خراسان/ عقربههاي ساعت به ظهر نزديک ميشود. شهرهاي کشورمان در آرامش به سر ميبرند. منتها اين آرامش قبل از توفان است. همه در خانه هايشان استراحت ميکنند اما دشمن در اتاق عمليات، در حال رصد آخرين اخبار و اطلاعات براي حملهاي ناجوانمردانه به ايران است. صدام، رئيسجمهورِ وقت عراق، فرمان حمله به مرزهاي ايران را اعلام ميکند و اخبار شروعِ جنگي تمام عيار، دنيا را فرا ميگيرد. صدام رو به دوربين ميگويد تمام امکانات نظامي و انساني و مالياش را رديف کرده تا يک هفته ديگر به تهران برسد و خاک ايران را تصرف کند! ايرانيها، زن و مرد، کوچک و بزرگ، پير و جوان به پا ميخيزند. تعدادشان نسبت به دشمن کم است اما اميدوار و متوکل و استوارند و با ابتداييترين تجهيزات راهي جبهه ميشوند تا مبادا يک وجب از خاک کشورشان به دست دشمن بيفتد و در اين مسير، رشادتها و شجاعتها و حماسههاي زيبا و ماندگاري شکل ميگيرد. امروز 31 شهريورماه، سالروز حمله عراق به ايران و اولين روز از هفته دفاع مقدس است. به همين مناسبت نگاهي داريــم به کتاب دوجلديِ «سلام بر ابراهيم». مجموعه خاطراتي شگفت انگيز درباره سبکزندگيِ شهيد «ابراهيم هادي» که اولين بار، حدود شش سال قبل منتشر شد و در طول اين سالها، بيش از125 بار و در شمارگان بيش از 750 هزار جلد تجديدچاپ شده؛ کتابي که بهانه تحول نوجوانان و جوانانِ زيادي بوده است. ابراهيم هادي، قهرمان کُشتي و واليبال و ورزش هاي زورخانه اي و از چهره هاي تابناک دفاع مقدس که در اوج شور و هيجان جواني، متواضع و خاکي بود. اگر اين کتاب را نخواندهايد و کنجکاويد درباره حالوهواي اين شهيد بيشتر بدانيد، مطلب را بخوانيد.
درباره شخصيت و زندگي «ابراهيم هادي» بيشتر بدانيم
شهيدي که شگفتزدهتان ميکند
ابراهيم در اول ارديبهشت سال 1336 در محله شهيد سعيدي، حوالي ميدان خراسان تهران به دنيا آمد. چهارمين فرزند و بزرگترين پسر خانواده بود. پدرش «مشهدي محمد حسين» که به او علاقه خاصي داشت، يک بقال ساده بود که در نوجوانيِ ابراهيم از دنيا رفت و بارمسئوليت خانواده بر دوش پسر نوجوان ماند و از آن جا بود که همچون مردان بزرگ، زندگي را پيش برد. با اينهمه، او در کنار درس و کار بيرون از خانه، به شکل جدي ورزش مي کرد؛ ورزش باستاني و واليبال و کشتي. موفقيتهاي ورزشي اش باعث شده بود که مربي ها و آدم هاي دور و بر، ابراهيم را با لقب «پلنگ خفته» بشناسند. ابراهيم که از بنيان گذاران گروه چريکي شهيد اندرزگو در جبهه گيلانغرب و ستاره ورزش کشتي کشورمان است، دوران دبستان را در مدرسه طالقاني و دبيرستان را در مدارس ابوريحان و کريمخان گذراند. او در سال ۵۵ توانست موفق به دريافت ديپلم ادبي شود. از همان سالهاي پاياني دبيرستان، مطالعات غيردرسي را نيز شروع کرد؛ حضور در «هيئت جوانان وحدت اسلامي» و شاگردي استادي مثل مرحوم علامه «محمدتقي جعفري» بسيار در رشد شخصيتي ابراهيم مؤثر بود. اين شهيد که در دوران پيروزي انقلاب شجاعتهاي بسياري از خود نشان داد، بعد از انقلاب در بازار تهران، سازمان تربيت بدني و سپس آموزش و پرورش مشغول به کار شد. در سالهاي دفاع مقدس، يکي از کارهاي ابراهيم به واسطه قدرتِ بدني اش، انتقال مجروحان و شهدا از منطقه به پشت جبهه بود. گاهي اوقات پيکرهاي مطهر شهدا در ارتفاعات بازيدراز واقع در غرب کشور، بر شانههاي ابراهيم مينشست تا به دست خانوادههايشان برسد. سرانجام ابراهيم، در عمليات والفجر مقدماتي، پنج روز به همراه بچههاي گردان کميل و حنظله در کانالهاي فکه مقاومت کرد اما تسليم نشد و در ۲۲ بهمن سال ۶۱، تنهاي تنها با خدا همراه شد و ديگر کسي او را نديد. اين روزها در قطعه ۲۶ گلزار شهداي بهشت زهرا(س) يادبودي براي شهيدگمنام، ابراهيم هادي وجود دارد که خيليها کنجکاوانه سراغش ميروند. شهيدي که براي بچههاي جنوب شرق تهران و کساني که اهل دل هستند، خيلي عزيز است و براي جواناني که کتاب «سلام بر ابراهيم» را خواندند، حال و هواي ديگري دارد.
