کافه بوک/ عاشقان کتابهاي فلسفي و روانشناسي، بدون شک اروين د. يالوم و کتابهاي او را ميشناسند. کتاب مسئله اسپينوزا يکي ديگر از رمانهاي بسيار جذاب و خواندني يالوم است که خود يالوم در مورد آن مينويسيد:
سالهاست که ميخواستم در مورد اين متفکر دلير قرن هفده بنويسم. او در جهان بسيار تنها بود – بدون خانواده، بدون عضويت در جامعهي ديني – کسي که کتابهايش حقيقتا جهان را تغيير داد. حس نزديکي عجيب به اسپينوزا با دانستن اينکه اينشتين، يکي از اولين قهرمانانم، يک اسپينوزايي بوده است، تقويت شد.
در قسمتي از پشت جلد کتاب آمده است:
بنتو اسپينوزا، فيلسوف و متفکر قرن هفدهم و زمينهساز روشنگري قرن هجدهم، در بيست و چهار سالگي از جامعهي يهودي طرد و فروش کتابهايش ممنوع شد. او طبق فلسفهي خودش زندگي کرد: با عشق عقلاني به خدا رسيد، خود را از بندگي اميال مزاحم رها کرد و زندگياش را در آرامش و سکوت به سر برد. با اين حال، مرگ و زندگي ساکت او غوغايي به پا کرد که تاکنون ادامه دارد.
اروين د. يالوم در مسئله اسپينوزا دو داستان را در کنار هم روايت ميکند. در فصلهاي فرد، داستان بنتو (باروخ) اسپينوزا و در فصلهاي زوج داستان آلفرد روزنبرگ.
همانطور که گفته شد، اسپينوزا فيلسوف قرن هفده بود که از سوي جامعه يهود طرد شد. داستان اسپينوزا در کتاب با ملاقات دو نفر با او آغاز ميشود. ژاکوب و فرانکو براي کمک نزد اسپينوزا ميروند و ژاکوب از اسپينوزا ميخواهد تا از تفکرات خاص براي کمک به فرانکو استفاده کند. آنها نيز يهودي هستند و انتظار دارند که اسپينوزاي يهودي درخواست آنان را رد نکند.
فرانکو ايمان خودش رو از دست داده. او به همه چيز شک داره. تمام مناسک مذهفي، عبادات، حتي وجود خدا. مدام دچار ترسه. نميخوابه و از خودکشي حرف ميزنه. (مسئله اسپينوزا – صفحه ۱۶)
با توجه به شرايط خاصي که به وجود ميآيد، اسپينوزا تصميم ميگيرد با فرانکو صحبت کند و افکار و عقايد خودش را با او در ميان بگذارد. در ادامه، طي يک سري از اتفاقات، خاخامهاي بزرگ جامعه يهود، که از افکار شيطاني اسپينوزا آگاه ميشوند، تصميم ميگيرند او را طرد کنند. اسپينوزايي که در کودکي نزد همين خاخامها رشد و پرورش يافته بود و همگان گمان ميکردند او با هوش و ذکاوت بينظيرش يکي از بزرگان يهود خواهد شد، هماکنون سختترين حکم را دريافت ميکند. اين حکم در واقعيت نيز به همين سنگيني بوده است و يالوم آن را بازآفريني کرده است. حکم تکفير اسپينوزا در کتاب چنين آمده است:
ما دستور ميدهيم که هيچکس نبايد با باروخ اسپينوزا ارتباط داشته باشد، نه به صورت نوشتاري، نه انجام دادن خدمتي براي او، نه اينکه با او زير يک سقف باشد، نه تا دو متري او قرار بگيرد و نه هيچ مطلبي را که او نگاشته است، بخواند. (مسئله اسپينوزا – صفحه ۲۲۴)
در کنار داستان اسپينوزا، يالوم داستان آلفرد روزنبرگ را روايت ميکند. کسي که عضو فعال حزب نازي و کسي است که ايدئولوژيهاي حزب را تعيين ميکند. روزنبرگ يک ضدکمونيست و يهودستيز سرسخت است که به شدت اعتقاد دارد يهوديان باعث ضعيف شدن جامعه آلمان ميشوند و بايد مانع از آن شد که خون پاک و نژاد برتر آريايي را به خطر بيندازند. داستان روزنبرگ از زمان دبيرستان او شروع ميشود. روزنبرگ در دبيرستان يک سخنراني تند عليه يهوديان ميکند و اکنون مديران مدرسه در تلاش هستند که به افکار او سروسامان بدهند. هنگامي که روزنبرگ قهرمان خود را گوته معرفي ميکند، مديران مدرسه از او ميخواهند در مورد قهرمان گوته نيز تحقيق کند و قهرمان گوته کسي نيست جز اسپينوزاي يهودي.
