معرفی چند کتاب خواندنی برای در خانه ماندن!

منبع
روزنامه شهروند
بروزرسانی
معرفی چند کتاب خواندنی برای در خانه ماندن!
روزنامه شهروند/ در اين روز‌ها، خانه نشيني يکي از الزامات براي حفظ سلامتي شده است. طبيعتا در خانه ماندن براي جلوگيري از شيوع بيماري چندان دل‌چسب نيست آن‌هم در روز‌هاي پاياني سال. اما با توجه به شرايط پيش‌آمده بهتر است از اين فرصت استفاده کنيم و کار‌هايي که چندان وقتي براي انجام دادنشان نداشتيم را انجام بدهيم و چه کاري بهتر از کتاب خواندن؟ در اين مطلب قصد داريم چند کتاب خوب به شما معرفي کنيم. تاريخ شرارت‌هاي خصوصي کتاب «زنان ديکتاتورها» روايتي از زندگي خصوصي بعضي ديکتاتورهاي تاريخ است؛ البته از منظر ارتباطات آنان با زنان. چه زناني در زندگي اين ديکتاتورها موثر بوده‌اند؟ کدام‌ يک مسير زندگي‌شان را تغيير داده‌اند؟ اين اربابان جنايتکار تاريخ کجا جناياتي در حق زنان مرتکب شده‌اند؟ به چه هرزگي‌هايي تمايل داشته‌اند؟ و درنهايت جايگاه زنان در زندگي اين گروه کجا بوده است؟ ديکتاتورهايي نظير هيتلر، استالين، مائو، لنين، موسوليني، صدام و بن‌لادن. بعضي نکاتي که در اين کتاب مطرح مي‌شود، بسيار قابل تأمل و بديع‌ است؛ ازجمله اينکه مثلا بيشترين نامه‌هاي عاشقانه را تا به حال در سراسر جهان زنان براي آدولف هيتلر نوشته‌اند. البته هيتلر به هرزگي‌هاي اين‌چنين اعتياد نداشت و چندان تمايلي هم به پاسخ نداشت، اما از آن‌سو، زندگي صدام را مي‌بينيم که پر است از نگاه تيره، چرک و خودمحور نسبت به زنان. صدام در طول زندگي خود با دو زن ازدواج کرد؛ ساجده و سميرا. اما هيچ مي‌دانيد دومين زن رسمي او نوعي تعدي به زندگي شخصي يکي از افسرانش بود؟ دايان داکرت در اين کتاب با نوعي شيوه روايي داستاني، تلاش مي‌کند واقعيت‌هاي زندگي خصوصي اين چهره‌هاي شرور تاريخي را از دل جملات و مصاحبه‌هاي مختلف بيرون بکشد و فصل به فصل ارايه کند. مطالعه اين کتاب شما را از خواندن گزارش‌هاي مختلف و متعدد درباره زندگي خصوصي ديکتاتورها و ارتباطات آنان با زنان بي‌نياز مي‌کند، چراکه تمام اطلاعات در فصل‌هاي مختلف جمع شده است. تأملات تاريخ از بين رفتني نيست فرزانه توني: مارگريت دوراس يا همان مارگريت ژرمن ماري دوناديو که لقب بانوي داستان‌نويسي مدرن را به او داده‌اند، نام خانوادگي خود (دوراس) را براساس نام منطقه‌اي که پدرش در آنجا به خاک سپرده شد، انتخاب کرد. تابستان ۸۰، مجموعه مقالات روزنگاري شده است که در تابستان ۱۹۸۰در روزنامه ليبراسيون و بعدها در قالب کتاب به‌چاپ رسيد. تابستان ۸۰ مصادف شده بود با‌ سال ۱۳۵۹ شمسي؛ سالي که انور سادات، محمدرضا شاه، شاه ايران را با همه تشريفاتي که مي‌بايست، در قاهره به‌خاک سپرد. دوراس رويدادهاي تابستان۸۰ را، که هم‌زمان با برپايي بازي‌هاي المپيک در روسيه بود، يادآور تجمعات پيروان موسوليني و هواداران هيتلر در بازي‌هاي المپيک مونيخ ‌سال ۳۶، جان‌سپردگان گولاگ، وقايع سپتامبر و مارس ‌سال ۳۸ و مرگ شوشينگ مي‌دانست. اما محور اصلي که مقالات بر پايه‌ آن نوشته شده، موضوع «گدانْسک» است. در چهاردهم اوت ‌سال ۸۰، پس از نخستين اعتراضات و اعتصابات عمومي که به دليل وخامت شرايط