نماد آخرین خبر
  1. جذاب ترین ها
کتاب

به یاد «صادق چوبک»، مردِ بزرگِ داستان کوتاه ایران

منبع
برترين ها
بروزرسانی
به یاد «صادق چوبک»، مردِ بزرگِ داستان کوتاه ایران
برترين ها/ امروز سيزدهم تيرماه سالروز درگذشت صادق چوبک، نويسنده بزرگ ايراني است.
صادق چوبک سال 1353 خود را بازنشسته کرد و در همان سال به انگلستان رفت و بعد از چند ماه به آمريکا رفت و براي هميشه آن جا ماند تا اين که سال 1377 در شهر برکلي آمريکا از دنيا رفت. او حدود 25 سال تا لحظه مرگ از ايران دور بود. اما در همه اين سال ها او عاشق فرهنگ ايران بود و در نامه هاي فراواني که از چوبک به جا ماند، دل تنگي خود را نسبت به ايران و فرهنگش نشان داد. علي فردوسي، يکي از دوستان چوبک در آمريکا، در خاطراتش از عشق چوبک به حافظ صحبت مي کند و مي گويد: «در اين ميان عاشق حافظ بود. سال هاي آخر زندگي اش، وقتي چشم هايش ديگر به خوبي نمي ديدند، يا ديگر جز سايه روشني نمي ديدند، به هر که مي رسيد، التماس مي کرد برايش کتاب بخواند. به خصوص غزلي از حافظ. گاهي روزها وقتي قدسي خانم براي خريد بيرون مي رفت، التماس مي کرد که پيش از رفتن غزلي از حافظ برايش بخواند تا در فاصله اي که قدسي در منزل نيست، در نشئه دنبالچه آن غزل شنا کند. و واي به حال کسي، اگر در خواندن غزلي از حافظ آن را ضايع مي کرد. و بدا به حال کسي اگر وسط خواندن غزل دست به تعبير آن مي زد.» علاقه چوبک به سنت هاي فرهنگي ايران به قدري تند و تيز بود که بدون هيچ مماشاتي حاضر نبود از روي آن ها عبور کند و نسبت به آن ها کوتاه بيايد. نقل مي کنند که سال 1369 قرار بود در دانشگاه کاليفرنيا بزرگداشتي براي صادق چوبک برگزار کنند. در آن جلسه آدم هاي زيادي صحبت کردند. احمد شاملو هم به همراه همسرش به برکلي رفته بودند و مي خواستند در آن جلسه صحبت کنند که چوبک تمايلي به اين کار نداشت. خود چوبک به علت جراحي اي که روي چشمش شده بود، به اين جلسه نرفته بود و شب دوم چوبک بخش قابل توجهي از سخنرانان و گردانندگان آن برنامه را به خانه اش دعوت کرده بود. مي گويند بين احمد شاملو و صادق چوبک کدورتي بود و شاملو براي رفع اين کدوت تا آن جا رفته بود. در آن شب بعد از شام تصميم مي گيرند حافظ بخوانند و در آن جمع از شاملو مي خواهند که غزلي از حافظ را بخواند. علي فردوسي در بخشي از خاطراتش ماجراي آن شب را اين گونه تعريف مي کند: «يکي گفت: «آقاي شاملو ممکن است لطف کنيد غزلي از حافظ براي ما بخوانيد.» فکر نمي کنم در تمام تاريخ سخن فارسي، تارهاي صوتي اي بهتر از تارهاي صولت لَخت و مَلَسِ شاملو براي خواندن شعر فارسي، آفريده شده باشند. اصوات زبان فارسي با آن چنان رخوتي از روي تارهاي صوتي او مي گذشتند که انگار غلظتي انگبيني داشتند. يکي گفت: «حافظ شاملو داريد؟» خطابش به چوبک بود. همه به چوبک نگاه کرديم. حرفي نزد. پيدا بود که در اين زمينه مايل به همکاري نيست، و اگر اين نبود که ميزبان بود همان جا محکم توي ذوق پيشنهادکننده مي زد. با وجود اين، يکي رفت از کتاب خانه چوبک که در اتاق خوابش بود، بغل آن پوستر گنده نيل آرمسترانگ بر سطح ماه، حافظ شاملو بياورد. نبود، پيدا نشد. يکي پرسيد: «آقاي چوبک حافظ شاملوي شما کجاست؟» کفر چوبک درآمده بود. گفت: «از روي حافظ قزويني بخوانيد. تا حافظ قزويني هست، خواندن از روي بقيه حافظ ها بي معني است!» همه چيز ايستاد، براي يک لحظه، با صداي يک ترمز بد، کشيده شدن سوزن گرامافون در عوض شيارهاي صفحه. همه به شاملو نگاه کردند، با آن حضور بزرگ تر از زندگي اش فضايي بيش از ابعاد جثه اش پر کرده بود. شاملو که براي آشتي و از دل درآوردن آمده بود، بي آن که هيچ آزردگي از خود بروز دهد، گفت: «پس حافظ قزويني را بياوريد.» کسي رفت و حافظ قزويني را آورد. شاملو شروع کرد به خواندن. چوبک پرزهاي نرم بناگوش گربه اش را با سرانگشتانش