دکتر ژیواگو چه طور خلق شد؟

منبع
مهر
بروزرسانی
دکتر ژیواگو چه طور خلق شد؟
مهر/ کتاب «ادبيات عليه استبداد» (پاسترناک و ژيواگو) که ترجمه‌اش سال گذشته در ايران منتشر شد، يک کتاب مستند و جذاب براي علاقه‌مندان به تاريخ ادبيات و البته تاريخ معاصر سياسي جهان است که حقايق‌ تکان‌دهنده زيادي را در بر مي‌گيرد و توسط نشريات معتبري چون واشينگتن پست، ساندي تايمز، نيوزدي، تلگراف، اسپکتاتور و ديلي بيست به عنوان کتاب سال معرفي شد که البته شايستگي اين عناوين و ديگر جوايزي را که به آن تعلق گرفت، داشت. [پيش‌تر يادداشتي را با عنوان «تورق يک رمان سياسي واقع‌گرا/عشق بر کمونيسم پيروز مي‌شود» منتشر کرديم؛ همين‌طور درباره رمان «هياهوي زمان» با تيتر «روايت زيستن هنر زير تيغ استبداد/ هنر براي هنر يا براي قدرت؟» که مطلب فعلي در حکم مکمل آن‌هاست.] نام اصلي اين کتاب «امور ژيواگو: کرملين، سيا و نبرد بر سر کتاب ممنوع» است که مي‌توان ادعا کرد همه مسائل و مستندات مربوط به زندگي بوريس لئونيدوويچ پاسترناک شاعر روس و خالق رمان «دکتر ژيواگو»، چگونگي نوشته‌شدن اين اثر و حواشي پس از آن تا زمان مرگ و پس از مرگ مولف را در خود جا داده است. جزئيات و اسنادي که کتاب مورد نظر دارد، حيرت‌انگيز و شايسته تحسين هستند و از اين حيث بايد به دو مولف کتاب يعني پيتر فين و پترا کووي براي گردآوري چنين مجموعه‌اطلاعاتي و البته تدوين‌ منسجم‌شان در قالب اين کتاب، تبريک گفت. انسجام و ترتيب قرارگيري مطالب کتاب، باعث جذابيت‌بخشي به اين کتاب قطور ۴۹۲ صفحه‌اي شده و مطالعه آن، در فرازهاي بسياري حس خواندن رمان‌هاي خوب پليسي، جاسوسي و حادثه‌اي را به مخاطب القا مي‌کند. کتاب براي اولين بار در سال ۲۰۱۴ منتشر شد و بيژن اشتري هم که به طور تخصصي به کار ترجمه مشغول است، آن را به فارسي برگردانده که بايد به اين مترجم هم به دليل ترجمه روان و البته پاورقي‌هاي مفصل و راهگشايي که براي آن نوشته، تبريک گفت. به هر حال، اگر درباره متن و ترجمه کتاب، بيشتر بگوييم، ممکن است به جانب‌داري از اين اثر متهم شويم. بنابراين بهتر است وارد بحث جزئي درباره مطالب اين اثر بشويم و قضاوت اصلي را به خوانندگاني واگذار کنيم که اين کتاب را مطالعه مي‌کنند. خواندن کتاب «ادبيات عليه استبداد» باعث آشنايي بيشتر و ارتقاي اطلاعات مخاطب درباره موضوعات زيادي مي‌شود که در ادامه به آن‌ها مي‌پردازيم. يکي از اين موضوعات، زندگي شخصي پاسترناک به عنوان يکي از شاعران بزرگ روسيه است که مردم اين کشور به عنوان يک چهره ملي و فرهنگي، بسيار دوستش داشته‌اند. علت اين محبوبيت، بيشتر اشعار او بوده تا ترجمه‌ها و نوشته‌هايش؛ البته تا پيش از رمان «دکتر ژيواگو» که حواشي و اتفاقاتي که دولت کمونيستي شوروي به خاطر اين رمان، براي پاسترناک به وجود آورد، موجب محبوبيت بيشتر و قهرمان شدنش شد. مطالعه اين کتاب قطور باعث مي‌شود که مخاطب به اين نتيجه برسد که اگر هاي‌وهوي و جوسازي‌هاي جاهلانه حکومت بسته کمونيست‌ها نبود، - که البته در فرازهايي از کتاب به اين مساله اشاره شده است - شايد «دکتر ژيواگو» جايگاه امروزي‌اش را نداشت و به اين ميزان از شهرت نمي‌رسيد! به هر حال، اين‌که يک کتاب باعث صَرف اين‌همه هزينه زماني و اقتصادي از دو قطب قدرتمند جهان در سال‌هاي جنگ سرد شده، واقعا باعث تامل و تعمق است. پيش از شروع بخش اصلي و بدنه اين مطلب، بد نيست به اعداد و شمارگان نسخه‌هاي کتاب در کشورهاي ديگر توجه کنيم و مقايسه‌اي با شمارگان فعلي کتاب در کشورمان داشته باشيم. درباره استالين کليدواژه‌هاي مهم و اساسي اين کتاب، روسيه، شوروي، کمونيسم، استالين، خروشچف، پاسترناک، ادبيات، سانسور، پليس مخفي، حکومت وحشت، ناراضيان، ايالات متحده، سيا، قاچاق کتاب، شعر و همه واژه‌هايِ ديگري هستند که به نوعي با اين عبارات مرتبط‌اند. از قِبَل، مطالعه کتاب، همان‌طور که اشاره شد، اطلاعات عمومي و تخصصي مخاطب بالا خواهد رفت. يکي از مسائل جالب، امکاناتي است که حکومت کمونيستي شوروي در اختيار نويسندگان و صاحبان قلم قرار داده بوده است. يکي از اين امکانات، پردلکينو شهرکي ويلايي بوده که ويژه اسکان نويسندگان شوروي بوده و پاسترناک نيز ويلايي در آن‌جا داشته است. استالين در سال ۱۹۳۴ دستور داده بوده تا در محوطه‌اي