اقتصادي لهستان، در شهري به‌نام شويدنيک انجام شد و به مدت دوهفته به طول انجاميد، کارگران اعتراض بعدي را در کارخانه کشتي‌سازي شهر گدانسک ِلهستان آغاز کردند که عامل به‌وجود آمدن اتحاديه مستقل خودگردان اتحاديه‌هاي کارگري بود؛ اتحاديه‌اي که دربرگيرنده‌ همه‌ اتحاديه‌هاي صنفي و کارگري لهستان بود. رهبري اعتراضات را لخوالسا، کارگر برق اخراج‌شده کارخانه (لنين شيپيارد گدانسک) بر عهده داشت که بعدها به سمت رياست‌جمهوري لهستان نيز رسيد. در اين زمان، رسانه‌ها از ارايه هرگونه خبر در مورد اعتصابات خودداري مي‌کردند و سانسور خبري شديدي صورت گرفته بود و تنها خبر مبني بر توقف کار در کارخانه کشتي‌سازي گدانسک در روزنامه‌‌ها مجوز پخش داشت. حتي ارتباط تلفني هم قطع بود. «با مرکز اطلاعات تلفني تماس مي‌گيرم، نام و نشاني دقيق شرکت هواپيمايي لهستان را مي‌پرسم. جوانکي پشت تلفن بلافاصله جواب مي‌دهد: خطوط هوايي لهستان، بفرماييد. نشاني و شماره تلفن را مي‌دهد، ولي مي‌گويد بليت براي گدانسک تمام شده، جاي خالي ندارند و من مي‌دانم آنها نمي‌خواهند کسي گدانسک را ببيند.»به دنبال اين اعتصابات، کارگران در بخش‌هاي ديگر همچون معادن و کارخانه کشتي‌سازي شچچين نيز به اعتصاب پيوستند و اين اعتراضات تا روز بيست‌ويکم اوت ادامه داشت و سرانجام در سي‌ويکم آگوست ۸۰، منجر به امضاي توافق‌نامه‌اي قانوني با حکومت شد. از اوت ۸۰ تا پايان ‌سال ۱۹۸۱ رسما بيش از ١٠‌ميليون لهستاني نام خود را در اين اتحاديه همبستگي ثبت کردند. اما طولي نکشيد که اين اتحاديه غيرقانوني و در سراسر لهستان حکومت نظامي اعلام شد و فعالان همه دستگير و فراري و بسياري کشته شدند.«نخست اينکه اين روزها نه خبر تازه‌اي بود و نه هيچ اتفاقي، مگر سير هميشه زمان، مگر مرگ، گرسنگي، خبر از افغانستان، ايران. بعد کمکم طي اين چند روزه خبرهاي تازه‌اي رسيد، اتفاقاتي افتاد. در جاهاي دور، خيلي دور، در لهستان، اعتصاب آرام کارگران کشتي‌سازي در گدانسکِ لهستان. تعداد اعتصاب‌کنندگان را مي‌دانيم، از ١٧‌هزار به ٣٠هزار رسيده و اين فقط طي هفت هفته‌اي است که از شروع اعتصاب مي‌گذرد. فعلا در همين حد مي‌دانيم.» دانش جهان مرموز نامرئي ماده و نوري که در عالم مشاهده مي‌کنيم، تنها ٥‌درصد از تمام کيهان است و ٩٥‌درصد ديگر از ديد ما پنهان است. اين مسأله بزرگ‌ترين معمايي است که علم تاکنون با آن مواجه شده است. از دهه ١٩٧٠، اخترشناسان مي‌دانند مقدار ماده‌اي که در کهکشان‌ها وجود دارد، با الگوي چرخش آنها همخواني ندارد. درواقع اگر ماده موجود در کهکشان‌ها به همان مقداري باشد که ما مي‌بينيم، پس کهکشان‌ها مي‌بايست هنگام چرخش به اين‌سو و آن‌سو پرتاب شوند؛ درحالي ‌که چيزي پنهان آنها را مستحکم نگه مي‌دارد. آن چيز مرموز، ماده تاريک است؛ ماده‌اي نامرئي که مقدار آن پنج برابر جرمي است که ستاره‌ها و سيارات دارند. تا دهه ١٩٩٠ مي‌دانستيم که روند انبساط عالم سرعت گرفته است. چيزي که انرژي تاريک نام گرفت، روند انبساط را سريع و سريع‌تر مي‌کند. انرژي لازم براي چنين انبساطي بايد به قدري باشد که تمام ماده قابل مشاهده در هستي و جرمي معادل چهارده برابر اين مقدار را نيز پوشش دهد. برايان گلک