درباره کتاب «سلام بر ابراهيم»
پرفروشترين کتاب ايران در سال 95
کتاب«سلام بر ابراهيم» مجموعه خاطراتي از شهيد «ابراهيم هادي» است که به همت يک گروه فرهنگيمذهبي که تحت عنوان شهيد ابراهيــمهادي فعاليت ميکنند، شکل گرفته و منتشر شده است. خاطرات اين کتاب، از زبان آدمهاي مختلفي با نسبتهاي گوناگون بيان شده؛ از دوستان و همسايههاي شهيد بگير تا همرزمان و فرماندهان او، هرکدام با بيانِ يک خاطره، پازلِ سبکزندگيِ زيبايش را ميچينند، کامل ميکنند و پيش رويمان ميگذارند. «سلام بر ابراهيم» قصه جواني را روايت ميکند که مانند همه ما، يک آدم معمولي بوده، با اين تفاوت که در طولِ 25 سال زندگياش، تلاش کرده مراقب رفتارهايش با خود، خانواده و اطرافيان باشد و همواره خداي مهربان را ناظر اعمالش بداند. خاطرات به زباني ساده و نزديک به محاوره نوشته شده و انگار راويان، در يک دورهمي، مشغول تعريف ماجراهاي جالبي از زندگي شهيد هادي هستند و اين قصههاي کوتاه اما پر از درس، نهتنها مخاطب را خسته نميکند، بلکه بيش از پيش او را شگفتزده، مشتاق و همراه ميکند. به گزارش «ايکنا»، جلد اول «سلام بر ابراهيم» 69 خاطره از اين شهيد را روايت ميکند که حاصل بيشتر از 50 مصاحبه با اطرافيان شهيد هادي است و جلد دوم که در 22 بهمن 1395 و همزمان با چاپ صدم جلد اول منتشر شده، ادامه خاطرات را شامل ميشود. جلد اول اين کتاب علاوه بر اين که تاکنون بيشتر از 125 بار تجديد چاپ شده و در سال 95 عنوان پر فروش ترين کتاب سال را از آن خود کرده، به زبانهاي مختلفي ترجمه و عرضه شده است.
بريده هايي از کتاب
دوري از انگشت نما شدن
ابراهيم در ايام جواني يک جفت ميل و سنگ بسيار سنگين براي خودش تهيه کرد و حسابي سر زبان ها افتاد و انگشت نما شد. اما بعد از مدتي ديگر جلوي بچه ها چنين کارهايي را انجام نداد. مي گفت: اين کارها باعث غرور انسان ميشه... مردم به دنبال اين هستند که چه کسي قوي تر از بقيه است. من اگر جلوي ديگران ورزش هاي سنگين را انجام دهم باعث ضايع شدن رفقايم مي شوم و در واقع خودم را مطرح کرده ام و اين کار اشتباه است.
دوستان شهيد، جلد اول، ص 21
انصراف عجيب از مسابقات کشوري
مدتي از حضور ابراهيم در ورزش باستاني نگذشته بود که به توصيه دوستان سراغ کشتي رفت. در مسابقات قهرماني نوجوانان تهران شرکت کرد و همه حريفان را با اقتدار شکست داد و در حالي که 15سال بيشتر نداشت براي مسابقات کشوري انتخاب شد. ولي ابراهيم در اين مسابقات شرکت نکرد. مربي ها از دست او ناراحت شدند. بعدها فهميديم مسابقات در حضور وليعهد برگزار و جوايز هم توسط او اهدا مي شد، براي همين در اين مسابقات شرکت نکرد.