شانه مي کرد. به نظر مي رسيد او و شاملو، حالا که تاريخ به شکلي تلخ و غربت زده، در درون يک مغلوبيت، همتايي شان را برجسته کرده بود، دشنه هاشان را دفن کرده بودند. حافظ قطره قطره، مثل عسل در صوت شاملو مي چکيد. انعکاسي زرين فام به رخسار چوبک حالت روحاني مي داد. زمان به خلسه افتاده بود، و ايران مثل يک هستي عرفاني همه جا را انباشته بود.» در نامه هاي متعددي که چوبک در سال هاي قبل و بعد از انقلاب به دوستانش مي نوشت، مي توان علاقه افراطي او را به ايران و فرهنگش ديد. عاشق کتاب هاي کلاسيک فارسي بود و از کتاب خانه اش در تهران تنها کتاب هايي که مايل بود با خود داشته باشد، کتاب هايي بودند امثال تاريخ بيهقي و کليات سعدي و اين ها. او عاشق غذاهاي ايراني بود. با آن که از ايران مهاجرت کرده بود، ولي همواره دلش به ياد ايران بود. نسبت به ميراثي که براي او به جا گذاشته بودند، به شدت حساس بود. در نامه اي که مال سه سال قبل از مرگش است و البته بعد از مرگش در مجله بخارا منتشر شد، خطاب به علي دهباشي نوشته بود: «يک قرآن و دو سيني کوچک برنجي پيش... بود با مقداري اثاثيه ديگر. آن اثاثيه را آورد و اين قرآن و اين سيني نزد دايي اش مانده و خودش در سوئد است. خواهش مي کنم کسي را بفرستيد اين ها را بگيرد و نزد خود نگاه داريد. اين ها از يادگارهاي پدر من است. چنان که ملاحظه خواهيد فرمود، پدرم پشت قرآن ان را به من هديه کرده به خط خودش. مي خواستم اين سه رقم جنس جاي امني داشته باشد. از اين رو دست به دامن شما مي شوم. آقاي... به داييش نوشته يا تلفن کرده که آن ها را در اختيار شما يا نماينده شما بگذارد. مي دانم رفت و آمد در تهران مشکل است. با وجود اين خواهشمندم يکي از کارکنان مجله يا دوستانتان هر کس که امکان داشته باشد، بفرستيد آن ها را بگيرند و نزد خود نگاه داريد تا بعدها با خودتان بياوريد يا به دست شخص مطمئن پيش بيژن بفرستيد.» چوبک از سال 1345 که رمان «سنگ صبور» را نوشت تا پايان عمرش ديگر رمان و داستاني منتشر نکرد، گويي همه خلاقيت و نوآوري خود را در اين رمان به جا گذاشته بود و ديگر توان پرداختن به سوژه تازه اي نداشت. «سنگ صبور» از همان لحظه انتشارش بحث هاي متعددي برانگيخت. برخي آن را پسنديدند و برخي نيز آن را نپسنديدند. محمدعلي جمالزاده يک سال پس از انتشارش از ژنو سوييس در نامه اي به او نوشت: «سنگ صبور» داستان چند تن مرد و زن و کودک بينواي خودماني است که مظهر جماعت کثيري و بلکه اکثريت هم وطنان ما هستند در جهل و بي خبري و خرافات و گرسنگي و کثافت و دروغ و فريب غوطه ورند و مع هذا چندان گله و شکوه اي هم از خالق و مخلوق و خلقت ندارند و با ترياق توکل و رضا دل خود را خوش نگه مي دارند. بي نهايت استادانه از عهده کار برآمده ايد و هم چنان که گويا سابقا معروض داشته ام، آن چه را گوش مي شوند و آن چه را چشم مي بيند (و گاهي آن چه را خاطر احساس مي کند)، همه را مانند دستگاه عکاسي و جعبه صورت صدا با قدرت و بصيرت کامل منعکس ساخته ايد.» اما همه دست به ستايش چوبک نزدند. در همان سال 1346 نجف دريابندري ساز مخالف زد و در بررسي کتاب نوشت: «سنگ صبور» برخلاف دو مجموعه داستان قبلي که با سکوت ناراحتي رو به رو شد، تقريبا بلافاصله بحث هاي تندي را برانگيخت. از جمله دوست عزيز بنده تورج فرازمند در يکي از مجلات فرهنگي، اين کتاب را به طرز عجيبي ستايش کرد. خلاصه اين که «سنگ صبور» به عقيده من کوششي است رقت آور براي اثبات وجود خويش از جانب نويسنده اي که حس جهت يابي و تناسب را به کلي از دست داده است و چيزي هم براي گفتن ندارد، و در عين حال مجذوب حرکات نويسندگان آزمايش گري است مانند جيمز جويس و ويليام فالکنر و جان دوس پاسوس و تورنتون وايلار بي آن که معني و اهميت آزمايش گري آن ها را درک کرده باشد، صادق چوبک بي آن که ورد را خوب آورده باشد