در کتاب «ماده تاريک و انرژي تاريک» به اين موضوع مي‌پردازد. از جديدترين آثار او مي‌توان به کتاب‌هاي «شيطان دوروي پرفسور ماکسول» (٢٠١٩) و «قاب حقيقت» (٢٠١٧) اشاره کرد. دو عنوان از کتاب‌هاي علمي او با نام‌هاي «دنياي تاس‌گونه» و «مروري بر تاريخ ابديت» در فهرست منتخب کتاب‌هاي علمي «رويال سوسايتي» براي اهداي جايزه قرار گرفته‌اند. گلک تا به حال با نشريه‌هاي معروفي همکاري داشته است که از بين آنها مي‌توان به «وال استريت ژورنال»، «دنياي فيزيک» و «تايمز» اشاره کرد. انديشه برادر گرگ من ماجرا از اين قرار است که مارک رولندز، استاد فلسفه، بچه‌گرگي را به خانه مي‌آورد و با او زندگي مي‌کند. به‌هرحال نگهداري گرگ در خانه چندان ساده نيست. رولندز به‌تدريج متوجه مي‌شود نمي‌تواند اين گرگ را در خانه تنها بگذارد، چراکه وسايل خانه را به هم مي‌ريزد و چيزي باقي نمي‌گذارد. براي همين تصميم مي‌گيرد او را با خود به کلاس درس ببرد. او سال‌هاي ١٩٩٠ تا ٢٠٠٠، اين گرگ را با خود سر کلاس مي‌برد و به‌نوعي تبديل به همدم شخصي‌اش مي‌شود. درواقع شما درحال خواندن قصه نيستيد بلکه اين زندگي واقعي استاد فلسفه دانشگاه ميامي، مارک رولندز است که شرح زندگي‌اش را در هم‌جواري با اين گرگ نوشته است: «اين کتاب بدون موضوع اصلي آن پا به عرصه وجود نمي‌گذاشت. پس برنين، برادر گرگ من، از تو سپاسگزارم که مرا در زندگي خودت شريک کردي. نمي‌توانم بگويم اين کتاب را براي تو نوشتم اما آن را تمام مي‌کنم چون مي‌خواهم تو اسم خودت را بفهمي. و دست آخر، اين جمله را که از فکر آن به خود مي‌لرزم، به ياد داشته باش؛ فقط مبارزه‌طلبي ماست که ما را نجات مي‌دهد.» به تعبير رولندز، در هر انساني جانوراني نهفته‌اند؛ موجوداتي مثل «ميمون»، «مار» يا «گرگ». او در اين کتاب تأملاتش را درباره اين مفاهيم بررسي مي‌کند و درنهايت به برخي مشکلاتِ زندگي عجيب در کنار يک گرگ مي‌پردازد. داستان مرمّت دل‌هاي شکسته ياسر نوروزي: «باغ»، «بازگشت يکه‌سوار»، «بلوار دل‌هاي شکسته»، «ايستگاه آبشار».... نوعي شور بي‌گناه در اين کتاب‌ها هست که شاد و شرور جريان دارد و به طيف‌هاي غمناکي از زندگي مي‌رسد. «پَرملخي» را خوانده‌ايد؟ يا «چرخ خياطي»؟ جايگاهي که او در گنجينه‌ خوديافته نويسندگان ذهني من دارد، صدر است؛ صدر نويسندگان معاصر ايران. اما آيا به همين اندازه بين مخاطبان هم قدر يافته؟ متأسفانه اين‌طور نيست و من گاهي احساس مي‌کنم رسالتي تک‌نفره در ترويج نوشته‌هايش دارم. به هر کسي که مي‌خواهد بنويسد، مي‌گويم «امشب در سينما ستاره»؛ خوانده‌اي؟ چون دنيا در آثار او به جهاني از خاطره‌ها تبديل مي‌شود؛ خاطراتي که من آنها را نديده‌ام اما بين‌شان زندگي کرده‌ام. اسمش را مي‌گذارم عمر رفته؛ روزگار بازنگشته. دقيقا مثل خودش که‌ سال ٥٣ از ايران رفت و هرگز برنگشت. اما دوايي به نظر هنوز اينجاست. درختان، پنجره‌ها، کوچه‌پس‌کوچه‌ها، خيابان‌ها، صداي زنگ‌زده لولاي درها، خانه‌هاي قديمي، زواردررفته‌ها را برداشته با خودش برده. تا در آن‌سوي آب‌ها، دوباره آنها را تماشا کند، دوباره از آنها بنويسد. پرويز دوايي را براي همين‌ها دوست دارم. دستش به قلم با غريزه مي‌رود. شابلون ندارد. از