدي، چشمت به اين نفرين شدهها هم باشد. دل داشتن و به رودخانه زدن خوب است، ا ما از گدار پرسيدن بهتر. گفتي که قصد داري کار و کسب ديگري پيش بگيري. هرچند من در خور اين هم حرف دارم – چه مانعي دارد، همين شهر آب در نياورده است. اگر کسي در شهري که زادگاه آبا اجدادي اوست و عمري آنجا گذرانيده نتواند کار و کسب کند به يقين در شهر ديگر نخواهد توانست. آخر من نميدانم آدمي در وضع توچرا بايد چنين فکرها را در مغز بپروراند؟ چه اتفاقي افتاده که اين طور تو را از همه چيز بَري و بيزار کرده است؟ چه معجزهاي لازم است بشود تا باز تو را بحال اولت برگرداند؟ من نميدانم، آدم زمين خودش را بفروشد تا برود زمينهاي ديگران را سياحت کند؟! در اين مسافرت قمي که امسال کردي چه سحري بود که اين چنين دماغ تو را از شور گشت و گُدار پر کرد؟ هاشم نانوا را براي من مثال ميآوري؛ دوست عزيز، يکي چشم گاو است. صحبت از سارابيگ و امثال و اقران او بکن که همان طور سربهزيرِ آب کردند و بعد از بيست سال هنوز اثري از آبادشان نيست. آنها که به شهر غريب ميروند و صاحب چيزي ميشوند من و تو نيستيم مشهدي. يا لااقل ميبايست خيلي زودتر به اين فکر افتاده باشي. عيب و علت را از کار و کسب ميگيري، حال آنکه بيپرده بگويم، عيب و علت همه از خود توست؛ باري به هر چهت و بيقيد شدهاي؛ زندگي و هست و نيست را سرسري گرفتهاي و من حقيقتش را بگويم، حيران ماندهام که اين چه بدبختي است بيخ ريش تو را گرفته، آخر ببين، مگر اين خاکها را که وسط حياط پر و پخش است پاييز گذشته براي اين نگفتي بياورند که پشتبام خانه را اندود کني؟ پس چرا نکردي؟! سرتاسر زمـ ـستان و بهار، فصل بارندگي، صحن اين حياط را شولِهزار کرده بود و تو همين طور خونسرد نشسته بودي! سر اين حوض را چرا در يخبندان زمـ ـستان ندادي بپوشانندکه شکست بر ندارد و ميراب محل براي آن که آب به خانۀ زير دست برسه کمـ ـرش را سوراخ نکند؟!
آهو در پناه چادر به گفتههاي مرد اضافه کرد:
- چرا کتيبۀ جلوي اين ايوان را نميگويي که وقت پايين آمدن چيزي نمانده بود خون زن شکم پري را به گردن ما بگذارد؟! خوب، اگر پشتبام به موقع اندود شده بود اين پيشآمد که اتفاق نميافتاد. هنوز که هنوز است اين مرد به فکر درست کردنش نيفتاده است. کسي که هلال ماه نو را در چشم دريدۀ يک عايشه ببيند بايد هم زندگيش را اِکبير بگيرد. (منظور باطني آهو از اين گفته که البته نميخواست آن را فاش سازد حرامي بودن هما در خانۀ شوهرش بود ولي از اين مطلب گذشته، سيد ميران از چنان صفتي نه تنها دور نبود بلکه آشکارا بدان مباهات ميکرد.)