به اين نام، شهرکي براي شاخص‌ترين چهره‌هاي ادبي شوروي ساخته شود تا بتوانند ايام تابستان و تعطيلات آخر هفته خود را در آن‌ها و دور از آپارتمان‌هاي شهري‌شان بگذرانند. يکي از موضوعات مهم اين کتاب، شخص استالين و چگونگي کردار و رفتارش از جمله چگونگي رفتارش با زن‌هايي است که به آن‌ها ميل و رغبت داشته است: «استالين، به جاي توجه به همسرش، شروع کرد به لاس زدن با زني که هم ستاره سينما بود هم همسر يکي از فرماندهان ارتش. روش لاس زدنِ زمخت استالين هم اين‌طوري بود که خميرهاي نان را گلوله مي‌کرد و به سمت زن پرتاب مي‌کرد.» درباره استالين و دوره وحشتي که در روسيه به راه انداخت، يعني همين مرد زمختي که اين‌گونه به معاشرت ممنوع با زنان آن هم جلوي چشم همسرش مي‌پرداخته، بد نيست به اين نکته اشاره کنيم که دانش‌آموخته مدرسه الهيات مسيحي در تفليس بوده است. «دوره وحشت» هم از جمله کليدواژه‌هايي است که نمي‌توان به راحتي از کنارش عبور کرد چراکه دوره وحشت بزرگ که به خاطر سياست‌هاي استالين از سال ۱۹۳۷ شروع شد، باعث مرگ ميليون‌ها نفر از مردم خود شوروي از طبقات مختلف شد و ۲ سال طول کشيد. يکي از جملات ترسناک و واقعي مربوط به دوره حکومت استالين در شوروي اين است: «کشتن آدم‌ها در آن دوره به طرز عجيبي اتفاقي بود.» (صفحه ۳۳) و جالب است که پاسترناک خلاف بسياري از دوستان نويسنده و شاعرش، از آن دوره وحشت استاليني جان سالم به در برده است که البته در کتاب به دلايل اين موضوع پرداخته شده است. طبق واقعيات تاريخي استالين و ديگر مستندنشيناني که در کاخ کرملين بودند، به ادبيات اهميت بسياري مي‌دادند. پس از انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ در روسيه، حدود هزار و ۵۰۰ نويسنده در اتحاد شوروي به اتهام‌هاي مختلف واهي، يا اعدام شده و يا در اردوگاه‌هاي کار اجباري جان دادند. در آن دوره، نويسندگان يا بايد در خلق «انسان شوروي نوين» مشارکت مي‌کردند يا منزوي و در مواردي هم سرکوب مي‌شدند. شاعر ديگري که از دوستان پاسترناک بوده، آنا آخماتواست که از طرف حزب متهم به اين شد که با مکتب منحط هنر براي هنر، که برآمده از فرهنگ بورژوايي - اشرافي اوست، به جوان‌ها خسارت وارد کرده است. استالين و ماکسيم گورکي طبق تحقيقي که يک مورخ درباره استالين و دوره وحشت داشته، اين شخصيت، به تنهايي فهرست‌هاي حاوي اعدام ۴ هزار انسان را امضا کرده است. در آن دوره، مردم شوروي يا بهتر بگوييم شهروندان احساس مي‌کردند که ناچار به اعلام اسامي آدم‌هاي اطراف‌شان به عنوان دشمنان خلق هستند چون در غير اين صورت اسم خودشان با چنين عنواني به حاکمان و ماموران حکومت اعلام مي‌شد. تبعات چنين رويکرد غيرانساني را بارها و بارها در رمان‌ها، کتاب‌هاي تحليلي و فيلم‌هاي سينمايي ديده‌ايم که انسان‌ها براي غريزه بقا، ناچار به آدم‌فروشي و لو دادن افرادِ بعضا بي‌گناه مي‌شدند تا زندگي خود و خانواده‌شان را بخرند. غير از استالين، شخصيت‌هاي جزم‌انديش و بسته ديگري هم در تاريخ و البته کتاب «ادبيات عليه استبداد» حضور دارند که پاسترناک و ديگر شاعران و نويسندگان روس ناچار بوده‌اند با آن‌ها مانند غول‌هاي مختلف مراحل مختلف هفت‌خان روبرو شوند. يک نمونه‌اش، الکساندر فادايف يکي از رئساي اتحاديه نويسندگان شوروي بود که پاسترناک را «غيرخودي» خواند. نمونه ديگر که در اتفاقات کتاب حضور پررنگي دارد، سوروکوف دبير اتحاديه نويسندگان است کافي بود تا مقاله‌هاي انتقادي‌اش از نويسنده‌اي در روزنامه کولتورا ئي ژيزن (به تعبير نويسندگان، «گور دسته‌جمعي») منتشر شود تا به سرنوشت شومي دچار شود. يکي از تنبيه‌هايي که حکومت به خاطر چاپ مقالات تندِ سورکوف و ديگران عليه پاسترناک براي او در نظر گرفت، خمير شدن ۲۵ هزار نسخه از کتاب منتخب اشعارِ در آستانه توزيعش، بود. چنين افرادي پاسترناک را متهم به اين مي‌کردند که هم‌سفره انگليس و آمريکا شده اما دارد ژامبون روسي مي‌خورد. در حالي که هم پاسترناک و هم تاريخ ثابت کردند که چنين نبوده است. سخنان تاسف‌بار خروشچف سال‌ها بعد از سخت‌گيري‌ها عليه پاسترناک و زماني که از حکومت به زير کشيده شد، مويد اين واقعيت است. پاسترناک پس از اين‌که به عنوان برنده جايزه ادبي نوبل معرفي شد، توسط همين افراد و البته دوستان نزديکش، بايکوت و