نماد آخرین خبر
  1. برگزیده
کتاب

رهبر انقلاب و کتاب آقای جان کری!

منبع
مهر
بروزرسانی
رهبر انقلاب و کتاب آقای جان کری!
مهر/ انگار زمان جنگ است. من که يادم نمي‌آيد. اما تعريف مي‌کنند که آن ۸ سال هم همين‌طور بوده است. وقت عمليات که مي‌شده؛ بچه مسجدي‌ها، بچه هيئتي‌ها، بچه بامرام‌ها و… يکي يکي شهر را خالي مي‌کردند. انگار بو مي‌کشيدند و مي‌فهميدند عملياتي در پيش است و خانه و زندگي را رها مي‌کردند و مي‌رفتند. حالا هم انگار همين است. اين بار اما عمليات ديگر نياز به بو کشيدن ندارد. اخبار اعلام مي‌کند و سه روز پيش دوباره اعلام کرد که سيل بندهاي آق قلا شکسته شده است و بچه‌ها دوباره روانه به قول خودشان «منطقه» شدند. اين را ديروز عصر، دوست ناشرم که سال پيش حسابي از خجالتم درآمده بود به يادم آورد. شنيده بود ممکن است رهبر به نمايشگاه بيايد و با حسرتي عميق و قابل درک از پشت تلفن خبر داد دوباره برگشته است آق‌قلا. از عيد گلستان بود و بعد لرستان و بعد هم خوزستان و تازه چند روزي براي کارهاي نمايشگاه برگشته بود و حالا دوباره چند روزي بود که رفته بود گلستان. به او گفتم نمي دانم چه روزي رهبر مي‌آيد و نمي‌دانم مي‌توانم او را ببينم يا نه… خودش بهتر از من مي‌دانست که اينجا جاي پيام دادن به رهبر نيست اما دوباره اصرار کرد که اگر توانستي رهبر را ببيني حتماً اين حرف را به او بگو. مي‌شود بگويم؟ ** به زور خنده‌اي کردم و نشانش کردم تا به وقتش. بالاخره نوبت خبرنگارها هم مي‌رسد. رهبر هنوز نيامده است و مشغول گشت زدن در غرفه‌ها و مصاحبه با صاحبان انتشارات‌هاي مختلفم. از يکي از غرفه‌ها که رد مي‌شوم يک مرد ميانسال جاافتاده دم غرفه ايستاده است. مي‌روم و خودم را معرفي مي‌کنم و از او مي‌خواهم بگويد چه کتابي را براي هديه به رهبر در نظر گرفته است؟ نگاه مشکوکي به من مي‌اندازد؛ کمي روي ميز را جستجو مي‌کند و قطورترين کتاب روي ميز را انتخاب مي‌کند و دستش مي‌گيرد. سرم پايين است که مشخصات کتاب را بگويد و بنويسم که پقي مي‌زند زير خنده و مي‌گويد: "آقا حسابي کتابخوان است اين به دردش مي‌خورد! " سرم را بالا مي‌روم و مي‌فهمم محافظ است و دستم انداخته است. يک خسته نباشيد زورکي مي گويم و غرفه را رها مي‌کنم و به سراغ بقيه ناشران مي‌روم تا کارش بالاخره يک جا گير ما خبرنگارها بيفتد. حرفه‌اي‌ها فهميده‌اند غرفه‌ها در جنب و جوشند. حرفه‌اي‌ها همان اول صبح فهميده‌اند. رفت و آمد آدم‌هاي کت‌وشلواري زياد شده بود و تجربه سال‌هاي پيش نشان مي‌داد که يا امروز يا فردا بايد خبري شود. ناشرهايي که در مسير بازديد قرار گرفته بودند مثل هميشه کمي هول شده بودند. از کنارشان که رد مي‌شدم ديالوگ‌هايشان مثل سريال‌هاي تلويزيوني بود. تمرين مي‌کردند که چه بگويند و چه کتابي را رو بگذارند و چه کتابي را هديه بدهند و… از کنار يکي از غرفه‌ها که رد مي‌شدم ديالوگ جالبي به گوشم رسيد و