ميرزا نبي جلوي پوزخند خود را گرفت و به طور جدي کفت:
- بله، و من هم همين را ميگويم دوست عزيز، بيقيدي و خونسردي هم حدي دارد. اين تنبلي شريفانهاي که در جسم تو رسوخ کرده است شايد مانند پردۀ خاکآلود روي ميوهجات بتواند روحت را از فساد مانع شود اما روزبهروز از محيط زندگي و جمع دوستان دورترت ميسازد. نتيجه چيست، نتيجه اين که تو از همۀ زندگي و خوب و بد آن بريده و به يک چيز چسبيدهاي، اين زن، که هم پدر و مادر، دوست و برادر، و هم فرزند هست و نيست تو شده است. يادت ميآيد روزي که با هم از جادۀ چشمه سفيد به شهر ميآمديم به تو چه گفتم؟ حالا سلام عليکم دوست عزيز! خيال ميکردي من او را نديده بودم نميشناختم؟ خيال ميکردي که ديگران نميخواستند يا بلد نبودند مثل تو کار ثواب بکنند؟ مشهدي، بوي گل را از چه جوييم از گلاب؛ او اگر خوب بود بر سر همان خانمان اول خود بود که بود. مالت رفت؛ به قول خودت عزت و آبرو، نماز وروزه، هستي و نيستي رفت؛ دوستانت از دورت پاشيده شدند؛ خودت را آلوده کردي، و حالا با اين هردمخياليها همينت مانده که بچههايت را آواره شهرها بکني! اين حرفها هرگز به من نيامده است که بگويم او را نگهدار يا طلاق بده. هر در زندگي شخصي خود صاحب اختيار است و شايد قسمت اين بوده يا خود شما دو نفر مايل باشيد مثل دوقلوهاي سيامي تا آخر عمر به هم چسبيده باشيد. اما دوستي و برادري حکم ميکند که نگذارم بيشتر از اين اسباب بدبختي خود و خانوادۀ بيگناهت را فراهم کني. بعد از آن خسارتهاي پيدرپي و هنگفتي که به نظرم غير از نتيجۀ اهمال و بيقيديهاي خود تو نسبت به امر زندگي چيزي نبود حالا عوض اين که سرت به سنگ لحد خورده باشد و به خود آمده باشي بدتر شدهاي؛ از روي نوميدي است يا گيجي نميدانم، ميخواهي به کارهاي عجيب و نکرده دست بزني. از خود شما ميپرسم، ترا بخدا هيچ آدم عاقلي اين چنين با دست خودش آتش به ريش خودش ميزند که تو زدهاي؟ هيچ ديوانهاي از اين نوع کارها ميکند که تو کردهاي يا ميخواهي بکني؟
سيد ميران که ساکت و پريشان سربهزير افکنده بود رويش را به طرف روشنايي بيرون گرداند و گفت:
- وقتي که چارۀ آدم منحصر شد حتي ممکن است دست به خودکشي بزند. من از بين رفتهام ميرزا نبي، من ورشکست شدهام؛ کار من ديگر از اين حرفها گذشته است!
ميرزا نبي در چشمهاي خسک اما غمزدۀ او نگاه کرد. با چشمهاي کوچک شده پرسيد:
- من نميفهمم، آيا قرمز داري؟
- خيلي کم، هزار و پانصد تومان، با توماني دو عباسي!
- بعد از باغ و زمين، هان؟ از کي گرفتهاي و گروش چيست؟
آهو با حيرت و کينتوزي شوهر را مينگريست. سيد ميران جواب داد:
از محسن خان صراف، و گروش سند خانه!
هر دو مرد خاموش شدند. ميرزا نبي در حالي که بتأني دودهاي سيـ ـگار اُشنو را از لب بيرون ميداد در انديشه فرو رفت. آهو با دل پيچان از درد و زير گلوي برآمده از غم غريد:
- نگفتم سر گندهاش زير لحاف است؛ خانه را گرو قرض گذاشتهاي؟!
شعلۀ چراغ لامپا در اثر بادي که ناگهان خود را به درون اطاق گذارد بريده شد، به هوا رفت و باز به حالت اول برگشت. اين پيشآمد آنچنان که غريزه به آهو خبر ميداد بزرگتر از هر مصيبت واقعي يا شايد مار همۀ مصيبتها بود. بعد از لحظهاي مثل چيزي که تازه به يادش آمده باشد از سر گرفت:
- پس آن کنارهها را که پريروز از ميان اطاق جمع کردي و به دوش حمال دادي برد براي چه بود؟ آيا آنها هم جاي ديگر گرو است؟
سيد ميران با کجخلقي نيشش را باز کرد:
- نُچ، اين هم از همان آدم است که هفتاد تومان گرفتم و بناست سي تومان ديگر امسب بياورد و صد تومان سند بگيرد.
آهو گفت:
- براي هزار و پانصد تومان سند خانه کافي نيست که فرش هم خواسته است؟!