دستگاه‌هاي فتوکپي نويسندگي بيرون نيامده است. کاربن‌هاي نوشتن را زير دست نگرفته و براي همين نسخه‌اي بي‌بدل است. هرچند عده‌اي آثارش را هميشه با نوعي برچسب سانتي‌مانتاليسم رانده‌اند. اما به نظر مي‌رسد نه‌تنها درک و دريافتي از جهان او نداشته‌اند بلکه به جهان‌بيني او دست نيافته‌اند. چون احساس من اين است که اصولا نوشته، داستان و حتي جهان و هرگونه جهان‌بيني ملهم از آن براي دوايي مُرده است. نويسنده فقط براي مرمت دل‌هاي شکسته مي‌نويسد؛ براي بازيابي آنچه از دست رفته. قصد احيا و تجديد بنا هم ندارد. راوي اصلا خسته است. فقط نشسته مي‌گويد: «امروز صبح هم از کنار آن باغ گذشتم و به پشت نرده و پرچين که رسيدم، يکي از پرملخي‌‌هايي را که جلوترش جمع کرده بودم درآوردم،‌ بوسه‌اي بر بال‌اش دادم (مثل بوسه‌اي که قبل از هوا کردن نثار پرهاي سفيد مي‌کرديم) و پَرَش دادم. پر دادمش و گفتم برو بپر بر سر چمن و باغ و باغچه‌ها. بپر و برو بالا و بالاتر. از سر درخت‌ها بالاتر و از فواره، نور بگير و از گُل‌‌ها، رنگ بگير و بپر و برو؛ هر چه از زمين دورتر، بر اين چمنِ مخملي و جايِ پاي آن بچه و مادر پرواز کن. بچرخ بر سر بساط اين باغِ بهشت که تصويري‌ است از چند باغ و جنگل که از فيلم‌هاي خُرّمِ گذشته‌هايمان هميشه در سر داشتيم.... بپر و برو بالا و بالاتر تا با هم بر صندليِ قهوه‌اي سينماي عيد فرود بياييم؛ سبک‌بال. چشم به اعجاز بازيِ خواب‌هايمان بر پرده‌‌ نقره‌اي دوخته؛ ‌تا در لحظه‌اي که دخترک سر بر مي‌دارد و بين همه تماشاگران به ما لبخند مي‌زند، برگرديم و به هم نگاه کنيم و با اين نگاه به هم بگوييم: ديدي؟!» (بخشي از «پرملخي» از کتاب «امشب در سينما ستاره») زندگي‌نامه نفرين بر دروغ رسانه‌ها جکسون پنج‌ساله در گروه «٥ جکسون» شروع به کار مي‌کند؛ اوايل دهه ٧٠ است و هنوز راديو، يکي از بهترين سرگرمي‌هاي انسان مدرن. موسيقي در خانه‌ها رواج پيدا کرده است و ستارگان پاپ کاري کرده‌اند که همه مي‌خواهند به آنها برسند. پدر جکسون هم هشت فرزند دارد؛ پنج پسر و سه دختر. خودش به کار سخت کارگري مشغول است، اما گيتاري خريده و وقتي عصرها به خانه مي‌آيد، شروع مي‌کند به نواختن. دوست دارد از اين بچه‌ها، موزيسين بيرون بيايد، بنابراين همه را مديريت مي‌کند و پنج پسرش را به کار مي‌گيرد؛ تمريني سخت و مداوم. جکسون پنج‌ساله از همين‌جا شروع مي‌کند. کم‌کم آنها در محله معروف مي‌شوند، بعد در ايالت و بعد به ايالت‌هاي ديگر آمريکا دعوت مي‌شوند. همه فعلا او را به اسم «مايکل کوچولو» مي‌شناسند، اما چه اتفاقي مي‌افتد که او ناگهان به يکي از مظاهر مهم سياه‌پوستان جهان تبديل مي‌شود؟ در اين کتاب مايکل جکسون تمام زندگي‌اش را شرح مي‌دهد و مي‌گويد چه اتفاقي براي او مي‌افتد. ضمن اينکه از تمام دروغ‌هايي که رسانه‌ها به او بستند، اعلام برائت مي‌کند؛ به‌خصوص عمل زيبايي سفيدشدن پوست که هرگز آن را انجام نداد و بعدها هم تأييديه‌هاي پزشکي بر آن صحه گذاشت. در بخش‌هاي متعددي از زندگي‌نامه‌اش، فداکاري‌هاي مادرش را هم به ياد مي‌آورد و اينکه چطور در راه شهرت او کمک کرده است. نام مايکل جکسون بعدها به‌عنوان بزرگ‌ترين کمک‌کننده تاريخ به خيريه‌ها