کمي سرعتم را کند کرد. خانم ميانسالي به دخترک جوان داخل غرفه مي‌گفت: " يادت نرود وقتي آمد هول نمي‌شوي حرفت را هم کامل و درست مي‌زني" و مرد کهنسالي که حدس مي‌زنم پدر خانواده است و با تجربه تر مي‌خندد و مي‌گويد: " آقا به چيزي جز کتاب توجه نمي‌کند. زياد زحمت نکشيد! " هر سه مي‌خندند. اين بار گويا مسير طوري انتخاب شده است که آنهايي که در سال‌هاي اخير از بازديد سهمي نداشته‌اند در مسير باشند. اين را نقشه مسير بازديد رهبر نمي‌گويد بلکه رنگ پريده صورت آدم‌ها مي‌گويد که حتماً بار اولشان است. باتجربه‌ها که اين فضا را قبلاً تجربه کرده‌اند بيرون غرفه‌ها ايستاده‌اند و به سر و وضع غرفه‌شان مي‌رسند. دو نفر از محافظ‌ها دارند غرفه‌اي که ناشرش هنوز نرسيده است را مرتب مي‌کنند. حتماً بيايد و ببيند خوشحال مي‌شود و حتماً حالا دارد حرص مي‌خورد که چرا دير آمده است. يکي از آنها اما آن قدر مشغول کتابي شده است که دست از مرتب کردن کشيده است. رفيقش صدايش مي‌کند. غرق در کتاب است و جوابي نمي‌دهد که همهمه سالن افزايش پيدا مي‌کند و کسي اعلام مي‌کند که ناشران به غرفه‌هايشان برود چون رهبر آمده است. سروصدا و شلوغي بالا مي‌گيرد، رهبر وارد مي‌شود و سالن غرق سکوت مي‌شود. لبخند صبحگاهي آقا نشاط برانگيز است. وزير و مديران فرهنگي کنار رهبر قرار مي‌گيرند و بازديد رهبر انقلاب از نمايشگاه کتاب تهران در اولين دقايق شروع نمايشگاه آغاز مي‌شود. ** اولين غرفه انتشارات مرواريد است که عواملش حتماً به خيال هر روز و بي مشتري بودن ساعت اول نمايشگاه نيامده‌اند! وزير انتشارات را معرفي مي‌کند و رهبر چند کتاب را ورق مي‌زند. دومين کتاب از احمد شاملوست و رهبر مي‌خواند و سري تکان مي‌دهد. ياد روزآمدي و تسلط رهبر بر ادبيات مي افتم و اينکه به همه شاعران و نويسندگان اهميت مي‌دهد و چه قدر به روز است و دنياي ادبيات ايراني و خارجي را خوب مي‌شناسد. کمي جلوتر به وزير کتابِ نويسنده زني را نشان مي‌دهد و مي‌گويد نويسنده هاي خانم زياد شده اند و اظهار خشنودي مي‌کند از اين اتفاق. کتابي از خالد حسيني نويسنده افغانستاني چشمش را مي‌گيرد و به وزير مي‌گويد اين همان نويسنده افغانستاني است که گفتيم. وزير مي‌گويد: " بله «بادبادک باز» " که رهبر مي‌گويد: " چندين کتاب ديگر هم نوشته است. " از کنار قفسه‌اي از کتاب‌ها هم رد مي‌شود و اشاره کوچکي به کتاب حسابي پرفروش «ملت عشق» مي‌کند. حتماً اشاره‌اي به گفتگويي قبلي است که درباره اين کتاب با وزير داشته‌اند. - انتشارات «مسير دانشگاه»؛ حتماً کتاب‌هاي دانشگاهي هم چاپ مي‌کند. " رهبر از زن و مرد ايستاده جلوي غرفه مي‌پرسد و در کمال تعجب پاسخ منفي مي‌شنود. خانم غرفه دار کتابي را معرفي مي‌کند که در آن براي اولين بار شعرهاي مثنوي مولوي اعراب گذاري شده است و رهبر تمجيد مي‌کند از اين کار. اين همان جان کري است؟ انتشارات مسجد مقدس جمکران حسابي آقا را معطل مي‌کند. کتاب‌ها زياد است و وقتي چشم رهبر به کتاب مي‌افتاد انگار زمان و مکان فراموشش مي‌شود؛ کسي از کنار مي‌آيد و مي‌گويد که وقت کم است و غرفه‌هاي زيادي مانده اند. در ميان نويسنده‌هايي که مسئول غرفه مسجد مقدس جمکران معرفي مي‌کند رهبر روي نام يک نويسنده مکث مي‌کند: «صادق کرميار» و مي‌گويد: " ايشان يک رمان خيلي خوب دارد" وزير مي‌گويد: «ناميرا»؟ و رهبر به شوق مي‌آيد و تشويقش مي‌کند. در حال بيرون رفتن از غرفه انتشارات رهبر نگاهش به کتابي مي‌افتد که نويسنده اش دکتر جان کري است. لبخندي مي‌زند و به اطرافيان مي‌گويد: "اين همان جان کري که نيست؟ " ** -"برويم داخل؟ " غرفه انتشارات سروش تودرتو است و رهبر از همراهان مي‌پرسد چگونه بايد بازديد کرد؟ مسئول غرفه خوش زبان است و سريع جلو مي‌آيد و مي‌گويد: " بفرمائيد! متعلق به خودتان است" بعداً همين مسئول غرفه از کمرنگ شدن فعاليت‌هاي سروش در اين چند سال مي‌گويد و از عزم مديران جديد براي رونق فعاليت‌هاي اين انتشارات. کتاب «قانون» بوعلي سينا را در سروش به رهبر معرفي مي‌کنند و بسيار متعجب مي‌شود از رسيدن کتاب به چاپ بيستم و دوباره مي‌پرسد واقعاً پرفروش است؟ مسئول انتشارات مي‌گويد مردم به طب سنتي علاقه پيدا کرده‌اند و وزير مي‌گويد در خيلي از دانشگاه‌ها کتاب مرجع است. پرفروش‌ترين کتاب سروش ظاهراً «دختران آفتاب» است که به چاپ بيست و نهم رسيده است و رهبر سري به نشانه توجه تکان مي‌دهد و از غرفه گيج‌کننده سروش بيرون مي‌آيد. انتشارات «علمي و فرهنگي» با «حافظ‌نامه» بهاالدين خرمشاهي شروع مي‌کند. رهبر نگاهي به تعداد چاپ بالايش مي‌اندازد و مي‌گويد: "حتماً خيلي پرفروش است" و از وزير مي‌پرسد: "اين تشکيلات براي کجاست؟ " و وقتي مي‌شنود که براي وزارت رفاه و کار و تعاون است تعجب مي‌کند! و مي‌گويد: " به چه مناسبت؟ " وزير مي‌گويد: "براي وزارت علوم بود و نتوانست اداره اش کند و واگذار کرد". رهبر عجبي مي‌گويد و از کنار مجموعه‌هاي تاريخ فلسفه مشهور کاپلستون مي‌گذرد. مسئول غرفه مي‌خواهد آنها را معرفي کند که رهبر مي‌گويد: " داريم آقا اين مجموعه را! " کمي جلوتر رهبر درباره بي‌معني بودن کتابي زير لب مشغول حرف زدن است. نگاه مي‌کنم و مي‌بينم که جلويش کتابي از مارسل پروست است. ياد نمايشگاه پارسال مي افتم که رهبري تعريضي به کتاب خاطرات از دست رفته پروست داشت. گويا پروست هر سال سهمي دارد و اين هم سهم امسالش. بالاخره عشق را معنا کردند پس! -چه داريد آقاي هرمس؟ آقايان و خانم‌هاي هرمسي مي آيند جلو و شروع مي‌کنند به معرفي کتاب‌هايشان. يکي‌شان کمي هول شده است و با استرس صحبت مي‌کند؛ کتابي به نام «معناي عشق» را به رهبر معرفي مي‌کند و رهبري مي‌گويد: "پس بالاخره ايشان عشق را معنا کرده‌اند. " پسرک مضطرب به خنده مي‌افتد و يَخَش باز مي‌شود و تند تند کتاب‌ها را معرفي مي‌کند. قفسه کتاب‌هاي فلسفيِ هرمس پر است از عناوين پرطمطراق و دهان پرکن. رهبر نگاهي مي‌اندازد و نام يک مترجم را مي‌برد و مي‌گويد: " اينها مسائل بسيار مهمي است. از پسش برمي‌آيند اين دوستان؟ " و بعد دوباره آرزوي سال پيشش را تکرار مي‌کند: " خدا عمر و حوصله‌اي بدهد که بتوانيم اين همه کتاب جديد را بخوانيم. " نوبت معرفي کتاب «اخلاق خسرواني» رهبر تاکيد مي‌کند که خيلي خوب است که روي شاهنامه کار شود. غرفه دار ديگر هرمس دنياي سوفي را معرفي مي‌کند و مي‌گويد تاريخ فلسفه براي بچه‌هاست که رهبر مکثي مي‌کند و مي‌گويد چه خوب است که اين کتاب‌ها خوانده شود. دختر غرفه دار کتاب ديگري معرفي مي‌کند که به «طوفان کاترينا» مربوط است و رهبر که مي پرسد همين طوفان دو سه سال پيش؟ ياد مقايسه طوفان کاترينا و سيل اين چند وقت مي‌افتم که در يکي از رسانه‌ها خوانده بودم، بعد از دو سال هنوز مناطقي که اين طوفان آمده است برق ندارد و بعد سريع ياد رفيق ناشرم مي‌افتم که از آق‌قلا پيام آورم کرده بود و هر چه در گوشش خوانده بودم قبول نمي‌کرد و مي‌گفت اين پيام همه بچه‌هايي است که زندگي‌شان را رها کرده‌اند و رفته‌اند کمک مردم و حالا وسط اين شلوغي‌ها دوباره يادم افتاده است. اما چه کنم؟ در آخر آقاي هرمس سه کتاب به رهبر هديه مي‌کند: «ديوان ملک‌الشعراي بهار»، «حضور خلوت انس» و «نخستين رويارويي‌هاي اسلام و سکولاريسم». رهبر از حسن انتخابش خوشش مي‌آيد و مي‌گويد: " خوب دغدغه‌هاي ما را هم جدا کرديد. " بعد از مرگ آبرويش را بردند «افق» حسابي به اميرخاني‌اش مي‌نازد. رهبر پا که به درون غرفه مي‌گذرد مسئول غرفه شروع مي‌کند: " گل سرسبد ما و پرفروش‌ترين آثار ما متعلق به رضا اميرخاني است" و کتاب‌هايش را يک به يک نشان رهبر مي‌دهد. رهبر مي‌پرسد: " مي‌خرند حسابي؟ " جواب مثبت مي‌دهد و مجموعه آثار کلاسيک ادبيات افق را هم معرفي مي‌کند که رهبر درباره «همينگوي» به وزير نکته‌اي مي‌گويد: "آبروي اين آقا را بعد از مرگش بردند. " رمان پدرخوانده را که معرفي مي‌کند رهبر مي‌گويد بله فيلم‌هايش را ديده‌ام و سينمايي‌هاي جمع کيف مي‌کنند. «بَلانسبت» يا «بِلانسبت» کليدر محمود دولت‌آبادي اولين چيزي است که در غرفه فرهنگ معاصر مورد توجه قرار مي‌گيرد. آقا از فروشش مي‌پرسد و غرفه دار ابراز رضايت مي‌کند. رهبر کتاب «فرهنگ آوايي فارسي» را برمي‌دارد و گويي توجهش به يک نکته جلب مي‌شود، بعد از چند ثانيه رو به وزير مي‌کند و مي‌گويد: " مگر «بَلانسبت» درست نيست؟ اينجا «بِلانسبت» نوشته است! " و بعد رو مي‌کند به غرفه دار و مي‌گويد: "اشتباه کتابتان را هم گرفتيم. شانس‌تان خوب نبود. " متصديان غرفه «نشر پارسه» به يکباره با سوال غافل‌گيرکننده رهبر انقلاب مواجه مي‌شوند؛ کتابي تحت عنوان درباره يک سفر معنوي را بلند مي‌کند و مي‌گويد: " مگر پائوکوئيلو اهل معنويات است؟ کارهايش که چنين چيزي را نشان نمي‌دهد. " مسئولين غرفه جواب مشخصي ندارند. کتاب «بازجويي از صدام» را نشان رهبر مي‌دهد و رهبر مي‌گويد: " خوانده‌ام. در مجموع تصوير مثبتي از صدام ارائه مي‌کند با اينکه در ظاهر بدگويي‌اش را مي‌خواهد بکند. " درست بر سر غرفه «انتشارات جامعه مدرسين» رهبر با روحاني پابه سن گذاشته‌اي وارد بحث طلبگي مي‌شود. بحثي درباره فاصله ميان علم رجال و تاريخ که روحاني آشناي رهبر ادعا دارد در کتابي اين فاصله کم شده است و رهبر مي‌گويد اگر چنين باشد خيلي خوب است. چند دقيقه‌اي گپ مي‌زنند و رهبر زيرچشمي نگاهش هم به کتابهاست. گشت ارشاد در آمريکا! «دفتر نشر معارف» کتابي با عنوان عجيب «گشت ارشاد در آمريکا» نشان رهبر مي‌دهد. رهبر تعجب مي‌کند و از نويسنده اش مي‌پرسد که پاسخ مي‌دهند يک ايراني مقيم آمريکا بوده است و همه منابعش آمريکايي است. يک جوان حزب‌اللهي جلو مي‌آيد و مي‌گويد آقا ۲۷ کتابفروشي در ۲۷ استان راه انداخته‌ايم و هر کدام يک پاتوق کتاب شده است براي ما و هر کدام يک جبهه است. رهبري سري به تمجيد تکان مي‌دهد. جوانکي ديگر هم مي‌آيد و طلب انگشتري مي‌کند و رهبر به نرمي مي‌گويد اينجا که جايش نيست و بعد که مي‌بيند جوان کمي قرمز شده است مي‌گويد: " من به شما يک انگشتر حتماً مي‌دهم. يادتان باشد. " امسال اما نوبت شرکت «نشر البرز» است که بحث مورد علاقه رهبري يعني «تبارشناسي خاندان‌هاي ايراني» در آنجا شکل بگيرد. نامِ پسر جوان صاحبِ غرفه «علمي» است و کمي بعد دو خاندان علمي در تهران و مشهد کشف مي‌شوند و نسب هر کدام معلوم مي‌شود و پرونده خاندان علمي بازوبسته مي‌شود. در حين رفتن، علميِ جوان کتابي به رهبر تقديم مي‌کند و مي‌گويد: " فکر کنم شما بيشتر اهل شعر باشيد". رهبر تبسم مي‌کند و بدون معطلي مي‌گويد: "ما اهل کتابيم. " تبارشناسي ملکه انگلستان در «نشر تنديس» اما بحث تبارشناسي به ملکه انگستان هم مي‌رسد. کتابي منتشر کرده‌اند که در دوران کرامول و يکي از ملکه‌هاي سالخورده انگلستان سپري مي‌شود و رهبر کتاب «خائن بي‌گناه» را هم به آنها معرفي مي‌کند و اتفاقاً آن را هم همين تنديسي‌ها چاپ کرده‌اند و بعد که رهبر متوجه مي‌شود تخصصي تمرکز کرده‌اند روي اين دوره، شروع به تبارشناسي خاندان‌هاي سلطنتي انگلستان مي‌کنند و دهان همه باز مانده است. در «نشر آگه» کتاب‌هاي استاد شفيعي کدکني را به رهبر معرفي مي‌کنند و رهبر سراغ کتاب ديروز از چاپخانه در آمده کدکني؛ «تصحيح تذکره‌الاولياء» را مي‌گيرد و معلوم مي‌شود انتشارات سخن آن را چاپ کرده است. وارد «نشر آسيم» که مي‌شوند، رهبر اول از همه معناي اسم انتشارات را مي‌پرسد که متصديان غرفه هم نمي‌دانند! و رهبر مي‌گويد: " يک کتاب لغت برسانيد" و همه مي‌خندند. در «نشر اطلاعات» يادي از مؤسس اين انتشارات حسن آقا تهراني مي‌شود و رهبر تاکيد مي‌کنند که اينکاره بود و کاربلد کتاب و انتشارات بود. اما غرفه «آموت» انگار از قبل ماجرا را دقيق طراحي کرده است. بازديدهاي دو