سيد ميران جوابش را نداد. بيژن و مهدي که نيمهشوخي نيمهجدي با هم گلاويز بودند از پلههاي ايوان بالا آمدند؛ چون دانستند پدر و مهمان آنها در اين اطاق هستند دست از هم برداشتند. بيژن که چشمش به ميوه افتاد سلام از يادش رفت. با لبخند شيطنتبار و شرور به اطاق خزيد! مادر نشست و پاهاي چرک و سياه خود را زير هم پنهان کرد! آهسته زير گوش مادر گفت:
- شمشه کوره آمده بود آقا را ببيند! مهدي دروغي به او گفت که به مسافرت رفته است؛ برگشت.
آهو تنگ حوصلگي به او پرخاش کرد:
چرا به دروغي؟! پس شما از اين کارها هم ميکنيد؟! خيلي «اراذل» شدهايد! و به شوهر رو کرد:
- اين طور که ميگويد مردگ قوزي بوده است. گويا به گمان اين که تو در خانه نيستي برگشته است. آيا اوست که بايد براي تو پول بياورد؟
ميرزا نبي به ابروهاي خود چين داد:
- قوزي کيست، نوکر محسن خان؟ بيژن برو بگو بيايد توي خانه. محسن خان را کي به تو معرفي کرد مشهدي؟ از او آدم خوشانصافتري سراغ نداشتي؟!
صداي عصاي مرد افليج روي سنگهاي کف حياط شنيده شد. گويي خود نيز از نفرتانگيزي هيکلِ مچاله شده و نگاهِ ترسناکش آگاهي داشت که هرگزجز شب از خانه بيرون نميآمد. سري گرد و کوچک و گردني خشک و خميده و بيحرکت داشت. صورت اصلاحکرده و فکهاي لاغرش روي هم کليد بود، چنان که گويي هرگز قادر به حرف زدن نبوده و نيست. آيا پير بود يا جوان؟ مانند ديگر انسانها در قلبش احساساتي وجود داشت؟ هيچ نميدانست. قبل از آن که جلوي فضاي ايوان ظاهر گردد ميرزا نبي درست مثل کسي که گويي صد سال است با وي سر و کاردارد به صداي بلند و آشنا مخاطبس قرار داد:
- براي چه آمدهاي کاظم، پول آوردهاي؟ برو به اربابت بگو لازم نداشت. آن هفتاد تومان را هم همين فردا کارسازي خواهد کرد.
مرد افليج بيآنکه جلوي چشم ظاهر شده باشد راهي را که آمده بود برگشت. صداي هُو و جنجال و مسخرۀ کودکان که دنبال او را گرفته بودند از کوچه شنيده شد. ميرزا نبي که اوقاتش تلخ شده بود زيرلب به مرد صراف و نوکر افليجش هر دو ناسزا گفت؛ پرسيد:
- اين هفتاد تومان را هم به همان نرخ گرفتهاي؟
- نه، قرار ما تا به حال براين بوده است، پولهايي را که ميدهد تا سند نگرفته توماني ده شاهي و بعد از آن که سند گرفت توماني دو عباسي باشد.
- مخارج ثبت به عهدۀ طرفين؟
- مخارج ثبت و ضمانتنامۀ عدم پرداخت به عهدۀ گيرنده!
- خوب، خدا خانهات را خراب نکند و يک عقلي هم – مرد حسابي، پس تو بيشتر از اينها آب از سرت گذشته است و من نميدانم. درست و حسابي زدهاي به سيم
ادامه دارد...
همراهان عزيز، آخرين خبر را بر روي بسترهاي زير دنبال کنيد:
آخرين خبر در سروش
http://sapp.ir/akharinkhabar
آخرين خبر در ايتا
https://eitaa.com/joinchat/88211456C878f9966e5
آخرين خبر در آي گپ
https://igap.net/akharinkhabar
آخرين خبر در ويسپي
http://wispi.me/channel/akharinkhabar
آخرين خبر در بله
https://bale.ai/invite/#/join/MTIwZmMyZT
آخرين خبر در گپ
https://gap.im/akharinkhabar
بازار