در قسمت ديگري از پشت جلد کتاب خلاصه داستان کتاب به اين شکل آمده است:
مسئله اسپينوزا نوشته اروين د. يالوم، روايتي جذاب، پرکشش و مسحورکننده از زندگي اين فيلسوف مشهور است. در کنار آن، آلفرد روزنبرگ، از رهبران حزب نازي است که در انتخابات دبيرستان سخنراني تند و يهوديستيزانهاي ايراد ميکند. او ايمان دارد تنها نژاد برتر نژاد آريايي است. در جلسهاي با حضور مدير و معلمش تصميم گرفته ميشود که آلفرد به عنوان تنبيه زندگينامهي گوته را بخواند. آنجاست که او درمييابد گوته، کسي که او به شدت ميستايد، آرامش فکري خود را مديون اسپينوزا ميداند، اسپينوزاي يهودي. چهطور ممکن است فردي چون گوته تا اين حد يک يهودي را بستايد و افکارش را قبول داشته باشد؟ اسپينوزا چه داشت که باعث شد فردي از «نژاد برتر» او را که يک يهودي بود بستايد؟
شايد يک سوال خوب اين باشد که روزنبرگ به راحتي ميتوانست موضوع ستايش اسپينوزا توسط گوته را قبول کند، چراکه خود اسپينوزا هم آموزههاي يهود را قبول نداشت و حتي از سوي آنان تکفير شد. در واقع اسپينوزا پيرو دين يهود نبود و عقل و خرد خودش را دنبال ميکرد. اما مسئلهاي که وجود دارد، اين است که يک يهودي هميشه يک يهودي باقي ميماند، حتي اگر مسيحي شود يا هر نوع تغيير ديگري در خودش ايجاد کند. روزنبرگ عقيده داشت خون يهودي در رگهاي اسپينوزا جريان داشت و گوته بزرگ، گوتهاي که از نژاد برتر بود، نبايد اسپينوزا را قهرمان خود قرار ميداد. به دنبال همين مسئله اين دو داستان در کتاب در عين حال که از هم جدا هستند به هم گره خورده است.
درباره کتاب مسئله اسپينوزا
اين رمان داراي جنبههاي مختلفي مانند روانشناسي، فلسفي و تاريخي است که جنبه روانشناسي آن قويتر از جنبه فلسفي است و جنبه تاريخي کتاب از همه ضعيفتر است. نحوه روايت يالوم به گونهاي است که همه اين موارد را به خوبي در کنار هم قرار داده است و در نهايت کتابي نوشته است که مخاطب را غرق در خود ميکند. پيشنهاد ميکنم اگر به کتابهاي روانشناسي علاقه داريد حتما اين کتاب را بخوانيد. همچنين اين کتاب براي افرادي که بخواهند با فلسفه اسپينوزا در مورد دين و خدا آشنا شوند يک کتاب بسيار خوب است که مطالب آن به سادگي بيان شده است.
حرفي که اسپينوزا در اين کتاب و در مقابل جامعه خودش دارد اين است که به او اجازه بدهند خدا را به شيوهاي که خودش درک ميکند ستايش کند. او خرافات دين يهود را قبول ندارد و تلاش ميکند از خرد خود پيروي کند. اسپينوزا اعتقاد دارد بايد موضوع دين را از موارد ديگر مانند سياست جدا کرد و به شکل ويژهاي به آن نگاه کرد. خدايي که اسپينوزا قبول دارد با طبيعت برابر است و شامل همهچيز ميشود که در همهجا حضور دارد. اينشتين هم که ميگويد من به خداي اسپينوزا اعتقاد دارم نيز همين موضوع را به شيوه ديگري بيان ميکند. اينشتين ميگويد: «به اعتقاد من خدا با کائنات نردبازي نميکند.» در واقع اسپينوزا همه اين دنيا را براساس قاعده و قانون ميبيند و از طريق رياضيات درک ميکند و خدا را در گوشه و کنار اين نظم ميبيند. ولي اين موارد و بسياري از موارد ديگر که اسپينوزا در مورد دين آنها را نقد ميکند نزد خاخامهاي زمان اسپينوزا قابل قبول نيست و او را طرد ميکنند.
بازار