سه دقيقه‌اي رهبر را به بازديد پنج شش دقيقه‌اي از غرفه‌شان تبديل مي‌کند. رهبر تا وارد مي‌شود معناي اسم آموت را مي‌پرسد و حسين عليخاني صاحب اين انتشارات به سخن مي‌آيد. گرم و نرم سخن مي‌گويد: " آموت به معناي آموخته است و متضاد ناموت." و بعد که رهبر مي‌فهمد عليخاني در الموت بوده است شروع مي‌کند به تعريف کردن از ديارش که تا سوم ابتدايي را آنجا بوده است و رهبر هم پابه پايش مي‌آمد و عليخاني سرذوق آمده است و آخر ماجرا وقتي رهبر از فروش کتاب‌هايشان مي‌پرسد يک بازارگرمي بزرگ هم براي خودش مي‌کند؛ متصديان غرفه‌اش را نشان مي‌دهد و مي‌گويد: " آقا اين خانم‌ها را مي‌بينيد در غرفه ما. هر کتابي را برداريد و به هر کدام بدهيد مي ببيند که چگونه برايتان توضيح مي‌دهند. کتاب توزيع کننده خوب داشته باشد مي‌فروشد. " رهبر لبخندي مي‌زند و رد مي‌شود. شهيد زرتشتيِ عاشق امام رضا بازديد از «انتشارات روايت فتح» با صداي بغض کرده مسئول جوان انتشارات آغاز مي‌شود. مي‌گويد: " ۲۰ سال است منتظر شماييم آقا! " کتابهاي مشهور و پرطرفدار يادگاران و نيمه پنهان ماه را معرفي مي‌کند و از شهيد زردتشتي‌اي مي‌گويد که برايش کتاب چاپ کرده‌اند و خودش و مادرش عاشق امام رضايند. پسر شهيد صياد شيرازي هم مهمان غرفه است که جلو مي‌آيد و رهبر حسابي تحويلش مي‌گيرد. «شهرستان ادبي» ها رهبر را که از دور مي‌بينند ذوق زده مي‌شوند و دست تکان مي‌دهند. يکي از آنها جلوي رهبر مي‌گويد و از خروجي کارگاه‌هاي رمان و شعرشان براي جوان‌ها و بانوان مي‌گويد و آخرين کتابِ منتشرشده‌ي «يوسفعلي ميرشکاک» را به دست رهبر مي‌دهد و رهبر عميقاً در کتاب فرو مي‌رود. مجموعه قصايد «اميري اسفندقه» نيز آخرين کتابي است که دختر جوان شهرستان ادب معرفي‌اش مي‌کند. هديه شهرستان ادب به رهبر کتاب «قاف» است. زندگي پيامبر از سه مجموعه کهن به قلم ياسين حجازي. ** کارد به استخوان کاغذ رسيده است ترجيع بند تکرارشونده و نگراني رهبر در هر غرفه سوال از فروش کتاب‌هاست. چند جا کتاب‌هاي قطوري را بلند مي‌کند و قيمت مي‌گيرد و وقتي رقم ۷۰ -۸۰ توماني‌شان را مي‌شنود دوباره با تاکيد بيشتر مي‌پرسد که اينها هم فروش مي‌روند؟ ناشران اغلب از وضعيت فروش راضي‌اند البته گلايه‌هايي درباره کاغذ دارند که رهبر سر تکان مي‌دهد. حدس مي‌زنم به معناي مي‌دانم است. در هر صورت ناشران در چند جا به صورت‌هاي مختلف به رهبر اعلام مي‌کنند که از فروش کتاب‌ها و بازار نشر راضي هستند و رهبر وقتي کتاب‌هاي گرانقميتي که به چاپ‌هاي چندم رسيده است را مي‌بيند در دو نوبت به وزير مي‌گويد معلوم است که بازار خوبي دارند که به چاپ بعدي هم مي‌رسند. اما معلوم است که نگران است و ميثم نيلي مديرعامل مجمع ناشران انقلاب اسلامي که بي تعارف‌تر است با رهبر و يک اجازه پنج دقيقه‌اي هم پيدا کرده است. حرف ناشران را صريح‌تر را منتقل مي‌کند: "معضل کاغذ؛ کارد را به استخوانمان