منزوي شد که در کتاب به اين مساله به طور مشروح پرداخته شده و از حوصله اين مطلب خارج است. درباره خروشچف نيکيتا خروشچف، ديگر رهبر شوروي بود که در کتاب «ادبيات عليه استبداد» حضور پررنگي دارد. اين شخصيت حمله‌هاي تندي عليه سخت‌گيري‌ها و رفتار استالين داشت اما هرچه که بود در ذات يک کمونيست بود و موجب اعمال سخت‌گيري‌هايي عليه پاسترناک و رمانش شد. او به تندي نسبت به دستگيري‌هاي فله‌اي و کوچ‌هاي اجباري به اردوگاه‌هاي کار، اعدام‌هاي بدون محاکمه و بدون تحقيقات قضايي زمان استالين انتقاد کرد و گفت که چنين برخوردهايي باعث ترس، ناامني و سرخوردگي مردم شوروي شده است. با روي کار آمدن خروشچف، مقداري فضاي باز به وجود آمد اما با حمله ارتش شوروي به مجارستان براي درهم‌شکستن قيام ضدکمونيستي مردم اين کشور (در سال ۱۹۵۶)، اميدها براي انجام تغييرات و فضاي باز از بين رفت. خروشچف به ناچار گفت که گرايشات بورژوايي بين روشنفکران مجار، عامل اصلي شعله‌ور شدن قيام مردم اين کشور بوده است. يک واقعيت جالب تاريخي اين است که ۲۵۰ هزار نفر از اعضاي حزب کمونيست ايتاليا در واکنش به اين حمله، از عضويت در حزب انصراف دادند. اين سرکوب، يکي از اتفاقاتي بود که موجب شد عزم فلترينلي (همان ناشر ايتاليايي پاسترناک) براي چاپ کتاب در ايتاليا، راسخ‌تر شود. پاسترناک معتقد بود آن‌گونه که خروشچف مي‌گويد، استالينيسم و پاکسازي‌هاي خونين‌اش نه يک انحراف وحشتناک از لنينيسم؛ بلکه نتيجه رشد طبيعي سيستم خلق شده توسط لنين بود. خروشچف هم پس از چاپ کتاب در ايتاليا، از وليو اسپانو رئيس امور خارجي حزب کمونيست ايتاليا گلايه کرد که چرا چنين آشوب بزرگي بر سر رمان بوريس پاسترناک به پا شود. در همين زمينه، يادداشت‌هاي مخفي و حرف‌هاي درگوشي پاسترناک براي اصرارش براي چاپ کتاب، جالب است که در کتاب به آن‌ها پرداخته شده است. او پس از همه محدوديت‌ها و مانع‌تراشي‌ها به اين‌جا مي‌رسد که «انتشار دکتر ژيواگو به مهم‌ترين چيز در زندگي‌ام تبديل شده است.» يا «اين کتاب‌، آخرين کلام من با دنياي متمدن است.» اولين نسخه چاپ شده رمان به زبان ايتاليايي در سال ۱۹۵۷ به طور رسمي منتشر شد. ۵ روز پس از انتشار، ۳ هزار نسخه ديگر از کتاب زير چاپ رفت. يک سال بعد هم کتاب به مقر سازمان سيا در آمريکا رسيد که به آن خواهيم پرداخت. نيکيتا خروشچف پس از همه مشکلاتي که رمان «دکتر ژيواگو» براي رهبر شوروي به وجود آورد، خروشچف به دامادش آلکسي آجوبي گفت که اين رمان را بخواند و گزارش جامعي درباره‌اش تحويل دهد. گزارش آجوبي اين چنين بود: «اين رمان کتابي نيست که يک کمونيست جوان از فرط شعف کلاهش را به آسمان پرتاب کند،‌ اما يک کتاب ضدانقلابي هم نيست.» جالب است که تا بروز اين‌همه دردسر و مشکل، خروشچف به شخصه رمان را نخوانده بود است. آجوبي در گزارشش نتيجه گرفته بود که با حذف ۴۰۰ کلمه از رمان، مي‌شود آن را در داخل کشور چاپ کرد. به همين دليل خروشچف از همه کساني که تصوير غلطي از کتاب را به او ارائه داده بودند، خشمگين شد و دستور برکناري سورکوف را که آن‌زمان رئيس اتحاديه نويسندگان بود، صادر کرد. جالب است که زيردستان خروشچف در سال ۱۹۶۴ او را از قدرت به زير کشيدند و او در زماني که تحت نظارت و در بازداشت بود، فرصت طولاني داشت که «دکتر ژيواگو» را بخواند و در نهايت بگويد: «ما نبايد اين کتاب را ممنوع مي‌کرديم، بايد خودم مي‌خواندمش. در اين کتاب هيچ‌چيز ضد شوروي وجود ندارد.» او همچنين به اين مساله اعتراف کرده بود که دير است تا تاسف خودش را از عدم چاپ اين کتاب در شوروي ابراز کند اما دير بودن بهتر از هرگز است. درباره ايدئولوژي و نويسندگي يکي ديگر از موضوعات مهم که به طور مستقيم و غيرمستقيم به آن پرداخته مي‌شود، توجه ايدئولوژيک کمونيست‌ها به نويسندگان و آثار مکتوب است. طبق اطلاعاتي که کتاب در اختيار قرار مي‌دهد، نويسندگان شوروي قشر متمايز و صاحب امتيازي بودند. اتحاديه نويسندگان شوروي حدود ۴ هزار نويسنده را تحت پوشش قرار داده بوده و اعضاي اين اتحاديه از مزايايي بهره مي‌بردند که مردم شوروي تصورشان را هم نمي‌کرده‌اند. از طرفي همان‌طور که حاکمان حکومت کمونيستي هم گفته‌ بودند، رمان‌ها، نمايشنامه‌ها و شعر، ابزار حساس و کارآمدي براي تبليغات سياسي فراگير و شست‌وشوي