۴ شعر عاشقانه که باید همین حالا خواند

روزياتو/ در ادبيات فارسي اشعار عاشقانه بيشتر در قالب غزل سروده ميشده است. اما در شاعران معاصر نيز اشعاري را در قالب شعر نو نيز سرودهاند که به بيان عواطف و احساسات، ذکر زيبايي و کمال معشوق و شکوه از روزگار پرداختهاند.
غزلهاي عاشقانه توسط شاعر بزرگ ايراني انوري جاني تازه گرفت و غزلهاي سعدي آن را به کمال رساند و در دوره معاصر حسين منزوي چهره شاخص در سرودن غزلهاي عاشقانه بوده است.
اشعار عاشقانه روشي زيبا براي بيان احساسات شاعر بوده است که در وصف معشوق يا براي دوران هجران و دوري از معشوق سروده شده تا در اين مطلب سعي کردهايم درباره چند نمونه از اشعار عاشقانه شاعران گذشته و معاصر را که براي شما برگزيدهايم صحبت کنيم.
۱- فروغ فرخزاد
فروغزمان فرخزاد معروف به فروغ فرخزاد که در سال ۱۳۱۳ در تهران زاده شد از جمله شاعران شناخته شده معاصر ايران است. زندگينامه فروغ فرخزاد سرشار از پستي و بلنديهايي بود که او در زمينههاي مختلف فيلمسازي، بازيگري در فيلم کوتاه و شاعري داشت.
وجود شعرهاي عاشقانه از فروغ فرخزاد نشان از عشقي عميق برجان و روح او را بيان ميکند. فروغ از پيشگامان شعر معاصر فارسي بود . در اشعار او ميتوان مهارت در استفاده از شعر نو را به وضوح ديد.
کتابها و مجموعه شعرهاي اسيري، ديوار و عصيان از مهمترين اشعار فروغ به سبک نيمايي است و در نهايت چهارمين دفتر شعر او به نام تولدي ديگر در سال ۱۳۴۳ به چاپ رسيد که نشان برتري بر توان شاعر او بود.
سرانجام فروغ در بهمن ماه ۱۳۴۵ در سانحه رانندگي جان باخت. شعر زير يکي از بارزترين اشعار عاشقانه او است که خواندن آن را نبايد از دست دهيد.
ديروز به ياد تو و آن عشق دلانگيز
بر پيکر خود پيرهن سبز نمودم
در آينه بر صورت خود خيره شدم باز
بند از سر گيسويم آهسته گشودم
عطر آوردم بر سر و بر سينه
فشاندم
چشمانم را ناز کنان سرمه کشاندم
افشان کردم زلفم را بر سر شانه
در کنج لبم خالي آهسته نشاندم
گفتم به خود آنگاه صد افسوس که او نيست
تا مات شود زين همه افسونگري و ناز
چون پيرهن سبز ببيند به تن من
با خنده بگويد که چه زيبا شدهاي باز
او نيست که در مردمک
چشم سياهم
تا خيره شود عکس رخ خويش ببيند
اين گيسوي افشان به چه کار آيدم امشب
کو پنجه او تا که در آن خانه گزيند
او نيست که بويد چو در آغوش من افتد
ديوانه صفت عطر دلآويز تنم را
اي آينه مردم من از حسرت و افسوس
او نيز که بر سينه فشارد بدنم را
من خيره به
آينه و او گوش به من داشت
گفتم که چه سان حل کني اين مشکل ما را
بشکست و فغان کرد که از شرح غم خويش
اي زن چه بگويم که شکستي دل ما را
۲- مولانا
مولانا جلالالدين بلخي در سال ۶۰۴ هجري قمري در بلخ زاده شده است. از معروفترين تخلصهاي وي ميتوان به مولوي، مولانا، جلالالدين و مولوي رومي اشاره کرد.
شهرت مولانا فراتر از مرزهاي ايران بوده و اشعار و کتابهاي او به ديگر زبانها نيز ترجمه شده و افراد زيادي را شيفته خود کرده است.
بيشتر اشعار مولانا به فارسي سروده شدهاند البته گاهيبه ترکي و عربي هم اشعاري داشته است. حضور شمس در زندگي مولانا چنان اثري در زندگي و اشعار او داشته است که کمتر کسي را ميتوان يافت که از وجود کسي اينچنين تاثير پذيرفته باشد تا جايي که بسيار از مريدان مولانا در صدد حذف شمس از زندگي مولانا بودند.
مولانا اشعار و آثار بسيار ارزشمندي دارد که از مهمترين آنها ميتوان مثنوي معنوي را نام برد که در ۶ جلد جمعآوري شده است. مولانا در بخش نينامه در کتاب مثنوي معنوي، نمونه يک انسان آگاه و آشنا با حقايق عالم معنا است که بارها در اشعار اين بخش به آن اشاره داشته است.
