۴ شعر عاشقانه کوتاه و زیبا که همیشه در خاطرتان میماند

ايرنا/ موضوع اصلي اشعار عاشقانه بيان احساسات، ذکر معشوق و شکايت از بخت و روزگار است. ما در ادامهي اين مطلب سعي داريم تا با معرفي چند نمونه از اشعار عاشقانه زيبا و کوتاه به همراه معرفي شاعر آن اثر را بياوريم که اين اشعار تا ابد بر قلب و ذهن شما نقش بستهاند.
۱- شاعر معاصر، فاضل نظري
فاضل نظري شاعر معاصر متولد ۱۳۵۸ در شهر خمين است. او شاعر اشعار عاشقانه زيبايي است که در قالب شعري غزل شعر ميسرايد. فاضل نظري به عنوان پرمخاطبترين شاعر انتخاب شد. فاضل نظري علاوه بر تدريس دانشگاه به عنوان مدير کانون پرورش فکري کودکان و نوجوانان مشغول به فعاليت است. در ادامه يکي از نابترين اشعار عاشقانه اين شاعر جوان ايراني را آوردهايم که بي شک شنيدن آن براي شما دلچسب خواهد بود.
به خداحافظي تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتي و دلم ثانيهاي بند نشد
لب تو ميوه ممنوع ولي لبهايم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد
با چراغي همه جا گشتم و گشتم در شهر
هيچ کس، هيچ کس اينجا به تو مانند نشد
هر کسي در دل من جاي خودش را دارد
جانشين تو در اين سينه خداوند نشد
خواستند از تو بگويند شبي شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند: نشد!
۲- شاعر سبک نيمايي، فروغ فرخزاد
فروغ فرخزاد شاعر زن ايراني که به سبک نيمايي و نيمايي نو شعر ميسرود يکي از محبوبترين شاعران زن ايران زمين است که اشعار عاشقانه وي انبوهي از افراد را در گذشته و حال شيفته خود کرد است.
مختصري از زندگينامه فروغ فرخزاد را ميتوانيد اينجا بخوانيد. او متولد سال ۱۳۱۳ است که در طي عمر کوتاهش به فيلمسازي, مستندسازي و شاعر مشغول بود.
کليه اشعار و شعرهاي عاشقانه فروغ فرخزاد در کتابهاي او به نامهاي اسير، ديوار و عصيان گردآوري شده است
وي سرانجام در سانحه رانندگي جان خود را از دست داد.
شعر زير نمونهاي کوچک از زيباترين اشعار عاشقانه او است که بر ذهن و قلب خواننده نقش خواهد بست.
از من رميدهاي و من ساده دل هنوز
بيمهري و جفاي تو باور نميکنم
دل را چنان به مهر تو بستم که بعد از اين
ديگر هواي دلبر ديگر نميکنم
رفتي و با تو رفت مرا شادي و اميد
ديگر چگونه عشق ترا آرزو کنم
ديگر چگونه مستي يک بوسه ترا
در اين سکوت تلخ و سيه جستجو کنم
ياد آر آن زن آن زن ديوانه را که خفت
يک شب به روي سينه تو مست عشق و ناز
لرزيد بر لبان عطش کردهاش هوس
خنديد در نگاه گريزندهاش نياز
لبهاي تشنهاش به لبت داغ بوسه زد
افسانههاي شوق ترا گفت با نگاه
پيچيد همچو شاخه پيچک به پيکرت
آن بازوان سوخته در باغ زرد ماه
هر قصهاي که ز عشق خواندي به گوش او
در دل سپرد و هيچ ز خاطر نبرده است
دردا دگر چه مانده از آن شب شب شگفت
آن شاخه خشک گشته و آن باغ مرده است
با آنکه رفتهاي و مرا بردهاي ز ياد
ميخواهمت هنوز و به جان دوست دارمت
اي مرد اي فريب مجسم بيا که باز
بر سينه پر آتش خود ميفشارمت
۳- شاعر پرآوازه، اخوان ثالث
مهدي اخوان ثالث که به نام م.اميد تخلص داشت در سال ۱۳۰۷ در تهران متولد شد. بيشتر اشعار وي در زمينه اجتماعي بود و اون با نگاهي زيبا به حوادث و مسائل زندگي و مردم را به قالب شعر درمي آورد. او همچنين سرودههايي به سبک نو و کلاسيک داشت و در اين حوزه نيز بسيار توانمند بود. از آثار او ميتوان به مجموعه شعر هاي زمستان، ارغنون، آخر شاهنامه، از اين اوستا، پاييز در زندان، بهترين اميد، عاشقانه و کبود اشاره کرد.