ذهني مردم براي هدايتشان به سمت سوسياليسم بوده است. استالين از نويسندگان توقع داشت در مدح حکومت کمونيستي شعر و قصه بنويسند. شاهد مثال بزرگ اين ماجرا، ماکسيم گورکي است که با حمايت استالين، سبک رئاليسم سوسياليستي را ابداع کرد و او را با رمان «مادر» مي‌شناسيم. گورکي در سال ۱۹۳۲ رياست نويسندگان شوروي را به عهده گرفت. استالين در يکي از ديدارهايش با نويسندگان شوروي گفته بود: «توليد ارواح انساني، مهم‌تر از توليد توپ و تانک است.» و همچنين آن‌ها را «مهندسان روح انسان» خطاب کرده بود. تروتسکي هم که بعدها توسط استالين تسويه و ترور شد، اعتقاد داشته که هنرمندان و تبليغات‌چي‌ها نقش بسيار مهمي در اعتلاي فرهنگ طبقه کارگر دارند. هر کتاب نويسندگان شوروي تنها زماني اجازه داشته در کشورهاي غربي منتشر شود که پيش‌تر در شوروي به چاپ رسيده باشد. همين قضيه هم بوده که براي پاسترناک باعث سال‌ها دردسر و خون‌دل خوردن شد. چون رمانش از نظر بزرگان و صاحب‌نظران حزب کمونيست، کتابي ضدحزب تشخيص داده شد، و اجازه چاپ نگرفت، تلاش کرد آن را بيرون از مرزهاي شوروي چاپ کند. «دکتر ژيواگو»يي که اين شاعر نوشت، در واقع به نوعي تجربيات زيسته او از سال‌هاي پيش از انقلاب بلشويکي را در بر مي‌گرفت و هم اتفاقات پس از آن را و در واقع ضمن دربرگرفتن مطالب حماسي، شرح حال خود او نيز بوده است. گذشته از دست رفته مشترک پاسترناک با شخصيت ژيواگو، برآمده از محيط فرهنگي روشنفکران مسکويي است. با اين حال، رهبران بزرگ کمونيست بدون اين‌که اين کتاب را خوانده باشند، فقط از سر عناد و دشمني، موجب مطرح‌شدنِ هرچه بيشترش در سطح جهان شدند و اگر کمي با تعقل و تعصب کمتر با اين اثر روبرو مي‌شدند، به نظر مي‌رسد اصلا لازم نبود هزينه‌هاي گزافي که در کتاب به آن‌ها اشاره شده، بپردازند. در واقع رهبران حزب کمونيست و حاکمان شوروي، اتفاق نوشته شدنِ «دکتر ژيواگو» را تبديل به يک گره کردند و سپس باعث کور شدن هرچه بيشتر اين گره شدند. جالب است که در حال حاضر که سال‌ها از فروپاشي کمونيسم مي‌گذرد، رمان پاسترناک دارد در روسيه عرضه مي‌شود و از آثار ماندگار ادبيات اين کشور محسوب مي‌شود. آن‌چيزي که باعث واکنش اوليه مخالفان اين رمان شد، بدون در نظر گرفتن عناد و کينه‌هاي شخصي، بي تفاوتي نسبت به سبک رئاليسم سوسياليستي، اداي احترام به انقلاب بلشويکي و زهد آشکار ديني موجود در آن بود. جالب است که کتاب «نبرد من» آدولف هيتلر هم سال‌ها در آلمان ممنوع بود و تازه چند سالي است که اجازه عرضه در اين کشور را پيدا کرده است. به هرحال جلوگيري از نشر انديشه با زور و سانسور امري است نکوهيده؛ چه توسط کمونيست‌ها انجام شود چه ديگر کشورهايي که اعتقادي به مرام مارکسيستي ندارند. يک نمونه از آمارها ارائه شده در اثر مستند «ادبيات عليه استبداد» اين است که از سال ۱۹۳۸ تا ۱۹۳۹ يعني بازه‌اي يک‌ساله، ۲۴۱۳۸۷۹۹ نسخه کتاب که از نظر سياسي مخرب تشخيص داده شده بودند، يا مطلقا فاقد ارزش خواندن بودند، خمير شدند. بد نيست در اين وانفساي گراني ارز و کمبود کاغذ در بازار نشر کشور، به اين واقعيت هم اشاره کنيم که پس از انقلاب اکتبر روسيه، براي مدتي مسائلي از جمله کمبود کاغذ، عملا صنعت نشر اين کشور را تعطيل کرده بوده است؛ يعني تقريبا تا سال ۱۹۲۲. استالين اوايل دهه ۱۹۳۰ در پي مستحکم‌کردن پايه‌هاي قدرتش بوده و ايده‌هاي قدرت‌طلبانه‌اش باعث شد که پس از شروع فعاليت‌هايش براي کسب قدرت مطلق شوروي، طبق تعبير کتاب «ادبيات نه هم‌پيمان حزب که خدمتکار حزب شد.» (صفحه ۳۲) او اشتهاي عجيبي براي مطالعه رمان و شعر داشته و نويسندگان و شعراي روسيه را به خوبي مي‌شناخته است. يکي از تعابير جالب ديگر کتاب درباره موضوع ايدئولوژي کمونيستي و توجه به کتاب و کتابخواني به اين ترتيب است: «قفسه‌هاي کتابخانه‌هاي عمومي زير بار سنگين کتاب‌هاي بي‌ارزش ملال‌آور که بنا به دستور حزب توليد شده بودند، غژغژ مي‌کرد.» کتاب يک پيشگفتار ۳۶ صفحه‌اي دارد که به واقع چيزي جلوتر از يک پيشگفتار است و در واقع جان‌مايه کتاب را در خود جا داده است. نويسندگان اثر با هوشمندي تمام همه مطالب جذاب و پليسي را در اين بخش به صورت چکيده و خلاصه بيان‌کرده‌اند و نويد اين را مي‌دهند که در صفحات و فصول بعدي، به طور مشروح و مفصل