مطرح شد. هرچند او در اين کتاب به آن اشاره نمي‌کند، اما از عشقش به کودکان و نيازمندان مي‌نويسد. زندگي‌نامه نقاش عصيانگر فريدا کالو، نقاش معروف مکزيکي است که ‌سال ۱۹۰۷ متولد شد و ‌سال ۱۹۵۴ درگذشت. او ‌سال ۱۹۵۳ کمتر از يک‌سال ‏پيش از مرگش نخستين نمايشگاه بزرگ نقاشي‌هايش را در مکزيک برپاکرد. فريدا کالو در جواني تصادف سختي با خودرو داشت ‏که موجب شد نامزدش از ازدواج با او انصراف دهد. او ‌سال ۱۹۲۹ با ديه‌گو ريورا، نقاش و ديوارنگار کمونيست مکزيکي ‏ازدواج کرد. فاصله سني اين زوج، ۲۰‌سال بود. اشتياق مفرط ريورا به شهرت، ازدواج او را به بخشي از حوزه عمومي تبديل ‏کرد و مطبوعات مشتاق، تمام ماجراها، عشق‌ها و جنگ ‌و دعواها و جدايي‌هاي اين دو را با تمام جزئيات توصيف مي‌کردند.‌ هايدن ‏هررا درباره شخصيت کالو، در پيش‌گفتار کتاب خود نوشته است: «در گفت‌وگو با کساني که فريدا را مي‌شناختند، مدام با عشق و ‏علاقه مردم به او مواجه مي‌شويد. آنها اعتراف مي‌کنند که او تلخ و دمدمي‌مزاج بود. اما اغلب وقتي او را به خاطر مي‌آورند، ‏اشک در چشم‌هايشان جمع مي‌شود. خاطرات پرشور موجب مي‌شود که زندگي او مالامال از شوخي و شکوه باشد، تا سر حد ‏فاجعه.» ماجراي تصادف فريدا مربوط به سال‌هاي کودکي و سانحه‌اي است که براي اتوبوس سرويس مدرسه‌اش رخ داد و موجب ‏شد به تعبير‌ هايدن هررا او در آهن‌پاره‌ها به سيخ کشيده شود. فريدا کالو درواقع يکي از چهره‌هاي عصيانگر عليه روابط ‏مردسالارانه بود که توانست به چهره‌اي جهاني تبديل شود؛ چهره‌اي که با وجود شکست‌هاي سنگين در زندگي تسليم نشد و با ‏نوعي زندگي نامتعارف، از تمام آنچه آن را نابرابري‌هاي زيستن مي‌دانست، انتقام گرفت.‏. رمان درختي با ريش‌هاي عميق سپيده سرايي: آرونداتي روي، يکي از نويسندگان و فعالان عرصه حقوق زنان در هند است که بارها گروه‌هاي افراط‌گرا ‏ او را تهديد کرده‌اند. در مصاحبه‌اي با تاگس اشپيگل، وقتي خبرنگار از او مي‌پرسد آيا در هند حقوق زنان اهميت دارد، پاسخ مي‌دهد: ‏‏«در دهکده‌اي که بزرگ شدم، جامعه‌اي بسته را تجربه کردم که با من خصمانه برخورد کرد. مادرم با مردي خارج از دهکده ازدواج ‏کرد و سپس طلاق گرفت. دهلي اکنون خانه من است. من درختي هستم که ريشه‌هاي عميقي دارد. اما در پاسخ به شما بايد ‏بگويم خير؛ در هند گاو بودن امنيتش بيشتر است تا زن بودن!» اين‌طور اظهارنظرها درواقع از او چهره‌اي جنجالي ساخته. هرچند ‏نويسنده‌اي چيره‌دست است. «خداي چيزهاي کوچک» هم نخستين رمانش بود و با همين رمان توانست در‌سال ۱۹۹۸ برنده ‏جايزه ادبي «من بوکر» ‏‎ ‎باشد. مجله تايم او را ‌سال ۲۰۱۴ به‌عنوان يکي از صد چهره تأثيرگذار‌ سال ‎انتخاب کردد. ‏سپس عمدتاً مقالاتي نوشت و از اقليت‌ها پشتيباني کرد و به همين دليل اغلب با مقامات هندي درگيري مي‌شد.