رسانده است" و رهبر دوباره و دوباره سر بر مي‌گرداند و تاکيد مي‌کند که اين معضل کاغذ بايد حل شود آقايان! نيلي اما دو خبر اميدوارکننده هم به آقا مي‌دهد که خستگي رهبر را کمي کم مي‌کند: " براي برگزاري يک جايزه ادبي به نام فلسطين با همکاري کشورهاي اسلامي در حوزه ادبيات و شعر مقاومت و برگزاري يک جايزه به نام «شهيد اندرزگو» براي نمايش دادن چهره واقعي پهلوي‌ها. " غرفه آخر مربوط به «انتشارات انقلاب اسلامي» است که مسئول غرفه از ترجمه کتاب «خون دلي که لعل شد» خاطرات رهبر از دوران مبارزه به زبان انگليسي و اسپانيولي خبر مي‌دهد که رهبر مکث مي‌کند و حرفش را نگه مي‌دارد: چه مترجمي؟ اين مهم است که مترجم خودش اهل آن زبان باشد و متصدي غرفه خيال رهبر را راحت مي‌کند که همين است. ** مرا به اسم دعا کنيد حالا کم‌کم متصديان غرفه‌ها که استرس معرفي کتاب و حرف زدن داشتند رويشان باز شده است و يکي يکي سر مي‌رسند: آقا يادمان رفت چفيه بگيريم. آقا يادمان رفت کتاب‌هايمان را هديه بدهيم. رهبر لبخند مي‌زند و درخواست‌هايشان را اجابت مي‌کند و من به آق‌قلا فکر مي‌کنم و تمجيد هربار رهبر در سه سخنراني بعد از سيلش از حضور جوانان و مردم براي پشتيباني از سيل‌زده‌ها. رهبر در حال خروج از نمايشگاه است و چند دختر و پسر زرنگ در يک غرفه ايستاده‌اند و رهبر را با سروصداي بلند صدا مي‌زنند. آقا مکث مي‌کند و به سمتشان مي‌رود. يکي کتاب «زندگينامه عماد مغنيه» را آورده است که رهبر امضا کند و مي‌گويد براي سيد حسن نصرالله هم فرستاده‌ايم و فقط امضاي شما مانده است. دختري هم سرش را به زير انداخته است و مي‌گويد آقا مي‌شود مرا به اسم دعا کنيد. رهبر دست از امضا کردن برمي دارد و اسم دختر را مي‌پرسد: «سيده فاطمه» است؛ دختري نوجوان که چادرش را سفت دور خودش گرفته است. آق قلا يا خوزستان؟ رهبر از سالن خارج مي‌شود. تند تند مشغول دويدن و بيرون آمدن هستم که يک پسرک کم و سن و سال که ديده است يادداشت برمي‌دارم به سراغم مي‌آيد. عجله دارم و بايد به خبرگزاري برسم فکر مي‌کنم نامه‌اي دارد يا درخواستي به کس ديگري حواله‌اش مي‌دهم و چَشم چَشم کنان رد مي‌شوم که متوجه مي‌شوم حرفي دارد. گوشم را در آن شلوغي کنار دهانش مي‌گيرم. مي‌گويد آقا کجا رفت؟ مي‌خندم و مي‌گويم خانه شأن حرفي نمي‌زند سرم را بالا مي‌آورم و براندازش مي‌کنم لباس پلنگي بسيجي پوشيده است و به ناشرين يا غرفه‌دارها نمي‌خورد. مي‌گويم چه کار آقا داشتي؟ مِن و مِن مي‌کند و تا بيرون سالن با من مي‌آيد و آخر سر مي‌گويد يک گروه جهادي هستيم فردا مي‌خواهيم برويم خوزستان. و به بچه‌ها قول داده ايم که يک چفيه از آقا برايشان ببريم براي رفع همه اين خستگي‌هاي اين چند مدت. رفيق ناشرم در آق‌قلا يا دوستان خوزستاني پسرک بسيجي؟ حالا مسئله ام اين است و اينکه به کدامشان فکر کنم؟ پسرک را بغل مي‌گيرم. ما را در کانال «آخرين خبر» دنبال کنيد