به اين موضوعات بپردازند. از جمله نقاط قوت کتاب، همين پيشگفتار آن است. با فاصله گرفتن از پيشگفتار، کتاب فصل اولش را با زندگي و کودکي پاسترناک شروع کرده و به ترتيب جلو مي‌رود. بد نيست به اين واقعيت هم توجه داشته باشيم که پاسترناک عمري به عنوان شاعر شناخته مي‌شد. او نگارش رمان «دکتر ژيواگو» را در سال ۱۹۴۵ يعني پايان جنگ جهاني شروع کرده و ۱۰ سال به اين کار مبادرت داشت. زماني که اين کتاب يعني اولين رمان اين نويسنده به پايان رسيد، ۶۵ سال داشته است. چگونگي نوشته‌شدن و توزيع دکتر ژيواگو يکي از موضوعات مهم کتاب «ادبيات عليه استبداد» روند طولاني چگونگي شکل‌گيري رمان «دکتر ژيواگو» است. پاسترناک سال‌ها روي اين رمان کار کرد و فصل‌هاي مختلفش را پس از نوشتن براي دوستانش ارسال کرده يا در مهماني‌ها مي‌خواند. بنابراين پليس مخفي شوروي در جريان شکل‌گيري چنين اثري بوده است. پاسترناک صبح‌ها به نوشتن مشغول مي‌شده و باقي ساعات روزش را به امور ديگرش اختصاص مي‌داده است. خلاصه داستان از اين قرار بود که پس از اتمام نگارش رمان، نشريات معتبر ادبي شوروي از چاپ آن سر باز زدند و سپس نسخه دست‌نويس آن توسط يک ناشر ايتاليايي کمونيست به طور مخفي از شوروي خارج شد. پس از آن کش و قوس‌هاي فراواني رخ داد و پليس مخفي هم از خروج دست‌نويس رمان از کشور اطلاع پيدا کرد و تلاش زيادي براي برگرداندن آن کردند که ناکام ماند. پاسترناک تا زماني که رمانش در خارج از شوروي چاپ شد، رويکرد دوگانه‌اي را در قبال حکومت شوروي در پيش گرفت و گاهي چنين وانمود کرد که از خروج رمان و چاپش در جايي خارج از شوروي راضي نبوده است. دکتر ژيواگو نسخه فلترينلي به هر حال پس از همه فراز و فرودها و سختي‌هايي که به چاپ رمان در خارج از شوروي انجاميد، رفتار حکومت کمونيستي شوروي باعث تمرکز توجه ديگر کشورها روي اين کتاب شد و مانند يک موج، در کشورهاي مختلف اروپايي منتشر شد. اما آمريکا به دليل ملاحظه شرايط سخت پاسترناک در داخل شوروي و همچنين دلايل پناهي جنگ سرد با شوروي در چاپ ترجمه انگليسي کتاب عجله نکرد. البته آمريکايي‌ها و سازمان سيا، باعث و باني چاپ نسخه‌هاي ميليوني زيادي از اين کتاب در اروپا شدند اما تا زماني که اين مساله افشا نشد، کمونيست‌ها متوجه نشدند که ترجمه «دکتر ژيواگو» توسط چاپخانه‌ها و عوامل مخفي سيا در اروپا و خيلي از کشورها توزيع شده است. داستان چگونگي نشر و توزيع اين کتاب در جهان به تفصيل در کتاب پيش رو، شرح داده شده است. پاسترناک با توجه به بازرخوردهايي که مي‌ديد و رفتار حکومت در قبال رمان در حال نوشته‌شدنش، زماني که فاصله کمي تا پايان نگارش «دکتر ژيواگو» باقي مانده بود، اين جملات را گفته بوده است: «آن‌ها اين رمان را به هيچ وجه چاپ نخواهند کرد. معتقدم که آن‌ها هيچ وقت چاپش نخواهند کرد. من به اين نتيجه رسيده‌ام که بايد رمانم را دست به دست بگردانم تا عالم و آدم آن را بخوانند.» (صفحه ۱۵۹) ويرايش نهايي کتاب «دکتر ژيواگو» در سال ۱۹۵۵ به سرانجام رسيد. او در جاي ديگري از کتاب گفته: «انتشار دکتر ژيواگو [در شوروي] امر غيرممکني است.» (صفحه ۲۰۰) جنگ سرد و ورود آمريکا به کارزار «دکتر ژيواگو» رقابت تبليغاتي آمريکا و شوروي در جريان سال‌هاي جنگ سرد، باعث ورود سازمان سيا به کارزاري شد که بهانه اصلي‌اش کتاب‌هايي چون «دکتر ژيواگو» يا «۱۹۸۴» و يا «مزرعه حيوانات» بودند. علت اصلي فعاليت‌هاي سازمان سيا و سازمان‌هاي پوشش ديگري که در اين نبرد به وجود آورد، بي‌اثر کردن فعاليت‌هاي ماشين پروپاگانداي کمونيست‌ها بود. به هر حال در سال‌هاي جنگ سرد، شرايط داخلي آمريکا نيز مشوش بود و اتهام کمونيست بودن يا همکاري با کمونيست‌ها، مي‌توانست زندگي يک فرد را سياه کند. اما در مواجهه بيروني، آمريکايي‌ها وضعيت بهتري نسبت به حکومت کمونيستي شوروي داشتند چون برخوردهاي غيرانساني و متعصبانه کمونيست‌ها، از جمله رويکردشان در قبال رمان «دکتر ژيواگو» وجهه‌ مناسبي در جهان برايشان باقي نگذاشت. دست‌نوشته روسي کتاب پاسترناک در سال ۱۹۵۸ در قالب دو حلقه فيلم به مقر اصلي سازمان سيا در واشنگتن رسيد و اين شروعي براي جنگي ديگر بين آمريکا و شوروي بود. سوروکوف در يکي از مصاحبه‌هايش با رسانه‌هاي خارجي در واکنش به چاپ «دکتر ژيواگو» گفته بود: «حالا