برادر شهيد، جلد اول، ص 31
ابرام جون خوش تيپ شدي
در باشگاه کشتي بوديم و آماده مي شديم براي تمرين. ابراهيم هم وارد شد. چند دقيقه بعد يکي ديگر از دوستان آمد و گفت: ابرام جون تيپ و هيکلت جالب شده، تو راه که مي اومدي دوتا دختر پشت سرت بودند. مرتب از تو حرف مي زدند... به ابراهيم نگاه کردم، رفته بود توي فکر. ناراحت شد... جلسه بعد تا ابراهيم را ديدم خنده ام گرفت. پيراهن بلند پوشيده بود و شلوار گشاد، به جاي ساک ورزشي لباس ها را داخل کيسه پلاستيکي ريخته بود... بچه ها مي گفتند ما باشگاه مي آييم تا هيکل ورزشکاري پيدا کنيم، بعد هم لباس تنگ بپوشيم اما تو با اين هيکل، اين چه لباس هاييه که مي پوشي؟ مي گفت: اگر ورزش براي خدا باشه مي شه عبادت، اما اگر به هر نيت ديگه اي باشه ضرر مي کنين.
دوستان شهيد، جلد اول، ص 39
معلم زندگي
يک روز مدير مدرسه راهنمايي که ابراهيم در آن درس مي داد پيش من آمد و گفت: شما که برادر آقاي هادي هستيد با او صحبت کنيد تا برگردد مدرسه. گفتم: مگر چه شده؟ گفت: حقيقتش ابراهيم از جيب خودش پول مي داد به يکي از شاگردها تا هر روز زنگ اول براي همه کلاس نان و پنير بگيرد. نظرش اين بود که اين ها بچه هاي منطقه محروم هستند و بچه گرسنه، درس را نمي فهمد. من با او برخورد کردم و گفتم نظم مدرسه را به هم ريختي و ديگر حق نداري اين جا کار کني... حالا همه بچه ها و والدين شان از من خواستند ايشان را برگردانم...
برادر شهيد، جلد اول، ص67
اصغر وصالي از ابراهيم مي گويد
ابراهيم و شهيد اصغر وصالي* با هم به شناسايي رفتند. اصغر وقتي برگشت گفت: من قبل از انقلاب در لبنان جنگيدم. کل درگيري هاي سال 58 کردستان را در منطقه بودم، اما ابراهيم با اين که هيچ کدام از دوره هاي نظامي را نديده، هم بسيار ورزيده است هم مسائل نظامي را خيلي خوب مي فهمد... اصغر در طراحي عمليات ها از ابراهيم کمک مي گرفت. در يکي از حملات بدون دادن تلفات هشت دستگاه تانک دشمن را منهدم کردند و تعدادي از نيروهاي دشمن را اسير گرفتند.
* اصغر وصالي فرمانده شجاع گروه دستمال سرخ ها بود که بخشي از رشادت هاي او را در فيلم «چ» حاتمي کيا ديده ايم.
امير منجر، جلد اول، ص82
7کيلومتر پياده روي با اسير
... بچه ها سنگر گرفتند و به سمت جيپ عراقي شليک کردند. بعد از لحظاتي به سمت خودروي عراقي حرکت کرديم. يک افسر عراقي و راننده کشته شده بودند و بي سيم چي مجروح روي زمين افتاده بود... يکي از بچه ها اسلحه اش را مسلح کرد و به سمت بي سيم چي رفت. ابراهيم داد زد: مي خواي چه کار کني؟ گفت: هيچي، مي خوام راحتش کنم. ابراهيم گفت: رفيق تا وقتي تيراندازي مي کرديم دشمن ما بود اما حالا اسير ماست. بعد هم به سمت بي سيم چي آمد و او را از زمين برداشت. روي کولش گذاشت و حرکت کرد. همه با تعجب به رفتار ابراهيم نگاه مي کرديم. يکي گفت: از اين جا تا مواضع خودي 13کيلومتر بايد توي کوه راه برويم. ابراهيم جواب داد: اين بدن قوي رو خدا براي همين روزها گذاشته ... بعد از هفت ساعت کوهپيمايي، به خط مقدم نبرد رسيديم. در راه ابراهيم با اسير عراقي حرف مي زد... موقع اذان صبح در يک محل مناسب نماز جماعت خوانديم. اسير عراقي هم با ما نمازش را به جماعت خواند ...
فرج ا... مراديان، جلد اول، ص112
چرا ديدن امام نرفتي؟
يکي از عمليات هاي مهم غرب کشور به پايان رسيد. بيشتر رزمندگان به زيارت امام(ره) رفتند. با وجودي که ابراهيم در آن عمليات حضور داشت به تهران نرفت. از او پرسيدم: چرا نرفتي؟ گفت: نمي شه همه بچه ها جبهه ها را خالي کنند، بايد چند نفري بمانند. گفتم: به اين دليل نرفتي؟ مکثي کرد و گفت: ما رهبر را براي ديدن و مشاهده کردن نمي خواهيم، رهبر را مي خواهيم براي اطاعت کردن. اگر نتوانستم رهبرم را ببينم مهم نيست. مهم اين است که مطيع فرمانش باشم و از من راضي باشد.