‏‎ ‎آرونداتي روي که ‏او را در هند با گابريل گارسيا مارکز مقايسه مي‌کنند، نخستين نويسنده‌اي است که توانست با نخستين رمانش «خداي چيزهاي ‏کوچک» در کنار نويسنده‌هاي بزرگي چون ديکنز، جويس، فاکنر، کُنراد و مارکز قرار بگيرد. رماني که بلافاصله پس از ‏انتشارش، ‌عنوان پرفروش‌ترين کتاب‌سال را از آن خود کرد و به صفِ کلاسيک‌هايي چون «صد‌سال تنهايي»، «طبل حلبي» و ‏‏«خشم و هياهو» پيوست. ‏ ‏«خداي چيزهاي کوچک» با زاويه‌ ديدِ پيوسته درحال تغيير و روندِ غيرخطيِ روايتش و با نثرِ جنون‌آميزِ شاعرانه‌اش مرز ‏واقعيت و خيال را درهم‌ مي‌شکند. اين رمان داستان خواهر و برادرِ دوقلويي است به ‌نام راحل و استا که مدام در زمان به گذشته ‏‏(هفت سالگي راحل و استا، ۱۹۶۹) و حال (۳۱سالگي‌شان) کشيده مي‌شوند. آنها هميشه جملات را از آخر به اول و وارونه ‏مي‌خوانند. داستان با ورود سوفي‌مول دختردايي دوقلوها، در تعطيلات کريسمس از انگليس به هند، وارد مرحله‌اي مي‌شود که ‏زندگي دوقلوها را براي ابد در بي‌زماني و بي‌مکاني معلق مي‌کند: چونان «فردا»يي نيامده، آن‌طور که رمان نيز با آن «فردا» تمام ‏مي‌شود؛ پاياني که آغازي است ديگربار در خياباني که به ازل کشيده مي‌شود و تا ابديت پيش مي‌رود. مرگ دختر خاله ٩ساله و ‏عشقي ممنوع، دنياي کودکي آنان را نابود مي‌کند. از طرفي اين کتاب سيري است در سرگذشت اندوهناک خانواده‌اي که ‏هنجارشکني و در برابر قوانين سنتي قد علم مي‌کند. ‏ خودش در مصاحبه با همان نشريه درباره اين کتاب گفته بود: «وقتي با نخستين رمانم «خداي چيزهاي کوچک» مشهور شدم، ‏ناگهان نقش نويسنده بزرگ کشوري را پيدا کردم که در آن بسياري از مردم نمي‌توانند بخوانند، بله، در آن بسياري حتي غذاي ‏کافي براي خوردن ندارند. از خودم پرسيدم چگونه مي‌توانم از عهده ايفاي اين نقش برآيم.» ‏ تأملات متن‌هايي از محل کار کانون توجه يازده متن کتاب «اتاق کار»، محل کار است. گروهي از مستعدترين نويسنده‌ها و دو ترانه‌سرا و خواننده در اين ‏کتاب، در نوعي دفتر کار مجازي، دور هم جمع شده‌اند تا از خودشان يک سوال مشترک بپرسند: الان معني رفتن سرکار چيست؟ ‏اينجا هم درست مثل زندگي واقعي، هر نويسنده‌اي دفتر کارش را به شکلي متفاوت تزيين کرده است. بعضي‌هاشان سراغ ‏داستان‌سرايي رفته‌اند، بعضي‌هاشان خودزندگي‌نامه و بعضي‌هاي ديگر شعر. ولي مضمون هر متن همسايه ديواربه‌ديوار متن ‏بعدي است. اين کتاب به شکل خوشه‌هايي متصل‌به‌هم ترتيب يافته، به مسائل معاصري چون آموزش، خلق، رقابت و حتي ملال ‏مي‌پردازد. اين حکايت‌ها گوشه خيابان‌ها و داخل کلاس‌ها، در پارکينگ‌هاي بزرگ و در بخش خدمات و پشتيباني فروشگاه‌هاي اپل ‏مي‌گذرند؛ از آنجايي هم که در اين دفتر مجازي، نويسنده‌ها نشسته‌اند، يعني کساني که بعيد است دچار کم‌کاري يک موضوع ‏بشوند، اين دفتر پر از نوستالژي است؛ پر از حسرت روزهاي فتوکپي‌هاي گرم و موکت‌هاي زبر. البته اين موضوع فقط مختص ‏نويسنده‌ها نيست. در ايموجي‌هاي تلفن همراه‌تان بخش مربوط به وسايل دفتري را که باز کنيد، فلاپي ديسک، قلم خودنويس، ‏تلفن‌هايي با دکمه‌هاي فشاري و جاکارتي چرخان مي‌بينيد بخشي از همان‌هاست. دليلش اين است که وقتي حواس‌مان نبود، مزه قهوه ‏سوخته و صداي گيرکردن کاغذ در ماشين فکس با طرحواره ما از جهان يکي شد. زمان دور چيزهاي پيش‌پاافتاده پيچيد و ‏معنادارشان کرد. اين نقوش و معاني را مي‌توانيد در کتاب «اتاق کار» ببينيد و بخوانيد.