شاهديم که جنگ سرد دارد ادبيات را هم درگير مي‌کند. اگر از نظر غربي‌ها اين آزادي است، پس بايد بگويم که ما نظر متفاوتي به آن داريم.» سازمان‌هاي اطلاعاتي آمريکا و انگلستان به اين جمع‌بندي رسيده بودند که رمان «دکتر ژيواگو» بايد به زبان روسي چاپ و عرضه شود. اما همان‌طور که گفته شد، اين کار به صورت علني صورت نگرفت بلکه با پوشش‌هاي زياد و به صورت مخفي انجام شد. چون ماموران مخفي مسکو، به خوبي جنس کاغذها را مي‌شناختند و مي‌توانستند بر آمريکايي بودن چاپ کتاب‌ها واقف شوند. سازمان سيا که عزم خود را جزم کرده بود اين رمان را به دست شهروندان بلوک شرق برساند، صدها ميليون دلار را در اين جنگ، صرف راه‌اندازي تورهاي موسيقي، نمايشگاه‌هاي هنري، نشريات روشنفکري، پژوهش‌هاي آکادميک، فعاليت‌هاي دانشجويي، سازمان‌هاي خبري و موسسات چاپ و عرضه کتاب کرد. به نظر مي‌رسد چنين رفتاري، همان مولفه‌هاي مفهومي به نام «جنگ نرم» باشد که طي سال‌هاي گذشته به طور جدي در جامعه ايران هم مطرح شده‌اند. سازمان سيا در آن زمان که مشغول چنين نبردي با شوروي بود بر اين باور بوده که جنگ سرد، يک بعد فرهنگي هم دارد و به اين ترتيب، تبديل به يکي از بزرگ‌ترين موسسات اعطاي بورس و کمک‌هاي مالي شد. بد نيست از نظر تاريخي به اين مساله هم اشاره کنيم که تاريخ تاسيس سازمان سيا، سال ۱۹۴۷ و پس از جنگ جهاني دوم است. با توجه به همه کارهايي که سازمان سيا در زمان جنگ سرد در عرصه فرهنگي انجام داد، هارولد استاسن رئيس سازمان جنگ صليبي براي آزادي، يکي از همان سازمان‌هايي که سيا براي جنگ نرمش تاسيس مي‌کرد، به مجله گفت: ما سوراخ بزرگي در پرده آهنين ايجاد کرديم. يکي از واقعيت‌هاي مربوط به اين جمله، اين است که حدود يک سوم جمعيت بزرگسال شوروي به راديوهاي غربي گوش مي‌دادند (خيلي از اين راديوها را سازمان سيا تاسيس کرده بود) و جالب است که در سال ۱۹۵۸ بودجه‌اي که شوروي براي پارازيت انداختن روي سينگنال‌هاي اين راديوها مي‌کرد، خيلي بيشتر از مجموع بودجه‌اي بود که صرف راديوهاي داخلي و بين‌المللي‌اش مي‌کرد. دانشجويان لهستاني و ديگر کشورهاي تحت سيطره بلوک شرق، واکنش‌هاي مثبت و تشکرآميزي از باعث و بانيان توزيع کتاب‌هاي جورج اورول، ميلوان جيلاس و چسلاو ميلوش داشتند. به همين دليل سازمان سيا، فعاليت‌هاي مربوط به نشر و توزيع کتاب در اروپا را گسترش داد. اين سازمان جاسوسي پس از ارسال پستي کتاب‌ها به کشورهاي اروپاي شرقي، در سال ۱۹۵۶ برنامه‌هاي مربوط به ارسال کتاب به داخل شوروي را آغاز کرد. آمريکايي‌ها طبق مستندات تاريخي و مطالب کتاب «ادبيات عليه استبداد» حقيقتا جنگي همه‌جانبه را با کتاب عليه شوروي کليد زدند و از هر عاملي هم به عنوان سرباز اين جنگ استفاده کردند؛ از جمله افراد معمولي و مسافراني که به شوروي يا کشورهاي اروپاي شرقي مي‌رفتند. «کتاب‌ها داخل جعبه‌هاي غذا و نوارهاي بهداشتي جاساز و پنهاني به داخل کشور برده مي‌شد.» (صفحه ۲۳۵). اين برنامه‌ها که تا سقوط کامل اتحاد شوروي ادامه پيدا کرد، توسط ماموراني هدايت مي‌شد که خودشان پيش‌زمينه‌هاي ادبي داشتند. همان‌طور که در ابتداي اين مطلب درباره توجه جدي کمونيست‌ها به ادبيات و کتاب گفته شد، بايد بگوييم که آمريکايي‌ها هم بر اين اهميت واقف بودند و جنگ‌ِ نرم‌شان در سال‌هاي جنگ سرد را با همين رويکرد پيش بردند. همان‌طور که ماکسيم گورکي اولين کنگره نويسندگان اتحاد شوروي در سال ۱۹۳۴ گفته بود: «کتاب‌ها مهم‌ترين و قدرتمندترين سلاح در فرهنگ سوسياليستي‌اند»؛ رئيس وقت عمليات محرمانه سيا هم در گزارشش به کميته سناي آمريکا گفته بود که يک کتاب به تنهايي مي‌تواند نگرش و رفتار خواننده را چنان زير و رو کند که هيچ رسانه منفرد ديگري توان چنين تاثيرگذاري‌اي را ندارد.» اين مقام مسئول گفته بود که البته شايد حرفش درباره همه کتاب‌ها، همه زمان‌ها و خوانندگان صدق نکند اما تا حدي درست است که بتوان کتاب‌ها را به مهم‌ترين سلاح پروپاگاندايي راهبردي يعني بلندمدت تبديل کرد. نبرد در نمايشگاه جهاني بروکسل ۱۹۵۸ نمايشگاه جهاني بروکسل که در سال ۱۹۵۸ برپا شد، اولين نمايشگاه جهاني بعد از جنگ دوم بود. آمريکا سرمايه‌گذاري زيادي براي عرضه «دکتر ژيواگو» و ديگر کتاب‌هاي ممنوع در اين نمايشگاه کرد و يکي از اين