امير منجر، جلد اول، ص124
نقض قانون جنگ هاي دنيا
آقاي مداح از فرماندهان ارتش در جلسه اي مي گفت: دوستان همه شما مرا مي شناسيد. من قبل از انقلاب و در سال اول جنگ مدال شجاعت گرفتم. گروه توپخانه من سخت ترين عمليات ها را به نحواحسن انجام داده و موفق بوده. سخت ترين دوره ها را در داخل و خارج گذرانده ام. اما کساني بودند که تمام آموخته هاي من را زير سوال بردند. قانون جنگ هاي دنيا مي گويد اگر به جايي حمله مي کنيد که دشمن 100 نيرو دارد، بايد 300 نفر داشته باشي، مهمات هم بيشتر باشد تا موفق شوي. اما اين آقاي هادي و دوستانش کارهايي مي کردند که عجيب بود. مثلا در عملياتي با کمتر از 100نفر به دشمن حمله کردند اما بيشتر از تعداد خودشان تلفات گرفتند... يکي از افسران جوان گفت: آقاي هادي توضيح دهيد نحوه عمليات شما چطور بوده؟ ابراهيم که سر به زير نشسته بود گفت: اخوي ما که کاري نکرديم، هر چه بود لطف خدا بود.
امير منجر، جلد اول، ص148
مداحي بدون اکو و بلندگو
ابراهيم سوزناک مداحي مي کرد، در مداحي عادت جالبي داشت. به بلند گو، اکو و ... مقيد نبود. بارها مي شد که بدون بلندگو مي خواند. در عروسي و عزا هر جا مي ديد وظيفه اش خواندن است مي خواند اما اگر مي فهميد مداح ديگري هم هست نمي خواند و بيشتر به دنبال استفاده از مجلس بود... شب تاسوعا در مسجد عزاداري باشکوهي برگزار شد. سينه زني طولاني شد. ساعت 12شب مجلس به پايان رسيد. بعد بچه ها گفتند: عجب عزاداري با حالي بود. ابراهيم گفت: عشقتان را براي خودتان نگه داريد ... وقتي عزاداري شما طولاني مي شود مردم خسته مي شوند. بعد از مقداري عزاداري، شام مردم را بدهيد؛ بعد هر چقدر خواستيد سينه بزنيد اما نگذاريد مردم در مجلس اهل بيت(ع) احساس خستگي کنند.
جواد شيرازي، جلد اول، ص161
و اين تمام ابراهيم هادي نيست
شهيد ابراهيم هادي يکي از معجزات باورنکردني روزگار ماست، جواني ساده مثل همه ما، با اين تفاوت که هدف و افق ديد وسيعي داشت، همه کارهايش براي رضاي خدا بود؛ از ورزش کردن تا درس خواندن، از درس دادن تا جنگيدن. هر چند ستاد تفحص شهدا سال ها بعد از دفاع مقدس تشکيل شده اما خيلي ها ابراهيم را بنيان گذار آن، درست وسط دفاع مقدس مي دانند چون او بود که بعد از هر عمليات دنبال پيکر شهدا مي رفت. شهيد هادي آرزوي شهادت داشت اما براي شهيد شدن به جبهه نمي رفت. هر لحظه از عمرش را فرصتي براي خدمت به خدا مي دانست، براي همين حتي در روزهايي که به خاطر جراحت هاي سخت در تهران بود با عصاي زيربغل با جوانان محل واليبال و فوتبال بازي مي کرد تا بتواند لابه لاي ورزش آن ها را جذب نماز و مسجد و بعد جبهه کند. رفاقت با او براي جوانان آن روزها افتخار بود و شرح بسياري از حالات بسيار دشوار است و در چنين مجالي نمي گنجد در حالي که او مردي بود حماسه ساز که روي زمين زندگي مي کرد و با خلوص نيت و صفاي باطني حماسه هايي را رقم زد که ماجراي کانال کميل و مقاومت چند روزه بدون غذا و مهمات يکي از آن ها بود. نه اين پرونده ساده و نه حتي آن دو جلد کتاب شگفت انگيز به قدر همت بلند اين مرد خدا نيست. با شهيد ابراهيم هادي بايد دوست و رفيق شد، زندگي کرد تا رنگي از وجود او گرفت. راستي تا پايان هفته دفاع مقدس، سعي مي کنيم بريده هاي ديگري از اين کتاب را در صفحه همشهري سلام منتشر کنيم.
منابع پرونده: کتاب «سلام بر ابراهيم» با اندکي تلخيص و باشگاه خبرنگاران جوان
نويسنده: مصطفي ميرجانيان
بازار