سوراخ دعا را گم کرده است.» چوبک نخستين مجموعه داستانش را با عنوان «خيمه شب بازي» در سال 1324 منتشر کرد و چهار سال بعد در سال 1328 مجموعه ديگري با عنوان «انتري که لوطيش مرده بود» منتشر کرد. از مهم ترين آثار چوبک مي توان به رمان «تنگسير» اشاره کرد که به زبان هاي مختلف نيز ترجمه شده است و فيلمي نيز با همين عنوان به کارگرداني امير نادري از روي آن ساخته شد. محمدعلي جمالزاده زماني که در سوييس بود، در مقابله اي در مجله کاوه که خارج از ايران منتشر مي شد، درباره اين رمان نوشت: «سرتاسر کتاب «تنگسير» عشق و علاقه چوبک را به آن سرزمين که موطن اوست، مي رساند و گرچه اعتقادي به مردم بندر و بندري ها ندارد، يعني از مفت خوارهاي مفنگي و بي درد آن صفحات بيزار است، ولي توصيفي که از مردم تنگستان و از تنگسير نموده است، روح انسان را زنده مي کند و رمز اين که مملکت ما با آن همه سستي مردمش، فقر آن ها و جهل و ناداني و رذالت هاي اخلاقي و فساد هيئت حاکمه (و هم چنين فساد اغلب آن هايي که محکوم به چنين هيئت هاي حاکمه هستند) و آن همه حرص و شعبده بازي ها و توطئه هاي کشورهاي وسعت طلب و جهانگير از ميان نرفته است و باقي مانده است و آثار حيات و جان دار بودن و زنده بودن و عشق به زنده بودن در آن عيان و آشکار است، بر خواننده کتاب مکشوف مي گردد و در اين حرفي نيست که تا در محيطي و در ميان قومي افرادي مانند محمد تنگسيري که به حق او را شيرمحمد خوانده اند، باقي است، آن قوم شايسته زنده بودن و بقا و سرافرازي است.» صادق چوبک علاوه بر نويسندگي ترجمه هم مي کرد. اما ترجمه هاي او در حدي نبود که بتوان او را ملقب کرد به صفت مترجم. چوبک قبل از انتشار نخستين مجموعه داستانش نمايشنامه کوتاهي را از يوجين اونيل با نام «پيش از ناشتايي» به فارسي ترجمه و در مجله سخن منتشر کرد. ويژگي اين نمايشنامه و ترجمه در اين بود که مترجم براي نخستين بار در ايران از زبان محاوره اي و شکسته نويسي استفاده کرد؛ کاري که تا پيش از آن سابقه نداشت و بعدها رواج فراوان يافت. چوبک پس از آن جز يکي دو داستان کوتاه و يک کتاب براي کودکان و يک کتاب از داستان هاي عاشقانه هندي اثري به فارسي ترجمه نکرد و کار ترجمه را به کنار گذاشت. صفدر تقي زاده که خود از مترجمان قديمي است و کنار ابراهيم گلستان، نجف دريابندري و محمدعلي صفريان و صادق چوبک از کارکنان شرکت نفت بود، مي گويد ادبيات آمريکا روي ذهن و نگاه ادبي چوبک تاثير گذاشته بود و اين تاثير را حتي از داستان هاي اولش نيز مي توان دريافت. تقي زاده مي گويد: «اشاره به دو سه داستان کوتاه «خيمه شب بازي» و استفاده از قالب هاي خاص داستان هايي که در آن ايام در آمريکا متداول شده بود، شايد ميزان تاثيرپذيري را تا حدودي نشان بدهد. داستان کوتاه «يحيي» مثلا نمونه اي از داستان هاي اُهنري است که در آن داستان با واقعه غيرمنتظره اي به پايان مي رسد. پسرک روزنامه فروشي، نام روزنامه «ديلي نيوز» را فراموش مي کند و در پايان ناگهان اسمي به يادش مي آيد و فرياد مي کشد: «پريموس! پريموس!» يکي از نويسندگان آمريکايي اوايل قرن بيستم آلبرت مالتز بود که داستان کوتاهي با عنوان «واقعه سر پيچ خيابان» دارد که در آن، دو افسر پليس يا پاسبان، مرد مستي را گرفته اند و مي خواهند با مشت و لگد او را ببرند و مردم دورشان جمع شده اند و هر کدام اظهارنظري مي کنند. صفدر تقي زاده معتقد است داستان هاي «عدل» و «قفس» که هر دو از داستان هاي کوتاه و معروف چوبک در مجموعه داستان «خيمه شب بازي» هستند، با استفاده از اين پيشينه نوشته شده اند. داستان «عدل» تصوير دقيق صحنه اي است از اسبي که در يک روز زمستاني يخ بندان در جوي پهني افتاده و قلم دست و کاسه زانويش شکسته است و مردم اطراف او گرد آمده اند و براي بيرون کشيدنش اظهارنظر مي کنند. ما را در کانال «آخرين خبر» دنبال کنيد