سرمايه‌گذاري‌ها در غرفه واتيکان خود را نشان داد. يعني در غرفه اين کشور مذهبي بود که بسياري از نسخه‌هاي رمان مورد نظر بين مخاطبان توزيع شد. يک زن کاتوليک که سازماني مذهبي با نام «زندگي با خدا» را تاسيس کرده و به چاپ کتاب‌هاي آموزه‌هاي مسيحي اشتغال داشت، در اين ميدان نبرد به کمک آمريکايي‌ها آمد. کار اصلي اين سازمان که توسط ايرينا پوسنووا اداره مي‌شد، قاچاق کتاب‌هاي مذهبي به زبان روسي، به داخل خاک شوروي بود. جالب است که سرانجام، اولين نسخه‌هاي روسي «دکتر ژيواگو» توسط کشيش‌ها و خانم‌هاي مذهبي به دست گروهي از شهروندان روسي رسيد. شوروي نيز سرمايه‌گذاري زيادي براي تبليغ مرام کمونيسم در اين نمايشگاه کرده و حدود ۵۰ ميليون دلار و خيلي بيشتر از آمريکا هزينه آماده‌سازي غرفه‌اش کرده بود که همان‌طور که مشخص است، اين هزينه گزاف نتوانست باعث پيروزي‌اش در جنگ مورد اشاره شود. به اين ترتيب با وجود همه تدابير و سخت‌گيري‌هاي حکومت شوروي، در نتيجه نبرد بلوک‌هاي شرق و غرب در نمايشگاه بروکسل، نسخه‌هاي روسي «دکتر ژيواگو» به پشت پرده آهنين منتقل شده و به دست مردم رسيدند. پاسترناک در ويلايش پانزدهم نوامبر سال ۱۹۵۸، براي اولين بار نام سازمان سيا به صورت علني به قضيه چاپ و نشر کتاب «دکتر ژيواگو» پيوند داده شد و يک نشريه محافظه‌کار آمريکايي مطلبي با اين مضمون چاپ کرد: «محموله‌هاي حاوي کتاب دکتر ژيواگو از چاپخانه‌اي در هلند به پاوييون واتيکان در نمايشگاه جهاني بروکسل حمل شد...» وقتي اين رمان براي اولين بار در آمريکا چاپ شد، در شش هفته نخست عرضه، ۷۰ هزار نسخه‌اش به فروش رفت. تا يک سال بعد (يعني ۱۹۵۹)، ۸۵۰ هزار نسخه از اين رمان در آمريکا به فروش رفت. جان موري رئيس بخش شوروي سازمان سيا هم در همان سال، طي گزارشي گفت: «ما معتقديم دکتر ژيواگو يک تخته‌پرش عالي براي گفتگو با مردم شوروي درباره مضمون کلي کمونيسم عليه آزادي بيان است.» نکته مهم اين‌جاست که پاسترناک با شنيدن و خواندن واکنش‌هاي مثبت نويسندگاني چون ايتالو کالوينو يا سياستمداراني چون جواهر نعل نهرو، درباره کتابش، آن‌قدر ذوق‌زده نشد که بخواهد اقدام اشتباهي انجام دهد و همان‌طور که در کتاب «ادبيات عليه استبداد» ذکر شده، از تقليل دادن رمانش به چيزي شبيه يک جزوه سياسي در محکوميت کشور زادگاهش ناراحت بود. کاخ کرملين هم پس از انتشار علني و توزيع «دکتر ژيواگو» در جهان، ناچار مدتي را سکوت کرده اما پس از مدتي صداهاي بلندگوهاي تبليغاتي‌اش بلند شد و طي طريق يکي ديگر از مسيرهاي اشتباه حکومت کمونيستي آغاز شد. چراکه شروع به تخريب پاسترناک کردند. سورکوف که نامش در بالا رفت و از افرادي بود که نسبت به پاسترناک کينه داشت، در مصاحبه با يک ديپلمات انگليسي گفت: «در جامعه بورژوايي شما، آزادي نه فقط به شکسپير و گراهام گرين که به پورنوگرافي هم اعطا شده است.» و بسياري حرف‌هاي مشابه ديگر. نکته جالب و عبرت‌آموز در محکوميت رفتار حکومت کمونيستي در قبال اين اثر ادبي پاسترناک اين است که هر قدم اشتباه‌شان در واقع در حکم فرو رفتن بيشتر در باتلاقي بود که خودشان به وجودش آورده بودند. در نتيجه ناچار شدند تظاهرات‌هاي فرمايشي يا محکوميت‌هاي مصنوعي و فرمايشي براي پاسترناک تدارک ببينند که همگي‌شان هم در آن زمان، و البته پس از فروپاشي کمونيسم، مضحک به نظر رسيدند. کارهايي که آمريکايي‌ها در قبال چاپ و عرضه کتاب «دکتر ژيواگو» انجام دادند، از نظرشان يک ضربه جانانه پروپاگاندايي به نظام کمونيستي بود؛ ضربه‌اي که خود روس‌ها در مسکو (به تعبير کتاب پيش رو)، با ندانم‌کاري‌هايشان موجب فرو آمدنش شده بودند. يکي از تبعات اين ضربه، جمله‌اي بود که جواهر لعل نهرو در يک کنفرانس خبري به خبرنگاران گفت: «يک نويسنده مطرح حتي اگر عقيده‌اي را بيان کند، که مغاير با عقيده مسلط روز باشد، بايد محترم شمرده و کاملا آزاد گذاشته شود.» نخست‌وزير هند اين جملات را وقتي گفت که نگراني‌ها از رفتار شوروي در قبال درباره سرنوشت پاسترناک به اوج رسيده بود. يکي از فعاليت‌هاي مهم سازمان سيا هم که بايد به آن اشاره کنيم، چاپ و عرضه نسخه‌هاي مينياتوري رمان پاسترناک بود. سازمان سيا اين توهم را هم به وجود آورد که اين کار توسط يک انتشارات فرانسوي انجام مي‌شود. پايان کار پس از موفقيت‌هاي