همچنين او دستي به ساز داشت و به نوازندگي نيز ميپرداخت و با مقامهاي موسيقيايي نيز آشنايي داشت.
شعر زير يکي از زيباترين و به يادماندني ترين اشعار عاشقانه است که بدون ترديد ياد خواهد ماند.
به ديدارم بيا هر شب، در اين تنهايي تنها و تاريک خدا مانند
دلم تنگ است
بيا اي روشن، اي روشنتر از لبخند
شبم را روز کن در زير سرپوش سياهيها
دلم تنگ است
بيا بنگر، چه غمگين و غريبانه
در اين ايوان سرپوشيده، وين تالاب مالامال
دلي خوش کردهام با اين پرستوها و ماهيها
و اين نيلوفر آبي و اين تالاب مهتابي
بيا اي همگناه من درين برزخ
بهشتم نيز و هم دوزخ
به ديدارم بيا، اي همگناه، اي مهربان با من
که اينان زود ميپوشند رو در خوابهاي بيگناهيها
و من ميمانم و بيداد بي خوابي
در اين ايوان سرپوشيده متروک
شب افتاده ست و در تالاب من ديري ست
که در خوابند آن نيلوفر آبي و ماهيها، پرستوها
بيا امشب که بس تاريک و تنهايم
بيا اي روشني، اما بپوشان روي
که ميترسم ترا خورشيد پندارند
و ميترسم همه از خواب برخيزند
و ميترسم همه از خواب برخيزند
و ميترسم که چشم از خواب بردارند
نميخواهم ببيند هيچ کس ما را
نميخواهم بداند هيچ کس ما را
و نيلوفر که سر بر ميکشد از آب
پرستوها که با پرواز و با آواز
و ماهيها که با آن رقص غوغايي
نميخواهم بفهمانند بيدارند
شب افتاده ست و من تنها و تاريکم
و در ايوان و در تالاب من ديري ست در خوابند
پرستوها و ماهيها و آن نيلوفر آبي
بيا اي مهربان با من!
بيا اي ياد مهتابي!
۴- شاعر نام آشنا، فريدون مشيري
فريدون مشيري شاعر معاصر ايراني در سال ۱۳۰۵ در تهران متولد شد. فريدون مشيري بدون تعصبات سنتگرايانه به شاعري پرداخت و نماد بنيانگذاران شعر نوين ايران است. او با شکستن قالبهاي عروضي و کوتاه و بلند شدن مصرع ها و استفاده منطقي و به جا از قافيه ها از نظر محتوايي به سرودن اشعاري تازه و نو به وصف طبيعت و اشياء، اشخاص و آميختن آنها با احساس و نازک انديشيهاي خاص خود پرداخت. اشعار فريدون مشيري مظهر زندگي و حوادثي بود که در پيرامون او در جهان گذشته بود و او در اشعارش همواره ستايشگر خوبي، پاکي و زيبايي و بيانگر همه احساسات و عواطف خوب انساني بود.
از جمله مهمترين کتابهاي فريدون مشيري ميتوان به تشنه توفان، گناه دريا، نايافته، ابر و کوچه، بهار را باور کن، از خاموشي، مرواريد مهر، آه باران، از ديار آشتي، با پنج سخن سرا، لحظه ها و احساس، آواز آن پرنده غمگين اشاره کرد.
شعر زير يکي از زيباترين اشعار اوست که هيچگاه از ذهن ها پاک نخواهد شد.
بي تو ، مهتاب شبي باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه که بودم !
در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آيد که شبي با هم از آن کوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد : تو بمن گفتي :
ازين عشق حذر کن !
لحظه اي چند بر اين آب نظر کن
آب ، آئينة عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا ، که دلت با دگران است
تا فراموش کني ، چندي ازين شهر سفر کن !
با تو گفتنم :
حذر از عشق ؟
ندانم
سفر از پيش تو ؟
هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمناي تو پَر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو بمن سنگ زدي ، من نه رميدم ، نه گسستم
باز گفتم که : تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … !
اشکي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب نالة تلخي زد و بگريخت !
اشک در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
يادم آيد که دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه کشيدم
نگسستم ، نرميدم
رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزده خبر هم
نه کني ديگر از آن کوچه گذر هم !
بي تو ، اما به چه حالي من از آن کوچه گذشتم