‏ زندگي‌نامه ما بي‌گناه بوديم بهروز بوچاني تا همين اواخر، معروف‌ترين نويسنده آثار غيرداستاني استراليا و جنجالي‌ترين زنداني اين کشور بود. او که ٢٦٦٩ ‏روز را در چندين بازداشتگاه‌ پناهندگان دريايي ازجمله بازداشتگاه «مانوس» در «پاپواي گينه نو» سپري کرده بود، توانست با ‏استفاده از گوشي‌هاي همراه قاچاقي، وحشت موجود در بازداشتگاه‌هاي برون‌مرزي استراليا را در تاريخ ثبت کند؛ وحشتي که ‏نتيجه سياست قديمي و ضدانساني «ايست دادن به قايق‌ها» است. کتاب او که از طريق پيام واتس‌اپي مخابره شد و در ‌سال٢٠١٨ ‏با نام «هيچ دوستي به جز کوهستان» (نوشته‌اي از زندان مانوس) منتشر شد. آزادي بوچاني از طريق دعوت‌شدنش به شرکت در ‏يک جشنواره ادبي در کرايست‌چرچ بود که باعث شد ويزاي نيوزيلند دريافت کند و براي هميشه از آن محبس مخوف نجات و ‏رهايي يابد. کتابش هم شرح زندگي او در همان جزيره است؛ روايت لحظه‌هايي که در آنها بارها تا دم مرگ رفته است. او در ‏واقع با کتابش، صداي تمام پناهجوياني شد که اجازه ورود به کشور مربوطه را نمي‌يافتند و در مناطق دور از دسترس خبري، به ‏جهت سياست حکومت جان مي‌باختند. چنانچه در مصاحبه‌اش با ‏lareviewofbooks‏ نيز گفته بود: «در استراليا مي‌گويند ‏‏«سياست»، من مي‌گويم «سياست وحشيانه»، «شکنجه سيستماتيک»، «برده‌داري مدرن». هرگز نمي‌گويم وقتي رسيدم به ‏مانوس، مي‌گويم وقتي مرا فرستادند به مانوس. در همه اين اثرها، مردم بي‌گناه را به تصوير مي‌کشم، درست برخلاف تصويري ‏که حکومت خلق مي‌کند: آنها مي‌گويند «اينها مجرم‌اند» و من مي‌گويم که نه، اينها بي‌گناه‌اند، انسان‌اند.»‏ رمان روزهاي خشونت و خوف اشکان رضايي – خبرنگار از مرد نودساله‌اي که زماني رئيس‌جمهوري کشورش را ترور کرده بود مي‌پرسد: «آيا هنوز هم از کشتن ‏ديکتاتور دومينيکن خوشحالي؟» ژنرال ايمبرت حالا بعد از سال‌ها پاسخ مي‌دهد: «حتما، کسي به من نگفت که او را بکشم. تنها ‏راه خلاصي از دست او کشتنش بود.» اين مصاحبه برمي‌گردد به حدود ٨‌سال پيش و حالا ايمبرت مرده است. اما بسياري ‏مي‌دانند که رافائل تروخيو، در زمان حکومتش در تاريخ جمهوري دومينيکن چه‌ها که نکرد. او تحمل هيچ انتقادي را نداشت و ‏کوچک‌ترين اعتراضي با زندان، شکنجه و قتل پاسخ داده مي‌شد. تروخيو تا جايي پيش رفت که در‌سال ۱۹۳۷ دستور قتل‌عام ‏نژادي هزاران نفر از مردم‌هائيتي را که در اين کشور زندگي مي‌کردند، صادر کرد. اين ديکتاتور جنايتکار را به لقب «بُز» ‏مي‌شناختند و ماريو بارگاس يوسا، برنده نوبل ادبيات‌سال ٢٠١٠، در رمان درخشان «سور بُز» به زندگي او پرداخته است. بخشي ‏از رمان، در تب و تاب تِرور مي‌گذرد و بخشي ديگر در خاطرات دختري به نام اورانيا. اورانيا دختري چهارده ساله است که پدرش ‏در زمان ديکتاتوري تروخيو عهده‌دار يکي از مقامات حکومتي بود. بعد از تِرورِ نافرجام ديکتاتور، تمام صاحب‌منصبانِ حکومت در ‏مظّان اتهام قرار مي‌گيرند. چه کسي در تِرورِ ترخيو دست داشته؟ سوالي است که بازماندگان ديکتاتوري براي يافتن پاسخش از ‏تمام اطرافيان قرباني مي‌گيرند. هيچ‌کس در امان نيست و هر کسي راهي مي‌يابد تا ارادتش را نسبت به عالي‌جناب ثابت کند. پدر ‏اورانيا هم از اين قاعده مستثني نيست. او براي اعلامِ برائت از شرکت در ترور، بهايي سنگين مي‌پردازد؛ بهايي به قيمتِ دختري ‏چهارده‌ساله. يوسا در تمام آثارش دو عنصر مهم دارد؛ خشونت و شهوت، که در بعضي يک عنصر و در برخي ديگر، عنصري ديگر ‏چهره مي‌نمايد. به‌عنوان مثال «مرگ در آند» رماني به شدت خشونت‌آميز است. انسان‌ها در اين رمان تبديل به حيواناتي ‏مي‌شوند که وجدانِ انساني خود را به مذبح ايدئولوژي برده‌اند. يا رمان «سال‌هاي سگي» (عصر قهرمان) که روايتِ زندگي جواناني ‏در سربازخانه است. مثال ديگر «جنگ آخرالزمان» است. يوسا در اين رمان به آخرين بازماندگان دنياي مُدرن مي‌پردازد. حکومت ‏ليبرال برزيل به جنگ عده‌اي تهيدست و بي‌چيز مي‌رود و پس از دو بار شکست، با بي‌رحمي آنها را به خاک و خون مي‌کشد. ‏يوسا اعتقاد دارد رمان بدون خشونت و شهوت، فاقد ارزش ادبي است. و البته به اين نکته نيز تأکيد مي‌کند چنانکه نويسنده حد و ‏حدود استفاده از اين عناصر را نداند، کيفيت کار از دست مي‌رود (عيش مُدام، ماريو بارگاس يوسا، ترجمه عبدالله کوثري، نشر ‏نيلوفر). اما شايد بتوان گفت اين دو عنصر به بالاترين ميزان، در رمان «سور بُز» متجلي شده‌اند. شکنجه متهمانِ درگير در پرونده ‏ترورِ تروخيو، يکي از عذاب‌آورترين صحنه‌هاي تاريخ ادبيات داستاني است و در کنار آن، توصيف هرزه‌گردي‌هاي ديکتاتور، پرده از ‏شهوتي سيري‌ناپذير و حيواني برمي‌دارد. به اين ترتيب، خشونت و شهوت، در «سور بُز»، به هم مي‌آميزند و دنيايي تهوع‌آور ‏مي‌سازند؛ دنيايي که باورش دشوار است اما زماني مردماني در آن مي‌زيسته‌اند.‏ زندگي‌نامه زندگي و مرگ نويسنده کتاب «حرف بزن، خاطره» شامل خودزندگي‌نامه بازنويسي‌شده ولاديمير ناباکوف، نويسنده سرشناس ادبيات روسيه و يکي از ‏چهره‌هاي مهم ادبيات قرن بيستم جهان است. او متولد ‌سال۱۸۹۹ در روسيه بود که سال ١٩٤٠ به آمريکا مهاجرت کرد و ‏سال ۱۹۷۷ در آنجا درگذشت. ناباکوف را به‌خاطر رمان‌هايي چون «لوليتا»، «آتش پريده‌رنگ»، «شاه، بي‌بي، سرباز»، «زندگي ‏و مرگ سباستين نايت» و … مي‌شناسند. او در کتاب «حرف بزن، خاطره» زندگي و جهان اطراف خود را همراه با روايت ‏مهاجرت، عشق و کشف مدام در ادبيات توصيف کرده است. اين کتاب براي نخستين‌بار ‌سال ۱۹۵۱ چاپ شد، اما نويسنده با ‏افزودن مطالبي ديگر به آن ‌سال ۱۹۶۶ دوباره منتشرش کرد‎.‎‏ در قسمتي از اين کتاب مي‌خوانيم‎: «راستش شعر نخستينم ‏ملغمه‌اي رقت‌انگيز بود از عاريه‌هاي زباني به‌علاوه مدولاسيون‌هاي پوشکيني‌نما. پاره‌هاي شرم‌آوري بود برگرفته از ترانه‌هاي ‏کولي‌وار. پيش‌ترها عمه جوان و به ‌نسبت جذابم که مي‌توانست درباره قطعه مشهور لوئي بويه (اَ اون فَم) که در آن با يک آرشه ‏ويولني استعاري به‌گونه‌اي نامتجانس گيتاري استعاري مي‌نواختند و آثار فراواني از اِلا ويلر ويلکاکس که شهبانو و نديمه‌هايش ‏بسيار مي‌پسنديدند، ساعت‌ها حرف بزند، اين ترانه‌ها را مصرانه در سرم فرو مي‌کرد. چندان ارزشي ندارد که اضافه کنم هرچه ‏مضامين پيش مي‌رفتند، مرثيه‌ام به معشوق ازدست‌رفته‌اي مي‌پرداخت -دِليا، تامارا يا لِنور- که هرگز او را از دست نداده بودم، ‏هرگز عاشقش نبودم، هرگز نديده بودمش، اما بنا بود ببينمش، عاشقش شوم و از دست بدهمش‎.‎‏»‏
#باهم_شکستش_مي‌دهيم ما را در کانال «آخرين خبر» دنبال کنيد