بين‌المللي کتاب «دکتر ژيواگو» و اعطاي جايزه نوبل به پاسترناک که موجب حمله‌هاي تند و سفارشي به اين نويسنده شد، از اتحاديه نويسندگان شوروي اخراج؛ ويلايش مصادره و اين زمزمه شنيده شد که قرار است از کشور شوراها هم رانده شود تا به همان بهشت غربي برود. اما او با نامه‌اي به خروشچف درخواست کرد از کشور اخراجش نکنند چراکه تحمل زندگي در جايي خارج از روسيهرا ندارد. خروشچف پس از اين نامه، دستور توقف هجمه‌ها عليه پاسترناک را صادر کرد و گفت: «کافي است. او به اشتباهاتش اذعان کرده است. کاري به کارش نداشته باشيد.» نامه‌اي هم که پاسترناک براي رد کردن جايزه نوبل نوشت، کاري برايش از پيش نبرد. يکي از سخنراني‌هاي ضد اين نويسنده که توسط يکي از اعضاي جوانان حزب کمونيست ايراد شد، از نظر تاريخي بسيار جالب و عبرت‌آموز است. فرد سخنران پاسترناک را بدتر از خوک توصيف کرد. چراکه خوک، حيواني است که حداقل در خانه و کاشانه‌اش مدفوع نمي‌کند اما پاسترناک با رماني مثل «دکتر ژيواگو» اين کار را در حق کشورش انجام داده است. از بخش مربوط به بايکوت و منزوي شدن پاسترناک تا برهه تاريخي مرگش، سرعت روايت کتاب «ادبيات عليه استبداد» زياد شده و مي‌توان آن را در زمان کوتاهي به پايان رساند. همان‌طور که آرمان کمونيسم فروپاشيد، افرادي که با پاسترناک تندي کرده بودند، در اعترافاتشان براي يکديگر و ديگران، ابراز پشيماني کردند. «سالائوخين در نامه‌اش به يفتوشنکو نوشت:‌ بياييد قبول کنيم که همه ما، همه ما چهارده نفري که سخنراني کرديم، آدم‌هاي بزدل، نان به نرخ روزخور، بادمجان دورقاب‌چين، خائن و حرامزاده‌اي بوديم که هرگز دامانمان از اين لکه ننگ پاک نخواهد شد.» (صفحه ۳۲۵). حکومت شوروي چندي پيش از برنده شدن پاسترناک، ۳ دانشمند شوروي را در حوزه نوبل فيزيک، به عنوان برنده معرفي کرد که حکومت اين کشور در رفتاري متناقض با آن‌چه درباره پاسترناک انجام داده بود، با آغوش باز اين جوايز را پذيرفت. در روزنامه‌هاي حزب، پذيرش جايزه ادبي نوبل تقبيح و پذيرش جايزه فيزيک، ستايش شد. تشييع پاسترناک با تابوت روباز رفتار ناپسند مطبوعات کمونيستي هم در قبال مرگ پاسترناک جالب است. چون در عين حالي که خبر مرگ خالق «دکتر ژيواگو» در صدر اخبار و صفحات اول روزنامه‌ها قرار گرفته بود، مطبوعات شوروي هيچ خبري از آن کار نکردند. اطلاعيه‌هاي مرگي هم که شهروندان به در و ديوار مي‌چسباندند توسط پليس پاره مي‌شد. اتحاديه نويسندگان شوروي هم به نويسندگان عضو پيام داد که در صورت شرکت در مراسم تدفين پاسترناک، مسئوليت عواقب به عهده خودشان است. موخره مجله نوي مير از ژانويه تا آوريل ۱۹۸۸ رمان «دکتر ژيواگو» را به صورت پاورقي چاپ کرد و بالاخره مردم روسيه توانستند به طور علني و قانوني همه متن آن را به طور کامل بخوانند. در «کتابخانه دولتي و.ا.لنين» که نامش بعدها به «کتابخانه دولتي روسيه» تغيير کرد، نسخه‌اي از کتاب «دکتر ژيواگو»يي که سازمان سيا در سال ۱۹۵۹ چاپ کرده بود، از گاوصندوق بيرون آمده و در معرض نمايش عموم قرار گرفت. همه مطالب گفته‌شده، استبداد شوروي و باز شدن راه ادبيات مانند آب چکه‌چکه‌اي که از ميان سنگ‌ها عبور مي‌کند، همه از نکات عبرت‌آموز تاريخ بشري هستند که ادعا دارد، در عصر مدرن و پست‌مدرن زندگي مي‌کند و موجودي ترقي‌خواه و روشن‌فکر است. دنياي دوقطبي پس از جنگ جهاني دوم که بلوک شرق و غربش از دو سو يک کتاب داستاني را مي‌کشيدند، پس از آن هم روي آرامش را نديد چرا که آمريکايي‌ها با همان رسالت آزادي‌بخشي‌شان که در عرضه رمان پاسترناک به کار گرفته بودند، جنگ ويتنام را راه انداختند، ارتش شوروي هم پس از سرکوب قيام مجارستان، با تانک‌هاي خود، تازگي و طراوت بهار پراگ را خاموش کرد. بنابراين افرادي چون پاسترناک که دغدغه روايت‌هاي انساني و ادبي را داشتند، موفق شدند در چنين جهاني، به توليد اثر پرداخته و پيام اثرشان را جاودانه کنند. همراهان عزيز، آخرين خبر را بر روي بسترهاي زير دنبال کنيد: آخرين خبر در سروش http://sapp.ir/akharinkhabar آخرين خبر در ايتا https://eitaa.com/joinchat/88211456C878f9966e5 آخرين خبر در بله https://bale.ai/invite/#/join/MTIwZmMyZT آخرين خبر در گپ https://gap.im/akharinkhabar
اخبار بیشتر درباره

اخبار بیشتر درباره