کتاب غزليات و ديوان شمس نيز از ديگر آثار مولانا است که در بين افراد بسيار محبوب بوده است و مورد توجه همگان قرار گرفته است.
ابيات زير يکي از محبوبترين غزليات عاشقانه مولانا در کتاب ديوان شمس است که براي شما آوردهايم.
در هوايت بيقرارم روز و شب
سر ز پايت برندارم روز و شب
روز و شب را همچو خود مجنون کنم
روز و شب را کي گذارم روز و شب
جان و دل از عاشقان ميخواستند
جان و دل را ميسپارم روز و شب
تا نيابم آن چه در مغز منست
يک زماني سر نخارم روز و شب
تا که عشقت مطربي آغاز کرد
گاه چنگم گاه تارم روز و شب
ميزني تو زخمه و بر ميرود
تا به گردون زير و زارم روز و شب
ساقيي کردي بشر را چل صبوح
زان خمير اندر خمارم روز و شب
اي مهار عاشقان در دست تو
در ميان اين قطارم روز و شب
ميکشم مستانه بارت بيخبر
همچو اشتر زير بارم روز و شب
تا بنگشايي به قندت روزهام
تا قيامت روزه دارم روز و شب
چون ز خوان فضل روزه بشکنم
عيد باشد روزگارم روز و شب
جان روز و جان شب اي جان تو
انتظارم انتظارم روز و شب
تا به سالي نيستم موقوف عيد
با مه تو عيدوارم روز و شب
زان شبي که وعده کردي روز بعد
روز و شب را ميشمارم روز و شب
بس که کشت مهر جانم تشنه است
ز ابر ديده اشکبارم روز و شب
۳- احمد شاملو
احمد شاملو زاده سال ۱۳۰۴ در تهران است شهرت اصلي شاملو به دليل شعرهاي اوست که اشعار نو و در قالبهاي کهن مثل قصيده و … شعر ميسروده است.
شاملو به دليل تاثيري که از نيما يوشيج گرفت به شعر نو روي آورد و حضور آيدا در زندگي او در اوجگيري احساسات اشعار او نقش به سزايي داشت تا جايي که شاملو در اين باره گفته است: هر چه مينويسم براي اوست و به خاطر او… من با آيدا آن انساني را که هرگز در زندگي خود پيدا نکرده بودم پيدا کرد.
شعر زير بخش کوتاهي از اشعار عاشقانه و زيباي احمد شاملو است که براي همسر خود آيدا سروده است.
بيا معجزه کن…
آغوشت که باشد
غروبهاي دلگير پاييز هم دلچسب ميشود
اين روزا آرزوي پنهانيم همين است
يک شبي همه خودم را
درآغوشت پيدا ميکنم….
۴- فريدون مشيري
فريدون مشيري در سال ۱۳۰۵ متولد شد. کتابها و اشعار عاشقانه فريدون مشيري با چنان ظرافت و لطافتي سروده شدهاند که توجه همگان را به خود جلب کردهاند. استاد فريدون مشيري در قالب غزل و چهارپاره شعر ميسرود و چهارپارههاي او گاهي سه مصرع مساوي به همراه يک قطعه کوتاه داشت که داراي وزن، قافيه و هم معنا بودند. فريدون در سالهايي زيست که شروع شعر نو بود و اين شاعر با مهارت تمام به سرودن شعرهاي نو عاشقانه ميپرداخت. شعر زير يکي از اين اشعار عاشقانه و پرطرفدار در ادبيات فارسي است که لازم است آن را بخوانيد.
بي تو، مهتابشبي، باز از آن کوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق ديوانه که بودم.
در نهانخانه جانم، گل ياد تو، درخشيد
باغ صد خاطره خنديد،
عطر صد خاطره پيچيد:
يادم آمد که شبي با هم از آن کوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.
تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.
من همه، محو تماشاي نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ي ماه فرو ريخته در آب
شاخهها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد، تو به من گفتي:
از اين عشق حذر کن!
لحظهاي چند بر اين آب نظر کن،
آب، آيينi عشق گذران است،
تو که امروز نگاهت به نگاهي نگران است،
باش فردا، که دلت با دگران است!
تا فراموش کني، چندي از اين شهر سفر کن!
با تو گفتم: حذر از عشق!؟ ندانم!
سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم،
نتوانم!
روز اول، که دل من به تمناي تو پر زد،
چون کبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم،
باز گفتم که : تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم!
اشکي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب، ناله ي تلخي زد و بگريخت
اشک در چشم تو لرزيد،
ماه بر عشق تو خنديد!
يادم آيد که : دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه کشيدم.
نگسستم، نرميدم.
رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهاي دگر هم،
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نه کني ديگر از آن کوچه گذر هم
بي تو، اما، به چه حالي من از آن کوچه گذشتم!