0
0
0

آخرين خبر/ ناگزير از سفرم، بي سر و سامان چون «باد»
به «گرفتار رهايي» نتوان گفت آزاد
کوچ تا چند؟! مگر مي شود از خويش گريخت
«بال» تنها غم غربت به پرستوها داد
اينکه «مردم» نشناسند تو را غربت نيست
غربت آن است که «ياران» ببرندت از ياد
عاشقي چيست؟به جز شادي و مهر و غم و قهر؟!
نه من از قهر تو غمگين، نه تو از مهرم شاد
چشم بيهوده به آيينه شدن دوخته اي
اشک آن روز که آيينه شد از چشم افتاد
فاضل نظري
برگرفته از @fazelnazari1d